با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۱۷

چو در مقامِ پذیرش، خوش است خاموشی

به بویِ واقعه، زینهار تا که نخروشی

چه می‌تنی؟ که همه شرحِ ماجرا این، است

دمی خروش و سپس تا همیشه خاموشی

دریغ از آن‌که به بیداریِ حقیقیِ ما،

امان نمی‌دهد این خواب‌هایِ خرگوشی

فراغ و عمر؟ نه! حاشا که رُخ دهد، حاشا!

میانِ جیوه و آب، اتّفاقِ هم‌جوشی

***

زمان که در رسد ای گُل! تو نیز خواهی رفت

چه حاجت است به پیش از زمان کفن پوشی؟

به خاک ریشه مکن، چون درخت- حتّی سرو-

نسیم باش که خوش باد، خانه بر دوشی

***

برایِ آن‌که جهان را به جِلوه برتابی

به ناگزیر همان مستی و فراموشی

همان فریبِ قدیمی: سَرابِ خوش‌باشی

همان مسکّنِ دیرینه! سُکرِ خوش‌نوشی

به ناگزیر همان خوش‌گوارِ رنگین: زن!

زِ طعمِ بوسه و مزمزّهٔ همآغوشی

***

برایِ آن‌که جهان را به جِلوه برتابی

به ناگزیر همان مستی و فراموشی

همان فریبِ قدیمی: سَرابِ خوش‌باشی

همان مسکّنِ دیرینه! سُکرِ خوش‌نوشی

به ناگزیر همان خوش‌گوارِ رنگین: زن!

زِ طعمِ بوسه و مزمزّهٔ همآغوشی

***

هدف چو رفتن از این‌جاست، هر دو یکسانند

سفر به شیوهٔ فرهادی و سیاوشی

***

مسافران همه از خاک، خیمه برچینند

که خوانده قافله خیّام را به چاووشی

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸

چرا صبحِ مرا، زندانیِ پیراهنت داری؟

تو که خورشید را، چون خونِ جاری در تنت داری

دو سار از چشم‌هایِ تو به یکدیگر نشان دادند

دو مُرغِ سینه سُرخی را که در پیراهنت داری

لبت را غُنچه کن، بُرده به سویَم با نفس‌هایت

همه گُل‌برگ‌هایی را که رویِ ناخُنت داری

نسیمم من. کمند انداز می‌آیم به سویت باز

اگر صد بار صد دیوار، گِردِ گُلشنت داری

اگر یک می‌دهی، صد می‌ستانی از من، این‌گونه است

اگر گلشن شنیدن، پاسُخِ گُل گفتنت داری

برایم با مُژه، پیراهن بختی بدوز، اکنون

تو که تارِ نخ از گیسویِ خود، در سوزنت داری

شبی صحرایی و سوزان، تمامم را بر افروزان

از آن تب‌ها که خود در طبعِ چون آویشنت داری

نه از من، تا به خاکستر، تو نیز از عشق می‌سوزی

اگر از آذرخشم، آتشی در خرمنت داری

همه دنیایِ من، عشق است و دُنیایِ عزیزم را

اگر ویران کُنی، خونِ مرا، بر گردنت داری.

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۹

دست‌هایت کو؟ که دلتنگم برایِ دست‌هایت

دست‌هایم را بگیر ای دوست! دلتنگم برایت

قسمتِ من باد، هر دردی که سهمی داری از آن

من به جایِ تو، الا، آه ای به جانِ من بلایت

هم‌دهان و هم‌نفس با من اگر باشی، نِیِ من!

خوش‌ترین آوازها را می‌کشم بیرون زِ نایت

خونِ سُرخِ ارغوانم، شیر شُد سروِ روانم!

تا تو را در بر نشانم، هم‌چنان سبز است، جایت

تا تو نگذاری قدم بر خاکِ ره، می‌گُسترانم

صفحه صفحه، شعرهای تازه‌ام را زیرِ پایت

ای کتابِ وسوسه! کو فرصتِ دل‌خواه و درخور

تا بخوانم خط به خط، از ابتدا، تا انتهایت

عشقِ من! با همان روزِ بهاری باش، امّا

آفتابی باد و بی‌رگبارِ بیتابی، هوایت

پای در راهِ توام با توشهٔ بیم و امیدم

تا کُجایم می‌کشاند این بیابان، در نهایت

جامهٔ پیوند؟ یا پیراهنِ هجران؟ خود ای جان!

من چه خواهم بافت با ابریشمِ خامِ صدایت؟

ای گیاهِ جادویی، آخر چه خواهم چید از تو

یک گُلِ سُرخ از دهانت؟ یا دو برگ از چشم‌هایت؟

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۰

دوستم بدار، ای زن! ای زنِ بهارآمیز!

