به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی)

در ایستگاه مه‌آلود

مشایعتی در کار نیست

درختانِ منجمد

با بلورِ اشک‌ها

که همچون زمان

در هزار چشمِ کهربایی

متوقّف شده‌اند

بی لبخندی و

تکان دادن دستی

تنها برایِ تشییعِ جنازه

صف کشیده‌اند.

هماهنگی نور

و صدا و فصل و ساعت

در آرایش صحنه‌ای که

نوحه خوانی باد

و کافور افشانی برفکاملش می‌کند

و قواره‌ای کفن

از چلوارِ سفیدراه

برای مرده‌ای که

پیش از آفتاب از خواب برمی‌خیزد

تا از تشییعِ جنازهٔ خود

باز نماند

تابوتی رویِ ریل‌ها

و مسافری که سفر را

برادرِ زندگی

و خواهرِ مرگ

می‌داند

آة!

چه ایستگاه مه‌آلودی است

برویم!

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

خطاب

شجره‌نامه ات را برگ برگ خوانده‌ام

تا تو از هیچ خار بوته‌ای در این بیابان

اصیل‌تر نبوده‌باشی

چرا فکر می‌کنی

ابر

پیش از باران

ساعت را

باید از چترِ تو بپرسد؟

و ریشه

پیش از مکیدنِ خاک

از تیشهٔ تو،

اجازه بگیرد؟

باغ را

که پُشتِ قبالهٔ تو

نینداخته‌اند

مُزدِ دارکوب‌ها را

که از حسابِ تو نمی‌پردازند

پس پیش از آن‌که ساعتِ قناری

رویِ عقربهٔ صفر از کار بیفتد

دستت را از گلویِ گُل

بردار.

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

مرثیهٔ چشم‌های میشی

تو مثلِ ما نبودی

که عرقچینِ شاهزاده خانمت را

با نصیحت تاخت بزنی

تماشایِ بویِ شورِ خون

در رقصِ منتشِرِ گرگ‌ها

با حوصلهٔ چشم‌هایِ میشی‌ات

نمی‌خواند

چطور می‌توانستی

آواز بخوانی

وقتی صدایت را مدام

برای فریاد زدن لازم داشتی؟

چه‌طور می‌توانستی دلت را به زنی بدهی

وقتی مدام سینه‌ات را

برایِ گلوله‌ها کنار می‌گذاشتی؟

با این‌همه می‌دانستم که

هنوز تهِ دل،

تصنیف‌های قدیمی را زمزمه می‌کنی

حتّا اگر

کوچه‌های قدیمی

دیگر به باغ‌های سنجد نریزند.

چه زنجیرهٔ حیات عجیبی!

گروهی نگران گلبول‌ها

تو، نگران گل‌ها

و گُلوله‌ها، نگرانِ تو

آن‌ها که جوابِ آزمایشِ خونت را

با دشنه‌ای در پشت

دست به دست می‌کردند

هنوز از رازِ چشم‌هایت

شعله‌ور نبودند

تا از هیچ چیزی بهتشان نبرد

حتّا]از[ چه کسی فکر می‌کرد،

تو را به درختی ببندند که

خودت کاشته بودی

و ]از[فرمانِ آخرین را،

کسی بدهد

که آتش در نگاهش یخ می‌بست

با این تقویمِ شناور که

اوراقش

بی‌وقفه جا عوض می‌کنند،

آمدنت را چگونه به یاد بیاورم

که صبحِ گل کردنِ انگور بود؟

یا ظهرِ قُل زدن شراب؟

که وقتی با شتاب گفتم:

بیایید

او آمد!

رویِ برف‌ها زمین خوردم؟

یا کنار اطلسی‌ها و شیپوری‌ها؟

و چون می‌رفتی

چگونه پاییزی راهت انداخت

که در دریایی از گلِ سرخ

غرقت کرد؟

و چهار گل رویی سینه‌ات

آنقدر شاخ و برگ داد

که عصایِ‌رهگذران هم

سبز شد

و حالا

از که بپرسم

آن‌همه گُل را؟

و اگر آمده باشم

به سراغِ درختی

که تو موهایت را به ریشه‌هایش بافتی

و پیراهن سبزت را به تنش کردی و گفتی:

تو برو بالا

من خوابم می‌آید

از که سؤالش کنم

که در جوابم نگوید:

– چند ماشین خاک لازم دارید، آقا؟

و من در جوابش سکوت نکنم که:

خودتانید، آقا!

