غزلیات (سلمان ساوجی)

غزل شمارهٔ ۳۸۷

هزارت دیده می‌بینم که می‌بینند هر سویی

دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی

چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من

به بخت من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی

نمی‌ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری

تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی

من آن باشم که بر تابم عنان از دست تو حاشا!

همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی

خطا می‌دانم و آهو به آهو نسبت چشمت

که چشم شیر گیر تو ندارد هیچ آهویی

سگان کوی تو دایم به جستجوی خون من

همی پویند و می‌بویند خاک هر سر کویی

ازان می در قدح خندد که می را هست از ورنگی

ازان گل بی‌وفا باشد که در گل هست ازو بویی

ز سر می‌خواهم از بهر تو گویی بر تراشیدن

ولی چوگان تو سر در نمی‌آرد به هر گویی

دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر

ولی چون این دعا گویت بود کمتر دعاگویی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۲

همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردید می

دایم به بویش چون صبا، گرد چمن گردید می

این گل به دامن چیدنم، باشد ز شوق عارضت

کو خاری از باغ تو تا دامن ز گل در چیدمی

در حلقه سودای او، مردی به گردی می‌رود

من نیز سودا می‌کنم، باری بدان ار رندمی

هر کس شناعت می‌کند، بر من که نشنیدی سخن

گر من سخن بشنید می، چندین سخن نشنیدمی

چون او نمی‌آید شبی، بر سر به پرسیدن مرا

ای کاشکی خواب آمدی، تا من به خوابش دیدمی

لب بر لب من می‌نهد، چون نی دم من می‌دهد

گردم ندادی هر دمم، چندین چرا نالید می

بوسیدن جام لبش، گر نیست روزی کاشکی

چون جرعه افتادی که من خاک درش بوسیدمی

سودای پنهانم قلم، کرد آشکارات چون کنم؟

ای کاش مقدورم شدی، کاتش به نی پوشیدمی

سلمان خیال روی او چون نامه‌ای دان در درون

گر نیستی در خویشتن چندین چرا پیچیدمی؟

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۳

رسولا، خدا را به جایی که دانی

چه باشد که از من دعایی رسانی؟

نه کار رسول است رفتن به کویش

نسیما تو برخیز اگر می‌توانی

مرا نیم جانی است بردار با خود

بکویش رسان ور کند جان گرانی

همان دم به زلفش بر‌افشان و بازا

مبادا که آنجا به جان باز مانی

ز خاک ره او به دست آر گردی

ز گرد ره آور به من ارمغانی

فروکش ز زلفش، کلامی مسلسل

بگو از دهانش حدیثی نهانی

رها کرده‌ای طره‌اش را پریشان

ز احوال او شمه‌ای باز دانی

ازان چشم خوش خفته‌اش باز پرسی

که چونی ز بیماری و ناتوانی

صبا سست می‌جنبی، آخر چنان رو

که با ناله من کنی، هم عنانی

به زیر لب این نکته را از زبانم

بگویی که ای مایه شادمانی

تو دوری و من در فراق تو زنده

زهی سست عهد و زهی سخت جانی!

به امید وصل توام لیکن

کسی را مبادا چنین زندگانی

به یاد رخت می‌کشد، دیده هر دم

ز جام زجاجی، می ارغوانی

دلی پر سخن دارم و مهر بر لب

چو نامه چه باشد مرا اگر بخوانی

گدای توام گر نرانی ز پیشم

زهی پادشاهی زهی کامرانی؟

نه آنم که بر تابم از تو عنان را

ازین در گرم صدره از پیش رانی

برآنم که بر خدمتت بگذرانم

دو روزی که باقی است زین زندگانی

درخت صنوبر خرام تو بادا

چو سرو ایمن از تند باد خزانی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۴

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی

پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!

