فراق نامه (سلمان ساوجی)

بخش ۱ – فراقنامه

به نام خدایی که با تیره خاک

بر آمیخت این جوهر جان پاک

چو با یکدگر کردشان آشنا

دگر بارشان کرد از هم جدا

که دانست کان آشنائی چه بود؟

پس از آشنائی جدائی چه بود؟

درین پرده کس را ندادند بار

نمی‌داند این راز جز کردگار

به بوئی که در نافه افزون کند

بسی آهوان را جگر خون کند

صدف تا کند دانه در پدید

بسی شور و تلخش بباید چشید

بر افراخت نه پرده لاجورد

ده و دو مقام اندر و راست کرد

بهر پرده و هر مقامی که ساخت

یکی را زد و دیگری را نواخت

شکر را زنی خانه‌ای بر فراخت

گره کاری و بند گیریش ساخت

مگس خواست حلوائی از خوان او

عسل آیتی گشت در شان او

خداوند هفت آسمان و زمین

زمین گستر و آسمان آفرین

ز خورشید مه را جدائی دهد

شب و روزشان روشنائی دهد

نپرسی چرا اختر و آسمان

شب و روز گردند گرد جهان؟

مپندار کین بی سبب می‌کنند

خداوند خود را طلب می‌کنند

نمی‌گنجد او در تمنای تو

تو او را بجو کوست جویای تو

گل ما بنا کرده قدرتش

دل ما سرا پرده عزتش

به نورش دو چشم جهان ناظر است

از آن نور مردم شده ظاهر است

خداوند چار و دو و سه یکی است

بماند شش و چار و نه اندکی

به مسمار هفت اخترش دوخته

فلک حلقه‌ای بر درش دوخته

به حکمت رسانیده است آن بدین

روان ز آسمان و تن از زمین

فزون از زمین است تا آسمان

تفاوت مر این هر دو را در میان

دگر بارشان کرد از هم جدا

دو بیگانه با هم شدند آشنا

که آن از گل تیره است این ز نور

ز تن تا به جان نسبتی هست دور

به زاری و حسرت جدا می‌شوند

چو با یکدیگر آشنا می‌شوند

نمی‌بودشان کاشکی اتصال

چون جان را و تن را چنین بود حال

1+
...

