رضا طبیب زاده

برای پنجره می جنگم!

لیلای گیسوان رها در باد!
لیلای شهرهای رها در خون

لیلای چشمهای پر از آتش!
لیلای نسل نسل پر از مجنون

آماده ام برای تماشایت
«بنمای رخ که باغ و گلستانم»

لبهای من به نام لبان توست
«بگشای لب که قند فراوانم»

دل برده است «شاهد بازاری»
«بنمای رخ» که «پرده نشین» باشم

«بگشای لب» که هرچه جهان در توست
آماده ام مسافر چین باشم

احساس آسمانی هر روزم!
بگذار غرق عاطفه ات باشم

پیراهنت حجاب سماواتست
بگذار در مکاشفه ات باشم

در من ندیمه ایست که می جنگد
با روزهای شب زده از آشوب

در من مبارزیست که می رقصد
با شیشه های مست تر از مشروب

من را ببخش ماه سحرگاهم
من را که از ستاره میاویزم

من را ببخش فصل بهار من
دارم شراب روی تو می ریزم

با من وضو بگیر به خون رَز
خون شهید پاک تر از آب است

مستی روزهای ترِ هفته
از غسلهای جمعه ی خوناب است

من غرق در حواشی این جنگم
تیمور بوده ام که نمیلنگم

ای شیشه های شهر، من از سنگم
اما برای پنجره می جنگم

0
...

0
جمعه, رضا طبیب زاده, روزهای هفته, مثنوی نظر دهید...

پیغمبری که بعد من آمد زبان نداشت!

درها دوباره بسته شدند و جهان گرفت
راه نفس نفس زدنم را دهان گرفت
در من اتاق مضطربی باز جان گرفت
انگار ظهر بود، صدای اذان گرفت
با پرده حرف می زدم و پنجره شنید

آغوش باز کن، هیجانات را ببر
ها! بیخیال فکر و خیالات و دردسر
آرام باش، شعر بخوان، بستنی بخر!
از در در آ… اگرچه اتاقت نداشت در!

هی شعر پشت شعر، فقط شعر، باز شعر!

دارد جهانِ دور و برم گیج می رود
دارد تمام بال و پرم گیج می رود
من یک مسافرم، سفرم گیج می رود
خورشید آمده، سحرم گیج می رود
من بت شکن شدم، تبرم گیج می رود
من یک پیمبرم که «برم» گیج می رود
باور کنید دور و برم گیج می رود، من سالمم

اگرچه سرم گیج می رود…

باور کنید اینکه صدا می رسد به گوش
فریاد می زند که: «لباسات رو بپوش!»
فریاد می زند که: «سلاحت کجاس؟! کوش?!»
فریاد می زند که: «همه مردمان به هوش!»
فریاد می زند… و صدا در صدا گم است…

ساکت شدیم توی اتاقی که در نداشت!

من درک می کنم پدرم را، پسر نداشت
شمشیر تیز داشت ولیکن سپر نداشت
یا فکر کن شبیه عقابی که پر نداشت

اعلام شد که متهم اولی منم!

اقرار می کنم که نگاهم عمیق بود
اقرار می کنم که شرابم رقیق بود
اقرار می کنم که نگینم عقیق بود
اقرار می کنم که حسابم دقیق بود
اقرار می کنم که کتابم رفیق بود
اقرار می کنم که رفیقم شفیق بود
اقرار می کنم که نفس عاشقم شده ست
من را گرفته است و رها هم نمی کند

بردند رو به روی اتاقی که در نداشت
بستند دست و پای مرا که خطر نداشت
آمد نشست جوخه ی مرگی که سر نداشت
من را نشانه رفت اگرچه خبر نداشت
شلیک کرد، تیر زد اما اثر نداشت
گویا گلوله داشت ولی بیشتر نداشت
بی پرده جمع کرد، سریعا گریخت، رفت

پس مبتلا شدم به پر و بال دیگری:
پرواز کرده ایم به منوال دیگری
امسالمان گذشت از امسال دیگری
ما پا نمی دهیم به هر فال دیگری
دنبالمان بگرد در احوال دیگری
گرچه، نگرد، نیست، که گشتیم ما، نبود

در من کبوتریست…
-نه، پرواز کرد و رفت
بی پرده درب و پنجره ای باز کرد و رفت
از نای و از لبت نفسی ساز کرد و رفت
این بار یار تو قدمی ناز کرد و رفت
حتی نماند تا که نیازی کنی… پرید!

سر را بگیر بر سر دست انقلاب کن
ساعت نبند، هرچه زمان را جواب کن
با دستهای بسته جهان را مجاب کن
بعدش برو کنار، اتاقت که در نداشت!

خورشید نسلهای پس از من اذان نداشت
پیغمبری که بعد من آمد زبان نداشت
حتی خدای بعد من ایمان به آن نداشت
دردی چنین رسید که مرگی چنان نداشت
من درک می کنم پسرم را، دهان نداشت

پس می روم به سمت اتاقی که در نداشت
اقرار می کنم به جهانی که سر نداشت

لطفا در این اتاق دری هم درست کن
تا پیش از آنکه پرده خودش پنجره شود
تا پیش از آنکه هر چه که دیوار، در شود

+2
...

+2
رضا طبیب زاده نظر دهید...