خرمن گلِ سرخم، رویِ دامن پاییز!

ای زنِ بدیع، ای بکر! ای همیشه‌ات هر فکر

دلنشینِ دور از ذهن، دلکشِ شگفت‌انگیز

ای گلِ تمام! ای یار! ای دمیده پیشت خوار

هر بنفشهٔ نوخط، هر شکوفهٔ نوخیز

ای زنِ درخشان تر! ای بلورها، یک‌سر

در شعاعِ الماست، بی درخشش و ناچیز

***

کج کن و مریزت را، تا چه وقت خواهی‌داشت؟

ای به ناز و تمکینت، کرده آتشِ من تیز!

بی‌گمان شتابِ من- هُرمِ آفتابِ من-

آب می‌کند روزی، برف‌های این پرهیز

روزِ آنکه خواهم‌گفت، با تو: آه! عشق آمد!

عشق آمد و در زد! میزبانِ ما! برخیز

تا من و تو و عشقیم، بی خیال و دور از بیم

خیز و می به ساغر کن، خیز و گُل به بستر ریز

رویِ سینه‌ام خم شو، نعل ریز و بازی‌کن

خوب ترکتازی کن، با دو گیسویِ شبدیز

مثل بازِ خوشوقتی، گه به شانه‌ام بنشین

مثلِ طوقِ خوشبختی، گه به گردنم آویز

***

زود و دیر دارد این، سوز و سوخت، اما، نه!

وقت و عشق، در راهند، وین تو دانی و من نیز.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۱

چشمانِ تو که از هیجان، گریه می کنند

در من هزار چشمِ نهان، گریه می کنند

شاید که آگه‌اند زِ پایانِ ماجرا

شاید برایِ هر دوِمان گریه می‌کنند

بانویِ من! چگونه تسلّایتان دهم؟،

چون چشم‌هایِ باورتان، گریه می‌کنند

پُر کرده کیسه‌هایِ خود از بُغضِ رودها

چون ابرهایِ خیسِ خزان، گریه می‌کنند

وقتی تو گریه می‌کنی ای دوست، در دلم

انگار، ابرهایِ جهان، گریه می‌کنند

انگار، با تو، بارِ دِگر، خواهرانِ من

در ماتمِ برادرشان، گریه می‌کنند

در ماتمِ هزار گلِ ارغوان، مگر

با هم، هزار سروِ جوان گریه می‌کنند

انگار عاشقانه‌ترین خاطراتِ من

همراه با تو، مویه‌کنان، گریه می‌کنند

حس می‌کنم که گریه، فقط گریهِٔ تو نیست

همراهِ تو، زمین و زمان، گریه می‌کنند

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۶

اسیرِ خاکم و نفرین شکسته بالی را

که بسته راه به من، آسمانِ خالی را

نزد ستارهٔ صبح از جبینِ لیلی و، قیس

به هم هنوز گره می‌زند لیالی را

زِ ابرِ یائسه جایِ سؤالِ باران نیست

در او ببین و بدان رازِ خشک‌سالی را.

به سیبِ سرخِ رسیده، بدل شده است. انگار

شفق به خون زده، خورشید پرتقالی را

دلم شکسته شد، این‌بار هم، نجات نداد

شرابِ عشقِ تو، این کوزهٔ سُفالی را

همه حقیقتِ من، سایه‌ای است بر دیوار

مگرد، هان! که نیابی« منِ» مثالی را

هزار بار به تاراج رفت و من، هر بار،

زِ عاج ساختم آن خانهٔ خیالی را

پریده رنگ‌تر از خاطراتِ عُمرِ من‌اند

مگر خزان زده، سیب و ترنجِ قالی را؟

***

نشان نیافتم، این‌بار هم زِ گم شده‌ام

هر آن‌چه پرسه زدم، عشق و آن حوالی را

در آن غریبه به هر یاد،- آن خراب‌آباد-

نمی‌شناخت دلم، یک تن از اهالی را

بهار نیست. زمستان، پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویمِ من، توالی را

***

هنوز مسأله‌ات مرگ و زندگی است، اگر

جواب می‌دهم، این جملهٔ سؤالی را

نهاده‌ایم قدم، از عدم به سویِ عدم

حیات نام مده، فصلِ انتقالی را

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۲

سفر به خیر گلِ من! که می‌روی با باد

زِ دیده می‌روی، امّا نمی‌روی از یاد

کدام دشت و دمن؟ یا کدام باغ و چمن؟

کُجاست مقصدت ای گُل؟ کُجاست مقصدِ باد؟

مباد بیمِ خزانت، که هر کُجا گُذری

هزار باغ به شکرانهٔ تو خواهد زاد

خزانِ عُمرِ مرا داشت در نظر، دستی

که بر جبینِ تو نقشِ گُل و شکوفه نهاد

تمامِ خلوتِ خود را، اگر نباشی تو

به یادِ سُرخ‌ترین لحظهٔ تو خواهم داد

تو هم به یادِ من او را ببوس، اگر گُذرت

به مرغِ خستهِٔ تنها نشسته‌ای اُفتاد

غمِ « چه می‌شود؟» از دل بران، که هر دو عنان

سپرده‌ایم به تقدیر« هرچه بادا باد»

بیایم از پِیِ تو، گردباد اگر نبَرد

مرا به همرهِ خود، سویِ ناکُجا آباد.