که به همین آسانی

گلدان‌ها را

سنگ و سیمان کاشتید

و حالا چرا برایِ چه؟

کور هم اگر باشم، می‌شناسمش

مردی که آجیدهٔ سفیدش

فروتنانه

غبار کوههٔ گچ را می‌آشوبد

همانست که در سحرگاهِ سفرت

پنجهٔ چناری

رویِ پوتین‌اش

به خونِ تازهٔ تو چسبیده بود

نیازی نیست

آتشی نشانم بدهند

تا بدانم که تو

در بیشهٔ خاک و خاکستر

خوابی

و تا قیامتِ قیلوله‌ها

به تعویق افتاده‌ای

که قلم‌ها،

کندتر شوند و ته‌ماندهٔ رنگ‌ها

از رویِ وصیّت نامه‌ها بپرد

… و تا دهان مادری

در گرگ و میش بوسهٔ وداع

به دنبالِ سینهٔ پسرش می‌گردد

دستی در تاریکی

تفنگ‌ها را

پُر خواهد کرد … .

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

به همین سادگی!

با زمانی‌که

پای در راه نهادی

تا

دلت از راه کنده شود

نیازی به بدرقهٔ دیدگانِ اشک‌آلود

نیست

و کرشمهٔ انگشتان ظریفی که

شوخگینانه

بخار از شیشهٔ پنجره

به سویی می‌زنند

تا مه،

بخاطرِ چشم‌های عاشق

از هم بشکافد

به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوتِ قطار

سقفِ واگنِ متروک را

ترک می‌گوید

دل،

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی!

...

2+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

هیولا

بیدارم نکنید

حتا اگر از این خواب

به آن خواب راهی باشد

من از هیولا بیشتر می‌هراسم

تا از کابوس

حتّا این کابوسی که

پُر است از رنجموره‌های گربه‌ای که

دیسانتری دارد

و مدام از پستانِ رگ‌کردهٔ دخترکی

می‌نوشد

که قرار است

هزارو صد سال دیگر مرا

برای بارِ پنجم بزاید

هرگز کسی از بیماری

این‌همه بیزاری نکرده است

که من از بیداری

انگار که در پشت پلک‌هایم کمین کرده باشد

چشم که باز می‌کنم

می‌اُفتد رویِ گونه‌هایم

و پیش از آن‌که سرازیر شود

و چون ماری

به دورِ گردنم بپیچد

سهمگین و زهرآگین

بوسه بر دهانم نهاده است

چه زمرّدهای درخشانی!

سنگ می‌شوم

و می‌اُفتم

به رویِ بال‌هایِ خودم

و چشم‌هایم از حدقه بیرون می‌زنند

و رویِ هوا

معلّق می‌مانند

تا خیره شوند به دیوارها که

از چهار طرف به طرفِ هم راه می‌افتند

و آن‌قدر نمی ایستند

تا صدای له شدن استخوان‌هایی را بشنوند

که وقتی

دست‌ها و پاها و سر و سینهٔ من بوده‌اند

و حالا کسی

دوغاب را برارد و ستون را پُر کند

پس از هزار سال

یک زلزلهٔ دیگر

جنازه‌ای را به دامنِ تاریخ

تُف خواهد کرد

که روزی شاعری بوده است

که رباعی‌هایش

لایِ چهار دیوار

تر و تازه خواهند ماند.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

آفتاب

گرد، آن‌چنان‌که گویی

نقطه به نقطه

با ماهِ تمام مماسش کرده‌ای

و گُر گرفته از آتشی که انگار

شعله به شعله

از تنورِ دوزخ

اقتباسش کرده‌ای

چهره‌ات

حسابِ آفتابگردان‌های اعصار را

با آفتاب تسویه می‌کند

عجیب نیست، اگر خورشید

جغرافیایِ مشرقِ

از مغرب

باز نشناسد

بی‌تابی‌ات فریبی است

یا عشوه‌ای که

آفتابِ مسکین را

در جذبهٔ تماشات

به سرسام افکنده است

جهان

بی‌قرارِ تست.

