از جدایی ها (حمید مصدق)

بخش۴

تمام قصه همین بود

و می گفتم

حکایت من و تو ؟

هیچ کس نمی خواند

چه بر من و توگذشته است ؟

کس نمی داند

چرا ؟

که این سکوت سکوت من و تو بی تردید

حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت

و خواهش من و تو نیم گامی از تب تن نیز دورتر نگذشت

که در حصار تمنای تن فروماندیم

و در کویر نفس سوز من فروماندیم

نه از حصار تن خویشتن برون گامی

نه بر گسستن این پای بندها دستی

همیشه می گفتم

من و سکوت ؟

محال است

سکوت عین زوال است

سکوت یعنی مرگ

سکوت نفس رضایت

عین قبول است

سکوت که در زمینه اشراق اتصال به حق

در این زمانه نزول است

سکوت یعنی مرگ

کجایی ای انسان ؟

عصاره عصیان

چگونه مسخ شدی

با سکوت خو کردی

تو ای فریده هر آفریده

بر تو چه رفت ؟

کز آفریده خود

از خدای بی همتا

به لابه مرگ مفاجاه آرزو کردی ؟

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۵

کدام خانه ؟

کدام آشیانه

صد افسوس

که بی تو شهر پر از ایه های تنهایی ست

سپهر شب زده اینجا

ستاره باران است

غروب غمزده شهر داغداران است

بیا بیا و بیاموز

به مانسیم شدن

به ما پرنده شدن

به ما گذشتن از من

بیا بیا و بیاموز

به ما شجاعت مردن

دل شهید شدن

از این پلشت و پلیدی

رهیدن و دیدن

پدید آمدن از قلب ناپدید شدن

و بیم بیم پذیرفتن است و تن دادن

خلاف خواسته گردن

به هر رسن دادن

و در مراسم اعدام خویش خندیدن

و مرگ شیر زنان را و

شیر مردان را

به چشم خود دیدن

کجایی

ای که تو وقتی عبور می کردی

حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت

تویی که در توانایی نواختن ست

که در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست

همیشه خاطره خوب تو گرامی باد

و نام خوب تو

آن نام خوب نامی باد

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۶

به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد

به یار سست نهاد اعتماد ؟

ای فریاد

میان همهمه شهر

چرا نمی شنوی شیون شهیدان را ؟

نعره های عصیان را

به دشت باید رفت

به کوه باید زد

دگر به شهر کسی پاسخی نمی گوید

به کوه و دره تو را هست پاسخی پژواک

اگر کنی ادراک

چگونه دره صدا می دهد ؟

برادر نه

من و ز شهر امید تلاش ؟ دیگر نه

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۷

و دوست ؟ نه

که بروتوس خنجر خود را

به نام نامی ننگ آوران فرود آورد

چه کس به تهنیت مرگ من سفر می کرد

که مژده را برساند بر آستانه مهر

و من کهکنده شدم از زمین بی بنیاد

رها شدم به فضا

در فضای بی پایان

و هر ستاره از آن اوجها صدا می زد

مرا صدا می زد

که من هلاک شدم

و من

نه زی ستاره نه زی مهر سوی خاک شدم

تو مرگ پاکترین عاشقان خود دیدی چگونه خندیدی ؟

بمان بمان

تو و خلوتگه تبهکاران

تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست

به خیل خواب خود ای خوبروی من خوش باش

مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۸

تو را هنوز اگر همتی به جا مانده ست

سفر کنیم

سفر

سفر ادامه بودن

ز سینه زنگ کدورت زدودن است

آری

سفر کنیم و نیندیشیم

اگر چه ترس در این شب که از شبانه ترین است

اگرچه با شم شومم همیشه ترس قرین است

سفر کنیم سفر

دراین سیاهی شب این شب پر از ترفند

از این هیکل ترس آفرین چه می ترسی ؟

مترسکان سر خرمنند و با بادی

چو بید می لرزند

سفر به عزم گریز ؟

این گمان مبر که مرا

سفر به عزم ستیز است

سفر شکفتن آغاز و ترجمان شکوه است

سفر به عزم رهایی ز خیل اندوه است

سفر به عزم رسیدن به صبح هشیاری ست

سفر کنیم

سفر ابتدای بیداری ست

سفر کنیم و ببینیم

