به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی)

تنها تو؟

طعمی

به دهانِ خود،

بدهکار نیستم

به چیدن مانده‌ام

نه

به چشیدن

فرسنگ‌ها

دینی

به من ندارند

به رفتن زنده‌ام

نه

به رسیدن

راهم ببر

بی‌پروایِ آن‌که

به سر در افتم

تیمارم کن

با بند بندِ انگشتانِ گِره دارت

تیمارم کن

تنها

دست‌هایِ تو

که پیراهن دریدهٔ یوسف را

در آبرویِ زُلیخا

کُر

داده‌اند

سمتِ خوابِ نوازش را

می‌دانند.

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

بی‌مرگی

ای عشق!

نمی دانستی و

بالاپوشت

نشان خورده بود

بی‌اعتنا و مغرور

از کنارِ بوته‌هایِ گز

گذشتی

بی‌آن‌که صدایِ کشاکش کمان‌ها را

که تقدیر

از سرِ حوصله

زه می‌کرد بشنوی

تیرها،

هر سه از یک سو می‌آمد

نخستین

بر پاشنه‌ات

نشست

و به خاکت افکند

دیگری،

جهان را

به چشمت

تاریک کرد

و آخرین

پشت و پیراهنت را

به هم دوخت

و هنوز

روزگارت

تمام

سر نیامده بود

که دریافتی

مرگ،

مهربان‌تر از آن بوده است

که جاودانگی‌اش را

حتّا با تو، قسمت کند.

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

کدام اهریمن

آبستن شعری است، شب

تا دست‌های جوان پیرزاد

از پهلویِ دریدهٔ رودابه

همراهِ اشک و خون

جنینی بیجان

بیرون کشد

بی‌شک خدایان

زیباترین فرزندانشان را

در بسترهای گناه

می‌سازند

امّا،

این نطفه

در کدام ساعت بسته سد

که سقطِ سرنوشتش

رنج کندن چاه را

از روی دست‌های نابرادر

برمی‌دارد

و طلسمِ هفت خوان را

تا ابد، ناگشوده

می‌گذارد

آیا

به جای پرِ سیمرغ

موی کدام اهریمن را

در آتش

افکنده بودیم؟

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

چیزی بگو!

کدام هستی را

دل بسته‌ای؟

آن‌که در آفتاب

می‌بالد؟

یا آن‌که در سایهٔ درونت

می‌پوسد؟

گلویت را می‌دری

تا از آوازت

رازی بسازی

و همچنان

هزار گهوارهٔ خالی را

تکان بدهی

می‌دانم که عشق

گزارش نیست

امّا تا نفهمم

در اختیارم نیستی

و تا در اختیارم نباشی

به تمامی دوستت نخواهم داشت

چیزی بگو

نخواه که

خاموشی و

فراموشی

قوافیِ مردهٔ شعرم باشند.

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

غمِ غربت

آواز، روی کاشی می‌غلتد

در عود سوز می‌پیچد و

سبزِ سبز

از عطر دان بالا می‌رود

تا اُرسی

چشم‌انداز را

در طاقچهٔ رنگین کمان

بپوشد

از ژلّهٔ بالا خانهٔ کودکی،

سُر می‌خورم

و یکراست

در باغچهٔ کتاب قدیمی

می‌افتم

که در نخستین تصویرِ آن

دختر،

گیسوانِ سیاهِ صافش را

زیرِ آبشار،

شانه می‌زند

و دیوِ دلباخته

با چشم‌هایِ گردِ غمناکش

در شکافِ بینِ دو طلسم

سنگ می‌شود

من و تو

از آن تبارِ منقرضیم

که نگاهش به چشمِ تو رسیده است

و بغضش

به گلویِ من

پیش از آن‌که اشک‌ها

به لک‌های قهوه‌ای اوراقش

بیفزایند

کتاب چاپِ سنگی را

با دلتنگی می‌بندم.

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

این باد

با وقفه‌های طولانی

که بیمی را

در زمان می‌وزاند

و تجربه‌های انسانی را

در تردید می‌پیچد

این باد

که زوزه کشان

از فرازِ سرم می‌گذرد

کدام دنیایِ منجمد را

بر شانه‌های عریان اطلس

آوار می‌کند؟

چه درّه‌ها،

چه درّه‌هایی میانِ من و دریا

و ابرهای نارنجی

شیار می‌بندند

دریا را در صدف صدا بزن

ای بادِ ناسازگار!

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

در ایستگاه مه‌آلود

مشایعتی در کار نیست

درختانِ منجمد

با بلورِ اشک‌ها

که همچون زمان

در هزار چشمِ کهربایی

متوقّف شده‌اند

بی لبخندی و

تکان دادن دستی

تنها برایِ تشییعِ جنازه

صف کشیده‌اند.

