این کاغذین جامه (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۱

شهر- منهای وقتی که هستی- حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه‌ها ضربدر تو، بی‌عدد صفر، بعد از زلالی

می‌شود گل در اثنای گلزار، می‌شود کبک در عین رفتار

می‌شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغِ قالی

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می‌شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشمهایت، سایه‌وار است و خود در نهایت

می‌کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم‌های مثالی

ای طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مدها به کامت!

وی ورق خوردهٔ احتشامت هرچه تقویم فرخنده ‌فالی!

چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی

شهر- منهای وقتی که هستی- حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه‌ها ضربدر تو، بی‌عدد صفر، بعد از زلالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی!

...

0
این کاغذین جامه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲

یادی است در همیشهٔ ذهنم، آن گیسوانِ خیسِ معطّر

بر سینهٔ زلالِ تو افشان، همچون خزه بر آب شناور

آن بازوانِ عاشقِ جولان، از پیچ و تابِ وسوسه لرزان

و آن دهان و آن لب و دندان، با بوسه‌هایِ قندِ مکرّر

آن شب- شبِ مداومِ خواهش- هر دست پیچکی ز نوازش

بانگِ عطش، تداومِ بارش، تا صبح، تا کرانهٔ خاور

هر نکته، یک هزار کنایت، هر لحطه، یک نوار روایت

هر بوسه، یک بهار حکایت، گل کرده در شبانهٔ بستر

آن لحظه‌هایِ نابِ شکفتن، هر راز را به زمزمه گفتن

بیدارِ لحظه‌هایِ نخفتن، بیدار تا شکفتنِ دیگر

آیینه‌ای برابرِ ما بود، تصویرمان مکرّرِ ما بود

شب پاسدارِ بسترِ ما بود، از شام تا سپیده سراسر

آن‌شب گذشت و مرغِ سحر خواند، بی‌وقفه عمر مرکبِ خود راند

وین یادِ جاودانه به جا ماند، از آن شبِ به عمر برابر

...

0
این کاغذین جامه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳

ای آتشی به مجمری از تن، به نامِ زن!

من سردم است، آتشی از بوسه‌ام بزن

لب غُنچه کن به غنج و دلالی که گُل کند

از من هزار بوسه بر آن لب، بر آن دهن

گاهی دلم به وسوسهٔ بوسه می‌بری

گاهی به پیچ و تابِ تن از پُشتِ پیرهن

خواهم که پیرهن نبود در میانِ ما

تا بگذریم از آن سفرِ خاصِ تن به تن

من بی‌قرار آن شبم، آن ساعتِ عزیز

وآن لحظهِٔ یگانهٔ با تو یکی شدن

رگبارِ بی‌قراریِ من در میانِ تو

آوارِ انفجاریِ تو، در درونِ من

با خویش تا نهایتِ لذّت ببر مرا

ای آخرین کلامِ زنی! ای تمامِ زن!

...

0
این کاغذین جامه (حسین منزوی) نظر دهید...