با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق)

بخش۸

دیگر زمان زمانه مجنون نیست

فرهاد

در بیستون مراد نمی جوید

زیرا بر آستانه خسرو

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها

آن شور عشق

عشق به شیرین را

از یاد برده است

تنهاست گردباد بیابان

تنهاست

و آهواندشت

پاکان تشنگان محبت

چه سالهاست

دیگر سراغ مجنون

آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ابن سلام را

خادم ترین و عبدترین خادم

مجنون دلشکسته محزون است

در عصر ما

عصر تضاد عصر شگفتی

لیلی دلاله محبت مجنون است

ای دست من به تیشه توسل جو

تا داستان کهنه فرهاد را

از خاطرات خفته برانگیزی

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن

من اختتام قصهمجنون رام را

اعلام میکنم

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۹

گوی

شب را پگاه نیست

هر سو سکوت هست

سکوتی هراسناک

ای کاش

تا شیشه دریچه این خانه بشکند

سنگی ز دست کودک کوچه رها شود

ای کاش

دست ستم کشیده به سنگ آشنا شود

من از حصار سخت گذشتم

در آن سوی حصار حصین شادی ست

در آن سوی حصار شور رهایی و آزادی ست

ایا جهان به وسعت فکر ما

ایا جهان به وسعت زندان است؟

دیدم تو را که وسعت روحت را

به دوستاقبانی دلقکها

در آن بهار عمر

غافل ز بازگشت بهاران

گماشتی

ایا جهان به وسعت دلتنگی ست ؟

از آن حصار سخت گذشتم

اما حصار خاطره ها را

این حنظل همیشه به کامم ویران که می تواند ؟

اینک تو رفته ای و نمی دانم

ایا کدام هلهله ات شاد می کند

ایا کدام عاشق صادق

نام تو را شبانه

در کوچه های شب زده

فریاد می کند

من از حصار تیره گذشتم

دیدم

سیماب صبحگاهی

از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۱

نه نه نه

این هزار مرتبه گفتم نه

دیگر توان نمانده توانایی

در بند بند من

از تاب رفته است

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام این شب تاریک

تاریک چون تفاهم من با تو

انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را

تکرار می کند

گفتی

امیدهاست

در نا امید بودن من

اما

این ابر تیره را نم باران نبود و نیست

این ابر تیره را سر باریدن

انسان به جای آب

هرم سراب سوخته می نوشد

گلهای نو شکفته

این لاله های سرخ

گل نیست

خون رسته ز خاک است

باور کن اعتماد

از قلبهای کال

بار رحیل بسته

و مهربانی ما را

خشم و تنفر افزون

از یاد برده است

باورنمی کنی ؟

که حس پاک عاطفه در سینه مرده است

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۲

دیگر تبار تیره انسان برای زیست

محتاج قصه های دروغین خویش نیست

ما ذهن پاک کودک معصوم را

با قصه های جن و پری

و قصرهای نور

آلوده می کنیم

ایا هنوز هم

دلبسته کالسکه زرینی ؟

ایا هنوز هم

در خواب ناز قصر های طلایی را

می بینی ؟

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۳

شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد

در شب شرارتی است که من گریه می کنم

و صبح بر صداقت من رشک می برد

با خوابهای خاطره خوش بودم

هر چند خواب خاطره ام تلخ

دیگر تو را به خواب نمی بینم

حتی خیال من

رخساره تو را

از یاد برده است

دیروز طفل خواهرم از روی میز من

تصویر یادبود تو را

ای داد برده است

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۴

بعد از تو در شبان تیره و تار من

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را

تکرار می کند

بعد از تو من چگونه

این آتش نهفته به جان را

خاموش میکنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست

بعد از من آسمان آبی است

آبی مثل همیشه

آبی

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۵

می آیم

خسته

از این و آن گسسته

از دشتهای غمزده

از پیش پونه وحشی

بر جو کنارها

و از کنار زمزمه چشمه سارها

از پیش بیدهای پریشان

از خشم بادها

می ایم

از کوههای سامت

با درههای مغموم

در های و هوی باد

می ایم

با گردباد

ویران کن هرآنچه به چنگش دراوفتاد

ز بنیاد

می ایم با دشنه نشسته دشمن به پشت من

می ایم و به یاد تو می آرم

افسانه جنون را

آمیزههای آتش و خون را

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۶

گفتم بهار

خنده زد و گفت

ای دریغ

دیگر بهار رفته نمی اید

گفتم پرنده ؟

گفت اینجا پرنده نیست

اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

گفتم

درون چشم تو دیگر ؟

گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...

بخش۷

اندک نسیمی از سر افسوس

چندان که برگ برگ درختان باغ را

با سوزناک زمزمه ای آشنا کند

خاموشی شگرف

ابهام پر ابهت دریا را

مغشوش کرده است

ما

چون م اهیان فتاده به دریا

بر آبها رها

با ضربه های موج ز هم دور می شویم

با بازوان باز

امواج آب را

تسخیر می کنیم

مغرور می شویم

اما

ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار

دریای نیلگون

بر ما چه می رود

چونماهیان فتاده به دریا

بر موجها رها ؟

...

0
با خویشتن نشستن در خود شکستن (حمید مصدق) نظر دهید...