شعر گرافی حسین منزوی

خورشید در نگاه تو تکرار می شود!

صبح است و گل در آینه بیدار می شود
خورشید در نگاه تو تکرار می شود

مردی که روی سینه ی عشق تو خفته بود
با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از عصیر و باز
جانم پر از عصاره ی ایثار می شود

در کارش از تو این همه باور ستودنی است
این جا که عشق این همه انکار می شود

تا باد، دست غارت عشقت گشاده باد
وقتی غمم به سینه تلنبار می شود

در بازی مداوم انگشت های تو
تکثیر می شود گل و بسیار می شود

خورشید نیز می شکند در نگاه تو ،
وقتی که آن ستاره پدیدار می شود

حس می کنم بهار تو را در خزان تو
گاهی که بوسه های تو رگبار می شود

تا بار من گران ننشیند به دوش جان
از هر چه غیر توست سبکبار می شود

...

2+
شعر گرافی حسین منزوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز!

ای یاد دور دست! که دل میبری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات ، زمان
در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین
عمرم گذشته است و توام در سری هنوز

ای چلچراغ کهنه که ز آنسوی سالها
از هر چراغ تازه ، فروزان تری هنوز

بالین و بسترم همه از گل بیا کنی
شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه های وسوسه ، بارآوری هنوز

آن سیب های راه ، به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف ، تو می پروری هنوز

وآن سفره ی شبانه ی نان و شراب را
بر میزهای خواب ، تو می گستری هنوز

سودای جاودان نخستین و آخرین
عمرم گذشته است ، توام در سری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

...

3+
شعر گرافی حسین منزوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم !

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست رو سوی چه بگریزيم؟!
هنگامه ی حیرانی ست خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار “آیا” وسواس هزار “اما”
کوریم و نمی بینیم ور نه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیداریم گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم !

...

3+
اجتماعی, شعر گرافی حسین منزوی, غزل نظر دهید...

‎ ‎آمیخته با خون سیاووش در ایران…

‎ای خون اصلیت به شتک‌ها ز غدیران
‎افشانده شرف‌ ها به بلندای دلیران

‎جاری شده از کرب و بلا آمده  آنگاه
‎آمیخته با خون سیاووش در ایران

‎تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیر
‎ترکید بر آیینه خورشید ضمیران

‎ای جوهر سـرداری سرهای بریده
‎وی اصل نمیرندگی نسل نمیران

‎خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ
‎هر بار که آتش زده شد بیشه شیران

‎آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
‎نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران

‎و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر
‎تا شام شدی قافله‌ سالار اسیران

‎تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
‎باید که ز خون تو بنوشند کویران

‎تا اندکی از حق سخن را بگزارند
‎باید که ز خونت بنگارند دبیران

‎حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
‎ای کاسته شأن تو از این معرکه گيران

...

4+
اشعار عاشورایی, شعر گرافی حسین منزوی, عمومی, غزل نظر دهید...

دلتنگم

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بردار بستی از «چه خواهد شد»، «چه خواهم کرد» آونگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

از وقت و روز و فصل “عصر “و “جمعه”و “پاییز” دلتنگند
و بی تو من مانند “عصر جمعه ی پاییز” دلتنگم…

...

10+
جدایی, جمعه, روزهای هفته, شعر گرافی حسین منزوی, غزل نظر دهید...