جمشید و خورشید (سلمان ساوجی)

بخش ۱۰۹ – حکایت

شنیدستم که با مجمر شبی شمع

پیامی کرد روشن بر سر جمع

که ای مجمر چرا هستی بر آذر؟

منم از تو بسی با آبروتر

چو از انفاس تو هردم ملول است

دم گرمت همه جای قبول است

جوابش داد مجمر کای برادر

مشو در تاب و آبی زن بر آذر

نفسهای تو در دل می نشیند

چو از انفاس من دوری گزیند

حکایات تو سرتاسر زبانیست

حدیث من همه قلبی و جانیست

تفاوت در میان هردو آنست

که این از صدق دل آن از زبانست

+1
...

+1
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۱۱۰ – پند

گلستان گیتی به خاری نیرزد

خمستان گردون خماری نیرزد

مکش بار دل بهر برگی چو غنچه

که صد ساله برگت به باری نیرزد

نسیما مبر برگ گل را به غارت

کزآن بلبلی صد هزاری نیرزد

همه کار ملک سلیمان بر من

به آواز یک مور باری نیرزد

مشو با صبا همنفس کان تنعم

به آمد شد خاکساری نیرزد

همه گرم و سرد سر خوان گیتی است

به درد دل و انتظاری نیرزد

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۱۱۱ – شکایت از پیری

به پایان شد شب عیش ملاهی

سپیدی گشت پیدا در سیاهی

شب عیش و جوانی بر سر آمد

شبم را صبح صادق در برآمد

اگر چه صبح دارد خوش صفایی

ولیکن نیستش چندان بقایی

هوای دل ز سر باید برون کرد

که وقت صبح می باشد هوا سرد

از آن رو پشت من خم داد گردون

که زیر خاک می باید شد اکنون

خوشا و خرما فصل جوانی

زمان عیش و عهد کامرانی

نشاطم هر زمانی بر گلی بود

سماعم بر نوای بلبلی بود

گل و مل را جوانی می طرازد

جوانی را گل و مل می برازد

در آنبستان گه تخم مهر کارد

که جای سنبل و گل برف بارد

جوانی نوبهار زندگانیست

حقیقت زندگانی خود جوانیست

جوانا، قدر ایام جوانی

به روز ناخوش پیری بدانی

دل من در جوانی داشت طیری

که دایم در هوا می کرد سیری

کجا می دید آبی یا سرابی

برآن سر خیمه می زد چون حبابی

چو گل خندان لب و دلشاد بودم

ز هر بادی چو سرو آزاد بودم

نگشتم جز به گرد بزم چون جام

نیامد در دل من خرمی خام

دمی زین بیش جز بر روی گلگون

نکردم روی چون آیینه اکنون

رخ آیینه می بینم به آزرم

که می آید ز روی خویشتن شرم

سرابستان دل را شد هوا سرد

گلستان رخم را شد ورق زرد

چو چنگ از بزم می جویم کناری

برم تاری چو از چنگست تاری

ز جام می مرا خون در درونست

میان ما و می افتاده خونست

همی دانم می دوشین روشن

که تلخ و تیز کرد امروز بر من؟

به پیری عادت و رسم مدامست

طلب کردن ولی آن هم حرامست

مرا قدیست چونین چون کمانی

چنی و پوستی بر استخوانی

چو چنگ از ضعف پیری شد سراپا

رگ من یک به یک بر پوست پیدا

قدم خم شد، ز قد خم چه خیزد؟

قدح چون خم شود آبش بریزد

ز جامم جرعه ای ماندست باقی

که آن بر خاک خواهم ریخت ساقی

در آن مجلس که می با جرعه افتاد

چه داد عشرت و شادی توان داد؟

دلیلا من ذلیل و شرم سارم

به فضل و رحمتت امیدوارم

زبانم را سعادت کردی آغاز

کلامم را شهادت خاتمت ساز

به اقبال آمد این دولت به پایان

الهی عاقبت محمود گردان

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۳۳ – جواب دادن حورزاد جمشید را

پری گفتش که: «اینجا مرز روم است

همه ره کشور و آباد بوم است

حقیقت دان که دریای است این اسب

نبرد راه خشکی هرگز این اسب

پیاده بایدت رفتن در این راه

مگر کارت شود بر حسب دلخواه»

