با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۱۳

به غیرِ آینه، کس روبه‌رویِ بستر نیست

و چشمِ آینه، جز ما به سویِ دیگر نیست

چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت

که خود تمیزِ تو و من، زِ هم میسّر نیست

هزار بار کتابِ تنِ تو را، خواندم

هنوز فصلی از آن، کهنه و مکرّر نیست

برایِ تو، همه از خوبیِ تو می‌گوید

اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست

ولی تو زِ آینه چیزی مپرس، از من پُرس

که او به رازِ تنت، از من آشناتر نیست

مرا بنوش- همین من!- که هیچ می، جُز من

بلورِ بارفتن! در خورِ تو ساغر نیست

کدورتی است اگر، در میانهٔ دل‌هاست!

و گرنه جسمِ من، از جسمِ تو، مکدّر نیست

تنِ تو، بویِ خود افشانده در تمامِ اتاق

و گرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست

به انتهایِ جهان می‌رسیم، در خلائی

که جُز نفس نفس آنجا، صدایِ دیگر نیست

خوشا رسیدنِ با هم، که حالتی خوش‌تر

زِ حالتِ تو، در آن لحظه‌هایِ آخر نیست

***

وز آن عزیزترین لحظه‌ها، چه خاطره‌ها

که در لفافهٔ سیمابِ و شیشه، مُضمر نیست.

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۴

خورشیدِ من! برایِ تو، یک ذرّه شد، دلم

چندان‌که در هوایِ تو، از خاک بگسلم

دل را قرار نیست مگر در کنارِ تو

کاین‌سان کشد به سویِ تو، منزل به منزِلم

کبر است تا تواضع اگر، باری این منم!

کز عقل ناتمامم و در عشق، کاملم

با اسمِ اعظمی که به‌جز رمزِ عشق نیست

بیرون کش از شکنجهٔ این چاهِ بابِلم

بعد از بهارها و خزان‌ها، تو بوده‌ای

ای میوهِٔ بهشتی! از این باغ، حاصلم

تو آفتاب و من چو گُلِ آفتاب‌گرد

چَشمم به هر کجاست، تویی در مقابِلم

دریا و تخته‌پاره و توفان و من. مگر،

فانوسِ روشنِ تو کشاند به ساحلم

شعرم ادایِ حق نتواند تو را، مگر

آسان کند به یاریِ خود،« خواجه» مشکلم:

«با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو از دلم».

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵

می‌آیم و دلتنگِ دلتنگ، ای شنگِ نازک‌تن برایت

می‌آیم و سوغاتیِ من از بوسه پیراهن برایت

پیراهنی از بوسه یا شعر؟ یا پاک بودن از سرِ مهر؟

زینها کدامین را به تُحفه، می‌باید آوردن برایت؟

با هر گُلت رمزِ بهاری، از سینه و دست و لب، آری

چون مُرغِ دور افتاده از گل، دلتنگم ای گلشن! برایت

بعد از سکوتی دیگر اینک، سازِ خموشِ شعرِ من را

یک‌بارِ دیگر کوک کرده‌است، شوقِ غزل گفتن برایت

روزی اگر خواهم به چشمت، طرحِ نُوی اندازم از عشق،

تصویر خواهم کرد، آن را، با صورت یک زن برایت

یک زن به خویِ و خصلتِ تو، با هیأت و با قامتِ تو

آیینه‌ای خواهم شد آری، طرحی که دارم من برایت

یک‌دم به آغوشم پناه آر، از فتنهٔ ایّام. هرچند

من نیستم در باورِ تو، یک چیز، یک مأمن برایت

از تو دلم گرم است و چشم روشن به دیدارِ تو، هرچند

ای زن! ندارم بستری گرم، در خانه‌ای روشن برایت

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۶

الا که از همگانت عزیزتر دارم

شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

اگرچه دشمن جانِ منی، نمی‌دانم

چرا زِ دوستترت نیز، دوستتر دارم؟!

بِورز عشق و تحاشی مکن، که باخبری

تو نیز از دلِ من، کز دلت خبر دارم

قسم به چشمِ تو، که کور باد چشمانم

اگر به غیرِ تو با دیگری نظر دارم

اسیرِ سر‌ به‌هوایی شوم، هم از تو بتر،

اگر هوایِ یکی چون تو را به سر دارم؟

***

برایِ آمدنم، آن‌چه دیگران دانند

بهانه‌ای است، که من مقصدی دگر دارم

دِلم به سویِ تو پَر می‌زند که می‌آیم

به شوقِ توست که آهنگِ این سفر دارم

دلم برایِ تو یک ذرّه شد، هم از این‌روست

که شوقِ چشمهِٔ خورشیدت، این‌قدَر دارم

اگر به عشق هواداری‌ام کنی، وقت است

که صبر کرده‌ام و نوبتِ ظفر دارم

به شوکران نکنم خو، منی که در دهنت

سراغِ بوسهٔ شیرین‌تر از شکر دارم

***

شب است خاطره‌ای می‌وزد به بسترِ من

تو نیستیّ و خیالِ تو را، به بُر دارم

برایِ آن‌که به شوقِ تو پا نهم در راه

شب است و چشمِ شباویز با سحر دارم.

