قصاید (سلمان ساوجی)

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ – در مدح سلطان اویس

طراوتی است جهان را به فر فروردین

که هر زمان خجل است اسمان ز روی زمین

ز لطف خاک صبا گشت بر هوا غالب

چنان که می چکدش از حیا عرق ز جبین

فلک ز قوس و قزح بر هوا کشیده کمان

هوا ز برق جهان بر جهان گشاده کمین

حریر سبز چمن شد شکوفه را بستر

کنار برگ سمن شد بنفشه بالین

مرا عذاب خوش آید که می زند بر رود

ترانه های دل آویز و صوت های حزین

درخت میوه را چون شاخ ثور برگ نداشت

چو برج ثور بر اورد زهره و پروین

چمن به است ز چرخ برین به سهیه بید

خلاف نیست بر ان چرخ پیر است برین

مثل نرگس رعنا بعینه گویی

که در چمن به تماشای لاله و نسرین

گذشته اند سحر گه مخدرات بهشت

بمانده است در و باز چشم حور العین

نهاده لاله کله کج به شیوه خسرو

گشاده غنچه دهن خوش به خنده شیرین

رسیده خسرو انجم به خانه بهرام

زدند خیمه گل بر منار چوبین

به وصف عارض گل بلبل سخن گو را

معانی کلماتی است نازک و رنگین

سمن چو نظم ثریا و ژاله چون شعری است

که کرده اند در ان نظم دلگشا تضمین

چمان چو من به چمن با چمانه چم بر جوی

اگر معاینه جویی بهشت و ماء معین

چو باد صبح به بوی گل و سمن بر خیز

بیا چو شبنم و خوش بر کنار سبزه نشین

نگر به لاله و نرگس کلاه زر در سر

چنین روند لطیفان به باغ روز چنین

ز داغ طاعت تو سبز خنگ گردون را

ز راه مرتبه بر سر سبق گرفت سرین

در ان زمین که ببارد کفن به جای نبات

بر آورند سر از خاک گنجهای دو فینم

ز هی زلوح ضمیر تو عقل علم آموز

زهی زفیض نوال تو ابر گوهر چین

ز عین نعل براق مواکبت دل قاف

هزار بار شده رخنه رخنه چون سر سیم

چنان به عهد تو میزان عدل شد طیار

که میل سوی کبوتر نمی کند شاهین

از ان گذشت که در روزگار احسانت

برای رزق کسی خون خورد به غیر چنین

به طالع تو مشرف شده است شاه فلک

به طلعت تو منور شده است تاج و نگین

ظفر به بند کمند تو معتصم شد و گفت

که فتح را به ازین نیست هیچ حبل متین

به اب تیغ تو میرود به روز کین خود

بود عدوی توزین پس چو اتش بر زین

اگر سپهر در اید به سایه علمت

بنات پرده نشین فلک شوند بنین

نهد ز ضعف شکم و بر زمین براق فلک

اگر شمار تو بر پشت او ببند زین

اگر ز روضه خلدت غزال بوی برد

سراز چه روی فرود اورد به سنبل چین

زبان سوسن ازاده در حدیث اید

اگر کند به ثنای تو این سخن تلقین

اگر چه طبع روان من است گوهر بخش

ور چه شعر متین من است سحر مبین

طرب سرای خیال من است پرده غیب

خزینه دار ضمیر من است روح امین

مرا تصور مدحت چنان بود که بود

شکسته پر مگسی را هوای الیین

سخن دراز کشیدم کنون زمان دعاست

که جبرئیل امین راست بر زبان آمین

همیشه تا متولد شود اناث وذکور

همیشه تا مترادف بود شهور وسنین

هزار سال جلالی بقای عمر تو باد

شهور آن همه اردیبهشت وفروردین

ملوک ملک وملک داعی ومطیع ورهی

خدای عزو جل حافظ ونصیرو معین

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ – درمرثیه ی شاهزاده ی بیرام شاه

آسمان با سینه ی پر آتش و پشتی دو تا ه

شد به های های گریان بر سر بیرام شاه

شد وجودی نازنین صافی تر از آب حیاط

در میان خاک ریزان (طیب الله ثراه)

در میان خاک پنهان چون تواند دیدنش

آنکه نتوانست دیدن کرد مشکین گرد ماه

بر سرش روحانیون فریاد وزاری می کشند

همچون مرغان بر سر سرو سهی بی گاه وگاه

گر در این ماتم نبودی روی خاک از اشک تر

کرده بودی آسمان صد باره بر سر خاک را ه

از لطافت بود چون جان بلکه نازک تر زجان

نازنین جانی که بودش در همه دل جایگاه

عقل دعوی می کند کو بود در سیرت ملک

یافتم بر صدق این دعوی ملایک را کواه

بود اصل مردمی در خاک بنهادش جهان

وان چه زین پس روید از خاکش بود مردم گیاه

ای دریغان سر به باغ کامرانی کاسمان

کرد در طفلی چو گل پیراهن عمرش قباه

ای دریغ آن شمع بز م افروز ملک خسروی

کش به یک دم کشت دور غم فضای عمر کاه

دور ها باید به جان گردیدنی افلاک را

تا چنان ماهی شود طالع ز دور سال وماه

انجمن چون انجم چرخند زین غم در کبود

مردمان چون مردم چشمند یک سر در سیاه

حرمت سلطان رعایت کرد یعنی کو سرست

و رنه بر می داشت از سر آسمان زرین کلاه

این حکایت گر به گوش سخره ی صما رسد

نشنوند از کوه سنگین دل صدا الا که (آه)

ای خرد مندان چه در ابیست بودش غیر عمر

از جوانی وجمال وهمت ومردی وجاه

دیده اید این اعتبار العتبار العتبار

دیده اید این احتشام الانتباه الانتباه

بی ثبات است این جهان ای دل ورت باید یقین

اولت باید به حال این جوان کردن نگاه

وارث عمر جهان پیر بودی این جوان

گر به جا ه و مال بودی یا به تد بیروسپاه

آفتاب عمر او گر یافت از دوران زوال

جودان پاینده بادا سایه ی (ظل اله)

پادشا ها گر عزیزی کرد از این دنیا سفر

به سریر مصر جنت رفت چون یوسف زجاه

این جهان فانی است نتوان دل نهادن بر فنا

تا جهان باقی بود باد دا بقای پادشاه

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ – در مدح امیر شیخ حسن

اگویی خیال قد تو ای گلستان چشم!