ز اسب پیل پیکر شاهزاده

جدا شد کرد رخ در ره پیاده

چو مه بنهاد تاب مهر در دل

به یک منزل همی کرد او دو منزل

وجود نازنین ناز پرورد

نه گرم روزگاران دیده نه سرد

کف پایش ز رنج راه در تاب

برآورد آبله همچون کف آب

چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار

دریده جامه و پایش پر از خار

چو بگذشت از شب تاریک بهری

رسید از راه تنها سوی شهری

پریشان از جفای گردش دهر

همی گردید مسکین گرد آن شهر

غلامی داشت نامش خاص حاجب

که بودی شاه را پیوسته حاجب

ملک در راه دیدش حاجب آسا

سیه پوشیده و خم کرده بالا

در آن تاریکی‌اش فی‌الحال بشناخت

ولیکن شاه بر کارش بینداخت

به نزد حاجب آمد و گفت کای یار

غریب و خسته و سرگشته بیمار

ندارم اندرین شهر آشنایی

که ما را گوشید امشب مرحبایی

از او پرسید حاجب: «از کجایی

که داری رنگ و بوی آشنایی»

ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت

سفر کردم، مرا کردند غارت

چو بشنید این حکایت حاجب بار

به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار

به نور چشم ما تابنده خورشید

همی ماند دریغا شاه جمشید!»

بر آن حالت زمانی زار بگریست

جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟»

غلام این قصه پیش شاه می‌گفت

شهنشه می‌شنید و آه می‌گفت

همی رفت از شی حاجب در آن راه

سخن گویان ملک تا کاروانگاه

ملک را خاص حاجب گفت: فرمای

درا، امشب و ثاق ما بیارای

غریب و خسته‌ای و ره گذاری

رفیقی نیستت، جایی نداری»