1+
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۲ – مناجات

الهی، الهی، خطا کرده‌ایم

تو بر ما مگیر آنچه ما کرده‌ایم

گنه کارم و عذر خواهم توئی

چه حاجت بپرسش؟ گواهم توئی

به گیتی نداریم غیر از تو کس

به لطف تو داریم امید و بس

مرا مایه‌ای بس گران داده‌ای

به شهر غریبم فرستاده‌ای

که تا دولت هر دو عالم خرم

کنم سود و سرمایه باز آورم

کنون می‌روم کیسه پرداخته

همه سود و سرمایه در باخته

به خود روی خود را سیه کرده‌ام

به بد، کار خود را تبه کرده‌ام

مگر هم تو بر حال فردای من

کنی رحمتی، ورنه، ای وای من

در آن دم که جان عزم رفتن کند،

ز سودای جان مرغ دل پر زند،

مرا ذوق شهد شهادت چشان

به نام خودم ساز و شیرین زبان

ندارم بغیر از تو فریاد رس

الهی در آن دم به فریاد رس

گنه کارم و آنگه امید وار

که دریای فضلت ندارم کنار

مگر باز پوشد گنه داورم

وگر باز پرسد، چه عذر آورم؟

فرو مانده‌ام سخت در کار خویش

سیه رویم از کار و کردار خویش

ز اشکی که آید به رویم فرو

چه سود است جز ریختن آبرو؟

چه حاصل دهد با گنه کاریم

جز از درد سر ناله و زاریم؟

به عذر گناهم که رسم است و خو

سرشکی همی ریزم آنگه برو

زند هر کس از طاعت خود نفس

مرا تکیه بر رحمت تست و بس

به پیرانسر ار چه گنه می‌کنم

ولیکن در رحمتت می‌زنم

خداوندگارا، به حق رسول

که فرما مناجات سلمان قبول

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۳ – در ستایش پیامبر

رسولی که پا بر عرش سود

ز پایش سر عرش را تاج بود

بلند آفتاب مبارک نظر

که او راست هر دو عالم اثر

رسول کریم و متاع امین

امام الوری، قدوه العالمین

گهی جبرئیلش بود میر بار

گهی عنکبوتش بود پرده‌دار

امام شش و هفت و سی بار ده

سپهر و دو مه و چارده

شد از نافه مشگ عبد مناف

معطر حرم کان زمین راست ناف

از اینجا براقش توجه نبود

به جائی که آنجایگه جای نبود

به یک پی بساط فلک در نوشت

چو تیر از کمان فلک در گذشت

چنین رفت تا سدره المنتها

به ملکی گذر کرد بی منتها

کجا دایه رحمتش داد شیر

مسیحا شد آنجاش طفلی به شیر

اگر معجز یوسف از ماهی است

تو خورشیدی و معجزت ماهی است

نهاده قدم بر سر آسمان

نینداخته سایه بر خاکدان

ز یونس به احمد همان است راه

که از قعر ماهی است تا اوج ماه

همه عقل و روح است و روحی لدیه

ایا معشر الناس، صلوا علیه

پس از شکر دادار، نعمت نبی است

وز آن پس عائی که فرض است چیست؟

دعای شهنشاه دیهیم و گاه

پدر بر پدر خسرو و پادشاه

فشاننده گنج دریا به بزم

دراننده قلب خارا به رزم

فرازنده پایه سروری

فروزنده ماه نیک اختری

سپهر از کمر بستگان درش

ظفر یک سپاهی است از لشکرش

کجا لشکر عزم او سیر کرد

رود چرخ گردنده آنجا به گرد

بر آفاق گسترده ظل همای

در آن سایه آسوده خلق خدای

ز یک سوی ظلم است و یکسو امان

چه سدی است شمشیر او در میان

ز شیر درفشش درفشان ظفر

چو از خانه شیر تابنده خور

نیبند شبیهش بصر جز به خواب

نیابد نظیرش نظر جز در آب

گر از کوه پرسی که در بحر و بر

که زیبد که بندند پیشش کمر؟

به لفظ صدا پاسخ آید ز کوه

که سلطان اویس آسمان شکوه

الا ای جهاندار پیروز بخت

سزاوار شاهی و زیبای تخت

سر فرقدان پایه تخت تست

بلند آسمان سایه بخت توست

نگینی است خورشید بر افسرت

حبابی است ناهید در ساغرت

زمین و زمانه به کام تواند

همه پادشاهان غلام تواند

شب مملکت را مه و اختری

تن سلطنت را سر و افسری

زهی در تن مملکت جاودان

وجود تو چون جان و حکمت روان

کسی را که کین تواش داد تاب

ندادش جز از چشمه تیغ آب

اگر حمله بر کوه خارا کنی

چو خاشاکش از جای خود بر کنی

به عهد تو خونریز شد بی دریغ

چنین واجب الحد از آنست تیغ

قلم کرد تزویر در عهد شاه

بریدش زبان، کرد درویش سیاه

خدایت همه هر چه بایست داد

جوانمردی و دانش و دین و داد

ترا داد رسم است و بخشش طریق

همین کن که توفیق بادت رفیق

مراد از جهان نام نیک است و بس

بجز نام نیکو نماند به کس

جهان راست حاصل همه چیز لیک

چه با خود توان برد جز نام نیک؟

بخوان قصه خسروان جوان

ز هوشنگ و جم تا به چنگیز خان

که گر عکس شمشیرشان آفتاب

بدیدی، اسد را شدی زهره آب

ز چندین زر و افسر و تخت و گنج

که کردند حاصل به سختی و رنج

بجز نام نیکو ازین انجمن

ببین تا چه بردند با خویشتن؟

شنیدم که می‌گفت بهرام گور

پدر را کز او شد جهان پر ز شور

که:« آه ضعیفان به گردون رسید

سرشک یتیمان به جیحون رسید

از آن ترسم ای شهریار جوان

که اشک ستمدیدگان ناگهان

فراهم شود، ملک گردد خراب

برد جاه ما را به یکباره آب‌»