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

تصویر در تصویر

آرزوی بزرگ کودکانهٔ نزدیک!

نزدیک و دمِ دست!

آنقدر که:

پتویت را، کنار بزنم

و کنارت بخزم

و کودکیِ خاطره‌ها

در بویِ ماندهٔ سیگارت

ورق بخورد

فرقی نمی‌کند؟

اگر این دفتر

از آن طرف ورق می‌خورد

تو،

می‌توانستی پسرِ من بوده باشی،

پدر!

رها کردن بویِ طلسمیِ سیگار

از زیرِ پتویِ سنگینِ سلیمان

که آرزوی بزرگ کودکیِ تو بود

و حالا برگشته است

تا بنشیند کنار پیریِ من

پهلو به پهلویِ زمین‌گیریِ من

امّا پیش از آن‌که

آنقدر تاریک بشویم

که خاطرهٔ نارنجی چراغ‌ها

یادمان برود

کبریت را بده

تا

شمعی روشن کنم

و آن‌وقت

اگر خوش داشتی

اول شعله را

فوت کن

و بعد

سرت را

رویِ سینهٔ من بگذار

تا لالایی بخوانم و خوابت کنم

خوابت غرقِ گلِ سرخ!

و چهار گل از همه سرخ‌تر

روی سینهٔ پسرِ از همه زیباترت

که دفتر

از هر طرف ورق بخورد

تصویرش آفتابّ دودمانِ توست

تصویری با دو کاسهٔ درخشان

در دو دست

پر از عسل

و لبالب

از خون!

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

دریغا!

دریغا فرهاد!

که در بازار

به چار سکّهٔ مسین

سودایش می‌کنند و

در غرفهٔ شاه و شیرین

با پوزخندی از خنجر

تماشایش می‌کنند.

ساده دلا! فرهاد!

که تیشه و کوهش را

به فریبی

ستاندند و

نامه و خامه‌اش

به کف نهادند

ور نه

در شرمساری این کار و بار

هیچ اگر نه دیگر بار

فرقش را

به تیشه‌ای می‌شکافت

و آبرویِ عشق

باز می‌ستاند.

دریغا عشق!

بی‌آبرویا!

که چار سکّهٔ مسین در کف

چهره به آستینِ قبای ژنده می‌پوشد و

در هیاهویِ بازار

با زخمِ خون‌چکانش در دل

از دیده‌ها،

گُم می‌شود.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

سینکوب!

می‌ایستی که بایستانی‌ام؟

نارفیق!

در نیمراهم می‌نهی

که بتنهایی‌ام؟

جوابم می‌کنی

که آخرین سؤالم را

ندیده گرفته باشی؟

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی که

قرار بوده، هنوزها، تمام نشود

چرا تقلّب می‌کنی قلبِ من؟

چرا بی‌قرارِ قرارهایت می‌شوی؟

مگر بنا نبود،

فلسفه بخوانیم؟

تاریخ برانیم؟

شعر بشورانیم؟

حالا چه شده‌است که ناگهان …

و چه ناگهانِ نابهنگامی!

که من کفش‌هایِ توقّفم را

هنوز

سفارش نداده‌ام

و تو می‌گویی: تمام؟

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی دانستی؟

مگر نشانت نداده‌ام،

راه‌هایِ نرفته‌ام را؟

مگر برایت نخوانده بودم،

شعرهایِ نگفته‌ام را؟

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

دیدار

بین من و تو

دیوارِ شیشه‌ای

خود را در باران

می‌شوید

و تو چشمانت را

در غربتِ من

می‌گریی

می‌خندم

می‌خندی

دلم می‌گیرد

و کلمات

در هیاهوی هر دو سو

پرپر می‌شوند

که می‌تواند

خاک و باد را

در گردباد

تجزیه ‌کند؟

دستی که سنگ به یال‌های بزرگ من

می‌بندد

سنگ از یال‌هایِ مسافرِ کوچکِ تو

می‌گشاید

خبرِ خوش را به من بسپار

پیش از آن‌که بادِ کینه‌توزِ کویری

تاراجش کند

از سقف و دیوارها دلتنگم

می‌روی

و چون با بیابان تنها شدی

از گلوی من

فریادی چنان می‌زنی

که طنینش

آسمان را

از هم بشکافد.

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...