ملک را در سرای خویشتن کرد

بسی نیکی به جای خویشتن کرد

چو نور شمع برمه پرتو انداخت

غریب خویش را یعقوب بشناخت

چو چشم او بر آن مه منظر افتاد

از او آهی و فریادی برآمد

ز آهش جنیان گشتند غمگین

درآمد گرد حاجب لشکر چین

به فال سعد روی شاه دیدند

در آن تاریکی شب ماه دیدند

سران چین به پایش در فتادند

سراسر دست و پایش بوسه دادند

نثارش زر و گوهر بر فشاندند

به خسرو جان شیرین بر فشاندند

حکایت کرد شاه از بحر از بر

سخن نگذاشت هیچ از خشک‌تر و از تر

نوای عیش و عشرت ساز کردند

طرب بر پرده شهناز کردند

زر و یاقوت می‌پالود ساقی

شفق در صبح می‌پیمود ساقی

به روی جم دو هفته باده خوردند

سیم هفته بسیج راه کردند

روان آن کاروان کشور به کشور

رسید آنگه به دارالملک قیصر

خبر آمد که آمد کاروانی

که پیدا نیستش قطعا کرانی

به گوش رومیان از یک دو فرسنگ

همی آمد خروش و ناله از زنگ

تماشا را ز بام و برج باره

نظاره ماهرویان چون ستاره

نفیر مرحبا می‌آمد از شهر

همه بانگ درا می‌آمد از شهر

ز وقت صبح تا شام از پی هم

گهی می‌رفت اشهب گاه ادهم

شده روی در و دشت و صحاری

نهان از هودج و مهد و عماری

ملک جمشید چون خورشید تابان

همی آمد ز گرد ره شتابان

ز چوب صندل و عود و قماری

به پیش خسرو اندر ده عماری

سران چین پیاپی در پی شاه

صد و پنجه غلام ترک همراه

کمرهای مرصع کرده یکسر

غلامان سمن بر، چوب دو پیکر

به شهرستان درآمد شاه جمشید

چو ماه چارده در برج خورشید

کلاه چینیان بنهاده بر سر

قبای تاجران را کرده در بر

زن و مرد اندران حیران بمانده

ز دست مرد و زن دلها ستانده

به فیروزی فرود امد به منزل

فرود آورد بار خویش در دل

چو چین حلقه‌های زلف دلدار

چو مشکین رشته‌های غمزه یار

به هر سو نافه‌های چین گشادند

به هر جانب چه بازاری نهادند

چو خورشیدی نشسته خسرو چین

برو گرد آمده خلقی چو پروین

نهاده چون لب و دندان خود جم

عقود لولو و یاقوت بر هم

به یکدم گرد آن خورشید رخسار

هزاران مشتری آمد پدیدار

چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته

هزاران مشتری در وی نشسته

به بازار ملک دلهای پر غم

ز هر سو یک به یک افتاده در هم

هر آن کس کو به بازارش رسیدی

دل و جان دادی و مهرش خریدی

خبرهای ملک جمشید یکسر

رسانیدند نزد شاه شاه قیصر

طلب فرمود میر کاروان را

«سر و سالار خیل کاروان را،

ببین تا از متاع چین چه داری

بچو تاآنچه داری با خود آری»

متاعی چند با خود داشت زیبا

ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا

غلامی چند را همراه خود کرد

به رسم تحفه پیش قیصر آورد

ملک چون عکس تاج قیصری دید

بساط خسروانی را ببوسید

دعا کردش که عمرت باد جاوید

ز اوج دولتت تابنده خورشید

همه به روزی و پیروزی‌ات باد

سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد

جهان در سایه عدل تو ایمن

قلم در آمد و شد تیغ ساکن

ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین

چو بشنید و بدیدش رسم و آیین

ملک جمشید را نزد خود خواند

چو سروش سربلندی داد و بنشاند

چو پرسید این حکایت قیصر از چین

شدی گفتش حدیث قیصر چین

چو از حال دگر بودی خطابش

ندادی جم جواب الا صوابش

به دل گفت این جوان گویی سر و شست

ز سر تا پا همه عقل است و هوشست

نمی‌دانم که اصلش از کیانست

ولی دانم که با فر کیانست

نه خود از تاجرانست این جوان مرد

که کم یابد کسی تاجر جوانمرد

حیا و مردمی از مرد تاجر

نباید جست کاین امری است نادر

زمانی بزم قیصر داشت تازه

اجازت خواست دادندش اجازه

زمین بوسید و قیصر عذرها خواست

چو طاووسش بخلعتها بیاراست

به حاجب گفت تا نزدیک درگاه

وثاقی ساز داد اندر خور شاه

ملک سوی وثاق خویشتن رفت

ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت

نبود از شوق خورشید گل اندام

ملک را ذره‌ای چو ذره آرام

شبی نالید خسرو پیش مهراب

که با مهرش ندارم بیش ازین تاب

برای در جهان گشتی سر و بن

لب دریاست در، شو در طلب کن

ضعیفی تشنه از راه بیابان

رسیده بر کنار آب حیوان

جگر در آتش و دل در تب و تاب

تحمل چون تواند کردن از آب

بباید طوف آن گلزار کردن

چو باد آنجا دمی بر کار کردن

مگر بویی از آن گلزار یابی

درون پرده دل بار یابی

به دشواری بر آید گوهر از سنگ

به جان کندن به دست آید زر از سنگ

گرفتم ره نیابی در سرایش

توان بوسیدن آخر خاک پایش

چو بشنید این سخن مهراب برخاست

متاع چین ز گنجور ملک خواست

بسی دیبای زیبا و گهر داشت

ز هر چیزی متاعی چند برداشت

غلامی چند با خود کرد همراه

بیامد تا در مشکوی آن ماه

اساسی دید خوش با چرخ همبر

نهاده بر درش دو کرسی از زر

نشسته خادمانی بر ارایک

درونش حوری و بیرون ملایک

از ایشان یافت مهراب آشنایی

سلامش کرد و گفتا مرحبایی

به خادم گفت:« من مهراب نامم

قدیمی درگه شه را غلامم

به وقت فرصت از من ار توانی

زمین بوسی بدان حضرت رسانی»

