آوار آفتاب (سهراب سپهری)

صبح بخیر!

چه هوایی! چه طلوعى! جانم…
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا
به خدایی که خودم می دانم
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند!
به خدایی که خودم می دانم
به خدایی که دلش پروانه ست
و به مرغان مهاجر هر سال، راه را می گوید
و به باران گفته ست باغها تشنه شدند
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست
كه مبادا که ترک بردارد!
به خدایی که خودم می دانم
چه خدایی، جانم…

...

33+
آوار آفتاب (سهراب سپهری), صبح بخیر نظر دهید...

گل آئینه

شبنم مهتاب می بارد.

دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.

می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح .

مرز می لغزد ز روی دست.

من کجا لغزیده ام در خواب ؟

مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

او ، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:

مو پریشان های باد!

گرد خواب از تن بیفشانید.

دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت،

دانه را در خاک آیینه نهان سازید.

مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب

دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه می کارند.

او ، خدای دشت، می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی:

در عطش می سوزد اکنون دانه تاریک،

خاک آیینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب.

حوریان چشمه با سر پنجه های سیم

می زدایند از بلور دیده دود خواب.

ابر چشم حوریان چشمه می بارد.

تار و پود خاک می لرزد.

می وزد بر نسیم سرد هشیاری.

ای خدای دشت نیلوفر!

کو کلید نقره درهای بیداری؟

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد:

ای در این افسون نهاده پای،

چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر!

باز کن درهای بی روزن

تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند.

– حوریان چشمه ! شویید از نگاهم نقش جادو را.

مو پریشان های باد !

برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید.

حوریان و مو پریشان ها هم آوا:

او ز روزن های عطر آلود

روی خاک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ،

لذتی تاریک می سوزد نگاهش را.

ای خدای دشت نیلوفر!

باز گردان رهرو بی تاب را از جاده رویا.

– کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟

دست های شب مه آلود است.

شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا.

کیست این آتش تن بی طرح رویایی؟

ای خدای دشت نیلوفر!

نیست در من تاب زیبایی.

حوریان چشمه درزیر غبار ماه :

ای تماشا برده تاب تو!

زد جوانه شاخه عریان خواب تو.

در شب شفاف

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

در بخار دره های دور می پیچد صدا آرام:

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

رشته گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ:

من درونم نور- باران قصر سیم کودکی بودم،

جوی رویاها گلی می برد.

همره آب شتابان، می دویدم مست زیبایی.

پنجه ام در مرز بیداری

در مه تاریک نومیدی فرو می رفت.

ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر!

دور از هم ، در کجا سرگشته می رفتیم

ما ، دو شط وحشی آهنگ ،

ما ، دو مرغ شاخه اندوه ،

ما ، دو موج سرکش همرنگ ؟

مو پریشان های باد از دور دست دشت :

تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او.

ای نسیم سرد هشیاری !

دور کن موج نگاهش را

از کنار روزن رنگین بیداری.

در ته شب حوریان چشمه می خوانند:

ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را.

زیر چرخ وحشی گردونه خورشید

بشکند گر پیکر بی تاب آیینه

او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر،

او. گل بی طرح آیینه.

او ، شکوه شبنم رویا.

– خواب می بیند نهال شعله گویا تند بادی را.

کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟

او ، خدای دشت نیلوفر،

جام شب را می کند لبریز آوایش:

زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم.

مو پریشان های باد

با هزاران دامن پر برگ

بیکران دشت ها را در نوردیده ،

می رسد آهنگشان از مرز خاموشی:

ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی.

رنگ می بازد شب جادو

گم شده آیینه در دود فراموشی.

در پس گردونه خورشید ، گردی میرود بالا ز خاکستر.

و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد

با غبار آبی گل های نیلوفر:

باز شد درهای بیداری.

پای درها لحظه وحشت فرو لغزید.

سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم.

روزن رویا بخار نور را نوشید.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

گردش سایه‌ها

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.

زمین باران را صدا می زند.

گردش ماهی آب را می شیارد.

باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.

ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.

سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.

کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .

از من تا من ، تو گسترده ای.

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.

و با این همه ای شفاف !

