حمیدرضا حامدی

پیدا نمی کنیم از این سوژه ، ناب تر!

ای سُکر چشم های تو از مِی شراب تر!
مست وخرابم از تو ، تو از من خراب تر

عطر گلی تو ، ای عرق شرمِ رویت از،
سوغاتی معطـــّـــر کاشان گلاب تر

هرقدر بیشتر که تو را دیده ام ، شده ست
قندِ دلم برای نگاه تو آب تر

من با تو خواستار درنگم ، ولی زمان..
افسوس، با تو می گذرد پر شتاب تر

بارانی ام چنان که به هنگام شرح تو
کاغذ تر است دفتر و شعر و کتاب، تر

با سلسله جِبال جهان آنچه آتش است
آتشفشان قلبم از آن هم مذاب تر

تعبیر عاشقانه ی هر فال حافظی
دیوان خواجه ای تو و بی انتخاب تر

شعر مجسمی تو و هرگز ندیده ام
شیرین زبان تر از تو وحاضر جواب تر

بدری وکاملی تو ، به ابر احتیاج نیست
بی پرده تر شو ، آینه تر بی حجاب تر

خرگوشهای برفی ات ازمن هرآنچه دور
پر میکشم به شوق شکارت عقاب تر

“ازهرچه بگذری سخن عشق خوشتر است”
پیدا نمی کنیم از این سوژه، ناب تر

...

0
حمیدرضا حامدی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

جدا شدیم، به آسانیِ دو راه از هم!

به صرف سرزدن چند اشتباه از هم
جدا شدیم، به آسانیِ دو راه از هم!

بعید بود چنین دوری از من و تو! بعید!
شبیه فاصله‌ی آفتاب و ماه از هم

تو فکر می کنی از دشمنی چه کم دارد
بهانه‌گیری یاران نیمه راه از هم؟!

به هم پناه می‌آورد روحمان یک روز
به کی بریم در این روزها پناه از هم؟

گذشت دوره‌ی آه از زمانه گفتن‌ها
چرا عزیز من آه از زمانه؟! آه از هم

جریمه‌ی خودمان هیچ، جرم دیده چه بود؟!
چگونه دل بکنند این دو بی‌گناه از هم؟!

به شوق دیدن هم باز پلک می‌بندیم
سراغ اگرچه نگیریم هیچگاه از هم

چه کار عقل بداندیش را به جاده‌ی عشق؟!
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم…

...

1+
جدایی, حمیدرضا حامدی, غزل نظر دهید...

کارم میکشد آخر به کفر از بی نمازی ها

منم با خاطراتت دلخوش و مهمان نوازی ها
تو خوش با تکروی هایی و شاد از یکه تازی ها

تو با احساس این دیوانه بازی میکنی اما
نمیدانم چه میخواهی از این دیوانه بازی ها

نقاب اخم و لبخندِ دروغ از چهره ات بردار
چه سودی بردی ای بازیگر از این صحنه سازی ها؟

نکردم سجده بر غیر از تو و باور نمیکردم
که کارم میکشد آخر به کفر از بی نمازی ها

چنان از چشم مستت روزهایم صرف الکل شد
که گویی مرشدم خیام ها بودند و رازی ها

بنازم کورۀ داغ نگاهت را که ذوبم کرد
شبیه آنچه با قربانیان کردند نازی ها

به خاکستر نشستم عاقبت چون شعله ای مغرور
مجازاتم چه سنگین بود از گردن فرازی ها

تو راز جاودان عشقی و در چشم مشتاقم
ندارند آنچنان فرقی حقیقی ها – مجازی ها

من و تو کوپه های یک قطار اما جدا هستیم
خطوط ممتدِ ریلیم ما با هم موازی ها!

...

0
حمیدرضا حامدی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

به این “خبر” تو بیا “مبتدا” بده

در خانه ی دلت به منِ خسته جا بده
در، روی من نبند به مهمان بها بده

اینقدر از غریبی و بیگانگی نگو
یک فرصتِ دوباره به این آشنا بده

حرف دلم به لکنتِ دیوار شد دچار
جرئت بیا به این دلِ بی دست و پا بده

ازهرکسی که خواسته ام یاری ام کند
پاسخ نداد خواهشِ من را، شما بده

قلب مرا گدای سِمج فرض کن، به من
یک کاسه صبر، محضِ رضای خدا بده

یا لااقل نگاه خود – آن باغ سبز را –
از لای در، نشانِ منِ مبتلا بده

بالی از ابروان سیاهت بگستران
با زاغ چشمِ خود خبر از ماجرا بده

غول چراغِ جادو اگر خواستی، فقط
یک آرزو کن از دل و من را ندا بده

درحیرتم که وسوسه ام کرد؟ یا که گفت؟
آن روز دل به دخترکِ کدخدا بده

ای شعر ایل! دختر آب آورِ اصیل!
انگیزه ای به چشمه ی طبعم بیا بده

از پشت دار قالی ات آوازِ نو بخوان
پایان به این سکوت بدِ دیر پا بده

“از راه آمد” اولِ این جمله جای توست
تنها به این “خبر” تو بیا “مبتدا” بده

آخر نیامدی و شنیدم که با خدا
گفتی جنون مُزمِن او را شفا بده

پس دست خالی از دَم در راهی ام نکن
اخمی به من کن از غضب و ناسزا بده

وادار می کنی که بیایند مثل سیل
اصلاً نیا، بهانه به این اشک ها بده…

...

1+
حمیدرضا حامدی, عاشقانه, غزل نظر دهید...