سالهای صبوری (حمید مصدق)

خاموشی

آنچنان خواهند خاموشم کنند

تا خلایق هم فراموشم کنند

طرفه حیلتها کنند این ساحران

تا غلام حلقه در گوشم کنند

خود نمی ریزند خونم تا مباد

شهره مانند سیاووشم کنند

بس بخوانندم به گوش افسانه ها

تا به خواب خوش چو خرگوشم کنند

لطفشان قهر است اگر مهرم کنند

شهدشان زهراست اگرنوشم کنند

گاه می گویم بهل تا لعبتان

با شراب بوسه مدهوشم کنند

لیک می بینم که خلق بی زبان

باز خوانندم که چاووشم کنند

عاقبت دانم به دوران حیات

در عزای خود سیه پوشم کنند

1+
...

1+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

چشمه عشق

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشا کردم

نی نی غلطم کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضا کردم

خوب یا بد تو مرا ساخته ای

تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای

1+
...

1+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

باغبان

باغبانم باغبانی خسته دل

پشت من خم گشته همچون پشت تاک

آن گل زیبا که پروردم به جان

شد چو خورشید فروزان تابناک

دست گلچینی ز شاخش چید و رفت

پای خودبینی فشردش روی خاک

2+
...

2+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

غزلواره

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

تو شنودنی ست

این سر نه مست باده

این سر که مست مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

من پاکباز عاشقم از عاشقان تو

با مرگم آزمای

با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فروگرفت

تنها به خنده

یا به شکر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه ؟

بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست

بگشای در به روی من و عهد عشق بند

کاین عهد بستنی این در گشودنی ست

این شعر خواندنی

این شعر ماندنی

این شور بودنی

این لحظه های پرشور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

1+
...

1+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

مرمر بلند اندام

بهار آمد و بشکفت غنچه ذهنش

خدا کند ز کرم کاشکی نصیب منش

هر آن کسی که ببند چنین فرشته فتد

کجا فریب دهد صد هزار اهرمنش

نهفته در لب او معجزات عیسایی

به جسم مرده من روح می دمد سخنش

لطیف هست چنان برگ گل رخ زیبایش

لطیفتر بود از برگهای غنچه تنش

کبود می شود آن مرمر بلند اندام

اگر که بوسه زنم در خیال بر بدنش

در این جهان به چه او را همی کنم تشبیه

که در لطافت و خوبی برد به خویشتنش

برای عاشق صادق وطن نخواهی یافت

کجاست دلبر عاشق همان بود وطنش

نیامدی که ببینی سرشک چشم حمید

کنون بیا و ببین همچو شمع سوختنش

1+
...

1+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

رشک نوبهار

من مرگ نور را

باور نمی کنم

و مرگ عشقهای قدیمی را

مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت

در قلبهای ملتهب ما

مانند ذره ذره مشتاق

پرواز را به جانب خورشید

آغاز کرده بودم

با این پرشکسته

تا آشیان نور

پرواز کرده بودم

من با چه شور و شوق

تصویر جاودانه آن عشق پاک را

در خویش داشتم

اینک منم نشسته به ویرانسرای غم

اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان در پا

من را نشانده اند

من را به قعر دره بی نام و بی نشان

با سر کشانده اند

بر دست و پای من

زنجیر و کند نیست

اما درون سینه من

زخمی ست در نهان

شعری ؟

نه

آتشی ست

این ناسروده در دلم

این موج اضطراب

ما مانده ام ز پا

ولی آن دورها هنوز

نوری ست شعله ای ست

خورشید روشنی ست

که می خواندم مدام

اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست

که می کاهد مدام

با رشک نوبهار بگویید

زین قعر دره مانده خبر دارد

یا روز و روزگاری

بر عاشق شکسته گذر دارد ؟

2+
...

2+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

زیر خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق درحیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را ببین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آنهمه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

1+
...

1+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

روح سیاوش

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

از این دوگانگی ست که بس درد می کشم

سویم میا و روح پریشان من مخوان

اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم

پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من

سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم

با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم

خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم

بستی میان به قتلم و جرمم همین که من

با خامه خیال خود آن موی می کشم

دارد رواج سکه قلب هنر حمید

عیب من که کنون پاک و بی غشم

1+
...

1+
سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...