هماهنگی نور

و صدا و فصل و ساعت

در آرایش صحنه‌ای که

نوحه خوانی باد

و کافور افشانی برفکاملش می‌کند

و قواره‌ای کفن

از چلوارِ سفیدراه

برای مرده‌ای که

پیش از آفتاب از خواب برمی‌خیزد

تا از تشییعِ جنازهٔ خود

باز نماند

تابوتی رویِ ریل‌ها

و مسافری که سفر را

برادرِ زندگی

و خواهرِ مرگ

می‌داند

آة!

چه ایستگاه مه‌آلودی است

برویم!

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

خطاب

شجره‌نامه ات را برگ برگ خوانده‌ام

تا تو از هیچ خار بوته‌ای در این بیابان

اصیل‌تر نبوده‌باشی

چرا فکر می‌کنی

ابر

پیش از باران

ساعت را

باید از چترِ تو بپرسد؟

و ریشه

پیش از مکیدنِ خاک

از تیشهٔ تو،

اجازه بگیرد؟

باغ را

که پُشتِ قبالهٔ تو

نینداخته‌اند

مُزدِ دارکوب‌ها را

که از حسابِ تو نمی‌پردازند

پس پیش از آن‌که ساعتِ قناری

رویِ عقربهٔ صفر از کار بیفتد

دستت را از گلویِ گُل

بردار.

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

مرثیهٔ چشم‌های میشی

تو مثلِ ما نبودی

که عرقچینِ شاهزاده خانمت را

با نصیحت تاخت بزنی

تماشایِ بویِ شورِ خون

در رقصِ منتشِرِ گرگ‌ها

با حوصلهٔ چشم‌هایِ میشی‌ات

نمی‌خواند

چطور می‌توانستی

آواز بخوانی

وقتی صدایت را مدام

برای فریاد زدن لازم داشتی؟

چه‌طور می‌توانستی دلت را به زنی بدهی

وقتی مدام سینه‌ات را

برایِ گلوله‌ها کنار می‌گذاشتی؟

با این‌همه می‌دانستم که

هنوز تهِ دل،

تصنیف‌های قدیمی را زمزمه می‌کنی

حتّا اگر

کوچه‌های قدیمی

دیگر به باغ‌های سنجد نریزند.

چه زنجیرهٔ حیات عجیبی!

گروهی نگران گلبول‌ها

تو، نگران گل‌ها

و گُلوله‌ها، نگرانِ تو

آن‌ها که جوابِ آزمایشِ خونت را

با دشنه‌ای در پشت

دست به دست می‌کردند

هنوز از رازِ چشم‌هایت

شعله‌ور نبودند

تا از هیچ چیزی بهتشان نبرد

حتّا]از[ چه کسی فکر می‌کرد،

تو را به درختی ببندند که

خودت کاشته بودی

و ]از[فرمانِ آخرین را،

کسی بدهد

که آتش در نگاهش یخ می‌بست

با این تقویمِ شناور که

اوراقش

بی‌وقفه جا عوض می‌کنند،

آمدنت را چگونه به یاد بیاورم

که صبحِ گل کردنِ انگور بود؟

یا ظهرِ قُل زدن شراب؟

که وقتی با شتاب گفتم:

بیایید

او آمد!

رویِ برف‌ها زمین خوردم؟

یا کنار اطلسی‌ها و شیپوری‌ها؟

و چون می‌رفتی

چگونه پاییزی راهت انداخت

که در دریایی از گلِ سرخ

غرقت کرد؟

و چهار گل رویی سینه‌ات

آنقدر شاخ و برگ داد

که عصایِ‌رهگذران هم

سبز شد

و حالا

از که بپرسم

آن‌همه گُل را؟

و اگر آمده باشم

به سراغِ درختی

که تو موهایت را به ریشه‌هایش بافتی

و پیراهن سبزت را به تنش کردی و گفتی:

تو برو بالا

من خوابم می‌آید

از که سؤالش کنم

که در جوابم نگوید:

– چند ماشین خاک لازم دارید، آقا؟

و من در جوابش سکوت نکنم که:

خودتانید، آقا!

که به همین آسانی

گلدان‌ها را

سنگ و سیمان کاشتید

و حالا چرا برایِ چه؟

کور هم اگر باشم، می‌شناسمش

مردی که آجیدهٔ سفیدش

فروتنانه

غبار کوههٔ گچ را می‌آشوبد

همانست که در سحرگاهِ سفرت

پنجهٔ چناری

رویِ پوتین‌اش

به خونِ تازهٔ تو چسبیده بود

نیازی نیست

آتشی نشانم بدهند

تا بدانم که تو

در بیشهٔ خاک و خاکستر

خوابی

و تا قیامتِ قیلوله‌ها

به تعویق افتاده‌ای

که قلم‌ها،

کندتر شوند و ته‌ماندهٔ رنگ‌ها

از رویِ وصیّت نامه‌ها بپرد

… و تا دهان مادری

در گرگ و میش بوسهٔ وداع

به دنبالِ سینهٔ پسرش می‌گردد

دستی در تاریکی

تفنگ‌ها را

پُر خواهد کرد … .

...

به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...