با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی)

قدح

وقتی که پرده را

یک‌سو زدی

در باغ‌هایِ چینی

گل‌ها

میان جِرم و جوانه

و در گلویِ مرغ‌های لعابی

نُت‌های بغض کرده

در نیمه‌راهِ ترس و ترانه

باز ایستاده بودند

از رف

برداشتی مرا

با آستین

از چهره‌ام غبار گرفتی

و پشتِ پنجره

بر کاشی‌ام نهادی

تا وقت در رسد

از صبحِ ناب

پُر شده‌ام

در من

یک جُرعه آفتاب

نمی‌نوشی؟

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

دوبارهٔ بودا

آن‌گونه مست بودم

در مُلتقایِ الکل و دود

که از تمامِ دنیا

تنها

دلم

هوایِ تو را کرده بود

می‌گفتم:

این عجیب است

این‌قدر ناگهانی دل بستن

از من

که بی‌تعارف دیری است

زین خیلِ ورشکسته کسی را

در خوردِ دل نهادن

پیدا نکرده‌ام

تب کرده بود ساعتِ پاییزی‌ام

وقتی نسیم وسوسه‌ام می‌کرد

عطری زنانه در نفسش داشت

می‌گفتم:

این نسیم، بی‌تردید

آغشته با هوایِ تنِ توست

وین جذبه‌ای که راهِ مرا می‌زند

حسّی به رنگِ پیرهنِ توست

آن‌گونه مست بودم

که می‌توانستم بی‌پروا

از خوابِ نیم شب

بیدارت کنم

تا رازِ ناگهانِ مرا

باران و مه بدانند

و می‌توانستم

از جوی‌هایِ گل‌آلود

وضو کنم

و زیرِ چترِ بستهِٔ باران

رو سویِ هرچه هست

نماز بُگزارم

آن‌گونه مست بودم

که می‌توانستم

حتّا به شحنگان

نامِ تو را بگویم

– آرام و مهربان و صبور

از برگ‌هایِ نیلوفر

شولایِ بی‌نیازی بر تن پیچیده

با پِلک‌هایِ افتاده

پیشانیِ درخشان

و گونه‌هایِ رنگ‌ پریده

چونان نیروانا

تأنیتی از دوبارهِٔ بودا

در مُلتقایِ الکل و دود

باری

تصویرِ تو، همیشه‌ترین بود

بانویِ شعرهایِ مه‌آلود!

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

حتّا شکوفه‌ای را …

رنگِ غریبِ گیسویت را

بگذار آفتاب شرابی کند

آنگاه اگر کسی

در سکرِ گیسوانِ تو

تردید کرد

چشمانت

خورشید را که مست است

با غمزه‌ای فصیح

نشان

خواهد داد

خم شو به سویِ من

گیسویِ خود بباران

زیباست گیسوانت

ماننندِ بی‌نیازیِ آهو

در چارسوقِ عطّاران

خم شو به سویِ من

این بادِ خشمگین

از غارتِ بهارِ تو و من

برمی‌گردد

حتّا شکوفه‌ای را

زین باد پس گرفتن

غنیمتی است

بگذار رنگ‌ها را

از باد پس بگیریم

آنگاه

پیراهنی بپوش که دنیا را

در چشم‌هایِ عاشقِ من

آبی کنند

و شک مکن که عشق کجایی است

این سیبِ سرخ شاید

در چشمِ مه گرفتهٔ تو

خاکستری است

امّا

زنِ بعید!

چه خواهی کرد

با مردِ عاشقی که دلش را

این‌گونه در خلوص

به چشم‌هایِ شکّاکت

می‌بخشد؟

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

آبی

وقتی که پلک‌هایت

آن پرده‌هایِ ابریشم

– آویزهایی از مژه با او-

از آن دریچه‌های دوگانه

بالا می‌رود،

آبی است

دنیایِ من که پشتِ دریچه است

با من سخن بگویید

ای چشم‌ها!