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷

چو در مقامِ پذیرش، خوش است خاموشی

به بویِ واقعه، زینهار تا که نخروشی

چه می‌تنی؟ که همه شرحِ ماجرا این، است

دمی خروش و سپس تا همیشه خاموشی

دریغ از آن‌که به بیداریِ حقیقیِ ما،

امان نمی‌دهد این خواب‌هایِ خرگوشی

فراغ و عمر؟ نه! حاشا که رُخ دهد، حاشا!

میانِ جیوه و آب، اتّفاقِ هم‌جوشی

***

زمان که در رسد ای گُل! تو نیز خواهی رفت

چه حاجت است به پیش از زمان کفن پوشی؟

به خاک ریشه مکن، چون درخت- حتّی سرو-

نسیم باش که خوش باد، خانه بر دوشی

***

برایِ آن‌که جهان را به جِلوه برتابی

به ناگزیر همان مستی و فراموشی

همان فریبِ قدیمی: سَرابِ خوش‌باشی

همان مسکّنِ دیرینه! سُکرِ خوش‌نوشی

به ناگزیر همان خوش‌گوارِ رنگین: زن!

زِ طعمِ بوسه و مزمزّهٔ همآغوشی

***

برایِ آن‌که جهان را به جِلوه برتابی

به ناگزیر همان مستی و فراموشی

همان فریبِ قدیمی: سَرابِ خوش‌باشی

همان مسکّنِ دیرینه! سُکرِ خوش‌نوشی

به ناگزیر همان خوش‌گوارِ رنگین: زن!

زِ طعمِ بوسه و مزمزّهٔ همآغوشی

***

هدف چو رفتن از این‌جاست، هر دو یکسانند

سفر به شیوهٔ فرهادی و سیاوشی

***

مسافران همه از خاک، خیمه برچینند

که خوانده قافله خیّام را به چاووشی

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸

چرا صبحِ مرا، زندانیِ پیراهنت داری؟

تو که خورشید را، چون خونِ جاری در تنت داری

دو سار از چشم‌هایِ تو به یکدیگر نشان دادند

دو مُرغِ سینه سُرخی را که در پیراهنت داری

لبت را غُنچه کن، بُرده به سویَم با نفس‌هایت

همه گُل‌برگ‌هایی را که رویِ ناخُنت داری

نسیمم من. کمند انداز می‌آیم به سویت باز

اگر صد بار صد دیوار، گِردِ گُلشنت داری

اگر یک می‌دهی، صد می‌ستانی از من، این‌گونه است

اگر گلشن شنیدن، پاسُخِ گُل گفتنت داری

برایم با مُژه، پیراهن بختی بدوز، اکنون

تو که تارِ نخ از گیسویِ خود، در سوزنت داری

شبی صحرایی و سوزان، تمامم را بر افروزان

از آن تب‌ها که خود در طبعِ چون آویشنت داری

نه از من، تا به خاکستر، تو نیز از عشق می‌سوزی

اگر از آذرخشم، آتشی در خرمنت داری

همه دنیایِ من، عشق است و دُنیایِ عزیزم را

اگر ویران کُنی، خونِ مرا، بر گردنت داری.

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۹

دست‌هایت کو؟ که دلتنگم برایِ دست‌هایت

دست‌هایم را بگیر ای دوست! دلتنگم برایت

قسمتِ من باد، هر دردی که سهمی داری از آن

من به جایِ تو، الا، آه ای به جانِ من بلایت

هم‌دهان و هم‌نفس با من اگر باشی، نِیِ من!

خوش‌ترین آوازها را می‌کشم بیرون زِ نایت

خونِ سُرخِ ارغوانم، شیر شُد سروِ روانم!

تا تو را در بر نشانم، هم‌چنان سبز است، جایت

تا تو نگذاری قدم بر خاکِ ره، می‌گُسترانم

صفحه صفحه، شعرهای تازه‌ام را زیرِ پایت

ای کتابِ وسوسه! کو فرصتِ دل‌خواه و درخور

تا بخوانم خط به خط، از ابتدا، تا انتهایت

عشقِ من! با همان روزِ بهاری باش، امّا

آفتابی باد و بی‌رگبارِ بیتابی، هوایت

پای در راهِ توام با توشهٔ بیم و امیدم

تا کُجایم می‌کشاند این بیابان، در نهایت

جامهٔ پیوند؟ یا پیراهنِ هجران؟ خود ای جان!