سرو است راست رسته بر آب روان چشم

تا نو بهار حسن تو بر چشم من گذ شت

شد پر گل وشکوفه مرا بوستان چشم

چشمم سپر بر آب فکند ست تا تراست

گیسو کمند عارض از ابرو کمان چشم

چشم ودلم فکنده بدین روز ومی کشم

گاهی خسارت دل وگاهی زیان چشم

چشم فضول خانه ی دل را خراب کرد

یا رب سیاه باد مرا ، خان ومان چشم !

تا کی به مهر روی تو ریزند چون شهاب

سیارگان اشک من از آسمان چشم ؟

تا چشمم از جمال تو خط نظر نیافت

خون است در میان دل ودر میان چشم

صد گنج شایگان کنم اندر هر آستین

بهر نثارش از گهر رایگان چشم

پالوده ی سرشک وکباب جگر نهم

پیش خیال روی تو بر گرد خوان چشم

با آنکه آب در جگرم نیست هر شبی

باشد عیار روی توام میهمان چشم

بنشاندش ز مردمی انسان عین من

چون سرو تازه بر لب آب روان چشم

وانگه زراوق عینی پیش آورم

قرابه یزجاجی راوق فشان چشم

چشمم چو گلستان همه پر خار محنت است

شبنم نشسته به طرف گلستان چشم

در گوشه ها نشسته فرو برده سر بر آب

ازترکتاز غمزه ی تو مردمان چشم

چشمم خیال ابروی شوخ تو بست وهست

پیوسته این خیال کج اندر کمان چشم

از بس که من خیال تو تحریر می کنم

بشکسته خامه ی مژه ام در بیان چشم

آنکش خیال لعل تو در چشم خانه ساخت

گوهر به آستین کشد از آستان چشم

گلگون اشک بس که براند بهر طرف

آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم

در انتظار مقدم خیل خیال تو

روز وشب است بر سر ره دیده بان چشم

ننشاند همچو قد ورخت هیچ سر وگل

اندر حدیقه حدقه یباغبان چشم

در چشم تو کی آیم ازین سان که غمزه هاست

صف بر کشیده اند کران تا کران چشم

هندوی چشم من سفر بحر می کند

آراسته است از آن به لالی وکان چشم

گویی سحاب خاطر دریا وکان لطف

سر مایه داده است به دریا وکان چشم

آنکو عروس باصره بی رای و حسن او

بنمود چهره در تتق پرنیان چشم

شیرین بود ز شکر شکرش دهان گوش

روشن به نور طلعت رویش روان چشم

بی حسن روی صائب او جلوه گر نشد

طاوس نور در چمن بوستان چشم

آلا که در لقای هوای مبارکش

مرغ نظر نمی پرد از آشیان چشم

گر ابر همتش فکند سایه بر وجود

گوهر چکد به جای نم از ناودان چشم

چشم و چراغ اهل و جودی و از وجود

ذات شریفت آمده بر سر بسان چشم

اوج جلالت تو نبیند سپهر اگر

با صد هزار دیده کند امتحان چشم

از چشم حاسدان گل بخت تو ایمن است

کو را ز خار غصه مبادا امان چشم

از کحل موکب تو جلاگر نیافتی

تاریک بودی آینه روشنان چشم

آن را که کحل دیده نه از خاک پای توست

آب سیه برآیدش از دودمان چشم

خصم مزور تو که روی بهیش نیست

بر روی چون بهی فکند ناردان چشم

با زیب خاک پایت اگر چشم یاد کند

از سرمه باد خاک سیه در دهان چشم

ز ادراک اوج قدر تو شد چشم نا توان

پیداست که تا چه قدر بود آخر توان چشم

شاها بدان خدایی که فراش قدرتش

بنهاد شمع باصره در شمعدان چشم

برآفتاب روی نگاران خرگهی

زابروی چون هلال کشد سایبان چشم

بر مسطر د ماغ که مشکات دانش است

بنشانده است هندو کی پاسبان چشم

مهر وسپهر وروز وشب ومردم ونبات

ابداع کرده حکمتش اندر جهان چشم

از شرم آسمان فکند چشم بر زمین

ار بیند این منا ظره اند ر میان چشم

چشمم به مدح خاک درت کرد ترزبان

اینک هنوز می چکد آب از دهان چشم

تا هست گرد عارض سیمین مدار خط

تا هست زیر سایه ی ابرو مکان چشم

تا چشم بد خزان بهار سعادت است

بادا بهار جاه تو دور از خزان چشم !

