غزلها – جلد دوم (رهی معبری)

خنده برق

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

ز ناله سحر و گریه شبانه ما

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

ز سوز سینه بود گرمی ترانه ما

چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

بخنده رویی دشمن مخور فریب رهی

که برق خنده زنان سوخت آشیانه ما

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

سایه آرمیده

لاله داغدیده را مانم

کشت آفت رسیده را مانم

دست تقدیر از تو دورم کرد

گل از شاخ چیده را مانم

نتوان بر گرفتنم از خاک

اشک از رخ چکیده را مانم

پیش خوبانم اعتباری نیست

جنس ارزان خریده را مانم

برق آفت در انتظار من است

سبزه نو دمیده را مانم

تو غزال رمیده را مانی

من کمان خمیده را مانم

به من افتادگی صفا بخشید

سایه آرمیده را مانم

در نهادم سیاهکاری نیست

پرتو افشان سپیده را مانم

گفتمش ای پری که رامانی؟

گفت : بخت رمیده را مانم

دلم از داغ او گداخت رهی

لاله داغدیده را مانم

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

گریزان

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟

چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی ؟

ز دیده ای که بود پاک تر ز شبنم صبح

چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی ؟

درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟

نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی

چو آب چشمه دلی پاک و نرم خو دارم

نه آتشم که ز آغوش من گریزانی

رهی نمیرمد آهوی وحشی از صیاد

بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

ناآشنا

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است

ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست

جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است

و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است

در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست

تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است

امروز میخوری غم فردا و همچنان

فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بود سر سودای مال و جاه

آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود

امشب پی ربودن دلهای دیگر است

غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی

آسودگی اگر طلبی جای دیگر است

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

لبخند صبحدم

گر شود آنروی روشن جلوه گر هنگام صبح

پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح

از بنا گوش تو و زلف تو ام آمد بیاد

چون دمید از پرده شب روی سیمین فام صبح

نیمشب با گریه مستانه حالی داشتم

تلخ شد عیش من از لبخند بی هنگام صبح

حواب را بدرود کن کز سیمگون ساغر دمید

پرتو می چون فروغ آفتاب از جام صبح

شست و شو در چشمه خورشید کرد از آن سبب

نور هستی بخش میبارد ز هفت اندام صبح

گر ننوشیده است در خلوت نبید مشک بوی

از چه آید هر نفس بوی بهشت از کام صبح ؟

میدود هر سو گریبان چاک از بی طاقتی

تا کجا آرام گیرد جان بی آرام صبح ؟

معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست

نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح

این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی

ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح

جلوه من یک نفس چون صبح روشن بیش نیست

در شکر خندی است فرجام من و فرجام صبح

عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت

مردم و نشنیدم از خورشید رویی نام صبح

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم

خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز

گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی

از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

شعله سرکش

لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد

شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید

اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود

هایهای گریه در پای توام آمد بیاد

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی

از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

بی سرانجام

مرغ خونین ترانه را مانم

صید بی آب و دانه را مانم

آتشینم ولیک بی اثرم

ناله عاشقانه را مانم

نه سرانجامی و نه آرامی

مرغ بی آشیانه را مانم

هدف تیر فتنه ام همه عمر

پای بر جا نشانه را مانم

با کسم در زمانه الفت نیست

که نه اهل زمانه را مانم

خاکساری بلند قدرم کرد

خاک آن آستانه را مانم

بگذرم زین کبود خیمه رهی

تیر آه شبانه را مانم

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

کوکب امید

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟

وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟

از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا

ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است

ای کوکب امید در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه

ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟

امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است

ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل

تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟

ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی

نالان بیاد غنچه خاموش کیستی؟

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...

ستاره خندان

بگوش همنفسان آتشین سرودم من

فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟

مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند

اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من

مخور فریب محبت که دوستداران را

بروزگار سیه بختی آزمودم من

به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق

که لاله کاشتم و خار و خس درودم من

نبود گوهر یکدانه ای در این دریا

وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من

به آبروی قناعت قسم که روی نیاز

به خاکپای فرومایگان نسودم من

اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک

همان ستاره خندان لبم که بودم من

گیاه دشت جنون خرم از من است رهی

که از سرشک روان رشک زنده رودم من

بیاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست

اگر ترانه مستانه ای سرودم من

...

غزلها - جلد دوم (رهی معبری) نظر دهید...