غزلها – جلد سوم (رهی معبری)

داغ محرومی

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

سینه را چون گل زدم چاک اول از بی طاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی

کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست

گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا

کج نهادان راز کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

چون نسوزم شمع سان؟ کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

آه آتشناک

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم و به پای توسوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم برای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار انجمن افروز غیر بود

ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شبهای غم رهی

کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

+2
...

+2
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

شمع خاموش

منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من

طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من

با گل و خار جهان یک رنگم از روشندلی

صبح سیمینم سیه کاری نمی آید ز من

آتشی بویی ز دلجویی نمی آید ز تو

چشمه ام کاری به جز زاری نمی آید ز من

ای دل رنجور از من چشم همدردی مدار

خسته دردم پرستاری نمیآید ز من

امشب از من نکته موزون چه می جویی رهی

شمع خاموشم گهرباری نمی آید ز من

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

غنچه پژمرده

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است

چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست

غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ است

شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین

خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است

خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست

گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است

هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید رهی

نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

بوسه نسیم

همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل که مرا می برد مرا

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی

یک بوسه نسیم ز جا می برد مرا

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

اندوه دوشین

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم

هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم

اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی

چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم

سایهٔ اندوه بر جانم فرو افتاده بود

خاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم

خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من

خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم

محفلم چون مرغ شب از ناله دل گرم بود

چون شفق از گریه خونین شرابی داشتم

شکوه تنها از شب دوشین ندارم کز نخست

بخت ناساز و دل ناکامیابی داشتم

نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه

کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم

شادی از ماتمسرای خاک میجستم رهی

انتظار چشمه نوش از سرابی داشتم

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

رشتهٔ هوس

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید

به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را

نفس برید ولی رشته هوس نبرید

چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد

جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید

اگر نمی طلبی رنج نا امیدی را

ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع به خاک فرو می برد حریصان را

ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

درود بر دل من باد کز ستم کیشان

ستم کشید ولی بار منتی نکشید

ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند

غبارتیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟

نه هر که نظم دهد دفتری نظیر من است

که تابناک تر از خود نمی تواند دید

ز چشمه گوهر غلطان کجا پدید آید؟

نه هر که ساز کند نغمهای بود ناهید

از آن شبی که رهی دید صبح روی تو را

شبی نرفت که چون صبح جامه ای ندرید

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنیها کرد با من در لباس دوستی

کوه پا بر جا گمان می‌کردمش دردا که بود

از حبابی سست بنیان‌تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را

جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند

کور بادا دیدهٔ حق ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی

دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

آشیانهٔ تهی

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا

بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا

تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین

گرم خویی های شمع انجمن باید مرا

رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو

با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا

آشیان بی طایر دستانسرا ویرانه به

چند با دلمردگی ها پاس تن باید مرا؟

تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی

همت مردانه ای چون کوهکن باید مرا

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...

نغمهٔ حسرت

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

0
...

0
غزلها - جلد سوم (رهی معبری) نظر دهید...