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۴ – در مدح شیخ حسن نویان

منت ایزد را که ذات خسرو گیتی پناه

در پناه صحت است از فیبض الطاف اله

منت ایزد در آ که شد بر آسمان سلطنت

از خسوف عقده ی ایام ایمن ماه جاه

احمد عیسی نفس ایمن شد از تشویش غار

یوسف موسی بنان فارغ شد از تعذیب ماه

بوستان بر دوستان افشاند زین بهجت نثار

اسمان بر اسمان افکند زین شادی کلاه

در نه اقلیم فلک شد دانه این مژده را

مسرعان عالم علوی به رسم مژده خواه

می ربایند از سر خورشید یاقوتی کله

می گشایند از بر افلاک پیروزی قبا

شکر این احسان و نعمت را روا باشد اگر

اسمانها بر زمین مالند هر ساعت جبا

چیست زین به دولتی که از کنج عزلت گاه رنج

خسرو صاحب قران امد به صدر بارگاه

ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان

شیخ حسن نویان امین این فضای کفر کاه

اسمان قدر ثوابت لشگر سیاره سر

مشتری رای عطارد فطنت خورشی گاه

ای به رفعت اسمانت ملک و دین را پایمرد

ای به بخشش استینت بحر و کان را دستگاه

کو سلیمان تا ببیند مملکت را زیب و فر

کو فریدون تا بداند سلطنت را رسم و راه

خیت و صحبت شاید از رفعت طناب سایبان

ساق عرشت زیبد از حشمت ستون بارگاه

سر بر اب چشمه تیغت بر ارد عاقبت

گر چه در گرداب گردون می کند خصمت شاه

ذکر تیغت در یمن خوناب گرداند عقیق

یاد لطفت در عدن در دانه گرداند میاه

اندر ان وادی که ادم با عصا در گل بماند

رایت او شد دلیل منزل ثم اجتباه

اندرین مدت که ذات پاک و نفس کاملت

داشت اندک زحمتی از چرخ دون و دهر داه

عالم الاسرار اگاه است که از اخلاص جان

بوده اند اندر دعایت مرد و زن بیگاه و گاه

بر سرت خورشید می لرزد با چشمی پر اب

بر درت گردون همی گردید با قدی دو تاه

در فراغ عکس روی و رای ملک ارای تو

می براید هر دم از اینه خورشید اه

سایه حقی که بی نورت سواد مملکت

بود حقا چون سواد چشم بر چشمم سیاه

دست یک سر شسته بودیم از بقای خود ولی

لطف جان بخشت دلی می داد مارا گاه گاه

چشم بد دور از وجودی کو چو چشم نیکبان

داشت اندر عین بیماری دل مردم نگاه

تا نپندارت کسی کز تب تنت در تاب شد

تا بدین علت به ذاتت هیچ نقصان یافت را

جوهر پاک تنت چون گردد از تب منکسر

جوهر یاقوت چون گردد خود از آتش تباه

چون جهان قدر وجودت را ندانست اسمان

گوشمالی داد او را بر سبیل انتباه

این زمان از روی ان کین حزم را نسبت به دوست

از خجالت می نیارد کر دبر رویت نگاه

هیچ می دانی حصول این سعادت از چه بود

از خلوص اعتقاد داور گیتی پناه

مریم عیسی نفس بلقیس جمشید اقتدار

عصمت دنیا الدنیا خداوند جهان دلشاد شاه

ان که کلک او دوای ملک دارد در دوات

و ان که لطف او شفای خلق دارد در شفاه

برده چترش را سجود از روی طاعت مهر و ماه

بسته امرش را کمر از روی خدمت کوه کاه

کرده لطف شاملش گاه عنایت کاه کوه

گشته قهر مایلش روز سیاست کوه و کاه

کرده جودکان یسارش پیش دستی بر سوال

برده عفو بر بارش شرمساری از گناه

سر فرازان را کلاهی مملکت را سر فراز

پادشاهان را پناهی خسروان را پادشاه

در جناب عصمتت مهر فلک را نیست بار

در حریم حرمتت باد صبا را نیست راه

گر نبودندی دولالا عنبر و کافور نام

روز و شب را خود نبودی در سرایت جایگاه

تا نبیند ماه رویت را زعزت آفتاب

می کشد هر ماه نیلی اتشین در چشم ماه

ابر اگر آموزد از تبع تو رسم مردمی

از زمین هر گز نرویاند به جز مردم گیاه

خاک درگاهت به صد میل زره سرخ آفتاب

روشنایی را کشد در دیده هر روزی به گاه

تا بر اهل تصور بر رخ نیلی بساط

ماه فرضین است وانجم بیدق خورشید شاه

دشمنت در پای پیل افتاده بادا روزو شب

دوستانت بر سر اسب سعادت سال وماه

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ – در مدح سلطان اویس

دودر در درج دولت داشت این فیروزه گون طارم

سزای افسر شاهی ، صفای جوهر عالم

سعادت هر دو را باهم ، به عقدی کرد پیوندی

وزان پیوند شد پیدا ، نظام گوهر آدم

جهان را می کند بیدار سوری آسمان آباد

که خواهد بود تا محشر مصون از رخنه ی ماتم

مرصع مهد گردون را کشیدست از ازل دوران

برای این چنین سوری به پشت اشهب وادهم

کشید مهد این مسند معلا را بدوش امشب

گر این هندوی هفتم پرده بودی مقبل و محرم

هزاران شاهد مه رو، گرفته هر یکی شمعی

تما شا را همی گشتند بر این فیروزه گون طارم

شب قدر آمدست امشب ، درو روح ملک منزل

دم صبح آمدست این دم ، درو صدق وصفا مدغم

به خلوت خانه یخورشید ، امشب می رود عیسی

به سوی حجله ی بلقیس ، اینک می خرامد جم

زمین در چرخ می آید ، زمانه عیش می زاید

فلک بی خویش می گردد، به صوت زیرو بانگ بم

در مشاطگی زدمه ، ملک گفتا بده بارش

که هست این کار الحق بس ، به غایت عالی ومعظم

ز عصمت کعبه ی دین را حریمی شد چنان پیدا

که می خواهد زطهر او ، طحارت در حرم زمزم

مبارک بادو میمون باد وفرخنده !