چو بشنید، در دیده آورد آب

بپیچید مردانه دادش جواب

که ایزد تو را بخشش و داد داد

به من در ازل جور و بیداد داد

تو را آن، نصیب من این آمدست

چه تدبیر؟ قسمت چنین آمدست

مرا جز که بی معدلت نیست رای

ولی غیر از این است حکم خدای

درختی است عدل ملک بارور

که بیخش دوام است و دولت ثمر

اساس بقا عدل ثابت کند

درخت سعدات ستم برکند

نبی ملک را گفت دین تواُم است

حقیقت بدان کان بدین قائم است

قیامت که آنجاست قاضی خدای

برابر نشینند شاه و گدای

اگر عدل باشد گوای ملک

شود عرش ثابت برای ملک

بود ساعتی عدل دارای دین

ز هفتاد ساله عبادت گزین

صبوح سعدات صباح تو باد

جنود ملائک جناح تو باد

کسی را که با تست سر در غرور

کلاه از سر و سر ز تن باد دور

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۴ – اندرز به فرزند

الا ای جگر گوشه فرزند من،

تو ای قره العین دلبند من

جوانی و فرزانه و هوشیار

اوان جوانی غنیمت شمار

جوانی است سرمایه‌ای بس عزیز

به بازی چو من در نبازی تو نیز

کنون سالم از شصت و یک در گذشت

بساط نشاطم جهان در نوشت

ز شام سرم صبح پیری دمید

سپیدیم گشت از سیاهی پدید

درختم به آورد بر جای سیب

ز بالا نهادم سر اندر نشیب

ز شخص ضعیفم خیالی نماند

ز نخل وجودم خلالی نماند

جوانی و پیری بهار است و دی

نه آن دی که باشد بهارش ز پی

غنیمت شمر پیش از آن کاین گلت

شود زرد و نسرین دهد سنبلت

نشیند به جای سمن زار برف

چو گل در هوایت شود عمر صرف

زمان هوی و هوس در گذشت

هوا بر دلم سرد و می تلخ گشت

چو صافی عمر من ایام برد

از آن جرعه‌ای ماند و آن نیز درد

چه می‌شاید از جرعه انگیختن؟

که در خاک می‌بایدش ریختن

ازین پیش سرو بلند قدم

ز پستی به بالا نهادی قدم

شد آن یرو بالای من سرنگون

به خاک سیه میل دارد کنون

کسی را که سوده است سر بر سماک

چه سود است چون می‌رود زیر خاک

جهان غره عمر من تلخ کرد

همان عیش می‌بر دلم تلخ کرد

هواب بتان رفتم از سر بدر

به یکبارگی عقلم آمد به سر

سعادت کسی را بود راهبر

که در خدمت شاه بندد کمر

کسی همعنان سعادت شود

که چون سایه اندر رکابش دود

نمی‌آید از دست من هیچ کار

که تا نعمتش را شوم حقگزار

شدم حاصل از نعمتش مغز و پوست

ورم مغز استخوان است از اوست

بسی نعمت از دولتش خورده‌ام

به نانش چهل سال پرورده‌ام

کنون گشت موی سیاهم سپید

ز عمر گرامی شدم ناامید

برو حلقه در گوش کن ای پسر

همی گرد بر آستانش چو در

اگر من نشستم تو در پای باش

ور از جای رفتم تو بر جای باش

من از یمن اقبال این خاندان

گرفتم جهان را به تیغ زبان

من از خاوران تا در باختر

ز خورشیدم امروز مشهورتر

اگر چه من از ذره‌ای کمترم

ولی خدمتی کرده اندر خورم

چه دانی؟ چه جائی است خاک درش

عجب کیمیائی است خاک درش

کمر بر میان بند چون کوهسار

ولیکن ثبات قدم گوش دار

کسی کز مقیمان این در شود

اگر خاک باشد همه زر شود

بیا تا به قاف قناعت رویم

چو عنقا بر آن قاف ساکن شویم

گشائیم بر دل هوای جلال

که آن قاف بر عین عزاست دال

سریر سلاطین ملک رضا

ریاض ریاحین باغ بقا

جهان رضا را شده کدخدا

سریر سران را زده پشت پا

به یک دم دو عالم بر انداخته

به بیش و کم از هیچ در ساخته

کسی کو عنانش به دست هواست

اگر پادشاهست پیشم گداست

تو رنج ار کشی ور نخواهی کشید

نصیب تو البته خواهد رسید

مقرر شد اول همه قسم تو

دگر جان دمیدند از جسم تو

چو حال نصیبت یقین شد که چیست

پس این جستجوی تو از بهر کیست؟

اگر تیغ خواهی زدن ور قلم

نخواهد شدن روزیت بیش و کم

توانگر یکی دان که پیشش یکی است

کم و بیش و نیک و بد و هست و نیست

هر آنچش در آید ببازد روان

ورش در نیاید بسازد بدان

اگر در قناعت گریزد کسی

نباید شدش بر در هر خس

یکی خیمه تنگ و تیره است دل

تو ای خیمگی خیمه بر کن ز دل!

