با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۹

ای لبت ساغرِ بیجادهِٔ من!

بوسه‌ات، ناب‌ترین بادهِٔ من

آدمیزاده و این زیبایی؟!

با تو رازی است، پریزادهِٔ من!

ای همآغوشیِ تو، مائده‌ام

وی تنت سفرهِٔ آمادهِٔ من!

سر به افلاک رساند از عشقت

دلکِ سادهِٔ افتادهِٔ من!

تا ببندم به نمازت قامت

بسترِ وصلِ تو سجّادهِٔ من

تا به آن‌جا که تو هستی برسم،

از کجا می‌گذرد، جادهِٔ من؟

سرو، رعنایی و آزادی را

از تو آموخته، آزادهِٔ من!

رقمِ حُسنِ خدادادیِ تُست

هنرِ طبعِ خدادادهِٔ من

تا به تبیینِ جهان پردازم

عشقِ تو، فلسفهٔ سادهٔ من.

...

2+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۵

وقتی تو در می‌زنی، من دلم پر می‌زند

می‌گوید: آه، بگشا! عشق است در می‌زند

می‌آیی، می‌نشینی، روبرویِ من، آن‌گاه

بهار، گُل می‌دهد، خورشید، سر می‌زند

تا دیگران بجنبند، نگاهِ تشنهِٔ من

در میخانهٔ چشمت، دو، سه ساغر می‌زند

شوقِ تو دارد، اما، رخصتِ پروازش نیست

پشتِ دهانِ عشقم، بوسه پرپر می‌زند

در طیفِ پیراهنت، به چه می‌ماند تنت؟

گُلِ یاسی که گاهی، به نیلوفر می‌زند

چه رمز و رازی دارد، سازت؟ که مایه‌ای را

صد بار، اگر می‌زند، نامکرّر می‌زند

همنوازی می‌کند، چشمت با چشمم، امّا

هر راهی را نگاهت، دلنشین‌تر می‌زند

***

دهانت حرفی دارد، با دیگران و چشمت

با من و تنها با من، حرفی دیگر می‌زند

حرفی که معنی‌اش را، تنها جفتت می‌فهمد

مانندِ بق‌بقویی، که کبوتر می‌زند

از تو می‌سوزم، امّا، نمی‌میرم که قُقنوس

نبضِ دوباره زایی‌ش، در خاکستر می‌زند.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۰

گُفتی: ببین آسمان را، غرقِ شهاب و شراره است

انگار در جشنِ آتش، شب، گلشنی از ستاره است

گفتم که زیباست! گفتی: زیباست؟ پس عاشقِ من،

دل بستنت در ستاره، تنها‌ترین راهِ چاره است!

گفتم که: گفتم که زیباست، امّا دلِ عشق‌بازم

این سر سپرده به خورشید، بی‌اعتنا با ستاره است

وقتی به خورشید بستم دل را که دیدم، ستاره

زیبا ولی پیشِ خورشید، بی‌رونق و بد‌قواره است

گفتم که زین دم دلم را، بستم به خورشید و دل گفت:

در کارِ خیر- آن‌هم این‌کار- کی حاجتِ استخاره است؟

آن‌جا که خورشیدِ روشن، افراشته بیرقش را

دیگر در آن‌جا، ستاره- گیرم که زُهره!- چه‌کاره است؟

***

خورشید را با ستاره می‌سنجم و در کلامم

بی‌شک ستاره، کنایه، خورشید نیز استعاره است

یک‌بار دیگر من از تو، تکرار خواهم شد، ای دوست!

وین شعرِ خورشیدیِ من، آغازی از یک دوباره است.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۶

کدام آغوشِ پُر مهری، پناهم می‌شود امشب؟

بر و دوشِ که آیا تکیه‌گاهم می‌شود امشب؟

در این برفِ خزانی- یا زمستانی! – که می‌بارد

کدامین چترِ گیسویی، پناهم می‌شود امشب؟

رسد تا رستمی از ره، منیژه‌وار، رویِ که

امیدِ زیستن، در قعرِ چاهم می‌شود امشب؟

نسوزد تا سمومِ وحشتِ پاییزش از ریشه

چه کس پرچینِ باغِ بی‌گناهم می‌شود امشب؟

تبِ خواهش، تنم را می‌گدازد، کو؟ کدام آغوش،

حریفِ تا سحرگاهِ گناهم می‌شود امشب؟

بخوانم تا کتابِ عشق را، در روشنی‌هایش

چه کس شمعِ شبستانِ سیاهم می‌شود امشب؟

شراب و شاهد و شیرینی، این است آن‌چه می‌خواهم

کُجا؟ پیشِ که این عشرت فراهم می‌شود امشب؟

«شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل»