وصول مهد این کوکب به برج نیر اعظم !

به حسنی نازک آمد که زد چون باد با اودم

عذار ناز پروردش ، به دم آلود گشت از دم

خدود لاله رویان ، در عقود لولوی لالا

اگر خواهی بیا بنگر ، عذار لاله وشبنم

ستاده نرگس رعنا میان گلشن خضراء

دو سر در یک بدن پیدا ، شده چون توامان توام

قماری از سر سرو از مقام راست در نغمه

زبان سرو در حالت ، نگارین دست ها بر هم

عروس روی پوش گل درون غنچه با بلبل

دهن بگشاده زیر لب ، حدیثی می کند مبهم

فتاده ژاله بر لاله ،درخشان لاله ازژاله

چنان کز چهره ی ساقی ، شفق گون باده یدر غم

بیا ای سرو سوسن بو ، در افکن لاله گون جامی

به شادی گل و نرگس به یاد بید واسپر غم

به صو ت و نغمه ی بلبل قدح کش تا بر آساید

دهان از ذوق ودست از مس وچشم از لون ومغز از شم

به تیغ بید واسپر غم ، غم از دل کن کنون بیرون

که تیغ بید واسپر غم چو دیدانداخت ، اسپر ، غم

ز دنیا هیچ دانی چیست مار را حاصل ای یاران

نشستن یک نفس باهم ، بر آوردن دمی باهم

بهار از نقره یصافی ، در مهای مطلس زد

بنام شاه خواهد زد ، همانا سکه بر درهم

سحر گه باد مشکین دم ، به بویش داد گل را دم

ازان دم شد عروس گل ، چو رویش تازه وخرم

جمالش را زبان چندان که گوید وصف گوید خوش

دهانش را نظر چندان که جوید بیش یابد کم

حدیث زلف او یک سر ، کزو پیچیده می گویم

چه گویم راستی زان زلف پیچا پیچ خم در خم ؟

به غایت غمزه اش مست است و من حیران چشم او

که تا بر هم زند مژگان ، زند صد مست را بر هم

ندانم زان لب شیرین جواب تلخ چون آمد ؟

تو پنداری که شکر شد به بخت وطالع من سم

اگر هر آفتابی جز به مهرش لب گشاید گل

به سوزن های زر خورشید دوزد غنچه را مبسم

درون ما زسودای تو دریایی است تا لب خون

کزان دریا کشد هر دم سحاب دیده یما نم

زدردم بر درت افتاده چون خواهم که بر خیزم

در آید اشک سیل من بغلطاند مرا دردم

اگر رنجی بود در جان ، بود درد توام در مان

ورم ریشی بود در دل ، بود زخم توام مرهم

هزاران لعل چون مل هم بسی هست ونمی گویم

بر سلطان ولی دانی که باشد پادشه ملهم

سکندر عزم دارا را فریدون فر جم فرمان

خضر الهام موسی کف ، محمد خلق عیسی دم

خداوند خداوندان ، معزالدین والد نیا

که هست اخلاق واحسانش ، فزون از کیف بیش وکم

جهان سلطنت سلطان اویس آن شاه دریا دل

که گیتی را به حکم اوست اشهب رام وادهم هم

شهنشاهی که در حل دقایق رای او گوید

به عقل پیر : کای شاگرد نو آموز ((من اعلم))

کفی از بحر دست او کف موسی بن عمران

دم از باد خلق او دم ((عیسی بن مریم ))

گه معراج فکر او کواکب در عروج اعرج

گه تقدیر وصف او عطارد در بیان ابکم

درخت همتش را بین که هست از کمترین برگش

معلق هفت دریا ی فلک چون قطره ی شبنم

چو گردد حزم بر کسر عدو عزم همایونش

شود با عزم جزم او سپاه فتح ونصرت ضم

بود در دور حکم او مدار آسمان مضمر

شود در سیر کلک او مسیر اختران مدغم

زهی ز احکام منشورت قیاس اختران باطل

زهی زاعلام منصورت لباس آسمان معلم

دم کلک تو سنبل بر ، سمن کارد به قلب دی

دل پاک تو در عقل رویاند ز قلب یم

سری کان پخته سودای خلافت کاسه آن سر

میان صحن میدان شد سگان را مشرب و مطعم

سپاه دشمن از عزم درفش اژدها شکلت

هزیمت می کند چون از عزیمت افعی و ارقم

تو جمشید جهانداری مبارک طلعت و طالع

تو خورشید جهانگیری همایون موکب و مقدم

هنوزت صبح اقبال است و هر دم می شود پیدا

هلال غره فتحت ز شام طره پرچم

الا تا ابر نیسان و هوای صبح در بستان

کند آویزه های در به تاج لعل گل منضم

جمال طلعت بخت تو بادا در همه وقتی

چو روی نوعروسان بهاری تازه و خرم

خیام قدر و جاهت را که می زیبد ستون سدره

بهاوتاد ابد بادا طناب عمر مستحکم

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ – در مدح سلطان اویس

به گرد چشمه ی نوشت دمی مهر گیاه

تو عین آب حیاطی علیک عین اله

ترا چهی است معلق زچشمهی خورشید

فتاده خال سیاهت چو سایه در بن چاه

زشام زلف خودم وعده می دهی چه کنم

که وعده یتو دراز است وعمر من کوتاه

بدان دو چشم مکحل نظر در آیینه کن

ببین که خانه ی مردم چرا شده است سیاه

ز نیل و قالیه بر قمر زدی رقمی

هزار بار کبود وسیاه بر آمده ماه

چه طرفه گر دل وچشم من اند منزل تو

که ماه راست زقلب وزطرفه منزلگاه

به ناله ی سحری دل گواه حال من است

اگر چه غمزه ی تو چرخ کرده است گواه

جوانب رخ تو نازک است و می دارند

دو زلف از آن دو طرف راز گرد آن نگاه

خمیده قدم وچون چنگ می کنم فریاد

زدست عشق که عشقت زده است بر من راه

به باغ نرگس جماش را صبا بر سر

به عهد اکد ش تو کج نهاده است کلاه

حکایت سر زلفین توست در اطراف

عبارت لب ودندان توست بر افواه

نظر بر آن که تو در چشم ما کنی گذری

نموده ام همه روزه چشم ها بر راه

زتاب مهر جمال تو سوختی گیتی

اگر پناه نجستی به چتر (ظل اله )

