از جدایی ها (حمید مصدق)

بخش۴

کویر تشنه باران است

حمید تشنه خوبی

به من محبت کن

که ابر رحمت اگر در کویر می بارید

به جای خار بیابان بنفشه می رویید

و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست

چرا هراس چرا شک ؟

بیا که من بی تو

درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست

امید بارش باران نوبهارم نیست

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۲۰

دوباره با من باش

پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن باش

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ما

چگونه بتوان گفت ؟

هنوز با من هست

کجایی ای همه خوبی

تو ای همه بخشش

چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چگونه نفس تو رادر حصار خویش گرفت

تو ای که سیر در آفاق روح می کردی

چه شد

چه شد که سخن از شکست می گویی

تو ای که صحبت

فتح الفتوح می کردی

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۵

غروب مژده بیداری سحر دارد

غروب از نفس صبحدم خبر دارد

مرا به خویش بخوان همنشین با جان کن

مرا به روشنی آفتاب مهمان کن

پنهسایه من باش

و گیسوان سیه را سپرده دست نسیم

حجاب چهره چون آفتاب تابان کن

شب سیاه مرا جلوه ای مرصع بخش

دمی به خلوت خاص خلوص راهم ده

به خود پناهم ده

که در پناه تو آواز رازها جاری ست

و در کنار تو بوی بهار می اید

سحر دمید

درون سینه دل من به شور و شوق تپید

چه خوش دمی ست زمانی که یار می اید

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۶

چرا نمی گوید

که آن کشیده سر از شرق

آن بلند اندام

سیاه جامه به تن دلبر دلبر آن شیر

نوید روز ده آن شب شکاف با تدبیر

ز شاهراه کدامین دیار می اید

و نور صبح طراوت

بر این شب تاریک

چه وقت می تابد ؟

در انتظار امیدم

در انتظار امید

طلوع پاک فلق را

چه وقت ایا من

به چشم غوطه ورم در سرشک

خواهم دید ؟

بیا که دیده من

به جستجوی تو گر از دری شده نومید

گمان مدار که هرگز

دری دگر زده است

سپیده گر نزده سر بیا بلند اندام

که از سیاهی چشمم سپیده سرزده است

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۷

سرود سبز علفها

نسیم سرد سحرگاه

صفای صبح بهاران

میان برگ درختان

و خاک و نم نم باران

و عطر پاک خاک

و عطر خاک رها روی شاخه نمناک

و قطره قطره باران بود

به روی گونه من

خیس بودم از باران

که می شکفت

گل صداقت صبح از میان نیزاران

تمام باغ و فضا سبز

دشت و دریا سبز

در آن دقایق غربت

میان بیم و امید

حریر صبح مرا لحظه لحظه می پوشید

در آن تجلی روح

نگاه می کردم

به آن گذشته دردآلود

به آن گذشته خوش آغاز

به آن گذشته بدفرجام

به قلب سنگی آن مرمر بلند اندام

زلال زمزمه از چشم لبم رویید

صفای باطن من در میان زمزمه بود

صدای بارش باران که نرم می بارید

و ناز بارش ابری که گرم می بارید

و در طراوت هر قطره قطره باران

در آن تلالو سبزینه

در علفزاران

فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستایشی کردم

رها نسیم سبک سیر سبزه زاران بود

زلال زمزمه ها بود

سپیده بود و نرم باران بود

سپیده بود و من و یاد با تو بودنها

سپیده چون تو گل تارک بهاران بود

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۸

دوباره شب شد و با من

حدیث بیداری

گذشته بود شب از نیمه من ز هشیاری

و پلکهای تو این حاجبان سحر مبین

چو پرده های حریری برآفتاب افتاد

در آن شب تاری

نسیم از سر زلف تو

بوی گل آورد

شب از طراوت گیسوی تو نوازش یافت

به وجد آمدم از آن طراوت و خواندم

به چشمهای سیاهت که راحت جانند

به آن دو جام بلور

آن شراب بی مانند

به آن دو اختر روشن

دو آفتاب پر از مهر

به آن دو مایه امید

به آن دو شعر شرر خیز

آن دو مروارید

مرا ز خویش مران

با خود آشنایی ده

مرا از این غم بیگانگی رهایی ده

بیا

بیا و باز مرا قدرت خدایی ده

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۹

چه روزهایی خوب

که در من و تو گل آفتاب می رویید

به شهر شهره شعر و شراب می رفتیم

به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم

قلندرانه

گریبان دردیه تا دامن

به آستانه حافظ

خراب می رفتیم

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند

رها شو از تن خاکی

از این خیال که در خیل خوابهای داری

مرا به خواب مبین

بیا به خانه من

خوب من

به بیداری

به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم

به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی

درون آن برهوت

این من و تو ما مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۰

مرا بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

ای پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبور ی؟

من و تحمل دوری ؟

مگر چه بود محبت

که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست

به دشت و باغ و بیابان

به برگ بر گ درختان

و روح سبز گیاهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

که عشق بیهوده ست

مرا به خود بگذار

مرابه خاک سپار

کسی ؟

نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم

خوشا صفای صبوحی

صدای نوشانوش

ز جمله می خواران

خوشا شرار شراب و ترنم باران

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که مرا به خود می خواند ز پشت نیزاران

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۱

تو مهربان بود ی

ماجرا اما

چه سخت تشنه جام محبت بودم

سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه کوشش شب و روزم

سان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاقه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رهکردی ؟

مرا به مسلخ سلاخان

رها چرا کردی ؟

مرا که رام تو بودم

اسیر دام تو بودم

گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ

کنون کنار کویرم

کویر بی باران

و مهربانی این مهربانترین یاران

تو کاش از این مردم ز مردم کرمان

به قدر یک ارزن

وفا و خوبی را

به وام بستانی

که مثل مهر درخشان شهر بخشنده

و همچو مردم این ملک مهربان باشی

تو ای بلای دل من بلند بالایم

تو ای برازنده

تو ا بلندتر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟

بر این کویر نشین

بر این ز مهر تو محروم

نظر توانی کرد

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۲

تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی

تو مثل قطره باران نو بهارانی

تو روح بارانی

شراب نور کجاست ؟

که این من نومید

چنین می اندیشم

که جلوه های سحر را به خواب خواهم دید

و آرزوی صفا را به خاک خواهم برد

همیشه پشت حصار سکوت می ترسم

تو ای گریخته از من

حصار خلوت تنهایی مرا بشکن

زلال و پاک چنان قطره های باران شو

بیا و عشق بورز

به روشنایی خورشید شرق

عشق بورز

و مثل قطره باران نثار یاران شو

چرا به آینه باید پناه برد چرا ؟

درون آینه ذهن من تویی برجا

چگونه ابر کدورت مرا فروپوشاند

چگونه باور من

در فضا معلق ماند

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرین باد

به دستهای پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میانه ما

دوباره با تو نشستن دوباره آزادی ؟

مگر به خواب ببینم شبی بیدن شادی

شراب نور کجا ؟

تشنه صبور کجا ؟

...

از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...