من چه خواهم بافت با ابریشمِ خامِ صدایت؟

ای گیاهِ جادویی، آخر چه خواهم چید از تو

یک گُلِ سُرخ از دهانت؟ یا دو برگ از چشم‌هایت؟

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۰

دوستم بدار، ای زن! ای زنِ بهارآمیز!

خرمن گلِ سرخم، رویِ دامن پاییز!

ای زنِ بدیع، ای بکر! ای همیشه‌ات هر فکر

دلنشینِ دور از ذهن، دلکشِ شگفت‌انگیز

ای گلِ تمام! ای یار! ای دمیده پیشت خوار

هر بنفشهٔ نوخط، هر شکوفهٔ نوخیز

ای زنِ درخشان تر! ای بلورها، یک‌سر

در شعاعِ الماست، بی درخشش و ناچیز

***

کج کن و مریزت را، تا چه وقت خواهی‌داشت؟

ای به ناز و تمکینت، کرده آتشِ من تیز!

بی‌گمان شتابِ من- هُرمِ آفتابِ من-

آب می‌کند روزی، برف‌های این پرهیز

روزِ آنکه خواهم‌گفت، با تو: آه! عشق آمد!

عشق آمد و در زد! میزبانِ ما! برخیز

تا من و تو و عشقیم، بی خیال و دور از بیم

خیز و می به ساغر کن، خیز و گُل به بستر ریز

رویِ سینه‌ام خم شو، نعل ریز و بازی‌کن

خوب ترکتازی کن، با دو گیسویِ شبدیز

مثل بازِ خوشوقتی، گه به شانه‌ام بنشین

مثلِ طوقِ خوشبختی، گه به گردنم آویز

***

زود و دیر دارد این، سوز و سوخت، اما، نه!

وقت و عشق، در راهند، وین تو دانی و من نیز.

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۱

چشمانِ تو که از هیجان، گریه می کنند

در من هزار چشمِ نهان، گریه می کنند

شاید که آگه‌اند زِ پایانِ ماجرا

شاید برایِ هر دوِمان گریه می‌کنند

بانویِ من! چگونه تسلّایتان دهم؟،

چون چشم‌هایِ باورتان، گریه می‌کنند

پُر کرده کیسه‌هایِ خود از بُغضِ رودها

چون ابرهایِ خیسِ خزان، گریه می‌کنند

وقتی تو گریه می‌کنی ای دوست، در دلم

انگار، ابرهایِ جهان، گریه می‌کنند

انگار، با تو، بارِ دِگر، خواهرانِ من

در ماتمِ برادرشان، گریه می‌کنند

در ماتمِ هزار گلِ ارغوان، مگر

با هم، هزار سروِ جوان گریه می‌کنند

انگار عاشقانه‌ترین خاطراتِ من

همراه با تو، مویه‌کنان، گریه می‌کنند

حس می‌کنم که گریه، فقط گریهِٔ تو نیست

همراهِ تو، زمین و زمان، گریه می‌کنند

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۶

اسیرِ خاکم و نفرین شکسته بالی را

که بسته راه به من، آسمانِ خالی را

نزد ستارهٔ صبح از جبینِ لیلی و، قیس

به هم هنوز گره می‌زند لیالی را

زِ ابرِ یائسه جایِ سؤالِ باران نیست

در او ببین و بدان رازِ خشک‌سالی را.

به سیبِ سرخِ رسیده، بدل شده است. انگار

شفق به خون زده، خورشید پرتقالی را

دلم شکسته شد، این‌بار هم، نجات نداد

شرابِ عشقِ تو، این کوزهٔ سُفالی را

همه حقیقتِ من، سایه‌ای است بر دیوار

مگرد، هان! که نیابی« منِ» مثالی را

هزار بار به تاراج رفت و من، هر بار،

زِ عاج ساختم آن خانهٔ خیالی را

پریده رنگ‌تر از خاطراتِ عُمرِ من‌اند

مگر خزان زده، سیب و ترنجِ قالی را؟

***

نشان نیافتم، این‌بار هم زِ گم شده‌ام

هر آن‌چه پرسه زدم، عشق و آن حوالی را

در آن غریبه به هر یاد،- آن خراب‌آباد-

نمی‌شناخت دلم، یک تن از اهالی را

بهار نیست. زمستان، پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویمِ من، توالی را

***

هنوز مسأله‌ات مرگ و زندگی است، اگر

جواب می‌دهم، این جملهٔ سؤالی را

نهاده‌ایم قدم، از عدم به سویِ عدم

حیات نام مده، فصلِ انتقالی را

...

با عشق در حوالی فاجعه (حسین منزوی) نظر دهید...