معز دولت ودین پادشاه روی زمین

که رای اوست از اسرار آسمان آگاه

محیط سلطنتو بحر جود شاه اویس

که چرخ چنبریش چنبری ست بر خر گاه

نجوم کوکب شاهی که روز رزم کند

زمین سیه به سپا ه و فلک به گرد سیاه

به غیر کاه ربا در زمان معدلتش

کسی که به قصب نیارد ربود بر گی کاه

اگر به سایه کند التفات ممکن نیست

گر آفتاب شود بار وضع سایه پناه

دوای ملک بر آورد کلک او ز دوات

شفای خصم بر انگیخت تیغ او زشفا ه

خیال تیغش اگر بر خیال کوه افتد

زچشمه ها شودش خون روان به جای میاه

زهی سپهر جهان دیده با همه پیری

تو را متابع ومحکوم دولت بر ناه

سپرده خاک جناب تو گرد نان بر دوش

کشیده گرد بساط تو گرد نان به حیاه

زده است دست جواد تو مرحبا ی سوال

شده است عفو کریم تو عذر خواه گناه

ز زخم سییل حکم تو روی کوه کبود

زبار منت جود تو پشت چرخ دوتاه

ستاره بسته یپیمان توست بی اجبار

سپهر بنده ی فرمان توست بی اکراه

زخسروان به سپاه اندرش روان سیصد

چو اردوان به رکاب اندرش روان پنجاه

تو را نجوم فلک لشگر است ولشگر گاه

تو را ملو ک وملک را عیند و دولتخواه

کسی که تابع رای تو گشت چون خورشید

کسی که در او نتواند دلیر کرد نگاه

تو را همیشه تفاخر به گوهر اصلی ست

حسود را به کلاه گوهر نگا روقباه

کلاه زر کش نرگس به نیم جو نخرند

تو آن مبین که بدو داده اند ضر به کلاه

درون دشمنت از موج چون دل بحر است

که نیزه ی تو برون برد جان از او به شناه

به لطف وخلق تو ملک آنقدر منافع یافت

که از ریاح ریاحین واز میاه گیاه

برای خرج عطای کف تو مسکین کان

چه جان بکند ودر آخر نماند طاب ثراه

نزد به عهد تو در رودبار بر بط ره

ولی فاخته را رود چنگ زد صد را

شها بهار جوانی من گذ شت ورسید

خزان پیری انده فضای شادی کاه

بر استخوان چو کمانم نماند جز پی وپوست

زبس که بار جهان می کشم به پشت دوتاه

زمان خلوت وایام انزواست مرا

نه موسم شره مال وحر ص ومنصب وجاه

بر آن سرم که کشم پای فقر در دامن

برم به ملک قناعت زدست آز پناه

پس از قضای حیات به باد رفته مگر

ادام کنم به دعای حقوق نعمت شاه

دل زمانه یجافی نمی دهد مهلت

تو مهلیت زبرای من از زمانه بخواه

همیشه تا گذرد ماه وروز وهفته و سال

سعادت دو جهان باد لازم درگاه

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ – در مدح امیر شیخ حسن

شکوه افسر شاهی تراز کسوت عالم

نگین خاتم دولت نظام گوهر عالم

خداوند خداوندان شهنشه شیخ حسن نویان

که هست اوصاف اخلاقش فزون از کیف و بیش و کم

جهانداری که تیغ اوست صبح فتح را مطلع

جهانبخشی که دست اوست رزق خلق را مقسم

زباد خلق جان بخشش گرفته شاخ دولت بر

ز آب تیغ سرسبزش کشیده بیخ نصرت نم

طناب خیمه افلاک باد فتنه بگسستی

به اوتاد بقایش گر نبودی در ازل محکم

اگر نه حکمت اصلی گرفتی دامن رایش

ز روی راستی بردی برون از پشت گردون خم

زهی همچون صدف رایم شرف را صدر تو مولد

زهی چون مملکت را دین خرد آرای تو توام

ز حرمت قصر جاهت راست قدر جنت و کعبه

ز عزت خاک پایت راست آب کوثر و زمزم

دم کلک تو اخبار ضمیر خلق را راوی

دل پاک تو اسرار رموز غیب را ملهم

تو را با سلطنت هر لحظه جاهی می شود افزون

تو را با مملکت هر روز ملکی می شود منضم

چو روی ماه رویان از سواد طره پرچین

تو را پیوسته می تابد فروغ نصرت از پرچم

تو را چهر منوچهر است و زیب و فر افریدون

تو را بازوی دستان است و نیروی تن نیزم

اگر شمشیر تیزت در خیال آسمان افتد

ز آب تیز شمشیرت بگردد آسمان در دم

برای توست گردون را مدار هابط و صاعد

به داغ توست گیتی را سرین اشهب و ادهم

به بازارت درست خور ندارد قیمت یک جو

میزان تو سنگ کان ندارد وزن یک درهم

در انگشتت اگر دیدی سلیمان خاتم دولت

سلیمان را بماندی در دهان انگشت چون خاتم

بروز آنکه همچون شب هوا خود را بپوشاند

به مشکین کسوتت کرد از علمهای به زر معلم

ز تاریکی جهان گردد سیه چون چهره زنگی

ز انبوهی فتد در هم سپه چون طره دیلم

کند در قطع و خصم تیغ کارگر مدحل

شود در پرده دلها خدنگ پرده در محرم

کمند پیچ پیچ آرد سر اندر حلقه چون ثعبان

سنان سر فراز آید برون از پوست چون ارقم

تو از قلب سپاه آن روز در میدان رزمآرایی

ظفر در حضرتت لازم عدو در طاعتت ملزم

گهی چون فرقدان تیغت دو پیکر سازد از فرقی

گهی چون تو امان تیرت بدوزد هر دو ابرهم

دماغ حاسد فاسد به حال صحت کلی

نیاید تا نیاید بر سرش تیغ مبارک دم

خداوندا گه عیش است و فرصت می دهد دستت

تو فرصت را غنیمت دان که آن بابی است بس معظم

بخواه آن کشتی زرین درو دریای یاقوتی

چو دریایی پر از آب زر ملقوب و قلب یم

می صافی که از قرابه چون در جام ریزندش

صفای جام رنگینش کند روشن روان جم

نوا از مطربی بشنو که او راد دلاویزش

