رحمان مولایی

این غم انگیز ترین حالت یک بستر بود!

خواب دیدم وسط کوچه ی شب ، چاقوها
وسط ساعت بی خوابی مان پخش شدند

عطرها حس پراکندگی غم بودند
زهر ها معجزه کردند و شفا بخش شدند

سطرها مورچه هایی که به دیوار اتاق
رژه رفتند و کسی شعر تر آغاز نکرد

روی دوش همه شان جمجمه ی خونینِ
بدنی بود که از عشق لبی باز نکرد

بعد از ساختمان های خراب و متروک
نعره ی جن زدگی سُم به زمین می کوباند

مرگ مانند هیولای توهم زده ای
خشمگین داشت فقط دم به زمین می کوباند

مات بودند تصاویر و به هم ریختگی
مرده ها در وسط قبر برانگیختگی

نعش ها ول شده در شهرِ جزام الوده
شاخه ی سرخ درختان پر از آویختگی

کرم از نرمی پستان زنی خون آلود
کودکانِ عقب افتاده ترشح می کرد

از سر آلت تاول زده ی تنهایی
دائما روح زنازاده ترشح می کرد

تو ولی خواب دو تا ماهی قرمز بودی
که لبت غنچه ی وامانده ی حیرانی بود

که لبت گرم تر از آتش یک شومینه
عاشق بوسه ی یک مرد زمستانی بود

وسط بستر خود گاه تکان می خوردی
که به رویای جدیدی بخرامی آرام

گل بادام ببارد وسط ملحفه ات
بعد هم صبح بهار تو کلامی آرام

به تو تقدیم کند لذت بوییدن را
به تو تقدیم کند خاطره ای آبی را

به تو تصویر کند منظره باغچه را
به تو تصویر کند پنجره ای آبی را

خواب بودیم و تو لبخند خوشی بودی که …
من ولی سرد و تشنج زده و نا آرام

ناخودآگاه من از درد نمی خوابید و
تو ولی خواب تر از بستر دریا ارام

خواب بودیم و به یک صبح نمی پیوستیم
خواب ما فرق رز قرمز و خاکستر بود

من پر از وحشت و کابوس ، تو رویایی خوش
این غم انگیز ترین حالت یک بستر بود

3+
...

3+
رحمان مولایی, عاشقانه نظر دهید...