چه چشمِ روشنی، فانوسِ راهم می‌شود امشب؟

...

2+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۱

نوبت آمد، می‌نوازد نوبتی، ناقوسمان

تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان

آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت

بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان

ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل‌ها زدیم

آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان

چشم‌هایِ کینه‌ور هم، معنیِ دیگر نیافت

زِ ابتدا تا انتها، جُز مهر، در قاموسمان

عشقمان چتری گشود و بست و رفت و مانده است

لایِ دفترهایِ عاشق‌ها پرِ طاووسمان

کُشته می‌شد باز از بادِ اَجل، حتّا اگر

شعلهِٔ خورشید روشن بود، در فانوسمان

کرد، بخلِ سرنوشت از نوشدارویی، دریغ

فرصتِ ماندن نداد، اینبار هم، کاووسمان

یک به بک یارانِ غار، از دست رفتند و هنوز

حُکم می‌راند به مرگ‌آباد، دقیانوسمان

قصّهٔ گنگ و کر و ما و جهان می‌بود، اگر

از قفس می‌شد رها، هم، نالهِٔ محبوسمان

گیرم از رویایِ آخر، ساحتِ آرامش است

کو، ولی، یارایِ خواب از وحشتِ کابوسمان؟

***

« قافیه زنگِ کلام است.» آری اکنون بشنوید:

زنگِ حسرت می‌زند، در قافیه، افسوسمان.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۷

خیالِ خامِ پلنگِ من، به سویِ ماه جهیدن بود

و ماه را زِ بلندایش، به رویِ خاک کشیدن بود

پلنگِ من- دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماهِ بلندِ من- ورایِ دست رسیدن بود

***

گلِ شکفته! خدا حافظ؛ اگرچه لحظهٔ دیدارت

شروعِ وسوسه‌ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم، آری- موازیانِ به ناچاری-

که هر دو باورِمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گُلِ مُرده، دوباره زنده نشد، اما

بهار، در گُلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کامِ من

فریبکارِ دغل پیشه، بهانه اش، نشنیدن بود

***

چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم

تمامِ عُمر قفس می‌بافت، ولی به فکرِ پریدن بود.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۲

شب است و در شبِ من، خوش نشینی‌ات، زیباست

به بوسه، از لبِ من، خوشه‌چینی‌ات زیباست

تو را به جلوه فروشی، نیاز نیست چو گُل

که غُنچه‌ای تو و در خود نشینی‌ات زیباست

تو مهر را همه با مهر می‌دهی پاسخ

صدایِ عشقی و طبعِ طنینی‌ات زیباست

اگر تو می‌شکنی، لیلیانه، کاسهِٔ من

چه غم، که شیوهِٔ دلبر گزینی‌ات، زیباست

میانِ«هستم» و «شک می‌کنم» پُلی است، و گر،

به عشق شک نکنی، بی‌یقینی‌ات، زیباست

میانِ این‌همه یاس و سمن، گُل! ای گُلِ من!

به جلوه آمدنِ یاسمینی‌ات، زیباست

تو هرچه می‌کنی ای یار، دوستت دارم

که نازنینی و هر نازنینی‌ات، زیباست

همین، نه رقصِ دو برّه به سینه‌ات. حتّا

سرِ بُریدهِٔ یحیی، به سینی‌ات، زیباست

برآهویِ نرِ من- جانِ عشق‌پرورِ من-

پلنگِ ماده! هجومِ کمینی‌ات، زیباست

به لطف آن تنِ زیبایِ پارسی است، اگر

به چشمم این‌همه دیبایِ چینی‌ات، زیباست

وزیدنِ نفسِ عشق و لرزه‌هایِ طلب

به پرّه‌هایِ هوسناکِ بینی‌ات، زیباست

***

«فرشته عشق نداند» به آسمان چه روم؟

برایِ من، تو و عشقِ زمینی‌ات، زیباست.

