از جدایی ها (حمید مصدق)

بخش۹

چه روزهایی خوب

که در من و تو گل آفتاب می رویید

به شهر شهره شعر و شراب می رفتیم

به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم

قلندرانه

گریبان دردیه تا دامن

به آستانه حافظ

خراب می رفتیم

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند

رها شو از تن خاکی

از این خیال که در خیل خوابهای داری

مرا به خواب مبین

بیا به خانه من

خوب من

به بیداری

به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم

به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی

درون آن برهوت

این من و تو ما مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۰

مرا بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

ای پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبور ی؟

من و تحمل دوری ؟

مگر چه بود محبت

که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست

به دشت و باغ و بیابان

به برگ بر گ درختان

و روح سبز گیاهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

که عشق بیهوده ست

مرا به خود بگذار

مرابه خاک سپار

کسی ؟

نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم

خوشا صفای صبوحی

صدای نوشانوش

ز جمله می خواران

خوشا شرار شراب و ترنم باران

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که مرا به خود می خواند ز پشت نیزاران

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۱

تو مهربان بود ی

ماجرا اما

چه سخت تشنه جام محبت بودم

سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه کوشش شب و روزم

سان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاقه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رهکردی ؟

مرا به مسلخ سلاخان

رها چرا کردی ؟

مرا که رام تو بودم

اسیر دام تو بودم

گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ

کنون کنار کویرم

کویر بی باران

و مهربانی این مهربانترین یاران

تو کاش از این مردم ز مردم کرمان

به قدر یک ارزن

وفا و خوبی را

به وام بستانی

که مثل مهر درخشان شهر بخشنده

و همچو مردم این ملک مهربان باشی

تو ای بلای دل من بلند بالایم

تو ای برازنده

تو ا بلندتر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟

بر این کویر نشین

بر این ز مهر تو محروم

نظر توانی کرد

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۲

تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی

تو مثل قطره باران نو بهارانی

تو روح بارانی

شراب نور کجاست ؟

که این من نومید

چنین می اندیشم

که جلوه های سحر را به خواب خواهم دید

و آرزوی صفا را به خاک خواهم برد

همیشه پشت حصار سکوت می ترسم

تو ای گریخته از من

حصار خلوت تنهایی مرا بشکن

زلال و پاک چنان قطره های باران شو

بیا و عشق بورز

به روشنایی خورشید شرق

عشق بورز

و مثل قطره باران نثار یاران شو

چرا به آینه باید پناه برد چرا ؟

درون آینه ذهن من تویی برجا

چگونه ابر کدورت مرا فروپوشاند

چگونه باور من

در فضا معلق ماند

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرین باد

به دستهای پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میانه ما

دوباره با تو نشستن دوباره آزادی ؟

مگر به خواب ببینم شبی بیدن شادی

شراب نور کجا ؟

تشنه صبور کجا ؟

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۳

همیشه می خواندم

و لاله های دو گوشت را

به سحربارترین نغمه گرم می کردم

و سنگ سخت دلت را

به شعله سخن گرم نرم می کردم

مرا به گوشه چشمان خود محبت کن

به بزم گرم دلاویز میگساران بر

مرا

به باغهای سخاوت

به بوسا زاران بر

مرا چو چلچله دعوت

به چهچه خود کن

به چشمه ساران بر

مرا

به تاب تحمل فرا بخوان به صبوری

از لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی

از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش

مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۴

شبی ادامه آن بی طلوع خورشیدی

نه صبر بود مرا در دل و نه طاقت بود

کدام پنجره ؟ می دیدم و نمی دیدم

چرا

که وحشتم از دیدن صداقت بود

سکوت سرب گدازنده بود و جان فرسود

میان وحشت من یک پرنده پر نگشود

نه بال کبوتر فغان جغد ای کاش

سراسر شب من قصه مصیبت بود

صدای سرزنش ذهن در سکوت گذشت

سکوت سکوت سکوت

مگر صدای من از قعر چاه می آمد ؟

مگر صدای من از ذهن من عبور نکرد ؟

مگر درختان را

نسیم ساحر تسلیم شب نوازش داد ؟

شب ای شب

ای شب ظلمت گرفته در آغوش

دلم گرفت از این غارهای بی مافذ

به آفتاب بگو نیزه های نورش کو ؟

به آفتاب بگو لاله بی تو پر پر شد

چراغ باغ فرومرد

پس غرورش کو ؟

حصار خاطره ام را جرقه روشن کرد

صدای پایی از آن دورهای دور آمد

سکوت شب بشکست

دل گرفته من از جرقه روشن شد

درون سینه دلم در میان شعله نشست

مرا به وسوسه آفتاب دعوت کرد

ز روی دیده من پلک غرق خواب گشود

کسی که پنجره را رو به آفتاب گشود

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۵

اگر تو بازنگردی

قناریان قفس قاریان غمگین را

که آب خواهد داد

که دانه خواهد داد ؟

اگر تو باز نگردی

بهار رفته در این دشت برنمی گردد

به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد

و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد

اگر تو بازنگردی

کبوتران محبت را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شکوفه های درختان باغ حیران را

تگرگ خواهد زد

اگر تو بازنگردی

به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را

ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است

چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

که برنمی گردی

و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش

دگر برای همیشه تو رانخواهد دید

و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم

تصوری ست همیشه

همیشه بی تصویر

همیشه بی تعبیر

اگر تو بازنگردی

نهالهای جوان اسیر گلدان را

کدام دست نوازشگر آب خواهد داد

چه کس به جای تو آن پرده های توری را

به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد

اگر تو بازنگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱۶

تو نازمثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبی

برای من تو همیشه همیشه محبوبی

تو مثل خورشیدی

که شرق شب زده را غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

در وقت یاس و نومیدی ظهور خواهی کرد

پناهسایه آسایشی پناهم ده

درون خلوت امن و امید راهم ده

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱

من آفتاب درخشان و ماه تابان را

بهین طراوت سرسبزی بهاران را

زلال زمزمه روشنان باران را درود خواهم گفت

صفای باغ و چمن دشت و کوهساران را

و من چو ساقه نورسته بازخواهم رست

و درتمامی اشیا پاک تجریدی

وجود گمشده ای را

دوباره خواهم جست

...

0
از جدایی ها (حمید مصدق) نظر دهید...