بزن خیمه جائی که تا جاودان

نباید شدن هیچ جا ز آن مکان

کسی راز طاس سپهر دغا

نیابد به ششدر سپنجی سرا

سرای جهان پیش اهل نظر

چو خانی نماید که باشد دو در

ازین در کسی کامدش در درون

همی بایدش رفت از آن در برون

چنان زی که نام تو روز حساب

نویسند با راستان در کتاب

کسی کو به غم حاصل آرد زری

غم زر خورد او و زر دیگری

تو نعمت کجا گرد می‌آوری

کجا می‌بری چون تو غم می‌خوری؟

برین زندگی هیچ بنیاد نیست

جز از پاره‌ای خاک بر باد نیست

عجب نیست در تو که ما و منی است

که اصل سرشتت ز ما و منی است

کسی کو در آز بندد فرو

گشایند درهای جنت برو

دلت مست آزاست، هشیار باش

به خواب غرور است، بیدار باش

که چون بگذرد نیز این هفته عمر،

ز خواب اندر آئی، بود رفته عمر

برو سینه خاک را باز کن

ببین در دلش رازهای کهن

در او نازکان گل اندام بین

همه خشت بالین و بستر زمین

بر آنی که ایشان ازین خاکدان

برفتند و تو زنده‌ای جاودان؟

همه در پی یکدگر می‌رویم

نماند کسی سر به سر می‌رویم

دلا برگ این راه، نیکو بساز

که راهی است باریک و دور و دراز

شب زندگانی به آخر کشید

شبت روز شد، وقت رفتن رسید

یکایک برفتند یاران تو

رفیقان و اندوه گساران تو

رسیدند هر یک به ماوای خویش

تو مسکین گرانباری و راه پیش

در این منزل آخر چرا خفته‌ای؟

رباطی است ویران کجا خفته‌ای؟

بسی کاروان شد درین ره روان

نیامد کسی باز از این کاروان

که ز آن رفتگان باز گوید خبر

که چون است احوالشان در سفر

بسا کاروانا کزین پل گذشت

مگر نیست ز آنسو ره بازگشت

شبی بنده را شاه پیروز بخت

طلب کرد و بنشاند در پیش تخت

در آمد ز راه سخن گستری

سخن راند از نظم در دری

که از در معنی چه پرورده‌ای؟

ز درای خاطر چه آورده‌ای؟

بیاور ز نو گوهری پر ثمن

که داند خرد لایق گوش من

در گنج معنی دلم باز کرد

سخن را ز هر گونه‌ای ساز کرد

گهرهای من شاه در گوش کرد

شکرهای نغزم همه نوش کرد

ز من نامه‌ای خواست اندر فراق

که آن نامه باشد سراسر فراق

برین طرز نظمی روان از نوی

بیارای در کسوت مثنوی

طلب کردم آن را به هر کشوری

ز هر قصه خوانی و هر دفتری

پس از روزگار کهن روزگار

در آموختم داستان دو یار

که با یکدیگر هر دو را مدتی

دم صحبتی بود و خوش صحبتی

یکی پادشاه جهان جلال

یکی آفتاب سپهر جمال

یکی داور کشور آب و گل

یکی حاکم خطه جان و دل

یکی بر فلک سوده پر کلاه

یکی تکیه گه جسته زلفش ز ماه

به ملک جلال آن یکی شاه بود

به اوج جمال این یکی ماه بود

چنان بود با ماه شه را نظر

که از جان خود داشتش دوست‌تر

به آخر میانشان جدائی فتاد

که کس در بلای جدائی مباد