رسانید آن سخن را مرد لالا

بگوش ماه چون لولوی لالا

اشارت کرد تا راهش گشادند

در آن بستان سرایش بار دادند

چو مهراب اندرون آمد ز درگاه

سپهری دید یکسر زهره و ماه

بنامیزد بهشتی یافت پر حور

سوادی دید همچون دیده پر نور

رواقی آسمانی برکشیده

بساطی خسروانی در کشیده

مرصع پرده‌ها چون چرخ خضرا

نشسته در درون خورشید عذرا

صبا برخاست از گلزار امید

تتق برداشت از رخسار خورشید

حجاب شب ز روی صبح بگشود

گل صد برگ را از غنچه بنمود

نهاده سنبلش بر ارغوان سر

چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر

لب لعلش نگین خاتم جم

دهان از حلقه انگشتری کم

به صنعت رویش آتش بسته بر آب

ز مستی چشم شوخش رفته در خواب

عذارش آفتاب از شب نمودی

حدیثش قفل لعل از در گشودی

هزاران شعبه سر بر باد داده

چو موی اندر قفای وی فتاده

کمان ابروانش چرخ هر پی

که دیده کرده زه صد بار بر وی

هزارش دل نهان در گوشه لب

هزارش جان روان با آب غبغب

دو پستانش دو نار اندر دو بستان

دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان

میان چون سیم از زر مطوق

سرین چون کوهی از موئی معلق

میان چون کار خسرو پیچ در پیچ

دل او در میانش هیچ در هیچ

چو مهراب آتش رخسار او دید

چو باد آمد به پیش و خاک بوسید

نظر کرد اندر او خورشید و از شرم

بر آمد سرخ و می‌شد دیده‌اش گرم

بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی

که داری رنگ و بوی آشنایی؟»

جوابش داد پس مهراب کای جم

شهنشه را کمینه من غلامم

ز چین بر عزم این فرخنده درگاه

میان در بسته و پیمودم این راه

بسی آورده چون باد بهاری

حریر چینی و مشک تتاری

چو ببشنید این سخن بشناخت او را

به صد لطف و کرم بنواخت او را

همی پرسید حال چین ز مهراب

همی گفت او حکایت‌ها ز هر باب

ز هر جنسی متاع چین طلب کرد

به پیش، آورد مهرابش ره آورد

که:« حالی اینقدر با خویش دارم

اگر خواهی دگر، فردا بیارم»

زمین بوسید و جانی پر ز امید

جدا شد همچو ماه از پیش خورشید

به برج ماه چینی رفت چون باد

حکایت کرد یک یک پیش جم یاد

ملک جمشید در پایش سر افشاند

چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند

پس از حمد و ثنا رویش ببوسید

لبش بر لب سرش در پای مالید

که این چشمست کان رخسار دیدست

که این گوش است کاوازش شنیده‌ست

بدین لب خاک کویش بوسه دادست

بدین پا بر سر کویش ستاده‌ست

کنار یار بنما تا ببینم

کناری از همه عالم گزینم

سخن پرداز با خسرو حکایت

همی کرد از لب شیرین روایت

گهی پیچیدن اندر تاب مویش

گهی دادن نشان از نقش رویش

ملک زاده همه تن گوش گشته

ز نوش نکته‌اش بیهوش گشته

ملک را گفت:« من می‌دارم امید

که فردا مه رود در برج خورشید»

