سالهای صبوری (حمید مصدق)

خاموشی

آنچنان خواهند خاموشم کنند

تا خلایق هم فراموشم کنند

طرفه حیلتها کنند این ساحران

تا غلام حلقه در گوشم کنند

خود نمی ریزند خونم تا مباد

شهره مانند سیاووشم کنند

بس بخوانندم به گوش افسانه ها

تا به خواب خوش چو خرگوشم کنند

لطفشان قهر است اگر مهرم کنند

شهدشان زهراست اگرنوشم کنند

گاه می گویم بهل تا لعبتان

با شراب بوسه مدهوشم کنند

لیک می بینم که خلق بی زبان

باز خوانندم که چاووشم کنند

عاقبت دانم به دوران حیات

در عزای خود سیه پوشم کنند

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

حسادت

مگر آن خوشه گندم

مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند

که سر خم کرده خندیدند

مگر بستان شمیم گیسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشید

مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد

در عطر تن غوطه ور گشتند

که سرنشناس و پا نشناس

از خود بی خبر گشتند

مگر دست سپید تو

تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد

که می شنگند و می رقصند و می خندند

مگر ناگاه

نسیم سرد گستاخ از سر زلفت

چه می گویی ؟

تو و انکار ؟

تو را بر این وقاحتها که عادت داد ؟

صدای بوسه را حتی

درخت تک قد خم کرده بستان شهادت داد

مگر دیوار حاشا تا کجا تا چند ؟

خدا داند که شاید خاک این بستان

هزاران صد هزاران بوسه بر پای تو

دیگر اختیارم نیست

توانم نیست

تابم نیست

به خود می پیچم از این رشک

اما خنده بر لب با تو گویم

اضطرابم نیست

مگر دیگر من و این خاک وای از من

چناران بلند باغ حیدر را

تبر باران من در خاک خواهد کرد

نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد

ترحم کن نه بر من

بر چناران بلند باغ حیدر

بر نسیم صبح

شفاعت کن

به پیش خشم این خشم خروشانم که در چشم است

به پیش قله آتشفشان درد

شفاعت کن

که کوه خشم من با بوسه تو

ذوب می گردد

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

خواب خوب

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش

می افتاد

نه بید از باد نه برگ از برگ می جنبید

شکاف ابرها راهی به نور می دادند

دوباره راه را بر ماه می بستند

و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز می کردم

تو را می خواستم خوب ای خوبی

به دیدار تو من می آمدم با شوق با شادی

تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد

تو با من مهربانتر از منی یا من ؟

تو با من مهربانی میکنی چون مهر مهر مهربانی با من

پس از توفان پس از تندر پس از باران

گل آرامش آوازی

به رنگ چشمهای روشنتدارد

نسیمی کز فراز باغ می اید

چه خوش بوی تنت دارد

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

تو می ایی و از باغ تنت صد بوسه می چینم

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

صدر جهان

برمن چو میگذری …………………………. چون آفتابی

هوشم ز سر ببری …………………………. مانا شرابی

بهر شکسته دلان …………………………..مرهم تویی تو

بر چشم خسته من …………………………. داروی خوابی

هم شهره ای به نشاط …………………….. شط نشیطی

هم شعله ای ز شرار ………………………. شور شرابی

شرمنده ام که تو را …………………….. در خور ندارم

جز جان کههدیه کنم ………………………تو روح نابی

مرداب را تو در آن ………………………. نیلوفرستی

در عمق آبی بحر …………………………در خوشابی

برما چه می نگری …………………………همچون تو مستیم

ای چشم دلبر من ………………………….چون من خرابی

مهر از تو می طلبم ؟ ……………………..هیهات بر من

بر هر که چشمه نوش ………………….. ….بر من سرابی

ک لب به کجا ………………….. ……….روی آورم روی ؟

مستقیم من و تو ………………………….دریای آبی

من مستمند و تو ………………………….صدر جهانی

یک ذره ام من و تو ……………………….صد آفتابی

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

افسانه مردم

دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم وحیرانتر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پر پر شدیم

از فروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

امید وفا

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم

که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند

مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است

که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند

به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران

زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند

من آن غریب درخت کویر سوخته ام

که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند

به غیر که وفا از پری رخان خواهم

به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند

فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق

چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟

حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود

طنین نامتو تا در ترانهای نفکند

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...

آتش عشق

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر وناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرابا یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

درافتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذارو بگذر

به او گفتم: حمید از هجر فرسود !

به من گفتا : جهان بگذار و بگذر !

...

سالهای صبوری (حمید مصدق) نظر دهید...