به فرمان دارای فرمان روان

نهادم من آغاز این داستان

که تا ماند از من بسی روزگار

به گیتی از این داستان یادگار

همی خواهم از داور کردگار

که چندان امانم دهد روزگار

که ده نامه زین نامه خسروی

دهم جلوه در کسوت مثنوی

سخن را بر آرم به خورشید نام

به نام شهنشاه سازم تمام

کنون از زبان من ای هوشیار

بیا گوش کن قصه آن دو یار

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۵ – آغاز داستان

شنیدم که شاهی به ایران زمین

سزاوار دیهیم و تاج و نگین

زر افشان چو خورشید در گاه بزم

سر افشان چو شمشیر درگاه رزم

ز آب کفش بحر گریان شده

ز تاب تفش ببر بریان شده

اگر با فلک در کمر دست کین

زدی آسمان را زدی بر زمین

به رمح از فلک عقده را می‌گشود

ز چوگان او گوی مه می‌ربود

چو دستش کمان را بیاراستی

ز هازه ز هر گوشه برخاستی

چو بر گوش مرکب نهادی قدم

زدی خامه را پای کردی قلم

زهی زور دست شهنشاه زه

که بست از سر دست بر چرخ زه

همه رادی و مردی و بخردی

ز سر تا به پا فره ایزدی

قدش در لطافت که جانی است پاک

فرو برده آب روان را به خاک

اگر مانی آن روی دیدی یقین

به هم برزدی صورت نقش چین

خرامان قدش با رخ ماهتاب

چو سروی که بار آورد آفتاب

چو خورشید ماهیش منظور بود

ز سر تا قدم پایه نور بود

فرشته نهادی، پری پیکری

لطیفی، ظریفی، هنر پروری

ز سر تا به پا و ز پا تا به سر

همه جان و دل بود و هوش و هنر

دو گنجش نهان در دو کنج دهن

نبودش در آن کنج گنج سخن

ز شور لب لعل شیرین وی

به تلخی همی داد جان جام می

به هر گوشه نرگسش دلربا

در آن گوشه‌ها جاودان کرده جا

جوانی به قد راست، چون نیشکر

تراشیده اندام و بسته کمر

لبانش سراسر ز قند و نبات

دهانش لبالب ز آب حیات

از او پر هنر‌تر جوانی نبود

به حسن رخش دلستانی نبود

ز معشوق عاشق به خوبی بسی

فرون بود و دانست این هر کسی

خرد وزنشان کرد با یکدگر

به شیرینی این بود از آن چرب‌تر

در آیینه می‌دید رخسار خویش

که او بود صد ره به از یار خویش

ولی عشق را با چنین‌ها چه کار؟

هوی پادشاهی‌ است بس کامگار

گهی خیمه را بر سرابی زند

گهی بر کند، بر سر آبی زند

گهش راه روم است و گه ز نگبار

گهش جای هند است و گه قندهار

شهنشاه را مونس و یار بود

شب و روز دلجوی و دلدار بود

مه و سالشان چون مه و آفتاب

نظر بود با همه به روز شباب

کشیدی گه و بیگه از جام کی

به شادی روی دلارام می

چو چشم و لب خویشتن کامیاب

گهی در شکار و گهی در شراب

چو ابروی خود گاه در بوستان

کشیدند بر گلستان سایه‌بان

چو خورشید تابان به فصل بهار

مبارک شده هر دو بر روزگار

« چو شیر و شکر با هم آمیخته »