سحر مهراب چون صبح دل‌ آرا

بر خورشید شد با مشک و دیبا

ملک درجی پر از یاقوت احمر

ز مشک و دیبه چینی ده استر

بدان نقاش چابک دست چین داد

به پیش شمسه چینش فرستاد

به باغ آن کاروان سالار با بار

در آمد همچو سروی کاورد بار

بهشت جاودانی یافت چون حور

که باد از ساحتش چشم بدان دور

در آن بستان روان جویی به هر سوی

نشانده سرو قدان بر لب جوی

سمن رویان چو شمشاد ایستاده

چو گل بر کف نهاده جام باده

شده جام بلور و ساغر زر

ز عکس روی ساقی لعل پیکر

در آن مینو زده خرگاه مینا

بجز گاه اندرون خورشیید زیبا

همه آن سرو قدان بلبل آواز

به عارض ارغوان و ارغوان ساز

زمین بوسید رنگ‌ آمیز چالاک

ز روی خویش نقشی بست بر خاک

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۴۹ – غزل

در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد

نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد

حال شوریدگی ام زلف تو می داند و از آنک

که سراپای وجودش همه سودا گیرد

ناصحا، تن زن و بسیار مدم، کاین دم تو

گر شود آتش از آن نیست که در ما گیرد

سر و بالای تو خوش می رود و می ترسم

کآتش عشق من سوخته بالاگیرد

هر که از تابش خورشید ندارد خبری

خرده بر ذره شوریده شیدا گیرد

بلبل از سبزه گل گرچه ندارد برگی

نیست برگش که به ترک گل رعنا گیرد

ساقیا باده علی رغم کسی ده، که به نقد

عیش امروز گذارد پی فردا گیرد

سخن چون زلف لیلی شد مطول

ملک مجنون و الفاظش مسلسل

ز مستی شد حکایت پیچ در پیچ

نبود از خود خبر جمشید را هیچ

پری رخ از طبق سرپوش می داشت

میان جمع خود را گوش می داشت

ملک آشفته بود از تاب زلفش

ز مستی دست زد بر شست زلفش

شد از دست ملک خورشید در تاب

بگردانید ازو گلبرگ سیراب

سمن بوی و صبا جم را کشیدند

سراسر جامه اش بر تن دریدند

شکر گفتار بانگی زد برایشان

شد از دست صبا چون گل پریشان

صبا را گفت: «کو رفته ست از دست

ز مستی کس نگیرد خرده بر مست

خطا باشد قلم بر مست راندن

نشاید بر بزرگان دست راندن

چه شد گر غرقه ای زد دست و پایی

خلاص خویش جست از آشنایی

از آن ساعت که مسکین غرقه میرد

گرش ماری به دست آید بگیرد

نشاید خرده بر جانان گرفتن

به موئی بر فلک نتوان گرفتن

ملک چون صبح، با پیراهن چاک

بر خورشید نالان روی بر خاک

عقیق از چرخ و در از دیده افشاند

به آواز بلند این شعر می خواند

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۶۵ – غزل

دردا که رفت دلبر و دردم دوا نکرد

صد وعده بیش داد و یکی را وفا نکرد

بردم هزار قصه حاجت به نزد یار

القصه شد روان و حاجت روا نکرد

از آن تیر غمزه بر تن من موی کرد راست

آن ترک مو شکاف به مویی خطا نکرد

بر خاک کوی دوست که مالید روی چو من

کان خاک در رخش اثر کیمیا نکرد؟

به آهی بر دلی صد راه می زد

به راهی هر دلی صد آه می زد

شکر بر نی نوایی زد حصاری

به کف شهناز کردش دستیاری

حدیث گرمش از نی آتش افروخت

دمی خوش در گرفت و خشک و تر سوخت

درون بر کوه بر بط ساز و نی زن

شده خلق انجمن در کوی و بر زن

از آن شکل و شمایل خیره ماندند

بر آن صورت حزین جان را فشاندند

شکر گوهر بتار چنگ می سفت

چو چنگش کژ نشست و راست می گفت

شد از آوازشان در پرده ناهید

رسید آوازه ایشان به خورشید

غمی بود از فراق آشنایی

طلب می کرد مسکین غم نوایی

ز پرده خادمی بیرون فرستاد

به خلوتگاه خویش آوازشان داد

دو بزم افروز ساز چنگ کردند

بدان فرخ مقام آهنگ کردند

صنم شهناز را چون دید بنواخت

شکر خورشید را چون دید بگداخت

به خون دیده لوح چهره بنگاشت

ز خود می شد برون خود را نگهداشت

مهی دید از ضعیفی چون هلالی

تراشیده قدی همچون خلالی

نهالی بود قدش خم گرفته

گل اطراف خدش نم گرفته

نشستند و نوایی ساز کردند

از اول این غزل آغاز کردند

سروا، چه شد که دور شدی از کنار ما؟

بازا که خوش نمی گذرد روزگار ما

خاک وجود ما چو فراقت به باد داد

باد آورد به کوی تو زین پس غبار ما

وصل تو بود آب همه کارها، دریغ

آن آب رفت و باز نیامد به کار ما

بودیم تازه و خوش و خندان چو برگ گل

نمام بود عشرت و نهاد خوار ما

پژمرده غنچه دل پر خون ز مهرگان

بنمای رخ به تازگی که تویی نو بهار ما

تو چشمه حیاتی ، حاشا که بر دلت

خاشاک ریزه ای بود از رهگذر ما

از یار از دیار جدا مانده ایم و هیچ

نه نزد یار ماست خبر نزد دیار ما

چو خورشید آن دو گل رخسار را دید

بر آمد سرخ و خوش چون گل بخندید

ز شادی ارغوان بر زعفران داشت

ولی چون غنچه راز دل نهان داشت

لب شکر نوازش کرد نی را

شکر لب نیز خوش بنواخت وی را

بر آن صوت شکر شهناز زد چنگ

عقاب عشق در شهناز زد چنگ

ز سوز عشق چنگ آمد به ناله

شکر خواند این غزل را بر غزاله:

