با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۱۱

نوبت آمد، می‌نوازد نوبتی، ناقوسمان

تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان

آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت

بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان

ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل‌ها زدیم

آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان

چشم‌هایِ کینه‌ور هم، معنیِ دیگر نیافت

زِ ابتدا تا انتها، جُز مهر، در قاموسمان

عشقمان چتری گشود و بست و رفت و مانده است

لایِ دفترهایِ عاشق‌ها پرِ طاووسمان

کُشته می‌شد باز از بادِ اَجل، حتّا اگر

شعلهِٔ خورشید روشن بود، در فانوسمان

کرد، بخلِ سرنوشت از نوشدارویی، دریغ

فرصتِ ماندن نداد، اینبار هم، کاووسمان

یک به بک یارانِ غار، از دست رفتند و هنوز

حُکم می‌راند به مرگ‌آباد، دقیانوسمان

قصّهٔ گنگ و کر و ما و جهان می‌بود، اگر

از قفس می‌شد رها، هم، نالهِٔ محبوسمان

گیرم از رویایِ آخر، ساحتِ آرامش است

کو، ولی، یارایِ خواب از وحشتِ کابوسمان؟

***

« قافیه زنگِ کلام است.» آری اکنون بشنوید:

زنگِ حسرت می‌زند، در قافیه، افسوسمان.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۷

خیالِ خامِ پلنگِ من، به سویِ ماه جهیدن بود

و ماه را زِ بلندایش، به رویِ خاک کشیدن بود

پلنگِ من- دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماهِ بلندِ من- ورایِ دست رسیدن بود

***

گلِ شکفته! خدا حافظ؛ اگرچه لحظهٔ دیدارت

شروعِ وسوسه‌ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم، آری- موازیانِ به ناچاری-

که هر دو باورِمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گُلِ مُرده، دوباره زنده نشد، اما

بهار، در گُلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کامِ من

فریبکارِ دغل پیشه، بهانه اش، نشنیدن بود

***

چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم

تمامِ عُمر قفس می‌بافت، ولی به فکرِ پریدن بود.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۲

شب است و در شبِ من، خوش نشینی‌ات، زیباست

به بوسه، از لبِ من، خوشه‌چینی‌ات زیباست

تو را به جلوه فروشی، نیاز نیست چو گُل

که غُنچه‌ای تو و در خود نشینی‌ات زیباست

تو مهر را همه با مهر می‌دهی پاسخ

صدایِ عشقی و طبعِ طنینی‌ات زیباست

اگر تو می‌شکنی، لیلیانه، کاسهِٔ من

چه غم، که شیوهِٔ دلبر گزینی‌ات، زیباست

میانِ«هستم» و «شک می‌کنم» پُلی است، و گر،

به عشق شک نکنی، بی‌یقینی‌ات، زیباست

میانِ این‌همه یاس و سمن، گُل! ای گُلِ من!

به جلوه آمدنِ یاسمینی‌ات، زیباست

تو هرچه می‌کنی ای یار، دوستت دارم

که نازنینی و هر نازنینی‌ات، زیباست

همین، نه رقصِ دو برّه به سینه‌ات. حتّا

سرِ بُریدهِٔ یحیی، به سینی‌ات، زیباست

برآهویِ نرِ من- جانِ عشق‌پرورِ من-

پلنگِ ماده! هجومِ کمینی‌ات، زیباست

به لطف آن تنِ زیبایِ پارسی است، اگر

به چشمم این‌همه دیبایِ چینی‌ات، زیباست

وزیدنِ نفسِ عشق و لرزه‌هایِ طلب

به پرّه‌هایِ هوسناکِ بینی‌ات، زیباست

***

«فرشته عشق نداند» به آسمان چه روم؟

برایِ من، تو و عشقِ زمینی‌ات، زیباست.

...