چو جان و خرد در هم آمیخته

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۶ – بهار

بهاران که خندان شدی نسترن

چو مینا شدی دشت و مینو چمن

هوا فرش ز نگاری افراختی

سمن برگ و بلبل نوا ساختی

چو طفلان نو، دایه روزگار

نشاندی گل و سرو را بر کنار

فسان کردی آغاز بلبل به شب

دمیدی فسون باد در زیر لب

گرفته به خنجر چمن شاخ بان

به مرز چمن در شده مرزبان

زهر پشته‌ای رودی آمد فرود

نوازنده با رود مرغان سرود

ندانم چه می‌گفت بلبل به شب؟

که گل خنده می‌کرد در زیر لب

رخ لاله گلگون ز جام شراب

سر نرگس سرگران مست خواب

گرفته چو پیکان دل غنچه زنگ

به خون اندر آغشته وز غصه تنگ

به شکل دل عاشقان آمدی

وز آن دل همه بوی جان آمدی

به شادی همه روز و شب دوستان

زدندی می لعل در بوستان

زمان بهار و اوان شباب

هوای زنگار و نشاط شراب

کسی را که حاصل بود هر سه چار

تو دانی چه خوش باشدش روزگار؟

سحر لاله چون در گرفتی چراغ

سرا پرده گل زدندی به باغ

بیاراستی بزمشان نای و نوش

به می بودشان چشم و برنای گوش

چو کردندی از باغ عزم شکار

بر آهو شدی کوه و هامون حصار

چو چرم گوزن آمدیشان به شست

روان گوزن آمدیشان به دست

گرازان در آن عرصه دلپذیر

هزار آهو از پی همه شیر گیر

چو برخاست اسب تکاور ز جاش

فتاد آهو از عجز در دست و پاش

عقاب از پی کپک رفتی فراز

به پیش عقاب آمدی کبک باز

زسودای بط باز رفتی ز دست

به ابروی کبکان شدی پای بست

ز بسیاری کبک و دراج و غاز

گرفتی به دندان سر انگشت باز

بر ایشان گذشتی سه مه روزگار

بدین شادمانی و عشرت بهار

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۷ – تابستان

چو بنمودی از برج مه مهر چهر

شدی چرخ را گرم با خاک مهر

شدی زرد رخسار گلگون وی

بدی در رگ کان روان خون وی

اگر ابر ناگه شدی قطره بار

ز تاب تفش قطره گشتی شرار

و گر در هوا برق کردی گذر

چو پروانه‌اش سوختی بال و پر

سیه گشته خون از حرارت چو مشک

دهان شمر چون لب بحر خشک

شده بر سر شاخ بریان ز تاب

عنادل، چو بر سیخ مرغ کباب

تن ماهیان در دل آبگیر

چنان سوختی کاندر آتش حریر

ز گرمی آب و هوا گرم گاه

همی برد ماهی بر آتش پناه

در آن آب جوشیده بر روی شط

ز سوز جگر ماغ گفتی به بط

که وقت سمندر ز ما خوشتر است

خنک جان آن کس که بر آذر است

ز بس کآفتاب از هوا یافت تاب

دل سنگ می‌سوخت بر آفتاب

گه آتش فکندی هوا در سحاب

گهی سوختی در زمین پای آب

درین موسم و در چنین حالتی

ملک بود در خوشترین حالتی

به بیتی درون خوش نشسته دو یار

چو ابیات من روشن و آبدار

به مجلس نشسته دو نو خاسته

به آب رزان مجلس آراسته

نهادیش رضوان به از بیت خویش

خنک آنکه دارد چنین بیت پیش

نبودی در او راه خورشید را

بجز باده یا باد یا بید را

چو مطرب زدی ز خمه بر روی آب

ز فواره بر فور دادی جواب

سحر گاهشان از نسیم زلال

شدی سرد بر دل شمیم شمال

چو از خانه بیرون شدی شهریار

زدی خیمه بر کوه خورشید وار

دماغ و درون را به باد سحر

ز برگ سمن داشتی تازه‌تر

به هر دم که باد سحر می‌گشود

هوای دگر بر دلش می‌فزود

چو فصل بهارش بر آن ماه چهر

شدی گرم‌تر روز در روز مهر

گهی شاه کردی بر آن کوه گشت

گهی تاختی اسب بر روی دشت

چو مهر از افق بر فراز آمدی

به خیش خوش خویش باز آمدی

1+
...

