از جدایی ها (حمید مصدق)

بخش۷

و دوست ؟ نه

که بروتوس خنجر خود را

به نام نامی ننگ آوران فرود آورد

چه کس به تهنیت مرگ من سفر می کرد

که مژده را برساند بر آستانه مهر

و من کهکنده شدم از زمین بی بنیاد

رها شدم به فضا

در فضای بی پایان

و هر ستاره از آن اوجها صدا می زد

مرا صدا می زد

که من هلاک شدم

و من

نه زی ستاره نه زی مهر سوی خاک شدم

تو مرگ پاکترین عاشقان خود دیدی چگونه خندیدی ؟

بمان بمان

تو و خلوتگه تبهکاران

تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست

به خیل خواب خود ای خوبروی من خوش باش

مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۸

تو را هنوز اگر همتی به جا مانده ست

سفر کنیم

سفر

سفر ادامه بودن

ز سینه زنگ کدورت زدودن است

آری

سفر کنیم و نیندیشیم

اگر چه ترس در این شب که از شبانه ترین است

اگرچه با شم شومم همیشه ترس قرین است

سفر کنیم سفر

دراین سیاهی شب این شب پر از ترفند

از این هیکل ترس آفرین چه می ترسی ؟

مترسکان سر خرمنند و با بادی

چو بید می لرزند

سفر به عزم گریز ؟

این گمان مبر که مرا

سفر به عزم ستیز است

سفر شکفتن آغاز و ترجمان شکوه است

سفر به عزم رهایی ز خیل اندوه است

سفر به عزم رسیدن به صبح هشیاری ست

سفر کنیم

سفر ابتدای بیداری ست

سفر کنیم و ببینیم

تمام مزرعه از خوشههای گندم پر

و هیچ دست تمنا

دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد

دروگران همه پیش از درو

درو شده اند

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۹

چه سان به کوه دماوند بندها بگسست

چه سان فرود آمدند

اساس سطوت بیداد را چه سان گسترد ؟

چو برق آمد و چون رعد

چه سان به خرمن آزادگان شرر انداخت

چه پشته ها که ز کشته ز کشته کوهی ساخت

کجاست کاوه آهنگری

که برخیزد

اسیریان ستم را ز بند برهاند

و داد مردم بیداد دیده بستاند

گسسته بند دماوند دیو خونخواری به جامه تزویر

نقابش از رخ برگیر

دگر هراس مدار این زمان ز جا برخیز

کنون تو کاوه آهنگری بجان بستیز

و گرنه جان تو را او تباه خواهد کرد

دوباره روی جهان را سیاه خواهد کرد

بدی و نیکی را

رسیده گاه جدال و زمان پیکار است

بکوش جان من

این جنگ آخرین بار است

کنون شما همه کاوه ها بپاخیزید

و با گسسته بند دماوند جمله بستیزید

که تا برای همیشه به ریشه ستم و ظلم

تیشه ها بزنید

و قعر گور گذارید پیکر ضحک

نشان ظلم و ستم خفته به به سینه خاک

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۰

به شهر برگردیم

به این دیار نیاز

نیازمند رهایی

نیازمند امید

سبد سبد ز هواهای تازه هدیه بریم

سبد سبد گل شادی

نسیم آزادی

به شهر برگردیم

به شهر خسته از این دود و آهن و پولاد

به شهر همهمه شهر شلوغ پر فریاد

به شهر ِ بر گردن

همیشه چکمه و آهن

به شهربرگردیم

به چشم خویش ببینیم

که کودکان مسلسل به دست در کوچه

درون آینه ذهن خود تهی کردند

به یک فشار به ماشه

هزارها تن را

و روی خاک فکندند خیل دشمن را

دریغ کودک کوچه

اسیری اوهام

دریغ غنچه نشکفته پر پر ایام

فریب خورده خودخواهی خیالی خام

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۱

سوی مزار تو می ایم

ای شهید جوان

عزیز گشته من

مهربانترین یاران

مزار تو چه غریبانه بود

در برهوت

تو و سکوت ؟

من از این سکوت تو مبهوت

شهید بی کفن افسانه را مکرر کرد

حماسه بود

نه افسانه شبانه خواب

گلی که پنجه بیرحم باد پرپر کرد

غمین و سر به گریبان

شکسته دل مغموم

من از مزار تو می ایم

ای غریب شهید

من از مزار تو می ایم

ای من مظلوم

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۲

من از کدام دیار آمدم که هر باغش

هزار چلچله راگور گشت و بی گل ماند

من از کدام دیار آمدم که در دشتش

نه باغ بود و نه گل

تیر بود و مردن بود

و در تب تف مرداد

جان سپرد

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد

و شهر شهر پریشیده

بی بهاران ماند

و دشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه یی ؟

نه

امید آمدن شیر مرد میدان ماند

اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب

ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگی جانفرسا

هنوز با من هست

امید

آه امید

کدام ساعت سعدی

سپیده سحری آن صعود صبح سخی را

به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

...

