به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی)

دریغا!

دریغا فرهاد!

که در بازار

به چار سکّهٔ مسین

سودایش می‌کنند و

در غرفهٔ شاه و شیرین

با پوزخندی از خنجر

تماشایش می‌کنند.

ساده دلا! فرهاد!

که تیشه و کوهش را

به فریبی

ستاندند و

نامه و خامه‌اش

به کف نهادند

ور نه

در شرمساری این کار و بار

هیچ اگر نه دیگر بار

فرقش را

به تیشه‌ای می‌شکافت

و آبرویِ عشق

باز می‌ستاند.

دریغا عشق!

بی‌آبرویا!

که چار سکّهٔ مسین در کف

چهره به آستینِ قبای ژنده می‌پوشد و

در هیاهویِ بازار

با زخمِ خون‌چکانش در دل

از دیده‌ها،

گُم می‌شود.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

سینکوب!

می‌ایستی که بایستانی‌ام؟

نارفیق!

در نیمراهم می‌نهی

که بتنهایی‌ام؟

جوابم می‌کنی

که آخرین سؤالم را

ندیده گرفته باشی؟

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی که

قرار بوده، هنوزها، تمام نشود

چرا تقلّب می‌کنی قلبِ من؟

چرا بی‌قرارِ قرارهایت می‌شوی؟

مگر بنا نبود،

فلسفه بخوانیم؟

تاریخ برانیم؟

شعر بشورانیم؟

حالا چه شده‌است که ناگهان …

و چه ناگهانِ نابهنگامی!

که من کفش‌هایِ توقّفم را

هنوز

سفارش نداده‌ام

و تو می‌گویی: تمام؟

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی دانستی؟

مگر نشانت نداده‌ام،

راه‌هایِ نرفته‌ام را؟

مگر برایت نخوانده بودم،

شعرهایِ نگفته‌ام را؟

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

دیدار

بین من و تو

دیوارِ شیشه‌ای

خود را در باران

می‌شوید

و تو چشمانت را

در غربتِ من

می‌گریی

می‌خندم

می‌خندی

دلم می‌گیرد

و کلمات

در هیاهوی هر دو سو

پرپر می‌شوند

که می‌تواند

خاک و باد را

در گردباد

تجزیه ‌کند؟

دستی که سنگ به یال‌های بزرگ من

می‌بندد

سنگ از یال‌هایِ مسافرِ کوچکِ تو

می‌گشاید

خبرِ خوش را به من بسپار

پیش از آن‌که بادِ کینه‌توزِ کویری

تاراجش کند

از سقف و دیوارها دلتنگم

می‌روی

و چون با بیابان تنها شدی

از گلوی من

فریادی چنان می‌زنی

که طنینش

آسمان را

از هم بشکافد.