2+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۸

زنی چنین که تویی، جُز تو هیچکس، زن نیست

و گر زن است، پسندیدهٔ دلِ من نیست

زنی چنین که تویی، ای که چون تو، هیچ زنی

بی بی‌نیازی و بی‌زینتی مزیّن نیست

طراز و طرح و تراشش، نیایدم به نظر

اگر تلألؤ جانی چو تو در آن تن نیست

نه هر که خال و خطی داشت، دلبری داند

چو نقش پرده که درخوردِ دل نهادن نیست

گُلی است با تو به نامِ لب و دهن که چون او

یکی به سفرهِٔ گُل‌های سرخِ ارژن نیست

به طرفِ دامنِ حورِ بهشت، گو نرسد

اگر هر آینه دستِ منت، به گردن نیست

مرا به دوری خود می‌کُشیّ و می‌گذری

بدان خیال که خونِ منت به گردن نیست؟

نگاه دار دلم را، برایِ آن‌چه در اوست

که ساغرِ غمِ تو، درخورِ شکستن نیست

به خونِ خود، خطِ برهان نویسمت، این‌بار

اگر هر آینه، عشقِ منت مُبرهن نیست

چه جایِ خانهٔ بی‌خانمانی‌ام؟ بی تو،

چراغِ خانهٔ خورشید نیز، روشن نیست

طنینِ نامِ تو پیچیده‌است در غزلم

و گرنه شعرِ من، این‌گونه خود مُطنطن نیست.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۳

به غیرِ آینه، کس روبه‌رویِ بستر نیست

و چشمِ آینه، جز ما به سویِ دیگر نیست

چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت

که خود تمیزِ تو و من، زِ هم میسّر نیست

هزار بار کتابِ تنِ تو را، خواندم

هنوز فصلی از آن، کهنه و مکرّر نیست

برایِ تو، همه از خوبیِ تو می‌گوید

اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست

ولی تو زِ آینه چیزی مپرس، از من پُرس

که او به رازِ تنت، از من آشناتر نیست

مرا بنوش- همین من!- که هیچ می، جُز من

بلورِ بارفتن! در خورِ تو ساغر نیست

کدورتی است اگر، در میانهٔ دل‌هاست!

و گرنه جسمِ من، از جسمِ تو، مکدّر نیست

تنِ تو، بویِ خود افشانده در تمامِ اتاق

و گرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست

به انتهایِ جهان می‌رسیم، در خلائی

که جُز نفس نفس آنجا، صدایِ دیگر نیست

خوشا رسیدنِ با هم، که حالتی خوش‌تر

زِ حالتِ تو، در آن لحظه‌هایِ آخر نیست

***

وز آن عزیزترین لحظه‌ها، چه خاطره‌ها

که در لفافهٔ سیمابِ و شیشه، مُضمر نیست.

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۴

خورشیدِ من! برایِ تو، یک ذرّه شد، دلم

چندان‌که در هوایِ تو، از خاک بگسلم

دل را قرار نیست مگر در کنارِ تو

کاین‌سان کشد به سویِ تو، منزل به منزِلم

کبر است تا تواضع اگر، باری این منم!

کز عقل ناتمامم و در عشق، کاملم

با اسمِ اعظمی که به‌جز رمزِ عشق نیست

بیرون کش از شکنجهٔ این چاهِ بابِلم

بعد از بهارها و خزان‌ها، تو بوده‌ای

ای میوهِٔ بهشتی! از این باغ، حاصلم

تو آفتاب و من چو گُلِ آفتاب‌گرد

چَشمم به هر کجاست، تویی در مقابِلم

دریا و تخته‌پاره و توفان و من. مگر،

فانوسِ روشنِ تو کشاند به ساحلم

شعرم ادایِ حق نتواند تو را، مگر

آسان کند به یاریِ خود،« خواجه» مشکلم:

«با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو از دلم».

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵

می‌آیم و دلتنگِ دلتنگ، ای شنگِ نازک‌تن برایت

می‌آیم و سوغاتیِ من از بوسه پیراهن برایت

پیراهنی از بوسه یا شعر؟ یا پاک بودن از سرِ مهر؟

زینها کدامین را به تُحفه، می‌باید آوردن برایت؟

با هر گُلت رمزِ بهاری، از سینه و دست و لب، آری

چون مُرغِ دور افتاده از گل، دلتنگم ای گلشن! برایت

بعد از سکوتی دیگر اینک، سازِ خموشِ شعرِ من را

یک‌بارِ دیگر کوک کرده‌است، شوقِ غزل گفتن برایت

روزی اگر خواهم به چشمت، طرحِ نُوی اندازم از عشق،

تصویر خواهم کرد، آن را، با صورت یک زن برایت

یک زن به خویِ و خصلتِ تو، با هیأت و با قامتِ تو

آیینه‌ای خواهم شد آری، طرحی که دارم من برایت

یک‌دم به آغوشم پناه آر، از فتنهٔ ایّام. هرچند

من نیستم در باورِ تو، یک چیز، یک مأمن برایت

از تو دلم گرم است و چشم روشن به دیدارِ تو، هرچند

ای زن! ندارم بستری گرم، در خانه‌ای روشن برایت

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۶

الا که از همگانت عزیزتر دارم

شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

اگرچه دشمن جانِ منی، نمی‌دانم

چرا زِ دوستترت نیز، دوستتر دارم؟!

