از شوکران و شکر (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۲۶

بی‌عشق زیستن را، جز نیستی چه نام است؟

یعنی اگر نباشی، کارِ دلم تمام است

با رفتن تو در دل سر باز می‌کند، باز

آن زخمِ کهنه‌ای که در حالِ التیام است

وقتی تو رفته باشی، کامل نمی‌شود عشق

بعد از تو تا همیشه، این قصه ناتمام است

از سینه بی تو شعری بیرون نیارم آورد

بعد از تو تا همیشه این تیغ در نیام است

از تازیانه ها نیز، سر می‌کشد دل من

این توسنی که از تو با یک اشاره رام است

زیباتر ازنگاهت نتوان سرود شعری

شعر تو، شاعرمن! کامل‌ترین کلام است

وقتی تو رخ بپوشی دراین شب مضاعف

هم ماه درمحاق است ، هم مهر در ظلام است

خواهی رها کن اینجا درنیمه راه ما را

من با تو عشقم امّا ، ای جان ! علی الدّوام است

آری تو و صفایت ! ای جان من فدایت

کز من به خاک پایت ، این آخرین سلام است

می نوشم و سلامم همچون همیشه با تست

ور شوکرانم این بار، جای شکر به جام است.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۷

قسم به عشق که دروازهٔ سپیده دم است

قسم به دوست که با آفتاب‌ها، به هم است

قسم به عشق که زیتون باغ‌های شمال

قسم به دوست که خرمای نخل‌های بم است

سپس به نام جنون – این رهایی مطلق –

که در طریقت عشاق، اوّلین قدم است

قسم به عشق و جنون و به دوست، آری دوست !

که هم عزیزترین، هم رساترین قسم است

که زیستن تهی از عشق، برزخی است عظیم

که زندگی است به نام ار چه، بدتر از عدم است

مگر نه ماه شب ماست عشق و خود نه مگر

محاق ماه به خیل ستارگان ستم است ؟

ببین! که وقت جهان بینی است و جان بینی

کنون که آینهٔ چشم دوست، جام جم است.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۸

شبی که می‌گذرد با تو بیکران خوش‌تر

که پایبند تو، وارسته از زمان خوش‌تر

برای مستی و دیوانگی، می و افیون

خوش اند هر دو و چشمت ز هر دوان خوش تر

ز گونه و لب تو، بوسه بر کدام زنم؟

که خوش تر است از آن این و این از آن خوش تر

ستاره و گل و آیینه و تو، جمله خوشید

ولی تو از همگان در میانشان خوش تر

خوشا جوانیت از چشمه های روشن جان

درآ، به چشم من ای شوکت زمینی تو

به جلوه ازهمه خوبان آسمان خوش تر

مرا صدا بزن آه! ای مرا صدا زدنت

هم از ترنّم بال فرشتگان خوش تر

***

زِ عشق‌های جوانی عزیزتر دارم

ترا، که گرمیِ خورشید درخزان خوش‌تر.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۹

مادیان من! پس کی می‌بری سوارت را؟

می‌کشی به چشمانش سرمهٔ غبارت را

می‌شناسمت آری تاختن در آزادی‌ست

آنچه می‌دهد تسکین روح بیقرارت را

آسمان بارانی با کمان رنگینش

در خوشآمدت طاقی بسته رهگذارت را

کاکل بلندت را باد می‌زند شانه،

صبحدم که می‌گیری دوش آبشارت را

ز آفتاب می‌پیچد، حوله‌ای بر اندامت

آسمان که مهتروار دارد انتظارت را

دشت پیش روی تو، سفره‌ای است گسترده

می‌چری در آرامش قوت سبزه زارت را

تا تو آب از آن نوشی، اندکی بمان تا گل

بگذراند از صافی، آب چشمه سارت را

چار پرترین شبدر با تو هست و هر سویی

می‌روی و همراهت می‌بری بهارت را

مژده سفر دارد چون به اهتزاز آرد

در نسیم‌ها یالت، بیرق بشارت را

آسمان نمازش را رو به خاک می‌خواند

ماهِ نو که می‌بوسد نعل نقره کارت را

شاعر توام چون باد، شاعری که در شعرش

دشت و درّه می‌بوسند پای راهوارت را

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۰

شاعر ! ترا زین خیل بی‌دردان، کسی نشناخت

تو مشکلی و هر گزت آسان، کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تَسخر زدند امّا

گنج ترا، ای خانهٔ ویران کسی نشناخت

جسم ترا، تشریح کردند از برای هم

امّا ترا، ای روح سرگردان! کسی نشناخت

آری ترا، ای گریهٔ پوشیده در خنده!

وآرامش آبستن توفان! کسی نشناخت

زین عشق‌ورزان نسیم و گلشن‌ات، نشگفت

کای گردباد بی‌سروسامان! کسی نشناخت

وز دوستداران بزرگ کفر و دین‌ات نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت

***

گفتند: این دون است و آن والا، ترا، امّا

ای لحظهٔ دیدار جسم و جان! کسی نشناخت

با حکم مرگت روی سینه، سال‌های سال

آنجا، ترا در گوشهٔ یمگان، کسی نشناخت

فریاد« نای»‌ات را و بانگ شکوه‌هایت را،

ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت

بی‌شک ترا در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینهٔ عرفان، کسی نشناخت

ای جوهر شعرتو، چون نام تو برّنده!

ذات ترا ای جوهر بّران! کسی نشناخت

روزی که می‌خواندی: مخور می، محتسب تیز است!

لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت

وقتی که می‌کندند از تن پوستت را نیز

گویا ترا ز آن پوستین پوشان، کسی نشناخت

چون می‌شدی مخنوق از آن مستان، ترا ای تو،

خاتون شعر و بانویِ ایمان! کسی نشناخت

***

آندم که گفتی: باز گرد ای عید! از زندان

خشم و خروشت را‌، در آن زندان‌، کسی نشناخت

چون راز دل با غار می‌گفتی ترا، هم نیز،

ای شهریارِ شهر سنگستان، کسی نشناخت

حتّی در پیش روی جوخهٔ اعدام

جز صبح‌گاه خونی میدان، کسی نشناخت

***

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا ترا، ای عاشق انسان! کسی نشناخت.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷

خوش آنکه سکّه خورشید را دوپاره کنی

سپس دو نیمه ی آن را، دو گوشواره کنی

خوش آنکه از سر شاخ فصول بر چینی،

بهار را وگل دامن بهاره کنی

تو مثل عشق لطیفی سزد که خوابت را،

ز شعر بستر و از نغمه گاهواره کنی

شبی، برابر آیینه، پاک عریان شو!

که بُهت خود، همه در چشم من، نظاره کنی

دو آفتاب و دو گل، از بلور، خواهدزد

اگر تو چاک گریبان ز شور پاره کنی

زند به راه تو طاق ازکمان رنگینش،

فلک، به گوشهٔ ابرو اگر اشاره کنی

کویر بودم و، بارانی از تو، باغم کرد

بهار می‌شوم ار بارشی دوباره کنی

بکن که از همه خوبان تو در خوری تنها،

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنی

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸

دستی که بر صحیفه رقم زد، نشان من

آمیخت داستان تو، با داستان من

باد بهار کز سر زلف تو می‌وزید

با گل نوشت، نام ترا، بر خزان من

ای آفتاب من!که به لطف تو، بی‌نیاز

از ماه و از ستاره شده آسمان من

بگشای سینه تا بدمد چون دو قرص ماه

با هم، امید تازه و بخت جوان من

یعنی همه به جان تو بسته‌ست، جان من

کاری بکن که عمر فراقت به سر رسد

تا سر نیامده است در این غم، زمانِ من

یارای بی‌تو زیستنم نیست، بیش از این.

تاب غم تو بیشتر است، از توان من

گو باد شام آخرمن، شام وصل تو

ای بوسه ات شراب ودهان تو نان من

آه ای نسیم آمده از جلگه‌های شعر!

ای باعث شکفتگی واژگان من!

هنگامه می‌کند سخنم درحدیث عشق

واکرده تا کلید تو، قفل زبان من.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۹

ای بر آوردهٔ وصل شب مهتاب و پگاه!

ناز پروردهٔ خورشید و نظر کردهٔ ماه!

***

چون خدا ساختنت خواست به دلخواه، نخست

گلت آمیخت به هفتاد گل مهر گیاه

مشتی الماس ز شب چید و به چشمت پاشید

تا درخشان شود این‌گونه به چشم تو نگاه

نیز از آن باده که زِ انگور بهشتش کردند،

یک دو پیمانه در آمیخت بدان چشم سیاه

***

پس به«حوّا» و تو بخشید، تنی وسوسه ریز

آن‌که با «آدم» و من داد، دلی وسوسه خواه

گنگ و سرگشته به هر سو دل آدم چون دید

با هوایت‌، هوس گمرهش آورد، براه

برقی از چشم تو آنگاه در آدم زد وسوخت

خرمن آدمیان را هم از آن طرفه گناه

***

چون‌که مطلوب‌ترت دید و از او خوب‌ترت

از سر زهره گرفت و به تو بخشید کلاه

***

آری این‌گونه ترا ساخت خدا و پس از آن

روی زیبای تو برحسن خود، آورد گواه

***

تا شکیبم دهد و صبر به زندان زمین،

از بهشتت سوی من، هدیه فرستاد آنگاه.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۰

ای یادِ دور دست که دل می‌بری هنوز

چون آتشِ نهفته به خاکستری هنوز

هرچند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!

عمرم گذشته است و توأم در سری هنوز

ای چلچراغ کهنه، که ز آنسوی سال‌ها

از هر چراغ تازه، فروزان‌تری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!

از میوه‌های وسوسه، بار آوری هنوز

آن سیب‌های راهِ به پرهیز بسته را

در سایه‌سار زلف تو می‌پروری هنوز

و آن سفرهٔ شبانهٔ نان و شراب را

برمیزهای خواب، تو می‌گستری هنوز

با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم

آه ای شراب کهنه! که در ساغری هنوز.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۱

میان غنچه و گل، از تو گفت‌وگو شده است

که باد، خوش نفس و باغ مشکبو شده است

تو بر فکنده‌ای از خویش پرده، ای خورشید!

که شهر خواب زده، غرقِ های و هو شده است

درون دیدهٔ من، آفتابگردانی است

که در هوای تو چرخان به چارسو شده است

به تابناکی و پاکی ترا نشان داده است

ز هر ستارهٔ رخشان که پرس‌وجو شده است

تنت ز لطف و طراوت به سوسنی ماند ،

که در شمیم گل سرخ، شست‌وشو شده است

برابر تو چه یارای عرض اندامش

که پیش روی تو دست بهار، رو شده است

چگونه آینه لاف برابری زندت ؟

که از تو صاحب این آب و رنگ و رو شده است

***

تو آن بهشت برینی که جان خاکی من،

برای داشتنت، عین آرزو شده است.

...

از شوکران و شکر (حسین منزوی) نظر دهید...