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

اسم اعظم

سنتوری

زیر پا

می‌گذارم

تا برای تو

از رف

پایین آرم

قدیمی‌ترین ترانه‌ای را که

گلویِ انسانی

خوانده است

نخستین شاعر

نخستین آهش را

برای تو کشید

و انسانِ غارنشین

نخستین گُل را

به دیوار

با شرمِ گونه‌های تو

تصویر کرد

از عشق زاده شدی

در خویش قد کشیدی

با مرگ بالیدی

میان مثلّث ایستاده‌ای

در نقطهٔ تلاقی خطوطی

که از زوایایِ حقیقت

به هم رسیده‌اند

ترا چه بنامم؟

تا دریچه را

رو به باغی بگشاید

که صدایِ پرپر شدنش

به زمزمه‌هایِ تو

در عصرِ دلتنگی

می‌ماند

نامت رازی است

که سنگ را به توفان

بدل می کند

و آتش

در گلستانِ ابراهیم

می‌افکند

مرا زهرهٔ آن نیست

که نامت را

به زبان آرم

در تو می‌نگرم و

می‌میرم.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

تنها تو؟

طعمی

به دهانِ خود،

بدهکار نیستم

به چیدن مانده‌ام

نه

به چشیدن

فرسنگ‌ها

دینی

به من ندارند

به رفتن زنده‌ام

نه

به رسیدن

راهم ببر

بی‌پروایِ آن‌که

به سر در افتم

تیمارم کن

با بند بندِ انگشتانِ گِره دارت

تیمارم کن

تنها

دست‌هایِ تو

که پیراهن دریدهٔ یوسف را

در آبرویِ زُلیخا

کُر

داده‌اند

سمتِ خوابِ نوازش را

می‌دانند.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

بی‌مرگی

ای عشق!

نمی دانستی و

بالاپوشت

نشان خورده بود

بی‌اعتنا و مغرور

از کنارِ بوته‌هایِ گز

گذشتی

بی‌آن‌که صدایِ کشاکش کمان‌ها را

که تقدیر

از سرِ حوصله

زه می‌کرد بشنوی

تیرها،

هر سه از یک سو می‌آمد

نخستین

بر پاشنه‌ات

نشست

و به خاکت افکند

دیگری،

جهان را

به چشمت

تاریک کرد

و آخرین

پشت و پیراهنت را

به هم دوخت

و هنوز

روزگارت

تمام

سر نیامده بود

که دریافتی

مرگ،

مهربان‌تر از آن بوده است

که جاودانگی‌اش را

حتّا با تو، قسمت کند.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

کدام اهریمن

آبستن شعری است، شب

تا دست‌های جوان پیرزاد

از پهلویِ دریدهٔ رودابه

همراهِ اشک و خون

جنینی بیجان

بیرون کشد

بی‌شک خدایان

زیباترین فرزندانشان را

در بسترهای گناه

می‌سازند

امّا،

این نطفه

در کدام ساعت بسته سد

که سقطِ سرنوشتش

رنج کندن چاه را

از روی دست‌های نابرادر

برمی‌دارد

و طلسمِ هفت خوان را

تا ابد، ناگشوده

می‌گذارد

آیا

به جای پرِ سیمرغ

موی کدام اهریمن را

در آتش

افکنده بودیم؟

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

چیزی بگو!

کدام هستی را

دل بسته‌ای؟

آن‌که در آفتاب

می‌بالد؟

یا آن‌که در سایهٔ درونت

می‌پوسد؟

گلویت را می‌دری

تا از آوازت

رازی بسازی

و همچنان

هزار گهوارهٔ خالی را

تکان بدهی

می‌دانم که عشق

گزارش نیست

امّا تا نفهمم

در اختیارم نیستی

و تا در اختیارم نباشی

به تمامی دوستت نخواهم داشت

چیزی بگو

نخواه که

خاموشی و

فراموشی

قوافیِ مردهٔ شعرم باشند.

...

0
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...

غمِ غربت

آواز، روی کاشی می‌غلتد

در عود سوز می‌پیچد و

سبزِ سبز

از عطر دان بالا می‌رود

تا اُرسی

چشم‌انداز را

در طاقچهٔ رنگین کمان

بپوشد

از ژلّهٔ بالا خانهٔ کودکی،

سُر می‌خورم

و یکراست

در باغچهٔ کتاب قدیمی

می‌افتم

که در نخستین تصویرِ آن

دختر،

گیسوانِ سیاهِ صافش را

زیرِ آبشار،

شانه می‌زند

و دیوِ دلباخته

با چشم‌هایِ گردِ غمناکش

در شکافِ بینِ دو طلسم

سنگ می‌شود

من و تو

از آن تبارِ منقرضیم

که نگاهش به چشمِ تو رسیده است

و بغضش

به گلویِ من

پیش از آن‌که اشک‌ها

به لک‌های قهوه‌ای اوراقش

بیفزایند

کتاب چاپِ سنگی را

با دلتنگی می‌بندم.

...

1+
به همین سادگی (اشعار سپید) (حسین منزوی) نظر دهید...