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۷

زِ باغِ پیرهنت، چون دریچه‌ها، وا شد

بهارِ گُم شده، پشتِ دریچه، پیدا شد

رها زِ سلطهٔ پاییز، در بهارِ اتاق

گلی به نام تو، بر بازوانِ من، وا شد

به دیدن تو، همه ذرّه‌هایِ من، شد چشم

و چشم‌ها، همه سر تا به پا، تماشا شد

تمامِ منظره، پوشیده از تو شد، یعنی

جهان به چشمِ دلِ من، دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم هرآنچه تلخانه

به نام تو که درآمیختم، گوارا شد

فرشته‌ها، تو و من را به هم نشان دادند

میان زهره و ماه، از تو گفتگوها شد

تنت هنوز به اندازه‌ای لطافت داشت،

که گل در آینه از دیدنش، شکوفا شد

شتابِ خواستنت، این‌چنین که می‌بالد

به دوریِ تو، مگر می‌توان شکیبا شد؟

اُمیدوار نبودم دوباره از دلِ تو

که مهربان بشود با دلِ من، امّا شد

دوباره طوطیکِ شوکرانیِ شعرم

به خنده خندهٔ شیرینِ تو، شکرخا شد

قرارنامهٔ وصلِ من و تو بود، آن که

به رویِ شانهٔ تو، با لبِ من امضا شد.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۳

به اندازهِٔ عشق جا داشت، اُتاقِ تو و خانهِٔ تو

پذیرایِ تنهایی‌ام بود، تنِ مهربانانهِٔ تو

پری‌وار پرسیدی از من:چرا نبضت اینقدر تند است؟

مگر نه که در سینهِٔ من، دلی بود دیوانهٔ تو؟

تنت بیرقی از جوانی، بر افراشت ز آنسان که دانی

چه پیروزیِ طُرفه‌ای بود، به تسلیمِ جانانهِٔ تو

شرابم که می‌ریخت چشمت، لبت نُقلم از بوسه می‌داد

همه شب سیه مست بودم، به آیینِ میخانهِٔ تو

زمانی لبت را مزیدم، گهی سینه‌ات را گزیدم

که با شیر و شکّر عجین بود، میِ خاصِ پیمانهِٔ تو

در آغوشِ افسانه گویان، بخوابند زِ افسانه امّا

شگفتا که خوابم زِ سر رفت، به افسونِ افسانهٔ تو

فرو ریختی گیسوان را،به آوار بر شانهٔ من

فرو ریختم بوسه‌ها را، به رگبار بر شانهٔ تو.

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸

آهای تو که یه«جونم» ِت، هزار تا جون بها داره!

بُکش منو، با لبی که بوسه‌شو خون‌بها داره

بذار حسودی بُکُشه رقیبُ، وقتی می‌کُشه

سرش تو کارِ خودشه، چی‌کار به کارِ ما داره؟

سرت سلامت اگه باز میخونه‌ها، بسته شدن

با چشمِ مستِ تو آخه، به می کی اعتنا داره؟

اینـهمه مهربونی رو، از تو چطور باور کنم؟

تو این قحطِ وفا که عشق، صورتِ کیمیا داره

حرفِ من و تو رو نزن، ای من و تو یه جون، دو تن!

بدون که از تو عاشقت، فقط سری سوا داره

خوشگلا خوشگلن ولی، باز تو نمی‌شن، کی میگه

خوشگل خالی ربطی با، خوشگلِ خوشگلا داره؟!

که گفته ماه و زهره رو، که شکلِ چشمایِ توان؟

چه دَخلی خورشیدایِ تو، به اون ستاره‌ها داره؟

قصّهٔ من با تنِ تو، قصّهٔ آب و ماهی‌یه

و گرنه کی یه خوابیدن، اینـهمه ماجرا داره؟

من خودمم نمی‌دونم که از کی عاشقت شدم

چیزی که انتها نداشت، چه‌طوری ابتدا داره؟

نترس از اینکه عشقِ من با تو یه‌روز تموم بشه

چیزی که ابتدا نداشت، چه‌طوری انتها داره؟

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...