همه خواهند تو را، تا تو کرا می‌خواهی؟

همه خوانند تو را، تا تو کرا می‌خوانی؟

زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو

زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی

سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز

خود به پایان نتوان برد به سرگردانی

رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل

دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی

ساقیا نوبت آنست که از دست خودم

بدهی جامی و از دست خودم بستانی

گفت: درد دل خود می‌طلبم چون طلبم؟

که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی

باد پایان سخن را تو سواری سلمان

آفرین بر سخنت باد، که خوش می‌رانی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۵

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی

دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی

من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم

اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی

از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم

ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی

چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش

دودم به سر بر آمد، زین آتش نهانی

از درد درد خویشم، یکدم مدار خالی

کان است عاشقان را، اسباب زندگانی

عهد جوانی من، بگذشت در فراقت

بازای تا ببویت، باز آیدم جوانی

در بزم عشق او جان، باید که خوش بر آید

ور زانچه بر نیاید خوش باشد از گرانی

گرچه ز من ملول است او ای صبا چنان کن

کین نامه هر چه بادا بادا بدور رسانی

گویی چو نامه سلمان، می‌پیچد از فراقت

در خویشتن چه باشد، باری گرش بخوانی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۶

تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می‌دانی؟

تو در آسایشی، تیمار بیماری چه می‌دانی؟

نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری

تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می‌دانی؟

تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش

نپیمودی درازی شب تاری چه می‌دانی؟

برو زاهد چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش؟

بپرس این شیوه از مستان تو هشیاری چه می‌دانی؟

دلا گفتم، غم خود خور که کار از دست شد بیرون

تو را غم خوردن است ای دل تو غمخواری چه می‌دانی؟

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۷

به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی

ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی

چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر

ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی

اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو

که چه باشد ار به وصالت این شب تیره را سحری کنی

به زیارتی چه شود که بر سر خاکیان قدمی نهی

به عیادتی چه زیان دهد که به حال ما نظری کنی؟

سحری وصال تو از خدا به دعای شب طلبیده‌ام

مگر ای سحر نفسی زنی مگر ای دعا اثری کنی

خجلم که چون برت آورم می لعل اشک و کباب دل

اگر از درون خراب من طمعی به ما حضری کنی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۸

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی

ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی

دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست

آری تو زین معامله بسیار می‌کنی

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش

برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی

دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو

هر جه غمی است بر دل من بار می‌کنی

از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال

زنهار فتنه‌ای را به چه بیدار می‌کنی

در حلقه‌های زلف خود آتش فروختی

وین از برای گرمی بازار می‌کنی

زان خط که گرد دایره روی می‌کشی

روز سفید ما چو شب تار می‌کنی

من پرده بر سرایر عشق تو می‌کشم

لیکن تو هتک پرده اسرار می‌کنی

سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا

چون سایه سجده پس دیوار می‌کنی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۷۹

گفتم: خیال وصلت گفتا: بخواب بینی

گفتم: مثال قدت گفتا: در آب بینی

گفتم: به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا: که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

گفتم: رخ تو بینم گفتا: زهی تصور

گفتم: به خواب جانا گفتا: به خواب بینی!

گفتم: که روی خوبت بنمای تا ببینم

گفتا: که در دل شب چون آفتاب بینی؟

گفتم: خراب گشتم در دور چشم مستت

گفتا: که هر چه بینی مست و خراب بینی

گفتم: لب تو دیدن صد جان بهاست او را

گفتا: مبصری تو، در لعل ناب بینی

گفتم: که روز سلمان شب شد ز تار مویت

گفتا: نگر به رویم تا آفتاب بینی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۸۰

تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی

که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی

اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی

به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی

ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند

هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی

تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی

چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی

تو را چون پر طاوسان عرشی فرش می‌گردد

کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟

بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین

به دریا در شو ار خواهی که با در دانه بنشینی

تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟

تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی

گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت

نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی

به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه می‌خواهی

تو با او تا به کی سلمان بدین افسانه بنشینی

...

غزلیات (سلمان ساوجی) نظر دهید...