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۸۱ – غزل

مخورانده که همه کار به کام تو شود

شادی آید ز بن گوش غلام تو شود

آنکه یاقوت لبش در نظر تست مدام

شکرین پسته او نقل مدام تو شود

بعد از این خطبه اقبال به نام تو کند

عاقبت سکه خورشید به نام تو شود

آخر این مرغ همایون که دلت دانه اوست

آید از روی هوا بسته دام تو شود

چشم ارباب نظر خلوت خاصت گردد

خون اصحاب غرض جرعه جام تو شود

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۹۷ – قطعه

در آن روز وداع آن ماه خوبان

لبم بر لب نهاد و گفت نرمک

ز روی حسرت او با من همی گفت:

هذا فراق بینی و بینک

همه شب با دوتن افسر در آن دشت

تماشا را بدان مهتاب می گشت

طوافی گرد آب و سبزه می کرد

ز ناگه ره بدان منزل در آورد

به یک منزل دو مه را دید با هم

نشسته هر دو چون بلقیس با جم

نوای چنگ و بانگ رود بشنود

بدان فرخ مقام آهنگ فرمود

در آن مهتاب خرم بود خورشید

نشسته چون گلی در سایه بید

چو مادر را بدید از دور بشناخت

صنم خود را به بیدستان درانداخت

به دستان چون فلک نقشی عیان کرد

به بیدستان چو گل خود را نهان کرد

زمانه قاطع عیش است و شادی

نمی خواهد به غیر از نامرادی

0
...

0
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۳۴ – رفتن جمشید به اقامتگاه خورشید

در آن خرگه بت موزون شمایل

چو معنی لطیف و بکر در دل

پرستاری« پری رخسار» نامش،

پری و آدمی از جان غلامش

ز خرگه بانگ زد کای بار سالار

چه بار آورده‌ای؟ بگشای و پیش آر

سخن پرداز چین گفت ای خداوند

ندارم هیچ کاری من بدین بار

که دارد بار مهر بار سالار

طلب کردند میر کاروان را

سر و سالار خیل عاشقان را

ملک چون ذره با جانی پر امید

ز جا جست و روان شد سوی خورشید

دو درج لعل کان در کان نباشد

دو عقد در که در عمان نباشد

به رسم هدیه با خود برگرفت آن

چو باد آمد بدان خرم گلستان

چمان در باغ چون سرو سهی شد

به نزد ماه برج خرگهی شد

دلش با خویش می‌گفت این چه حالست

همان خوابست گویی با خیالست

به بیداری کنون می‌بینم آن خواب

مگر بیدار شد وقت گران خواب

مه خورشید چهر اعنی که جمشید

چو چشم انداخت بر خرگاه خورشید

نماندش تاب و چون مه جامه زد چاک

چو نور آفتاب افتاد بر خاک

از آن خمخانه‌اش یک جرعه سر جوش

بدادند و برون رفت از سرش هوش

گل نمناک را آبی تمام است

دل غمناک را تابی تمام است

سران انجمن بر پای جستند

یکایک چون نبات از هم گسستند

بر آن مه چون ثریا جمع گشتند

همه پروانه آن شمع گشتند

برش عنبر بر آتش می‌نشاندند

گلابش بر گل تر می‌فشاندند

همه نسرین بران و مشک مویان

شدند از بهر جم گریان و مویان

خبر کردند ماه انجمن را

گل آن باغ و سرو آن چمن را

برون آمد چو گل سر مست و رعنا

به یک پیراهن از خرگاه مینا

چو سرو از باد و قد از باده مایل

مهش در قلب عقرب کرده منزل

ز رنگ عارضش روی هوا لعل

خم زلفش در آتش کرده صد نعل

خرامان در پی خورشید رویان

+1
...

+1
جمشید و خورشید (سلمان ساوجی) نظر دهید...