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند ، من تو را.

پیکرت زنجیری دستانم می سازم،

تا زمان را زندانی کنم.

باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .

چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :

لحظه من پر می شود.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

پرچین راز

بیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !

در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه هولی می درخشید.

در دامنه لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود.

فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم.

در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ، در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟

ورطه عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ، گریستی .

همیشه – بهار غم را آب دادی ،

فریاد ریشه را در سیاهی فغضا روشن کردی ، بر بت شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.

و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی .

و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود،دری به فرود،روزنه ای به اوج.

گریستی، ((من))بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.

وای((من))، کودک تو،در شب صخره ها،از نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.

و تو تنهاترین ((من)) بودی.

وتونزدیکترین((من)) بودی.

وتورساترین ((من)) بودی، ای((من)) سحرگاهی، پنجره ای برخیرگی دنیاها سرانگیز!

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

همراه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.

تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه

تپش هایم.

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.

میان ما سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما هزار و یک شب جست و جوهاست.

...

2+
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

بیراهه‌ای در آفتاب

ای کرانه ما ! خنده گلی در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است.

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گل ها چکنیم ؟

جویای شبانه نابیم، با شبیخون روزن ها چکنیم؟

آن سوی باغ ، دست ما به میوه بالا نرسید.

وزیدیم، و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاک افتادیم ، و چهره ما نقش او به زمین نهاد.

تاریکی محراب ، آکنده ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند ، تا سردی سنگ : خاموشی غم.

از کودکی ما ، تا این نسیم : شکوفه – باران فریب.

برگردیم ، که میان ما و گلبرگ ، گرداب شکفتن است.

موج برون به صخره ما نمی رسد.

ما جدا افتاده ایم ، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند.

ما می رویم ، و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت ؟

ما می گذریم ، و آیا غمی بر جای ما ، در سایه ها خواهد نشست؟

برویم از سایه نی ، شایدجایی ، ساقه آخرین ، گل برتر را در سبد ما افکند.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

کو قطره وهم

سر برداشتم:

زنبوری در خیالم پر زد

یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟

در بیداری سهمناک

آهنگی دریا-نوسان شنیدم، به شکوه لب بستگی یک ریگ

و از کنار زمان برخاستم.

هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشی نشانده بود.

در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود:

چشمانش بیکرانی برکه را نوشید.

بازی ، سایه پروازش را به زمین کشید

و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود.

پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!

در این جوش شگفت انگیز، کو قطره وهم؟

بال ها ، سایه پرواز را گم کرده اند.

گلبرگ ، سنگینی زنبور را انتظار می کشد.

به طراوت خاک دست می کشم،

نمناکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند.

به آب روان نزدیک می شوم،

نا پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند.

رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.

جوانه شور مرا دریاب، نورسته زود آشنا!

درود ، ای لحظه شفاف! در بیکران تو زنبوری پر می زند.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

بی تار و پود

در بیداری لحظه‌ها

پیکرم کنار نهر خروشان لغزید.

مرغی روشن فرود آمد

و لبخند گیج مرا برچید و پرید.

ابری پیدا شد

و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید.

نسیمی برهنه و بی پایان سرکرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختی تابان

پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید.

طوفانی سررسید

و جاپایم را ربود.

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:

تصویری شکست.

خیالی از هم گسیخت.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...

فراتر

می تازی ، همزاد عصیان !

به شکار ستاره ها رهسپاری ،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.

اینجا که من هستم

آسمان ، خوشه کهکشان می آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

با ترس و شیفتگی ، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنی

و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب!

و اینجا – افسانه نمی گویم-

نیش مار ، نوشابه گل ارمغان آورد.

بیداری ات را جادو می زند،

سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید.

و -قصه نمی پردازم-

در باغستان من ، شاخه بارور خم می شود،

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد.

در بیشه تو، آهو سر می کشد ، به صدایی می رمد.

در جنگل من ، از درندگی نام و نشان نیست .

در سایه – آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی.

من شکفتن را می شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.

تو در راهیی.

من رسیده ام.

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.

...

0
آوار آفتاب (سهراب سپهری) نظر دهید...