رحمان بشردوست

بگو که باد بیاید نگار چادری ام !

نشد که از تو نگویم به وقت شاعری ام
که باز شاید از این بغض در بیاوری ام

مرا همیشه از آن سمت کوچه می دیدی
بسنده کرده نگاهت به شکل ظاهری ام

همیشه مثل “دفک” در شکار هر کبکی
همیشه خیره به چشم و لباس آجری ام

تویی که در جملاتت “برادرم” جاریست
منی که دلزده از احترام خواهری ام

هلال ماه پس ابر تیره زیبا نیست
بگو که باد بیاید نگار چادری ام!

به موی، بند تو بودم در این پریشانی
که شانه آوردی و به شانه می بری ام

نشد که از تو ننالم به وقت عاقلی ام
نشد که از تو نگویم به وقت شاعری ام

2+
...

2+
رحمان بشردوست, عاشقانه, غزل نظر دهید...

مردن همیشه با کمی لبخند بهتر…

هر جا تو هستی حال من هر چند بهتر
اما هوای شهر با اسفند بهتر

یاغی شدم تا شاعر شعر تو باشم
از کوه ها دل میکنم دربند بهتر

با دوستانم درد دل کردم که شبها…
میمیرم از دلتنگی اش، گفتند: بهتر

شب های بی تو، سی آذر تلخ تلخ و
شب ها کنار تو بدون قند بهتر

جان خودت جان کلام من تو هستی
اصلا کجا از جان تو سوگند بهتر؟

اعدام خواهم شد اگر با گفتن از تو
در ازدحام “چهار راه زند” بهتر

مردن همیشه چند قطره اشک دارد
مردن همیشه با کمی لبخند بهتر…

0
...

0
رحمان بشردوست, عاشقانه, غزل نظر دهید...