قطعات (سلمان ساوجی)

قطعه شمارهٔ ۱۵۶

ز دور دایره این محیط پرگاری

نصیب من همه سرگشتگی است پنداری

نشسته‌ام به کناری چو چنگ سر در پیش

فتاده در پس زانو و می‌کنم زاری

در آتشم چو زر از دوستان قلب دو رو

ز بی زری همه از من نموده بیزاری

ز بی زری است اگر چون چراغ بی روغن

زمان زمان نفسی می‌زنم به دشواری

برای تلخی عیش حسود و شادی دوست

کنم به خون چو قدح رنگ چهره گلناری

عزیز مصر وجودم، نیم اسیر کسی

درین دیار از اخوان چرا کشم خواری

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قطعه شمارهٔ ۱۵۸

به حق المعرفت هر کس چه داند کازر و نی را

منش دانم بد اندیشی است بد نفسی بد آموزی

سیه کاری سیه ماری سیه گوشی سیه پوشی

سیه بختی سیه دستی سیه رویی سیه روزی

علاهم بهتر است اما قوی کسری است مالک را

سپردن ملک کسری را به زرد زدی و زر دوزی

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قطعه شمارهٔ ۱۵۹

چو بر طلول دیار حبیب بگذشتم

که کرده بود خرابش جهان ز بی باکی

مجاوران دیار خراب را دیدم

در آن خرابه خراب و شکسته و باکی

به خاک رهگذار حبیب می‌گفتم

که ای غلام تو آب حیات در پاکی

کجا شدت گل این باغ و شمع این مجلس

کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی

بسی ازین کلمات و حدیث رفت و نبود

در آن منازل خاکی بجز صدا حاکی

زمان زمان به دل و چشم خویش می‌گفتم

ایا منازل سلمان این سلماکی

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قطعه شمارهٔ ۱۶۰

هر که خواهد که بود پیش سلاطین بر پای

همچو شمعش نگریزد ز ثبات قدمی

ادب آن است که گر تیغ نهندش بر سر

بایدش داشت زبان گوش ز هر نیک و بدی

بعد از آن کارش اگر زانکه فروغی گیرد

گو مشو غره که ناگه بکشندش به دمی

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قطعه شمارهٔ ۱۶۱

مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم

کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی

بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را

تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی

آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده

کاشکی من سایه وار اندر رکابت بودمی

من سر و پایی ندارم گر سرم بودی و پا

زین بشارت پای کوبان بر فلک سر سودمی

عزم استقبال کردم گشت مانع درد پا

گر سرم کردی مدد کی درد پا بستودمی

هست درد پا و در سر نیست سامانی مرا

گر سرم بودی به ره این ره به سر پیمودمی

ملک می‌گوید که ظلت کاش بودی جاودان

بر سر من تا منت در سایه می‌آسود می

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قطعه شمارهٔ ۱۶۲

سپهرا من از شادیت غارغم

مرا چون توانی که غمگین کنی

ندارم ز تو هیچ امید و بیم

اگر مهر وزری و گر کین کنی

نه میخم که بندم به پیشت کمر

بدان تا مرا کام شیرین کنی

نه نرگس که آرم به تو سر فرو

بدان تا مرا تاج زرین کنی

اگر خانه‌ام را چو ایران خویش

به خشت زر و نقره تزیین کنی

ز بدرم اگر چار بالش نهی

ز شکل هلالم اگر زین کنی

نخواهم به پیش تو گردن نهاد

اگر طوقم از عقد پروین کنی

نمی‌ارزدم این تنعم بدان

که در آخرم خشت بالین کنی

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...

قطعه شمارهٔ ۱۵۰

ای تاج سر همه افاضل

ای لطف تو روح را سکینه

هستت ملکی ملک صفاتی

در طبع عدوت جز سگی نه

ای قبله مقبلان در تو

حاجت نه به مکه و مدینه

شد کعبه فاضلان جنابت

صیت تو رسد به هر مدینه

در هجره تو که باد معمور

باشد همه چیزها بدی نه

کردیم نشاط بر بساطت

خوش بود مرا نشاط دینه

روزی کندت خدای روزی

از عالم غیب صد خزینه

تا تو به کرم بر اهل معنی

آنها همه را کنی هزینه

فضل و هنر و علوم هستند

از قدر تو مایه کمینه

دریای محیط بخششت راست

بسیار فزونی و کمی نه

در خاطر توست گنج معنی

وز فضل تو را بسی دفینه

...

قطعات (سلمان ساوجی) نظر دهید...