1+
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۸ – پائیز

به وقتی که باد خزان خاستی

رزان را به زیور بیاراستی

هوای مخالف زدی باغ را

شدی زرد و بیمار شاخ از هوا

خزان بر رزان دامن افشاندی

چراغ گل و لاله بنشاندی

زمانی شدی بید بن تیغ بار

دمی باد می‌برد دست چنار

ز سوز فراق سمن یافت داغ

از آن جامه زرد پوشید باغ

نبینی که خور پشت چون برکند،

زمین جامه رزد در بر کند

اوان جوانی و فصل بهار

همه رنگ و بوی است و نقش و نگار

خزان است ایام پیری و مرگ

شود روی زرد و برد باد برگ

بهار ار نبودی خزان کی شدی؟

چنین زرد روی رزان کی شدی؟

رخ زرد به را گرفتی غبار

به خون سرخ می‌کرد دندان انار

ز بی برگی از بس که بر سر چنار

زدی دست دستش فتادی ز کار

بسی آب نالید و بر خود گریست

که زنجیر بر گردن من ز چیست؟

بسم نیست این کاندرین روز چند

هوا کرد خواهد مرا تخته بند؟

بساط رزان بود در زر نهان

چو بزم جهانبخش گیتی ستان

به فصلی چنان شاه پیروز بخت

سر آب جستی و پای درخت

می‌ زرد زرین چو برگ رزان

کشیدندی اندر هوای خزان

نسیم خزانی چو برخاستی

همه بزم مستان بیاراستی

ملک در خزان داشتی نوبهار

درختش برومند و باغش به بار

گزیدی لب یار را بی حجیب

گرفتی ز نخدان سیمین چو سیب

به حسن ار چه سیب از میان برد گو،

ز نخدان زد او با ز نخدان او

اگر چه زند خنده شیرین انار

به خود خندد او با لب لعل یار

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۹ – زمستان

کجا تاختی خسرو خاروان

عنان بر زمستان گه آسمان

شدی شاخ از باد لرزان چو بید

سر سبز کهسار گشتی سپید

چو برخاستی باد بهمن ز جای

فرو مردی آتش به دست و به پای

شدی آب در قاقم از باد خشک

به سنجاب گشتی نهان بید مشک

سپیدی گرفتی همه کوه و راغ

سیاهی ندیدی کسی جز کلاغ

به برف ار فرو رفتی آن روز خور

کجا بر توانستی آمد دگر

چو درای سیماب بودی زمین

سر از برف بر ابر سودی زمین

ستاده درختان گل ناامید

برهنه تن از باد لرزان چو بید

بر ایشان بسی نوحه کردی سحاب

به زاری بباریدی از دیده آب

شده سرو را خشک و افسرده دست

چنار است در آستین برده دست

هوا شیر را پوستین می‌درید

سیه گوش را گوشها می‌برید

کجا مرد را باد دیدی به کوی

به جستی و بینی ببردی ز روی

به ناوک هوا موی را می‌شکافت

سنان می‌زد و روی را می‌شکافت

هر آنکس که دردی در آتش نبود

دمی خوش نمی‌آمدش همچو عود

ملک منقل زر برافروختی

همه عود و عنبر بر آن سوختی

ز گلنار منقل چو بستان شدی

به بستان بسی مرغ بریان شدی

روان گشته در بزم جام شراب

چو گردنده گرد فلک آفتاب

بلورین قدح بود مرجان نما

چنان کاتشی سرکشد در هوا

سر هر دو از عشق و می گرم بود

نمی‌داشت دی را دم سرد سود

به می مجلس عیش خوش داشتند

دم سرد دی باد پنداشتند

کسی را که در ماه دی آتشی

ز می نیست، یا از رخ مهوشی،

حقیقت بدانش که افسرده‌ای است

چه افسرده؟ یکبارگی مرده‌ای است

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...

بخش ۱۰ – شب

شبی همچو روز قیامت دراز

پریشان چو موی بتان طراز

هوا نقطه‌ای بود گفتی سیاه

ز تاریکیش چرخ گم کرده راه

همه روشنان فلک گشته جمع

شده طالب روشنایی چو شمع

تو گفتی که گردون نهان کرد مهر

و یا ایزد از وی ببرید مهر

تهی گشته پستان گردون ز شیر

بر اندوه درهای مشرق به قیر

سیه گشته چشم جهان سر به سر

در او کس ندید از سپیدی اثر

نهان گشته مرغان سبز آشیان

سیاهی ز زاغ سیه طیلسان

تو گفتی که راه هوا بسته‌اند

همه بال در بال پیوسته‌اند

ملک گفت تا مجلس آراستند

ز ساقی گلچهره می‌خواستند

بیاراست بزمی چو باغ بهشت

به رخسار خوبان حوری سرشت

به یک جای صد نازنین مست مل

فراهم نشسته چو در غنچه گل

می‌افکنده بر روی ساقی شعاع

شده ماه و خورشید را اجتماع

چو بر حسن می حسن ساقی فزود

همه خانه نور علی نور بود

صراحی به گردن درش خون دن

ز خونش قدح را لبالب دهن

چو بنمود رامشگر از پرده راز

همه برگ عیش از نوا کرد ساز

دلی پرده از غم نمی‌داشتی

مغنی زدی پرده برداشتی

نوای دف و نی به هم گشت راست

ز عشاق مشتاق فریاد خاست

چو بلبل نمی‌گشت مطرب خموش

به او داده گلچهرگان گوش هوش

می اندر سر شاهدان تاخته

ز اندیشه‌ها دل بپرداخته

ز باد جوانی سر افشان شده

به بستان همه پایکوبان شده

نشسته به عشرت چو خورشید شه

برابر ستاده مه چارده

در آن مجلس آن هر دو مه را نظر

چو خورشید و مه بود با یکدیگر

به هر می که کردی شهنشاه نوش

شهنشاه را گفتی آن ماه نوش

ملک ساغری با پری روی خورد

چو جرعه پری رخ زمین بوس کرد

سهی سرو خورشید را سجده برد

به گلبرگ روی زمین را سترد

که شاها درونت چو گل شاد باد!

دل از بار چون سروت آزاد باد!

تو تابنده مهری، زوالت مباد

تو رخشند ماهی، وبالت مباد!

چراغ من از دولتت در گرفت

مرا لطفت از خاک ره بر گرفت

سعادت مرا سایه بر سر فکند

شد از خاک پایت سر من بلند

چو لطف تو در چاهم افتاده دید

شدم دستگیر و مرا بر کشید

شها از جهان سایه‌ات کم مباد!

جهان بی رضای تو یک دم مباد!