بِورز عشق و تحاشی مکن، که باخبری

تو نیز از دلِ من، کز دلت خبر دارم

قسم به چشمِ تو، که کور باد چشمانم

اگر به غیرِ تو با دیگری نظر دارم

اسیرِ سر‌ به‌هوایی شوم، هم از تو بتر،

اگر هوایِ یکی چون تو را به سر دارم؟

***

برایِ آمدنم، آن‌چه دیگران دانند

بهانه‌ای است، که من مقصدی دگر دارم

دِلم به سویِ تو پَر می‌زند که می‌آیم

به شوقِ توست که آهنگِ این سفر دارم

دلم برایِ تو یک ذرّه شد، هم از این‌روست

که شوقِ چشمهِٔ خورشیدت، این‌قدَر دارم

اگر به عشق هواداری‌ام کنی، وقت است

که صبر کرده‌ام و نوبتِ ظفر دارم

به شوکران نکنم خو، منی که در دهنت

سراغِ بوسهٔ شیرین‌تر از شکر دارم

***

شب است خاطره‌ای می‌وزد به بسترِ من

تو نیستیّ و خیالِ تو را، به بُر دارم

برایِ آن‌که به شوقِ تو پا نهم در راه

شب است و چشمِ شباویز با سحر دارم.

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷

چو در مقامِ پذیرش، خوش است خاموشی

به بویِ واقعه، زینهار تا که نخروشی

چه می‌تنی؟ که همه شرحِ ماجرا این، است

دمی خروش و سپس تا همیشه خاموشی

دریغ از آن‌که به بیداریِ حقیقیِ ما،

امان نمی‌دهد این خواب‌هایِ خرگوشی

فراغ و عمر؟ نه! حاشا که رُخ دهد، حاشا!

میانِ جیوه و آب، اتّفاقِ هم‌جوشی

***

زمان که در رسد ای گُل! تو نیز خواهی رفت

چه حاجت است به پیش از زمان کفن پوشی؟

به خاک ریشه مکن، چون درخت- حتّی سرو-

نسیم باش که خوش باد، خانه بر دوشی

***

برایِ آن‌که جهان را به جِلوه برتابی

به ناگزیر همان مستی و فراموشی

همان فریبِ قدیمی: سَرابِ خوش‌باشی

همان مسکّنِ دیرینه! سُکرِ خوش‌نوشی

به ناگزیر همان خوش‌گوارِ رنگین: زن!

زِ طعمِ بوسه و مزمزّهٔ همآغوشی

***

برایِ آن‌که جهان را به جِلوه برتابی

به ناگزیر همان مستی و فراموشی

همان فریبِ قدیمی: سَرابِ خوش‌باشی

همان مسکّنِ دیرینه! سُکرِ خوش‌نوشی

به ناگزیر همان خوش‌گوارِ رنگین: زن!

زِ طعمِ بوسه و مزمزّهٔ همآغوشی

***

هدف چو رفتن از این‌جاست، هر دو یکسانند

سفر به شیوهٔ فرهادی و سیاوشی

***

مسافران همه از خاک، خیمه برچینند

که خوانده قافله خیّام را به چاووشی

...

0
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸

چرا صبحِ مرا، زندانیِ پیراهنت داری؟

تو که خورشید را، چون خونِ جاری در تنت داری

دو سار از چشم‌هایِ تو به یکدیگر نشان دادند

دو مُرغِ سینه سُرخی را که در پیراهنت داری

لبت را غُنچه کن، بُرده به سویَم با نفس‌هایت

همه گُل‌برگ‌هایی را که رویِ ناخُنت داری

نسیمم من. کمند انداز می‌آیم به سویت باز

اگر صد بار صد دیوار، گِردِ گُلشنت داری

اگر یک می‌دهی، صد می‌ستانی از من، این‌گونه است

اگر گلشن شنیدن، پاسُخِ گُل گفتنت داری

برایم با مُژه، پیراهن بختی بدوز، اکنون

تو که تارِ نخ از گیسویِ خود، در سوزنت داری

شبی صحرایی و سوزان، تمامم را بر افروزان

از آن تب‌ها که خود در طبعِ چون آویشنت داری

نه از من، تا به خاکستر، تو نیز از عشق می‌سوزی

اگر از آذرخشم، آتشی در خرمنت داری

همه دنیایِ من، عشق است و دُنیایِ عزیزم را

اگر ویران کُنی، خونِ مرا، بر گردنت داری.

...

1+
با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...