از کهربا و کافور (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۳۸

تو در سفر که باشی یا در سفر نباشی
بامن از این‌که هستی نزدیک‌تر نباشی

ای لذّت شبانه! با یا که بی‌بهانه،
از تو پر است خانه، حتّی اگر نباشی

اینسان که بیقرارم، باید ترا سپارم
رازی که از تو دارم، گر پرده‌در نباشی

سهل است در بدایت، سخت است درنهایت
وز رازم این کفایت، تا بی‌خبر نباشی

چندانکه می‌نمایی ز اهل جنون مایی
امّا چنان‌که شایی دیوانه‌سر نباشی

تا با جنون نگردی، از خود برون نگردی
تا بی‌سکون نگردی، دریا گذر نباشی

سر می‌زنی به سودا، اما نه دل به دریا
محبوب من! مبادا، مرد خطر نباشی

گیرم که خوش‌ترین چشم، نازوی نازنین چشم!
حیف است با چنین چشم، صاحبنظر نباشی

با کوکبت چه شلتاق؟ یا با شبت چه میثاق؟
زنهار، تا در آفاق، غیر از سحر نباشی

زنهار تا به پاییز، در بیشهٔ غم انگیز
بر شاخ بی‌ثمر نیز، دست و تبر نباشی

فکر فراری از عشق؟ دل برنداری از عشق
از عشق،آری از عشق اهل حذر نباشی

با آتشت خدا را بی‌باک و بی‌محابا
حیف است خرمنم را، یک شب شرر نباشی

سرفصل دلنوازان! با این دلِ گذران
سر خیل عشق‌بازان، حیف است اگرنباشی

آیا نگیرد این «راز» از تو هوای پرواز
تا که نیامده باز فکر سفر نباشی؟

...

7+
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۹

از شب چه پاسی مانده، ای چشمان شرم‌آلود!

من بی‌زمانم با شما دیر است هان یا زود؟

با چرخشی خوابم دهید، آرامشم بخشید

ای تیله‌های مست مرطوب شراب‌آلود!

ته جرعه‌های خواب را ،در جام من ریزید

کاین بذل موجود است و معنایش کمال‌الجود

من دستهایم را ز جان هم دوست‌تر دارم

رازی است با این دوستداری بوسهٔ بدرود

***

ای فصل تازه! ای رهانیده مرا، از من

از من از آن تکرار باطل دورهٔ مسدود

پیوند تو با عشق و من پیوندی از اصل است

مانند خویشاوندی دریاچه، باران، رود

جغرافیای عشق را بشناس کز هر سو

مرزی اگر دارم به چشمت می‌شود محدود

***

عشقی که از خاکستر ققنوس من سر زد

این بار پروازِ زنی با نام آتش بود

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۰

جنگ با من و آنهم مثل دشمن خونی

پیک صلح بودی تو، ای نگاه زیتونی !

برمنی هنوز امّا جز تو جان پناهم نیست

رو به من که می‌تازد غربت شبیخونی

بی‌حضور خورشیدت برق چشم‌ها را نیز

قتل عام خواهد کرد، شب- سیاه طاعونی-

یار، یا مدد! بفرست گردبادی از چشمت

ورنه می خورد ما را، ریگ‌های افیونی

از حوالی زلفت بار خویش می‌بندند

بادها که می‌آرند، عطرهای ترخونی

من مدینهٔ خود را باتو ساختم، آری

ای به یمنت آلونک، لانهٔ فلاطونی

عاشقانه‌هایم را با تو چون قیاس افتد

مثل باغ و آیینه ز آن تست افزونی

عشق و تیر بارانش فترتی نخواهد داشت

تا گریزد از پیشش هر کسی است بیرونی

مثل مرغ خوشبختی روی شهر می‌چرخی

تاکه را بپوشاند سایهٔ همایونی

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۱

عریان شدی و عطر علف زد

شب یکِه خورد و ماه کلف زد

تا صبح ماسه بشکفد از گل

بوی تنت به خواب صدف زد

دریا خنک شد از نفس تو

در هرم آفتاب که تَف زد

لبخند تو برابر ظلمت

تیغی برهنه کرد و به صف زد

چشمت نشان گرفت و نگاهت

این بار هم به قلب هدف زد

باران به شوق دیدنت انگار

رقصید روی شیشه و دف زد

وقتی به ساحل آمدی، امواج،

با هلهله برای تو کف زد

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۲

در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟

ورق ورق، شب تقویمِ کهنه پاره کنم؟

نشانه‌های تو بر چوبخطِّ هفته زنم

که جمعه بگذرد و شنبه را شماره کنم

برای خواستن خیر مطلقی که تویی

به هر کتاب و زِ هر باب، استخاره کنم

***

شب و خیال و سراغ تو باز می‌آیم

که بهتِ خانهٔ در بسته را نظاره کنم

مکن به ظلمتم آونگ بیش از این و مخواه

که شرحه‌شرحهٔ خورشید را قناره کنم

تو کی ز راه می‌آیی که شهرِ شب زده را

به روشنایی چشمم چراغواره کنم؟

زِ یاس‌های تو مشتی بپاشم از سرِ شوق

به روی آب و قدح را پُر از ستاره کنم

هزار بوسهٔ از انتظار لک زده را

نثار آن لبِ خوشخندِ خوش‌قواره کنم

***

هنوز هم غزلم شوکرانی است الا

که از لبِ تو شکرخندی استعاره کنم

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱

نام من عشق است!آیا می‌شناسیدم؟

زخمی‌ام- زخمی سراپا، می‌شناسیدم؟

با شما طی کرد‌ه‌ام راه درازی را،

خسته هستم، خسته، آیا می‌شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌ای از دفتر«حافظ»