تویی آن دلفروز و شمع جهان

که گیرد ز نورت چراغ آسمان

منم همچو پروانه شیدای تو

سر مردنم هست در پای تو

امیدم ز لطف خداوندگار

فزون زین نمی‌باشد ای شهریار

که چون خاک سازند بستر مرا

تو باشی در آن حال بر سر مرا

چو خسرو سخن‌های شیرین شنید

ز شیرینی‌اش لب به دندان گزید

ز ناز دو چشمش ملک مست بود

ز سودای او رفته از دست بود

بدو گفت ای سرو دلجوی من

گل مهربان وفا خوی من

همه روز‌ه‌ام یار و مونس توئی

شب تیره‌ام شمع مجلس توئی

توای آنکه گوئیز سر تا به پای

به دلخواه من آفریدن خدای

پری یا ملک، یا بنی آدمی

چو انسان عینی، همه مردمی

تو عمری، از آن نیست هیچت وفا

چو صبحی، که پیوسته بادت بقا

سعادت رفیق جوانیت باد

فزون از همه زندگانیت باد

نکوئی ز حسن نکوئی تو را

چه می‌باید ای دوست غیر از وفا

به بازی سخن تلخ می‌گفت شاه

چو آتش برافروخت زین طیره ماه

رخ شمع مجلس پر از تاب شد

در آن تاب چشمش پر ازآب شد

گهر ریخت از جزع و در از عقیق

به آواز گفت ای سروشت رفیق

منم بنده شاه تا زنده‌ام

به سر در رکاب تو تا زنده‌ام

چنین بی‌وفا از چه خوانی مرا؟

بجور از در خود، چه رانی مرا؟

ترا کار، شاهی، مرا بندگی است

درین راه رسمم سرافکندگی است

چو در زندگانی جفا می‌برم

من این زندگانی کجا می‌برم؟

چو من بی‌وفایم همان به که من

نیایم ازین پس درین انجمن

بگفت این و برخاست از پیش شاه

ز مجلس بتابید رخشنده ماه

چو آزاد سروی پر از باد سر

روان گشت و از مجلس آمد بدر

روان رفت و آورد پا در رکاب

دلی پر ز تاب و سری پر عتاب

تکاور برانگیخت مانند باد

سراندر بیابان و صحرا نهاد

گهش سایه می‌ماند باز از رکاب

گهی در پیش قطره می‌زد سحاب

ز خاک زمین داشت گردی هوا

که بر دامنش می‌نشینی چرا؟

از آن رو که بر تخت او پشت کرد

چه بنشست در وجه او غیر گرد

جهان را همه ساله آئین و خوست

جدائی فکندن میان دو دوست

همانا حسد برد بر حالشان

زمانه تبه کرد احوالشان

رخ عشقشان گرچه بس خوب بود

از آرایش هجر محجوب بود

از آن تا بدانند قدر وصال

به هجران فلک دادشان گوشمال

کسی تا به هجران نشد پایمال

ندانست قدر زمان وصال

وصال آورد رخنه در کار عشق

جدائی کند گرم بازار عشق

ازین سوی شبگیر چون شاه چین

در آورد خنگ فلک را به زین

در آمد از آن خواب نوشین ملک

پریشان ز غوغای دوشین ملک

دلش بود در بند سودای یار

وز آن مستی دوش در سر خمار

ندانست کز دست بازش برفت

دل آزرده شد دلنوازش برفت

یکی گفت کان روشنائی چشم

شب تیره شد در سیاهی به چشم

شهنشاه پیچید در خویشتن

ولی راز نگشود بر انجمن

دل از بزم یکبارگی بر رفت

به ترک می و جام و ساغر گرفت

می از دست ساقی نمی‌کرد نوش

به گفتار مطرب نمی‌داد گوش

نمی‌داد در پیش خود راه نی

همی ریخت بر خاک ره خون می

گهی سنگ زد بر سبوی شراب

گه از کاسه بر بست دست رباب

گذشت از گل و باغ و صحرا همه

که با یار خوش باشد آنها همه

نه پروای باز و نه رای شکار

که بازش نمی‌آمد آنجا به کار

ندیدی به غیر از خیال رخش

نجستی بجز طلعت فرخش

ملک چون جدا ماند از یار خویش

خیال نگارینش آمد به پیش

خیالی نمودش سحرگاه دوست

شد از جای و برجست و پنداشت اوست

گهی دست کردی چو زلفش دراز

که چون گیسویش در برآرد به ناز

به غیر از خیال رخ دلبرش

نیامد شب تیره کس بر سرش

چو آغوش بهر کنارش گشود

نظر کردش اندر میان هیچ بود

به خورشید گفتی بر آن رخ متاب

مبادا که آزرده گردد ز تاب

به باد صبا لابه کردی سحر

که آهسته بر راه او می‌گذر

مبادا که چشمش که خوش خفته است

همان زلف مشکین که آشفته است

به آواز پایت در آید ز خواب

رود از حدیث تو ناگه به تاب

دلم را ز خاک درش باز جو

وگر یابی آنجاش آهسته گو

که من دورم ای دل ز جانان تو

تو با جان خوشی، ای خوشا جان تو

تو نزدیکی ای دل بر آن دل گسل

مرا چاره‌ای کن که دورم ز دل

شب تیره‌اش دیده دمساز بود

خروش و فغانش هم آواز بود

ز سودای دل نامه‌ای زد رقم

سیاهی ز دل ساخت مژگان قلم

0
...

0
فراق نامه (سلمان ساوجی) نظر دهید...