شرق اندوه (سهراب سپهری)

شورم را

من سازم : بندی آواز . برگیرم ، بنوازم. برتارم زخمه

لا می زن ، راه فنا می زن

من دودم: می پیچم، می لغزم ، نابودم.

می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم . گل کن تو مرا ، و درآ.

آیینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم . دیو و پری آمد ،

دیو و پری بودم . در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات ، وزبر پوشم اوستا، می بینم خواب:

بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل های نیایش رست ، من چیدم . دسته گلی دارم ، محراب تو دور از دست: او بالا،

من در پست.

خوشبو سخنم ، نی ؟ باد بیا می بردم ، بی توشه شدم در کوه کجا ، گل چیدم ، گل خوردم.

در رگ ها همهمه ای دارم ، از چشمه خود آبم زن ، آبم زن.

و به من یک قطه گوارا کن ، شورم را زیبا کن .

باد انگیز ، درهای سخن بشکن ، جا پای صدای می روب. هم دود چرا می بر، هم موج من و ما و شما می بر.

ز شبم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رویا در چشمم گل

بنشان ، گل بنشان.

3+
...

3+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

چند

اینجاست ، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من ها:صد پرتو من در آب!

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ، اندیشه من ، جاده مرگ.

آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

اینجا ایوان ، خاموشی هوش ، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه ، ای وهم و درخت ، آیا نشدیم؟

من صخره – من ام، تو شاخه – تو یی.

این بام گلی، آری، این بام گلی ، خاک است و من و پندار.

و چه بود این لکه رنگ ، این دود سبک ؟ پروانه گذشت؟ افسانه دمید؟

نی ، این لکه رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود، من بودم و تو. افسانه نبود،

ما بود و شما.

3+
...

3+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

شکپوی

بر آبی چین افتاد ،سیبی به زمین افتاد.

گامی ماند. زنجره خواند.

همهمه ای : خندید. بزمی بود، برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تنها رفت ، بی ما رفت.

رشته گسست: من پیچم، من تابم. کوزه شکست: من آبم.

این سنگ ، پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو؟

نقشی پیدا آیینه کجا؟ این لبخند، لب ها کو؟ موج آمد، دریا کو؟

می بویم، بو آمد. از هر سو، های آمد، هو آمد. من رفتم، او آمد، او آمد.

3+
...

3+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

پاراه

نه تو می پایی، و نه کوه. میوه این باغ: اندوه، اندوه.

گل بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو.

این پیچک شوق ، آبش ده، سیرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.

این لاله هوش ، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.

و خدا از تو نه بالاتر. نی ، تنهاتر ، تنهاتر.

بالاها، پستی ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.

بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست ، رشته آوازی هست.

پژواکی : رویایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد و رفت.

اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند.

این آب روان ، ما ساده تریم. این سایه، افتاده تریم.

نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.

1+
...

1+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

روانه

چه گذشت ؟

– زنبوری پر زد

– در پهنه…

– وهم. این سو ، آن سو، جویای گلی.

– جویای گلی ، آری ، بی ساقه گلی در پهنه خواب ، نوشابه آن..

– اندوه. اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگی دست.

– نی. سبدی می کن، سفری در باغ.

– باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.

– سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.

– بدرود.

– بدرود، و به همراهت نیروی هراس.

1+
...

1+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

پادمه

می رویید. در جنگل ، خاموشی رویا بود.

شبنم بر جا بود.

درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشاتر، و خدا در هر … آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.

می بویید. گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.

تنهایی ، تنها بود.

نا پیدا، پیدا بود.

او آنجا، آنجا بود.

3+
...

3+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

تنها باد

سایه شدم، و صدا کردم:

کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج نه من، دره او؟

و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

دستم در کوه سحر او می‌چید، او می‌چید.

و ندا آمد: و هجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.

و شیاری ز هراس.

و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

او آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.

و ندا آمد: پرها هم.

2+
...

2+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

وید

نی ها ، همهمه شان می آید.

مرغان ، زمزمه شان می آید.

در باز و نگه کم

و پیامی رفته به بی سویی دشت.

گاوی زیر صنوبرها،

ابدیت روی چپر ها.

از بن هر برگی و همی آویزان

و کلامی نی،

نامی نی.

پایین، جاده بیرنگی.

بالا، خورشید هم آهنگی.

3+
...

3+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...

تراو

در آ، که کران را برچیدم، خاک زمان رفتم، آب نگر پاشیدم.

در سفالینه چشم ، صدبرگ نگه بنشاندم، بنشستم.

آیینه شکستم، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم. رشته گسستم.

زیبایان خندیدند، خواب چرا دادمشان، خوابیدند.

غوکی می جست، اندوهش دادم، و نشست.

در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه ، شوری به سبد کردم.

بوی تو می آمد، به صدا نیرو، به روان پر دادم، آواز در آ سر دادم.

پژواک تو می پیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.

یک هیچ ترا دیدم، و دویدم.

آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم.

3+
...

3+
شرق اندوه (سهراب سپهری) نظر دهید...