...

2+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۸

زنی چنین که تویی، جُز تو هیچکس، زن نیست

و گر زن است، پسندیدهٔ دلِ من نیست

زنی چنین که تویی، ای که چون تو، هیچ زنی

بی بی‌نیازی و بی‌زینتی مزیّن نیست

طراز و طرح و تراشش، نیایدم به نظر

اگر تلألؤ جانی چو تو در آن تن نیست

نه هر که خال و خطی داشت، دلبری داند

چو نقش پرده که درخوردِ دل نهادن نیست

گُلی است با تو به نامِ لب و دهن که چون او

یکی به سفرهِٔ گُل‌های سرخِ ارژن نیست

به طرفِ دامنِ حورِ بهشت، گو نرسد

اگر هر آینه دستِ منت، به گردن نیست

مرا به دوری خود می‌کُشیّ و می‌گذری

بدان خیال که خونِ منت به گردن نیست؟

نگاه دار دلم را، برایِ آن‌چه در اوست

که ساغرِ غمِ تو، درخورِ شکستن نیست

به خونِ خود، خطِ برهان نویسمت، این‌بار

اگر هر آینه، عشقِ منت مُبرهن نیست

چه جایِ خانهٔ بی‌خانمانی‌ام؟ بی تو،

چراغِ خانهٔ خورشید نیز، روشن نیست

طنینِ نامِ تو پیچیده‌است در غزلم

و گرنه شعرِ من، این‌گونه خود مُطنطن نیست.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۳

به غیرِ آینه، کس روبه‌رویِ بستر نیست

و چشمِ آینه، جز ما به سویِ دیگر نیست

چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت

که خود تمیزِ تو و من، زِ هم میسّر نیست

هزار بار کتابِ تنِ تو را، خواندم

هنوز فصلی از آن، کهنه و مکرّر نیست

برایِ تو، همه از خوبیِ تو می‌گوید

اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست

ولی تو زِ آینه چیزی مپرس، از من پُرس

که او به رازِ تنت، از من آشناتر نیست

مرا بنوش- همین من!- که هیچ می، جُز من

بلورِ بارفتن! در خورِ تو ساغر نیست

کدورتی است اگر، در میانهٔ دل‌هاست!

و گرنه جسمِ من، از جسمِ تو، مکدّر نیست

تنِ تو، بویِ خود افشانده در تمامِ اتاق

و گرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست

به انتهایِ جهان می‌رسیم، در خلائی

که جُز نفس نفس آنجا، صدایِ دیگر نیست

خوشا رسیدنِ با هم، که حالتی خوش‌تر

زِ حالتِ تو، در آن لحظه‌هایِ آخر نیست

***

وز آن عزیزترین لحظه‌ها، چه خاطره‌ها

که در لفافهٔ سیمابِ و شیشه، مُضمر نیست.

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۴

خورشیدِ من! برایِ تو، یک ذرّه شد، دلم

چندان‌که در هوایِ تو، از خاک بگسلم

دل را قرار نیست مگر در کنارِ تو

کاین‌سان کشد به سویِ تو، منزل به منزِلم

کبر است تا تواضع اگر، باری این منم!

کز عقل ناتمامم و در عشق، کاملم

با اسمِ اعظمی که به‌جز رمزِ عشق نیست

بیرون کش از شکنجهٔ این چاهِ بابِلم

بعد از بهارها و خزان‌ها، تو بوده‌ای

ای میوهِٔ بهشتی! از این باغ، حاصلم

تو آفتاب و من چو گُلِ آفتاب‌گرد

چَشمم به هر کجاست، تویی در مقابِلم

دریا و تخته‌پاره و توفان و من. مگر،

فانوسِ روشنِ تو کشاند به ساحلم

شعرم ادایِ حق نتواند تو را، مگر

آسان کند به یاریِ خود،« خواجه» مشکلم:

«با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو از دلم».

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...