1+
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۳

چه قدر زود اتفاق می افتاد

بلند بالایان مگر چه می دیدند

که روز واقعه در مرگ دوست خندیدند

چگونه سرو کهن در میان باغ شکست

چگونه خون به دل باغبان افتاد

و باغ

باغ پر از گل در آن بهار چه شد ؟

در آن شب بیداد

کدام واقعه در امتداد تکوین بود

که باغ زمزمه عاشقانه برد از یاد

ببین ببین

گل سرخی میان باغ شکفت

به دست خصم تبهکار اگرچه پرپر شد

بسا نوید بهاران دیگری را داد و خصم را آشفت

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۴

کسی به سوک نشست

و در مصیبت آن روزهای خوب گریست

کسی نمی داند

که پشت پنجره آواز کیست می اید

که کیست می خواند

کسی به سوک نشست

که سوکوار جوانی ست سوکوار امید

و سوکوار گذشتن و برنگشتن هاست

کسی نمی داند

که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب

چرا نسیم

چرا آن نسیمروحنواز

میان برگ درختان نمی وزد امشب ؟

همیشه تنهایی در آستانه وحشت

در آستانه تب

کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد

که هستیم تنها

در انعکاس صدایی ز دور می اید

و در سیاهی شبها

رسوب خواهد کرد

هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر

مگر که لب بگشاید به خنده پنجرهای

کجاست دست گشاینده ؟

خواب سنگین است

مرا به یاد بیاور

مرا ز یاد مبر

که انعکاس صدایم درون شب جاری ست

کسی نمی داند

که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم

که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم

مرا ندیدی

دیگر مرا نخواهی دید

که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب

که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست

میان خلوت خاموشی شب دشمن

بخوان زمزمه آواز

سکوت را بشکن

چرا فراموشی ؟

چگونه خاموشی ؟

به گوش خویش مگر بشنویم این آواز

که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند

مرا به نام

ترا به نام

که نام

نام من و توست

عشق آواز است

مرا به نام بخوان این سکوترابشکن

چرا ؟

که زمزمه از ایه های اعجاز است

دریغ و درد که شرمنده ایم شرمنده

که هست فرصت آواز و نیست خواننده

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۵

به راه باید رفت

و در نشستن با هر که

هر کجا هر وقت

از احتیاط نباید گذشت

که یک دقیقه غفلت

بسا که حاصل آن

سالهای دربدری ست

همیشه می پرسم

من و سرودن محتاط ؟

کنون به دوست

که رخ را ز باده می افروخت

حدیث درد مگویید

که بال شب پره در گرد شعله خواهد سوخت

کنون به دوست بگویید

شراب را بردار

و در سکوت کویری در این شب شفاف

به باغ پسته نگاهی ز روی رحمت کن

به یاد روی که این جام باده را نوشی

اگر که پسته این شهر خوب خندان است

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است

کههر شکسته دندان بهای یک نان است

شراب می نوشی ؟

و مست می نگری نقشهای قالی را ؟

میان پیچ و خم نقشهای هر قالی

چه روزهای جوانی ست خفته در تابوت

شراب می نوشی ؟

به یاد روی که ؟

رویی که از دو دیده تهی ست ؟

به یاد چشم سیاهی کهدیگرش هرگز

توان دیدن نیست ؟

بیا به شهر در اییم

به شهر گشته نهان در میان گرد و غبار

به شهر هر شبش از آسمان درافشانی

و روی گونه طفلان سرشک نورانی

به شهر سر به گریبانی و پریشانی

کنون که شهر دمادم به دست تاراج است

تو جام را بگذار

و تیشه را بردار

چرا ؟

کهریشه این رشد کرده زهرآگین

به تیشه محتاج است

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...