چو ناهید آورد در چرخ کیوان را به زیر و بم

الا تا پرده شب را عروس روز هر صبحی

ز پیش خویش بردارد بدین پیروزه گون طارم

جهان را از سرورت باد سوری آنچنان عالی

که تا روز ابد باشد مصون از رخنه ماتم

همی تا دست و دل باشد قوی از پشت مردم را

دل و دستت قوی بادا به سلطان زاده اعظم

نهال روضه شاهی اویس آنکه از نهاد او

بهار عدل شد سرسبز و باغ ملک شد خرم

خیال دولت نویین و نویین زاده را دایم

به اقبال بقا بادا طناب عمر مستحکم

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶ – در مدح دلشاد شاه

یاد صبح است این گذر بر کوی جانان یافته

یادم عیسی است جسم خاک از و جان یافته

یا بشیر صحت ذات عزیز یوسف است

رهگذر بر کلبه احزان کنعان یافته

این خلیل اذر است ازر برو ریحان شده

یا خضر در عین ظلمات اب حیوان یافته

گوهر ذات وجود در درج فطرت است

چون( کلیم الله ) خلاص از موج بحران یافته

درة التاج سلاطین شاه دلشاد ان

که هستگرد نان را طاقتش با طوق فرمان یافته

ای به تمکین از ازل ثانی بلقیس امده

وای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته

شکر یزدان را که ذات بی نظیرت در جهان

هر چه جسته جز نظیر از فر یزدان یافته

از نظیرت سالها جاسوس فکرت یک جهان

جسته و صد ساله ره زان سوی امکان یافته

اسمان از خود نمایی پیش رای روشنت

افتاب عالم ارا را پشیمان یافته

عقل کامل رای خود را نزد رای کاملت

با کمال معرفت در عین نقصان یافته

روی سر پوشیدگان پرده ها عفتت

روزگاراز سایه خورشید پنهان یافته

از سواد سایه چترت جهان خال جمال

بر عذار شاهد چارم شبستان یافته

شهسوار همتت افلاک را در روز عرض

چون غبار نیلگون بر سمت میدان یافته

نو عروس حشمتت خورشید را در بزم پاه

چون مرصع مجمری در زیر دامان یافته

گلشن نیلوفری را خادمان مجلست

شبه نرگس دانی از مینا در ایوان یافته

با وجود جود طبع و حسن اخلاقت که خلق

هر دو را گلزار لطف و ابر احسان یافت

قصه یوسف جهان در قعر چاه انداخته

نامه حاتم فلک در طی نسیان یافته

دست دول بخشت کزو کان در دهان انداخت خاک

بحر پر دل را حربف اب دندان یافته

دستت ارزاق خلایق در سبیل تقدمه

دادو بستد تا بروز حشر از ایشان یافته

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ – در مدح دلشاد خاتون

زهی نهال قدرت سرو جویبار روان

طراوت گل رویت بهار عالم جان

رخت ز نسخه باغ ارم نمود مثال

دهانت از لب آب حیات داده نشان

ببوی سنبل زلفت دل نسیم سبک

زرشک سبزه خطت سر بنفشه گران

ترابه گرد نمک تا پدید شد سبزی

به سبزه و نمکت شد هزار جان مهمان

گه حدیث دهانت به نطق تنگ مجال

گه حکایت زلفت قلم شکسته زبان

بجز دهان تو در آفتاب گردش کس

ذره که باشد درو ستاره نهان

چراغ حسن تو را شمع روز پروانه

کمند زلف تو را باد صبح سرگردان

گشاده لشکر شامت به نیم روز کمین

کشیده ابرو ی شوخت برآفتاب کمان

لب و دهان تو را تابدید خاتم لعل

لب نگین ز تحیر گرفت بر دندان

ز عکس آتش لعل تو هر زمان یاقوت

چو جزع چشم من آب اندر آورد به دهان

در آتش لبت اب حیات می بینم

مگر رسید به خاک جناب شاه جهان

سکندر رایت جمشید بزم دارا رای

خضر باقی مسیحا دم کلیم بیان

خدایگان سلاطین بحرو بر دلشاد

ملک نهاد ممالک ستان ملک پناه

زهی ز خوان نوالت نواله فردوس

زهی زرشحه دستت رشاشه عمان

نه آستین کمالت بسوده دست یقین

نه آستان جلالت سپرده پای گمان

فشانده بر رخ افلاک دامنت همت

فکنده بر سر خورشید سایه احسان

نگین رای تو را جن و انس در طاعت

مثال امر تو را وحش و طیر در فرمان

کمینه مطرب بزمت هزار چون ناهید

کمینه بنده قدرت هزار چون کیوان

سوار عزم تو تا پای در رکاب آورد

فلک به دست مراد تو باز داد عنان

به نزد خلق تو باد شمال سرد نفس

زرشک لطف تو آب زلال تیرهروان

اگر نبودی مرات در لباس ذکور

ز عفتت ننمودی جمال چهره عیان

بدان هوس که ببوسد بساط میدانت

ز مهر ماه شود گاه و گوی و گه چوگان

ز قصر رفعت تو قطع یک درج نکند

هزار دور فلک گر بدو کند دوران

وجود غنچه گل در زمان تو سپری

که به خون لعل می کند پیکان

خدایگانا نقلی شنیده ام کان نقل

برون ز مرکز عقل است و قدرت انسان

جماعتی ز سر حقد کرده اند مگر

به بنده نسبت کفران نعت سلطان

بدان خدای هر ذره از خداوندش

ز آفتاب فزون تر نموده صد برهان

به مبدعی که به یک امر کن پدید آورد

هر آن دفینه که بد در خزینه امکان

بدان حکیم که او در طبیعت مگسی

نهند مرارت درد و حلاوت درمان

بدان شمال رضا کوسفان ابرار

برد به جودی امن از مهالک طوفان

بدان نسیم عنایت که در کشد ناگه

ز روی شاهد مقصود برقع حرمان

به پنج نوبت احمد درین سپنج سرای

به چار بالش عیسی برین بلند مکان

به درس آدم تدریس (علم الاسماء)

