آوار آفتاب (سهراب سپهری)

صبح بخیر!

چه هوایی! چه طلوعى! جانم…
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا
به خدایی که خودم می دانم
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند!
به خدایی که خودم می دانم
به خدایی که دلش پروانه ست
و به مرغان مهاجر هر سال، راه را می گوید
و به باران گفته ست باغها تشنه شدند
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست
كه مبادا که ترک بردارد!
به خدایی که خودم می دانم
چه خدایی، جانم…

...

36+
آوار آفتاب (سهراب سپهری), صبح بخیر نظر دهید...

همراه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.

تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه

تپش هایم.

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.

میان ما سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما هزار و یک شب جست و جوهاست.

...

2+
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

گل آئینه

شبنم مهتاب می بارد.

دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.

می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح .

مرز می لغزد ز روی دست.

من کجا لغزیده ام در خواب ؟

مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

او ، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:

مو پریشان های باد!

گرد خواب از تن بیفشانید.

دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت،

دانه را در خاک آیینه نهان سازید.

مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب

دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه می کارند.

او ، خدای دشت، می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی:

در عطش می سوزد اکنون دانه تاریک،

خاک آیینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب.

حوریان چشمه با سر پنجه های سیم

می زدایند از بلور دیده دود خواب.

ابر چشم حوریان چشمه می بارد.

تار و پود خاک می لرزد.

می وزد بر نسیم سرد هشیاری.

ای خدای دشت نیلوفر!

کو کلید نقره درهای بیداری؟

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد:

ای در این افسون نهاده پای،

چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر!

باز کن درهای بی روزن

تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند.

– حوریان چشمه ! شویید از نگاهم نقش جادو را.

مو پریشان های باد !

برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید.

حوریان و مو پریشان ها هم آوا:

او ز روزن های عطر آلود

روی خاک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ،

لذتی تاریک می سوزد نگاهش را.

ای خدای دشت نیلوفر!

باز گردان رهرو بی تاب را از جاده رویا.

– کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟

دست های شب مه آلود است.

شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا.

کیست این آتش تن بی طرح رویایی؟

ای خدای دشت نیلوفر!

نیست در من تاب زیبایی.

حوریان چشمه درزیر غبار ماه :

ای تماشا برده تاب تو!

زد جوانه شاخه عریان خواب تو.

در شب شفاف

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

در بخار دره های دور می پیچد صدا آرام:

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

رشته گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ:

من درونم نور- باران قصر سیم کودکی بودم،

جوی رویاها گلی می برد.

همره آب شتابان، می دویدم مست زیبایی.

پنجه ام در مرز بیداری

در مه تاریک نومیدی فرو می رفت.

ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر!

دور از هم ، در کجا سرگشته می رفتیم

ما ، دو شط وحشی آهنگ ،

ما ، دو مرغ شاخه اندوه ،

ما ، دو موج سرکش همرنگ ؟

مو پریشان های باد از دور دست دشت :

تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او.

ای نسیم سرد هشیاری !

دور کن موج نگاهش را

از کنار روزن رنگین بیداری.

در ته شب حوریان چشمه می خوانند:

ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را.

زیر چرخ وحشی گردونه خورشید

بشکند گر پیکر بی تاب آیینه

او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر،

او. گل بی طرح آیینه.

او ، شکوه شبنم رویا.

– خواب می بیند نهال شعله گویا تند بادی را.

کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟

او ، خدای دشت نیلوفر،

جام شب را می کند لبریز آوایش:

زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم.

مو پریشان های باد

با هزاران دامن پر برگ

بیکران دشت ها را در نوردیده ،

می رسد آهنگشان از مرز خاموشی:

ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی.

رنگ می بازد شب جادو

گم شده آیینه در دود فراموشی.

در پس گردونه خورشید ، گردی میرود بالا ز خاکستر.

و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد

با غبار آبی گل های نیلوفر:

باز شد درهای بیداری.

