از جدایی ها (حمید مصدق)

بخش۱۶

ببند غنچه صفت لب زمانه خونریز است

گل مراد چه جویی سموم پاییز است

سراب حسرت ایام حاصل فرهاد

شراب دلکش شیرین به کام پروز است

لبم به جام و سرشکم به جام م یلغزد

تهی ز باده و از اشک جام لبریز است

به هر که می نگرم غرق بدگمانیهاست

ز هر که می شنوم داستان پرهیز است

ز لاله زار جهان بوی داغ می اید

به جویبار دود خون چهوحشت انگیز است

همیشه کشور دارا خراب از اسکندر

هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است

از آنچه رفت به ما هیچ جای گفتن نیست

چرا ؟ که در پس دیوار گوشها تیز است

کدام نقطه دمی امن می توانی زیست

بهر کجا کهروی آسمان بلاخیز است

چنان شکست زمانه پرم که پندارم

شکنجه های تو بر من محبت آمیز است

من و مضایقه از جان ؟ تو آنچنان خوبی

که پیش پای تو جان حمید ناچیز است

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱

به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت

و دستهای سپیدش

که بازتاب رفاقت

و نرمخند لبانش نگاه می کردم

و گاه گاه تمام صورت او را

صعود دود ز سیگار من کدر می کرد

و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم

و فکر می کردم

در آن دقیقه که با من

نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود

و رنج من همه از درد خود نهفتن بود

سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید

از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت

و نرمخنده نشکفته بر لبش پژمرد

و روی گونه گلگونش را

غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد

توان گفتن از من رمیده بود این بار

در آخرین دیدار

تمام تاب و توانم رهیده بود از تن

اگر چه سخن از تو می گرزیم

را چهبارها که به طعنه شنیده بود از من

توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟

که این جداییم از او نبود از خود بود

و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود

سخن تمام

مرا دستهای نامرئی به پیش می راندند

سخن تمام مرا کوه و جنگل و صحرا به خویش می خواندند

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۷

ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است

بیا که پنجره رو به صبحدم باز است

چو آفتاب درخشان چه خوش درخشیدی

طلوع پاک تو در شب قرین اعجاز است

تو مهربانی خود را نثار من گردان

غلط اگر نکنم آفتاب فیاض است

ز ترکتاز حوادث دمی تغافل کرد

کبوتر دلم از آن به چنگ شهباز است

هزار بار مرا آزمودی و دیدی

«حمید» در ره ِ ایران هنوز جانباز است

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۲

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی اید

صفای گمشده ایا

براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟

اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است

مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد

مدد کنید که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست

که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم

چه قدر مردن خوب است

چه قدر مردن

در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است

خوب استv

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۳

میان این برهوت

این منم من مبهوت

بیا بیا برویم

به آستانه گلهای سرخ در صحرا

و مهربانی را

ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم

بیا بیابرویم

به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا

بیا که سبزه ‌آندشت را لگد نکنیم

و خواب راحت پروانه را نیاشوبیم

گیاه تشنه لب دشت را به شادابی

ز آب چشمه شراب شفا بنوشانیم

بیا بیا برویم

و مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم

که دشت تشنه عشق است و شهر بیگانه

بیا بیا برویم

که نیست جای من و تو

کهجای شیون نیز

نه سوز سرما اینجا

که خشمی آتش وار

به شاخه سر نزده هر جوانه

می سوزد

نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز

که شعله های غضب جوجه پرستو را

درون بیضه به هر آشیانه می سوزد

تمام مرتجعان غول گول دنیایند

همیشه سد بلندی به راه فردایند

بیا بیا برویم

که در هراس از این قوم کینه توزم من

و سخت می ترسم

که کار را به جنون

و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند

چگونه می گویی

به هر کجا که رویم آٍمان همین رنگ است

بیا بیا برویم

آه من دلم تنگ است

بیا بیا برویم

کجاست نغمه عشق و نسیم آزادی

در این کویر نبینم نشان آبادی

نشانه شادی

دلم گرفت از این شیوه های شدادی

بیا بیا برویم

خوشا رستن و رفتن

به سوی آزادی

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۴

تمام قصه همین بود

و می گفتم

حکایت من و تو ؟

هیچ کس نمی خواند

چه بر من و توگذشته است ؟

کس نمی داند

چرا ؟

که این سکوت سکوت من و تو بی تردید

حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت

و خواهش من و تو نیم گامی از تب تن نیز دورتر نگذشت

که در حصار تمنای تن فروماندیم

و در کویر نفس سوز من فروماندیم

نه از حصار تن خویشتن برون گامی

نه بر گسستن این پای بندها دستی

همیشه می گفتم

من و سکوت ؟

محال است

سکوت عین زوال است

سکوت یعنی مرگ

سکوت نفس رضایت

عین قبول است

سکوت که در زمینه اشراق اتصال به حق

در این زمانه نزول است

سکوت یعنی مرگ

کجایی ای انسان ؟

عصاره عصیان

چگونه مسخ شدی

با سکوت خو کردی

تو ای فریده هر آفریده

بر تو چه رفت ؟

کز آفریده خود

از خدای بی همتا

به لابه مرگ مفاجاه آرزو کردی ؟

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۵

کدام خانه ؟

کدام آشیانه

صد افسوس

که بی تو شهر پر از ایه های تنهایی ست

سپهر شب زده اینجا

ستاره باران است

غروب غمزده شهر داغداران است

بیا بیا و بیاموز

به مانسیم شدن

به ما پرنده شدن

به ما گذشتن از من

بیا بیا و بیاموز

به ما شجاعت مردن

دل شهید شدن

از این پلشت و پلیدی

رهیدن و دیدن

پدید آمدن از قلب ناپدید شدن

و بیم بیم پذیرفتن است و تن دادن

خلاف خواسته گردن

به هر رسن دادن

و در مراسم اعدام خویش خندیدن

و مرگ شیر زنان را و

شیر مردان را

به چشم خود دیدن

کجایی

ای که تو وقتی عبور می کردی

حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت

تویی که در توانایی نواختن ست

که در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست

همیشه خاطره خوب تو گرامی باد

و نام خوب تو

آن نام خوب نامی باد

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۶

به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد

به یار سست نهاد اعتماد ؟

ای فریاد

میان همهمه شهر

چرا نمی شنوی شیون شهیدان را ؟

نعره های عصیان را

به دشت باید رفت

به کوه باید زد

دگر به شهر کسی پاسخی نمی گوید

به کوه و دره تو را هست پاسخی پژواک

اگر کنی ادراک

چگونه دره صدا می دهد ؟

برادر نه

من و ز شهر امید تلاش ؟ دیگر نه

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۷

و دوست ؟ نه

که بروتوس خنجر خود را

به نام نامی ننگ آوران فرود آورد

چه کس به تهنیت مرگ من سفر می کرد

که مژده را برساند بر آستانه مهر

و من کهکنده شدم از زمین بی بنیاد

رها شدم به فضا

در فضای بی پایان

و هر ستاره از آن اوجها صدا می زد

مرا صدا می زد

که من هلاک شدم

و من

نه زی ستاره نه زی مهر سوی خاک شدم

تو مرگ پاکترین عاشقان خود دیدی چگونه خندیدی ؟

بمان بمان

تو و خلوتگه تبهکاران

تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست

به خیل خواب خود ای خوبروی من خوش باش

مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...