با من که بعد از این‌همه سرگردانی

همزادهایم

دریا و آسمان را

در آبیِ ملایمتان جُسته‌ام

پایانِ من شوید

من خسته‌ام

از جُستن و نیافتن

خسته‌ام.

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

آبی۲

من هرگز آسمان را

زیبا ندیده بودم

از اینسان

چشمِ تو آسمان را

قابی گرفته است؟

یا آنکه آسمان

آیینه‌دارِ چشمِ تو گشته است؟

آبی همیشه وسوسه‌ام کرده است

حتّا

زان پیش‌تر که چشمی در من

شعرِ سیاهِ گویایی باشد

چشمی

طلوعِ آبیِ دریا بود

شاید همیشه هر سفرِ جست و جویِ من

انگیزه‌اش سراغِ تو بوده است

و آن آتش که این‌همه سال

می‌سوخت پشتِ مه

یک شعله از چراغِ تو بوده است

چشمت به رنگِ عشق!

روزی که رنگ لبخند نارنجی است

رنگِ ملال خاکستری

و رنگِ عشق آبی

نیلوفری که چیده‌ام از چشمت

چتری بزرگ شده باشد

شاید

تا عشق

در سایه‌اش به ناز بیاساید.

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

آبی۳

چشمت ستاره‌اش را

چندان چراغِ وسوسه خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه!

بانویِ رنگ‌های شکوفان!

رنگین کمان!

پل بسته‌ای که عشق

آفاق را

به هم

بردوزد

آفاق را به رنگ تو می‌بینم

و چشم‌هایت آن‌سویِ مه

همچون چراغ‌هایِ دریایی

می‌سوزد

مه در میانه رازی است

مه را شعورِ خاک نمی‌داند

باران زبان گنگی دارد

و خاک نیز رازش را

از این‌همه کنایه نمی‌خواند

باید چگونه گفت که عشق

با نامِ یک فرشته فرود آمده است

تا پاسدار دریاها باشد؟

باید چکونه گفت که بانویِ من

چشمش صراحتِ سخنی است

که در سکوت می‌بالد؟

باید چگونه گفت که مِه آبی است؟

باران زبان گنگی دارد

اما

دنیا اگر نداند

باری تو

رازِ مِه گرفتهٔ او را

می‌دانی

بی‌گمان

همزادِ آفتابیِ باران!

رنگین کمان!

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

سرو

سروِ من! ای کشیده قامتِ من!

ای از بهارِ خلق، علامت!

وقتی تبرِ ترا

بر پایِ استوار فرود آمد

و دارکوب‌ها

منقارهایِ سربی‌شان را

بر سینهٔ ستبرِ تو کوبیدند

در باغِ مِه گرفتهٔ ما، شب بود

بسیار گفته بودند:

بالاتر از سیاهی رنگی نیست

امّا

خونت که بر سیاهی شب ریخت

دانستیم

بالاتر از سیاهی، سرخی است

– هرچند شب زِ خویش لبالب بود-

ای ایستاده مُرده

در حالتِ تبسّم!

ای سروِ باغِ سوختهٔ مردم!

