از جدایی ها (حمید مصدق)

بخش۱۶

تو نازمثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبی

برای من تو همیشه همیشه محبوبی

تو مثل خورشیدی

که شرق شب زده را غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

در وقت یاس و نومیدی ظهور خواهی کرد

پناهسایه آسایشی پناهم ده

درون خلوت امن و امید راهم ده

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱

من آفتاب درخشان و ماه تابان را

بهین طراوت سرسبزی بهاران را

زلال زمزمه روشنان باران را درود خواهم گفت

صفای باغ و چمن دشت و کوهساران را

و من چو ساقه نورسته بازخواهم رست

و درتمامی اشیا پاک تجریدی

وجود گمشده ای را

دوباره خواهم جست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۷

زمین به ولوله بنشست

زمان به هلهله برخاست

پرند سبز درختان باغ را آراست

شکوفه ها بشکفت

شکوفه های شکوفان

و با صدای رسا آسمان پهناور

رساترین طنین را

به چرخ چارم خواند

و این شگون مظفر را

از این من آلوده این من خاکی

به آن فرشته

سرشته ز خوی افلاکی

به آن نشانه خوبی

به آن یگانه ترین کسان درودی گفت

به وسعت همه آبهای دریاها

به وسعت پاکی

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۲

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

کدام فتنه بی رحم

عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟

شب آفتاب ندارد

و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی

جاودانه تاریک است

تو در صبوری من

اشتیاق کشتن خویش

و انهدام وجود مرا نمی بینی

منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو و گریز از خویش ؟

به سوی عشق بیا

وارهان دل از تشویش

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۸

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت

که بود با من و

یوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی …. دگر کافی ست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۳

تو را صدا کردم

تو عطری بودی و نور

تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال

درون دیده من ابر بود و باران بود

صدای سوت ترن

صوت سوگواران بود

ز پشت پرده باران

تو را نمی دیدم

تو را که می رفتی

مرا نمی دیدی

مرا که می ماندم

میان ماندن و رفتن

حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود

غروب غمزدگی

سایه های دلتنگی

تو را صدا کردم

تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند

و برگ برگ درختان تو را صدا کردند

صدای برگ درختان صدای گلها را

سرشک دیده من ناله تمنا را

نه دیدی و نه شنیدی

ترن تو را می برد

ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟

و من حصار فاصله فرسنگهای آهن را

غروب غمزده در لحظه های رفتن را

نظاره می کردم

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۹

در آن شبی که برای همیشه می رفتی

در آن شب پیوند

طنین خنده من سقف خانه رابرداشت

کدام ترس تو را این چنین عجولانه

به دام بسته تسلیم تن فروغلتاند ؟

خنده ها نه مقطع که آبشاری بود

و خنده ؟

خنده نه قهقاه گریه واری بود

که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

و من به آن کسی کز انهدام درختان باغ می آمد

سلام می کردم

سلام مضطربم در هوا معلق ماند

و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۴

کویر تشنه باران است

حمید تشنه خوبی

به من محبت کن

که ابر رحمت اگر در کویر می بارید

به جای خار بیابان بنفشه می رویید

و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست

چرا هراس چرا شک ؟

بیا که من بی تو

درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست

امید بارش باران نوبهارم نیست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۲۰

دوباره با من باش

پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن باش

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ما

چگونه بتوان گفت ؟

هنوز با من هست

کجایی ای همه خوبی

تو ای همه بخشش

چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چگونه نفس تو رادر حصار خویش گرفت

تو ای که سیر در آفاق روح می کردی

چه شد

چه شد که سخن از شکست می گویی

تو ای که صحبت

فتح الفتوح می کردی

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...