چند قطعه (رهی معبری)

نیروی اشک

عزم وداع کرد جوانی به روستای

در تیره شامی از بر خورشید طلعتی

طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر

همچون حباب در دل دریای ظلمتی

زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای

ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی

در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه

ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی

لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک

دریادلان ز موج ندارند دهشتی

برخاست تا برون بنهد پای زآن سرای

کاو را دگر نبود مجال اقامتی

سرو روان چو عزم جوان استوار دید

افراخت قامتی که عیان شد قیامتی

بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش

چون مفلس گرسنه به خوان ضیافتی

با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق

بی آنکه از زبان بکشد بار منتی

چون گوهری که غلطد بر صفحه‌ای ز سیم

غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی

زآن قطره سرشک فروماند پای مرد

یکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی

آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست

گفتی میان آتش و آب است الفتی

این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت

چندان اثر که قطرهٔ اشک محبتی

...

چند قطعه (رهی معبری) نظر دهید...

پاس ادب

پاس ادب به حد کفایت نگاه دار

خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی

با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی

با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی

در خون نشست غنچه که شد همنشین خار

گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی

افتاده باش لیک نه چندان که همچو خاک

پامال هر نبهره شوی از فروتنی

...

چند قطعه (رهی معبری) نظر دهید...

کالای بی بها

سراینده ای پیش داننده ای

فغان کرد از جور خونخواره دزد

که از نظرم ونثرم دو گنجینه بود

ربود از سرایم ستمکاره دزد

بنالید مسکین : که بیچاره من

بخندید دانا : که بیچاره دزد

...

چند قطعه (رهی معبری) نظر دهید...

همت مردانه

در دام حادثات ز کس یاوری مجوی

بگشا گره به همت مشکل گشای خویش

سعی طبیب موجب درمان درد نیست

از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی

واماند آن که تکیه کند برعصای خویش

گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه

چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش

کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی

رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش

چون من پی رهایی خود می کنم تلاش

لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش

با من کجا به پویه برابر شوی از آنک

تو بهر غیر پویی و من از برای خویش

...

چند قطعه (رهی معبری) نظر دهید...

رازداری

خویشتن داری و خموشی را

هوشمندان حصار جان دانند

گر زیان بینی از بیان بینی

ور زبون گردی از زبان دانند

راز دل پیش دوستان مگشای

گر نخواهی که دشمنان دانند

...

چند قطعه (رهی معبری) نظر دهید...

پاداش نیکی

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی

این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند

تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت

هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند

گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت

قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند

نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک

من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند

میکنند از دشمنی نا دوستان با دوستان

آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند

دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی

دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند

منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین

گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

...

چند قطعه (رهی معبری) نظر دهید...