تمام مزرعه از خوشههای گندم پر

و هیچ دست تمنا

دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد

دروگران همه پیش از درو

درو شده اند

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۹

چه سان به کوه دماوند بندها بگسست

چه سان فرود آمدند

اساس سطوت بیداد را چه سان گسترد ؟

چو برق آمد و چون رعد

چه سان به خرمن آزادگان شرر انداخت

چه پشته ها که ز کشته ز کشته کوهی ساخت

کجاست کاوه آهنگری

که برخیزد

اسیریان ستم را ز بند برهاند

و داد مردم بیداد دیده بستاند

گسسته بند دماوند دیو خونخواری به جامه تزویر

نقابش از رخ برگیر

دگر هراس مدار این زمان ز جا برخیز

کنون تو کاوه آهنگری بجان بستیز

و گرنه جان تو را او تباه خواهد کرد

دوباره روی جهان را سیاه خواهد کرد

بدی و نیکی را

رسیده گاه جدال و زمان پیکار است

بکوش جان من

این جنگ آخرین بار است

کنون شما همه کاوه ها بپاخیزید

و با گسسته بند دماوند جمله بستیزید

که تا برای همیشه به ریشه ستم و ظلم

تیشه ها بزنید

و قعر گور گذارید پیکر ضحک

نشان ظلم و ستم خفته به به سینه خاک

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۰

به شهر برگردیم

به این دیار نیاز

نیازمند رهایی

نیازمند امید

سبد سبد ز هواهای تازه هدیه بریم

سبد سبد گل شادی

نسیم آزادی

به شهر برگردیم

به شهر خسته از این دود و آهن و پولاد

به شهر همهمه شهر شلوغ پر فریاد

به شهر ِ بر گردن

همیشه چکمه و آهن

به شهربرگردیم

به چشم خویش ببینیم

که کودکان مسلسل به دست در کوچه

درون آینه ذهن خود تهی کردند

به یک فشار به ماشه

هزارها تن را

و روی خاک فکندند خیل دشمن را

دریغ کودک کوچه

اسیری اوهام

دریغ غنچه نشکفته پر پر ایام

فریب خورده خودخواهی خیالی خام

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۱

سوی مزار تو می ایم

ای شهید جوان

عزیز گشته من

مهربانترین یاران

مزار تو چه غریبانه بود

در برهوت

تو و سکوت ؟

من از این سکوت تو مبهوت

شهید بی کفن افسانه را مکرر کرد

حماسه بود

نه افسانه شبانه خواب

گلی که پنجه بیرحم باد پرپر کرد

غمین و سر به گریبان

شکسته دل مغموم

من از مزار تو می ایم

ای غریب شهید

من از مزار تو می ایم

ای من مظلوم

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۲

من از کدام دیار آمدم که هر باغش

هزار چلچله راگور گشت و بی گل ماند

من از کدام دیار آمدم که در دشتش

نه باغ بود و نه گل

تیر بود و مردن بود

و در تب تف مرداد

جان سپرد

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد

و شهر شهر پریشیده

بی بهاران ماند

و دشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه یی ؟

نه

امید آمدن شیر مرد میدان ماند

اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب

ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگی جانفرسا

هنوز با من هست

امید

آه امید

کدام ساعت سعدی

سپیده سحری آن صعود صبح سخی را

به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

...

1+
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۳

چه قدر زود اتفاق می افتاد

بلند بالایان مگر چه می دیدند

که روز واقعه در مرگ دوست خندیدند

چگونه سرو کهن در میان باغ شکست

چگونه خون به دل باغبان افتاد

و باغ

باغ پر از گل در آن بهار چه شد ؟

در آن شب بیداد

کدام واقعه در امتداد تکوین بود

که باغ زمزمه عاشقانه برد از یاد

ببین ببین

گل سرخی میان باغ شکفت

به دست خصم تبهکار اگرچه پرپر شد

بسا نوید بهاران دیگری را داد و خصم را آشفت

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...