آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق)

بخش۱۱

ای قامت بلند مقدس

جاودان

ای مرمر سپید

ای پاکی مجرد پنهان

در انجماد سنگ

من عابدانه دردل محراب سرد شب

بدرود با خدای کهن گفتم

هرگز کسی نگفته سپاس تو

این گونه صادقانه که منگفتم

دیگر مرا

با این عذاب دوزخیت مگذار

مهر سکوت را

زین سنگواره لب سرد سنگیت بردار

از این نگاه سرد

با چشمهای سنگی تو

دلگیر می شوم

ای آفریده من

آری تو جاودانه جوانی

من پیر می شوم

در این شبان تیره و تار اینک

ای مرمر بلند سپید

تندیس دستپرور من

پرداختم تو را

با این شگرف تیشه اندیشه

در طول سالیان که چه بر من رفت

باواژه های ناب

در معبد خیالی خود ساختم تو را

اما ای آفریده من

نه

ای خود تو آفریده مرا اینک

با من چه می کنی ؟

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۲

باور نمی کنید که حتی هنوز هم

در شرق آفتاب نخستین دمیده است ؟

و برق آن نگاه نوازنده

در بند بند جان من آواز زندگی ست ؟

باور نمی کنید که … ؟،

سیماب صبحگاهی

از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت

ای کاش شوکران شهامت من کو ؟

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱

وقتی تو نسیتی

خورشید تابناک

شاید دگر درخشش خود را

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد

و هر گیاه

از رویش نباتی خود

بیگانه می شود

و آن پرنده ای

کز شاخه انار پریده

پرواز را

هر چند پر گشوده فراموش می کند

آن برگ زرد بید که با باد

تا سطح رود قصد سفر داشت

قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک

مخدوش می کند

آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی

نور حیات را

در هر چه هست و نیست

خاموش می کند

وقتی تو با منی

گویی وجود من

سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند

چشم تو آن شراب خلر شیرازست

که هر چه مرد را مدهوش می کند

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۲

ای مهربانتر از من

با من

در دستهای تو

ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی

تنها تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره بباران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس ایا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند؟

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۳

ای مهربان من

من دوست دارمت

چون سبزه های دشت

چون برگ سبزرنگ درختان نارون

معیارهای تازه زیبایی

با قامت تو سنجیده می شود

زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست

با غربت غریب فراوانش

مانند شعر من

این شعر بی قرین

و این تفاخر از سر شوخی ست

نازنین

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۴

ای قامت بلند

ای از درخت افرا گردنفرازتر

از سرو سر بلند بسی پاکبازتر

ای آفتاب تابان

از نور آفتاب بسی دلنوازتر

ای پاک تر

از برفهای قله الوند

تو مهربانتر از

لطیف نسیم ساکت شیرازی

در سینه خیز دماوند

و دست تو

دست ظریف تو گلهای باغ را

زیور گرفته است

و شعرهای من

این برکه زلال

تصویر پرشکوه تو را

در بر گرفته است

من کاشف اصالت زیبایی توام

مفتون روح پاک و فریبایی توام

تو با نوشخند مهر

با واژه محبت

فرسوده جان محتضزم را از بند درد

آزاد می کنی

و با نوازشت

این خشکزار خاطره ام را

آباد می کنی

با سدی از سکوت

در من رساترین تلاطم ساکن را

بنیاد می کنی

با این سکوت سخت هراس انگیز

بیداد می کنی

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۵

ای ما همیشه با هم و بی هم

پیوند پاک تا بزند درمیان ما

اینک کدام دست ؟

آه ای یگانه

وقتی تو مهربان باشی

دنیای مهربانی داریم

ای با تو هر چه هست توانایی

در دست توست معجزه عیسایی

وقتی بهار بود و گل رنگ رنگ بود

آن شب شمیم عشق نخستین خویش را

از دست مهربان تو بوییدم

کنون بهار نیست

تا برگهای سبز درختان نارون

تن در نسیم نرم بهاری رها کنند

تا ماهیان سرخ

در آبهای برکه آبی شنا کنند

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۷

باری طلوع پاک تو در آن شب سیاه

شاید بشارت از دم صبح سپید بود

وقتی طلیعه تو درخشید

از پ شت کوهسار توهم

دیدم که این طلوع

زیباترین سپیده صبح امید بود

ای سرکشیده از دل این قیرگونه شب

بر آسمان برای و رهکن

زرتار گیسوان زرافشان را

همچون شهابها

بر بیکران سپهر

با شب نشستگان سخن از آفتاب نیست

آنان که از تو دورند

چونان به شب نشسته شبکورند

ت خورشید خاوری

جان جهان ز نور تو سرشار می شود

همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک

در خواب رفته طالع من

این خفته سالیان بیدار می شود

ای ایه مکرر آرامش

می خواهمت هنوز

آری هنوز هم

دریای ‌آرزوی

در این دل شکسته من موج می زند

راهی به دل بجو

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۸

افسوس

ا هنوز هم

گلهای کاکتوس

پشت دریچه های اتاق توست ؟

آه

ای روزهای خاطره

ای کاکتوسها

ایا هنوز هم دیوارهای کوچه آن خانه

از اشکهای هر شبه من

نمناک مانده است ؟

ایا هنوز هم

امید من به معجزه خاک مانده است ؟

افسوس

گلهای کاکتوس

...

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند (حمید مصدق) نظر دهید...