ای آن‌که هم به شیوهٔ خود دانستی

که واژه‌های ظالم و مظلوم

– هرچند مشتق‌ از ظلم‌اند

در عرصهٔ نبودن و بودن

امّا

پیوسته روبروی هم‌اند

قُوتِ تو از گرسنگی مردم بود

و آبت از تشنگی‌شان

تو در میان مردم بالیدی

و آن بیرق ستارهٔ خونین را

از دستِ مردمت

بر دوشِ خود، کشیدی

پیوندِ مردم و تو

در بندِ مرزها و زمان‌ها نیست

چندان‌که بعد از این هم

کبریت اگر شوی

تنها، چراغ‌هایِ موشی را

خواهی افروخت

و هیمه، گر شوی

هم در اجاق‌هایِ فقیران،

خواهی سوخت

تو عاشق سپیده دمی بودی

که آفتاب را

بر زاغه‌ها و کوره‌ها و کپرها

می‌تابد

امروز هم اگرچه

تو نیستی و طلمت

بی‌تو ادامه دارد، امّا

خونت نریخته است به خیره

خونِ تو ریخته است که هر قطره‌اش

از اختناقِ شب

نقبی به سویِ صبح و سلامت بگشاید

و آن نقب‌هایِ هر یک

از دیگری به صبحِ تو نزدیک‌تر

با قطره قطره خونِ رفیقانت

– آن نقب‌های دیگر-

شب را که ذرّه ذرّه می‌کاهد

آخر به مرگِ محتومش، خواهند کُشت

تا صبح از کرانه برآید

ای سروِ مهربانِ من!

صبحِ تو خواهد آمد بی‌تردید

صبحی که وقتِ مُردن

چشمانِ خون گرفتهٔ بازت

هرچند اندکی نگرانش بود

لبخندِ بی‌نظیرِ درخشانت

امّا

ایمان به آن و آمدنش داشت.

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

پرسش

تو بر کدام رُتبه

از پلّه‌هایِ سنگ

تا خداوندی

آن‌سویِ چشم‌هایِ تو

آیا

همچنان

یک سایهٔ مثالی بر پرده است؟

یا آن‌که

دستِ مرموز

چین‌هایِ خاطراتِ نخستین را

از ذهنِ‌ غار

پاک کرده است؟

شاید برای آنکه

رازِ بزرگ را

می‌دانستی

گویایی‌ات

به غرّشِ همیشه مبدّل شد

و چشم‌هایِ زیبایت

بینِ نگاه و نطق

معطّل ماند

ای قدرتِ سرازیر، در لحظهٔ زبونی!

فوّارهٔ بلند،

در نیمه‌ راه سرنگونی!

آیا برایِ آن‌که جهان را

از بیخ و بُن تکان ندهی

این‌گونه دست‌هایِ تو

کوچک ماندند؟

و تا یقینِ سهمگین را

بر خاک ننویسی

پاهایِ بی‌قرارِ تو

سرگردان

بین سؤال و شک ماندند؟

هرچند من نیز گول و ناشنوایم

امّا بگو برایم

ای گنگِ‌ خوابدیدهٔ نا آرام!

تو،

این‌سویِ تمامی؟

یا آن‌سویِ تمام؟

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...

نام

نامت از کدام کوکبِ درشت

رویِ گونه‌هایِ خیسِ من چکید؟

نامت از کدام چشم؟

عشق را به چشم‌هایِ تو

که دید و نام داد؟

نام را به چشم‌ها

که وام داد؟

وآژه‌ای نداشتم

تا تو را صدا کنم

آسمانِ گنگ نیز

وآژه‌ای نداشت

آمدیم و در زدیم

یک شبح

در به رویمان گشود

روبرویم ایستاده بود

ایستاد و پلک هم نزد

خیره شد به خواب‌هایِ من که در کرانه‌اش

کرکسی غریب

می‌گذشت

خوابِ خالیِ مرا گرفت و

پهن کرد

رویِ شهر و آسمان سیاه شد

گفت: تیغ!

دشنه!

هرچه هست!

من، قلم‌تراش کهنه را

دادم و گرفت و ناگهان

خون!

که می‌جهید و رویِ خواب‌های شهر

می‌نشست

رویِ خواب‌هایِ ارغوانی‌ام

کودکی و پیری و جوانی‌ام

دوره کردن تمامِ زندگانی‌ام

که ناگهان

آسمان

زیرِ خواب‌های من نفس کشید و

تازه شد

بعد،

کوکبی درشت را

به شکل چشم

برگزید و گفت:

نامِ عشق را از او بپرس!

...

0
با عشق تاب می‌آورم (اشعار نیمایی) (حسین منزوی) نظر دهید...