تا غزل‌های شما! ها می‌شناسیدم؟

این‌زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا می‌شناسیدم؟

می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان را

همچنانیکه شماها می‌شناسیدم

***

این چنین بیگانه از من رو مگردانید

درمبندیدم به حاشا، می‌شناسیدم!

من همان دریایتان، ای رهروان عشق!

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق « قیس» و حُسن« لیلا» می‌شناسیدم.

در کف« فرهاد» تیشه من نهادم، من

من بریدم« بیستون» را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایّام

با همین دیدار، حتّا می‌شناسیدم.

***

من همانم، مهربانِ سال‌های دور

رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟

منبع این غزل، در گزیده شعرِ« از ترمه و تغزل»، «کهربا و کافور» ذکر شده است. لیکن در خود این مجموعه، اثری از آن یافت نشد. لازم به ذکر است که انتشارات زمان در چاپ این مجموعه بر سانسور برخی غزل ها اصرار داشته، که به قولِ منزوی، سرانجام نیز موفق به جلب موافقت شاعر شده است.

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷

آیا من این تن – این تن در حال رفتنم؟

یا روح من که گرد تو پر می‌زند منم؟

من هر دوام به روح و تن آکنده‌وار تو

این‌گونه کز تو می‌روم و جان نمی‌کنم

ای یار تازیانهٔ تو هم نوازش است

اینسان که از تو می‌خورم و دم نمی‌زنم

کرمم در آرزوی پریدن نه عنکبوت

تاری که می‌تنم همه بر خویش می‌تنم

شاید به ناخنی بخراشم تنی، ولی

چون تیغی آختم، به دل خویش می‌زنم

روشن چراغ صاعقه ات باد همچنان

ای آنکه هیچ رحم نکردی به خرمنم

هرچند زخم خوردهٔ رنجم، به جای شکر،

در پیش عشق طرح شکایت نیفکنم

امّا چگونه با تو نگویم که جا نداشت

بیگانه‌وار، راه ندادن به گلشنم

با این سرود سبز سزاوار من نبود

باغی که ساختید زسیمان و آهنم

ای آنکه شیونم نشنیدی به گوش دل

این شیوه باد، تا بنشینی به شیونم.

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۳

چگونه بودی و تمثیل دیشب تو چه بود؟

سوادی آنسوی مه؟یا سواری آنسوی رود؟

و یا همه بَر و رو را به راز پوشیده

زنی برابر آیینه‌ای غبار اندود؟

صدای خستهٔ تو شمّه‌ای بیان کرده‌است

از آن‌همه که ترا نیز مثل من فرسود

چه کرد خون به دلت این‌چنین که نتوانی

تورّقی کنی از این کتابِ خون‌آلود

گره به روی گره بسته‌اند در تو اگر،

منت چه رشته توانم از این کلاف گشود؟

***

فلک معادله برهم نزد اگر کم کرد

ز شادی‌ای، همه آنرا به اندُهی افزود

بگو چه داد وستد کرده‌ای تو با ایّام؟

در این معاملهٔ ناگزیرِ بود و نبود

***

چه آتشی تو که در من همیشه سوخته‌ای

بدون آنکه از این سوختن برآید دود

عجب که با همهٔ فصل‌های مُرادبیم

هنوز با منی، ای جاری مدام! ای رود!

بگیر عمرم و آن لحظه را ببخش به من

اگر کنار تو یک لحظه می‌توان آسود.

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطّل پاییز کرده است

درمن مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد

بر چشم‌های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند

از یک نگاه کردن شوریده‌وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می‌شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر درمدار تو

***

چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است،

یک صندلی برای نشستن کنارِ تو.

...

0
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸

امشب ستاره‌های مرا آب برده است

خورشید واره‌های مرا، خواب خورده است

نام شهاب‌های شهید شبانه را

آفاق مه گرفته هم از یاد برده است

از آسمان بپرس که جز چاه و گرد باد

از چالش زمین چه به خاطر سپرده است

دیگر به داد گمشدگان کس نمی‌رسد

آن سبز جاودانه هم انگار مرده است

ماه جبین شکستهٔ در خون نشسته را

از چارچوب منظره، دستی سترده است

عشق – آتشی که در دلمان شعله می‌کشید

از سورت هزار زمستان فسرده است

***

ای آَسمان که سایهٔ ابر سیاه تو

چون پنجه‌ای بزرگ گلویم فشرده است،

باری به روی دوش زمین تو نیستم

من اطلسم که بار جهانم به گُرده است.

...

1+
از کهربا و کافور (حسین منزوی) نظر دهید...