به علم احمد و تعلیم علم القرآن

به مجد و گلشن ادریس و قدر رفعت او

به کنج خلوت ذوالنون و گنج حکمت آن

به آب روی سرشک ندامت عاصی

که می نشاند گرد جرایم عصیان

بهحرمت نفس پاک عیسی مریم

به عزت قدم صدق موسی عمران

به حسن طلعت طاوس باغ قدس

که هست محل جلوه گهش صدر گلشن ایمان

به بلبل چمن جان که میکند هر دم

ترنم انا افصح به گونه گون دستان

بدان همای سعادت شکار یعنی عقل

که گرد کنگره عرش میکند طیران

به حق نه فلک و هشت خلد و هفت نجوم

به حق شش جهت و پنج حس و چار ارکان

به حسن خلق بهار و به مهر گرم تموز

به آب روی زمستان و روی زرد خزان

به نور باصره ماه در سیاهی شب

به خون منعقد لعل در مشیمه کان

به طیب نفحه باد شمال در شبگیر

به لطف قطره ابر بهار در نیسان

به صدق پاک ابوبکر و عون عدل عمر

به علم و طاعت حیدر به مصحف عثمان

بدان دو در دل افروز شب چراغ علی

که گوشواره یعرشند وشمع جمع جنان

به حق صدق ابیس و به قاسم بن حسن

به روح پاک حسین وبه خیرات حسان

به خاک پای سر سروران روی زمین

که می برد به صفا آب چشمه ی حیوان

بدان همهی همایون چتر سلطانی

که گسترید بر آفاق ظل امن وامان

به ابر دست جوادش که روز بخشش او

کف خجالت بر روی می زند عمان

که تا به خاک جنابت مشرف است سرم

از آنچه در حق من بنده برده اند گمان

به جز ثنای شما در نیامدم به ضمیر

به جز دعای شما در نیامدم به زبان

خلاف مدح وثنای تو خود چه شاید گفت

اگر چنان که بگوید تو را کسی چه از آن

زسنگ حادثه برج سپهر را چه خلل

زباد نامیه شمع ستاره را چه زیان

به حضرت تو حدیثی نهانیست مرا

عیان بگویم اگر با شدم مجال بیان

نماز شام که زرین غزاله در پس کوه

نهفته گشت وهوا کرد عزم مشک افشان

خیال یار ودیارم نشاند در کنجی

در آن میانه سبک شد یرم ز خواب گران

چنان نمود که فرزند نور دیده ی من

چو شمع تافته ودر گرفته وگریان

در آمد از در خلوت سرای من نا گه

چه گفت گفت که ای پیر کلبه ی احزان

زچشم زخم زمان دیده گوش مال فراق

زدست برد هوا گشته پای مال هوان

برو برو که تو داری فراغتی از ما

بیا بیا که مرا نیست طاقت هجران

کجا شد آن همه مهرومحبت وپیوند ؟

کجا شد آن همه سوگند و وعده وپیمان ؟

چه شد چه بود چه افتاد کین چنین ناگه ؟

به اختیار جدا گشته ای زخان وزمان

به مصرت ارچه چو یوسف عزیز می دارند

مدار خوار به یک بار صحبت اخوان

به گریه گفتمش ای شمع ومیوه یدل من

به لابه گفتمش ای نور چشم وراحت جان

مرا فلک شرف بندگی درگاهی

نصیب کرد که شد سعد اکبرش دربان

زحرص مال ومنان وبرای اهل وطن

مفارقت ز چنین حضرتی چگونه توان ؟

دگر که در حق من شه عنایی دارد

مرا به حکم اجازت نمی دهد فرمان

جواب داد : که بابا سخن دراز مکش

مباف لاف وبهانه مجوی وقصه مخوان

هزار ذره اگر کم شود زروی هوا

به ذره ای نرسد آفتاب را نقصان

مرا ترحم شاه زمانه معلوم است

دعای بنده مسکین به خدمتش برسان

بگو به روضه یپاک شریف میر دمشق

بگو به عصمت مهر مطهر ترسان

که یک دو ماه به فرمای بر طریق رضا

اجازت پدر بنده بنده ات سلمان

همیشه تا گره یزرنگار ماه بود

چو گوی در خم چو گان آسمان گردان

مدار دور فلک باد در تصرف تو

چنانکه گردش ودر تصرف چو گان

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷ – در مدح سلطان اویس

ای کمان ابرویت را جان من قربان شده

شام زلفت را نسیم صبح سر گردان شده

نقطه ی خالت سواد عین خورشید آمده

آتش لعلن ذهاب چشمه ی حیوان شده

با همه خوردی دهان توست در روز سفید

آشکارا کرده دلها غارت وپنهان شده

تا سر زلفت چو چوگان است در میدان حسن

ای بسا سر ها که چون گو در سر چوگان شده

هر سحر در حلقه ی سودای شام طره ات

بار چین بگشاده صبح ومشک چین ارزان شده

گر ندانستی دلا کاتش گل وریحان شود