پای درها لحظه وحشت فرو لغزید.

سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم.

روزن رویا بخار نور را نوشید.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

گردش سایه‌ها

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.

زمین باران را صدا می زند.

گردش ماهی آب را می شیارد.

باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.

ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.

سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.

کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .

از من تا من ، تو گسترده ای.

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.

و با این همه ای شفاف !

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند ، من تو را.

پیکرت زنجیری دستانم می سازم،

تا زمان را زندانی کنم.

باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .

چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :

لحظه من پر می شود.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

پرچین راز

بیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !

در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه هولی می درخشید.

در دامنه لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود.

فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم.

در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ، در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟

ورطه عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ، گریستی .

همیشه – بهار غم را آب دادی ،

فریاد ریشه را در سیاهی فغضا روشن کردی ، بر بت شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.

و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی .

و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود،دری به فرود،روزنه ای به اوج.

گریستی، ((من))بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.

وای((من))، کودک تو،در شب صخره ها،از نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.

و تو تنهاترین ((من)) بودی.

وتونزدیکترین((من)) بودی.

وتورساترین ((من)) بودی، ای((من)) سحرگاهی، پنجره ای برخیرگی دنیاها سرانگیز!

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

دیاری دیگر

میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست.

همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم.

تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار:

تراوش رمزی در شیار تماشا نیست.

نه در این خاک رس نشانه ترس

و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.

در صدای پرنده فروشو.

اضطراب بال و پری سیمای ترا سایه نمی کند.

در پرواز عقاب

تصویر ورطه نمی افتد.

سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد.

و فراتر:

میان خوشه و خورشید

نهیب داس از هم درید.

میان لبخند و لب

خنجر زمان در هم شکست.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

نیایش

نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم.

افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم.

کنار شنزار ، آفتابی سایه وار ، ما را نواخت. درنگی کردیم.

بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم .

ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم.

ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم.

آذرخشی فرود آمد ، و ما را در ستایش فرو دید.

لرزان ، گریستیم. خندان ، گریستیم.

رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم.

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان ستودیم ، در خور آسمانها شدیم.

سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما به هم پیوست ، و ما ما شدیم .

تنهایی ما در دشت طلا دامن کشید.

آفتاب از چهره ما ترسید .

دریافتیم ، و خنده زدیم.

نهفتیم و سوختیم.

هر چه بهم تر ، تنها تر.،

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم،و بنده شدم .

تو بالا رفتی، و خدا شدی .

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

دروگران پگاه

پنجره را به پهنای جهان می گشایم:

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست.

تو نیستی، و تپیدن گردابی است.

تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست، و دره ها ناخواناست.

می آیی: شب از چهره ها برمی خیزد، راز از هستی می پرد.

می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند.

چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد.

سیمای تو می وزد، و آب بیدار می شود.

می گذری ، و آیینه نفس می کشد.

جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشمم به راه تو نیست.

پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

نزدیک آی

بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست.

بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم

هسته این بار سیاه.

اندوه مرا بچین ، که رسیده است.

دیری است، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام.

به سرچشمه ناب هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم.

فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود ، که آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است.

صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.

ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم . ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت.

و بیندیش ، که سودایی مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم.

دوست من ، هستی ترس انگیز است.

به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم.

بروی ، که تری تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است.

غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شویم.

بدر آ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو.

نزدیک آی، تا من سراسر ((من)) شوم.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

در سفر آن سوها

ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار.

در دره آفتاب ، سر برگرفته ای:

کنار بالش تو ، بید سایه فکن از پا در آمده است.

دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها ، کو سایه لبخندی که گذر کند ؟

از شکاف اندیشه ، کو نسیمی که درون آید ؟

سنگریزه رود ، برگونه تو می لغزد.

شبنم جنگل دور، سیمای ترا می رباید.

ترا از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است.

می گریی، و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...