آتش روی خلیلم بین گل وریحان شده

عاشقان افتان وخیزان چون نسیم صبح دم

جمله تن جان بر میان بر در گه جانان شده

در مغیلان گاه عشقت خستگان درد را

زخم هر خار مغیلان مرهم ودر مان شده

خاک خون آلود این ره را اگر پرسند چیست ؟

چیست گوگردیست احمر کیمیای جان شده

بر سر کویش که خاکش تر شده است از اشک ما

فیض رحمت بین ز زرین ناودان ریزان شده

ما زکویش روی کی تا بیم جایی کز هواش

ذره با رخسارش از خورشید روگردان شده

سالکان راه عشق از تاب خورشید رخش

در پناه بارگاه سایه یزدان شده

تا درست مغربی مهر در میزان شده

هست باد مهرگان زر گر بستان شده

دستها کوبنده بر هم سرو وهر ساعت چنار

در هوای مهرگان رقاص ودست افشان شده

شاخ گلبن را نگر در اشتیاق روی گل

ریخته رنگ از هوا از مهرجان لرزان شده

ملک چوبین کرده غارت لشکر باد خزان

گنج باد آورد خسرو در رزان لرزان شده

باز خواهد کرد اطفال نباتی را زشیر

دایه یابر خریف اینک سیه پستان شده

کرد ترکیب زر ویاقوت رمانی انار

زان مفرح لاجرم کام لبش خندان شده

از زر وگوهر میان باغ جنت جویبار

چون کنار سایلان درگه سلطان شده

ساقیا ! در کارگاه رنگ رز نظاره کن

چون خم عیسی ببین ، بر گونه گون الوان شده

در خمستان رو خم سر بسته ی خمار بین

شاهد گل روی مصرعیش را زندان شده

چون لب لعل تو رنگ صبغه اله یافته

بس لبالب عین جان ومعدن مر جان شده

مریم رز را بخواه آن بکر آبستن به روح

زبده ی عصر آمده پرورده ی دهقان شده

ظاهرا هم شیره ی انگور بوده در ازل

آب حیوان چون کفیل عمر جاویدان شده

عید فرخ عود کرد آن عود شکر ریز کو

از بساط جام گلگون عندلیب الحان شده

چنگ ونای اینک زدست مطربان راهزن

پیش سلطان جهان با ناله وافغان شده

شاه جم تمکین مغرالدین .الدنیا که هست

وصف اخلاقش برون از خیر امکان شده

آفتاب سلطنت سلطان اویس آن که از ازل

جوهر ذاتش فلک را حاصل دوران شده

دامن چترش که خورشید فلک در ظل اوست

سایبان رحمت این سبز شادروان شده

گرچه عقل پیر عالم را آب وجد می شود

در دبیرستان رایش طفل ابجد خوان شده

صدره از رشک دلش جان در لب بحر آمده

هر دم از دست کفش خود در درون کان شده

از خروش کوس او گوش زحل بشکافته

وز غبار لشکرش چشم فلک حیران شده

تا به حدی آب تیغ خنجرش تیز آمده

کایسای آسمان از آبشان گردان شده

ای به بزم ورزمت از باران جود وآب تیغ

خاندان بخل وبنیاد ستم ویران شده

هر که سر پیچیده از فرمان تو در گردنش

چون رسن حبل الورید اندر تنش پیچان شده

قطره ای و ذره ای کافتاده وبر خواسته در

در هوای جامت این خورشید وآن عمان شده

از سر مهر آسمان بوس آمده

وز بن گوش اخترانت تابع فرمان شده

بارها نعل سم اسب تو آن مفتاح فتح

گوشوار گوش مه تاج سر کیوان شده

مرکبت چون در مقام دست برد آورده پای

مردی رستم سراسر حیله و دستان شده

تا شده طیار شاهین در هوای همتت

پیش مردم در ترازو سنگ وزر یکسان شده

هر کجا خندیده شیر رایتت د ر روی خصم

در سرش شمشیر با آهن دلی گریان شده

طبع موزون تو چون فر مود میل جام می

زمره ی فضل وهنر را زهره در میزان شده

مشتری را گر شرف نگرفته فال از طالعت

آفتاب طالعش در خا نه ی کیوان شده

بر ره آن جانب که شستت کرد پیکان را روان

قاصد میر اجل بی در و بی پیکان شده

بر یمینت هر که راسخ بود چون تیرو کمان

آمده بر سر اگر در رزم خود عریان شده

گنج معنی شد روان در روزگار دولتت

لیکن این معنی برای خاطر سلمان شده

تا جهان هر سال بیند زایران کعبه را

بر بساط رحمت خوان کرم مهمان شده

سفره ی احسان ولطفت در جهان گسترده باد

پادشاهانت گدای سفره ی احسان شده

روز عیدت فرخ وبد خواه اشتر زهره ات

باد در پای سمند ت چون شتر قربان شده

...

قصاید (سلمان ساوجی) نظر دهید...