ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری)

تنهای منظره

کاج های زیادی بلند.

زاغ های زیادی سیاه.

آسمان به اندازه آبی.

سنگچین ها ، تماشا، تجرد.

کوچه باغ فرا رفته تا هیچ.

ناودان مزین به گنجشک.

آفتاب صریح.

خاک خوشنود.

چشم تا کار می کرد

هوش پاییز بود.

ای عجیب قشنگ !

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،

چشم هایی شبیه حیای مشبک ،

پلک های مردد

مثل انگشت های پریشان خواب مسافر !

زیر بیداری بید های لب رود

انس

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادراک پاشیده می شد.

فکر

آهسته بود.

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

تا انتها حضور

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز ، سر خواهد رفت.

ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد ،

باطن آینه خواهد فهمید.

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

بی روزها عروسک

این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

واژه هایی تر و تازه می پاشد.

چشم هایش

نفی تقویم سبز حیات است.

صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است.

سال ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه ها می نشست.

صبح ها مادر من برای گل زرد

یک سبد آب می برد،

من برای دهان تماشا

میوه کال الهام میبردم.

این تن بی شب و روز

پشت باغ سراشیب ارقام

مثل اسطوره می خفت.

فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد.

هوش من پشت چشمان او آب می شد.

روی پیشانی مطلق او

وقت از دست می رفت.

پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را

انس اندازه ها پاره می کرد.

این حراج صداقت

مثل یک شاخه تمرهندی

در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت.

یا شبیه هجومی لطیف

قلعه ترس های مرا می گرفت.

دست او مثل یک امتداد فراغت

در کنار تکالیف من محو می شد.

( واقعیت کجا تازه تر بود ؟

من که مجذوب یک حجم بی درد بودم

گاه در سینی فقر خانه

میوه های فروزان الهام را دیده بودم.

در نزول زبان خوشه های تکلم صدادارتر بود

در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند می شد.

از پریشانی اطلسی ها

روی وجدان من جذبه می ریخت.

شبنم ابتکار حیات

روی خاشاک

برق می زد.)

یک نفر باید از این حضور شکیبا

با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.

یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،

دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،

قطره ای وقت

روی این صورت بی مخاطب بپاشد.

یک نفر باید این نقطه محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

گوش کن، یک نفر می دود روی پلک حوادث:

کودکی رو به این سمت می آید.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

اینجا پرنده بود

ای عبور ظریف !

بال را معنی کن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

ای حیات شدید !

ریشه های تو از مهلت نور

آب می نوشد.

آدمی زاد- این حجم غمناک-

روی پاشویه وقت

روز سرشاری حوض را خواب می بیند.

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!

با تکان لطیف غریزه

ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد.

عصمت گیج پرواز

مثل یک خط مغلق

در شیار فضا رمز می پاشد.

من

وارث نقش فرش زمینم

و همه انحناهای این حوضخانه،

شکل آن کاسه مس

هم سفره بوده با من

از زمین های زبر غریزی

تا تراشیدگی های وجدان امروز.

ای نگاه تحرک !

حجم انگشت تکرار

روزن التهاب مرا بست:

پیش از این در لب سیب

دست من شعله ور می شد.

پیش از این یعنی

روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.

روزگاری که در سایه برگ ادراک

روی پلک درشت بشارت

خواب شیرینی از هوش می رفت،

از تماشای سوی ستاره

خون انسان پر از شمش اشراق می شد.

ای حضور پریروز بدوی !

ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک

حرمت زندگی را

طرح می ریزی !

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهای تند عطش را

می شنیدم.

بال حاضر جواب تو

از سوال فضا پیش می افتد.

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است،

ای پرنده ، ولی تو

خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

اینجا همیشه تیه

ظهر بود.

ابتدای خدا بود.

ریگ زار عفیف

گوش می کرد،

حرف های اساطیری آب را می شنید.

آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک.

لکلک

مثل یک اتفاق سفید

بر لب برکه بود.

حجم مرغوب خود را

در تماشای تجرید می شست.

چشم

وارد فرصت آب می شد.

طعم پاک اشارات

روی ذوق نمک زار از یاد می رفت.

باغ سبز تقرب

تا کجای کویر

صورت ناب یک خواب شیرین؟

ای شبیه

مکث زیبا

در حریم علف های قربت !

در چه سمت تماشا

هیچ خوشرنگ

سایه خواهد زد؟

کی انسان

مثل آواز ایثار

در کلام فضا کشف خواهد شد؟

ای شروع لطیف!

جای الفاظ مجذوب ، خالی !

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

ای شور، ای قدیم

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد .

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه های مورب،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

به ، چه هوایی !

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

آن روز

آب ، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم.

آن روز چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گیج شدم،

جست زدم روی کوه نقشه جغرافی:

آی ، هلیکوپتر نجات !

طرح دهان در عبور باد به هم ریخت.

ای وزش شور ، ای شدیدترین شکل!

سایه لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

اکنون هبوط رنگ

سال میان دو پلک را

ثانیه هایی شبیه راز تولد

بدرقه کردند.

کم کم ، در ارتفاع خیس ملاقات

صومعه نور

ساخته می شد.

حادثه از جنس ترس بود.

ترس

وارد ترکیب سنگ ها می شد.

حنجره ای در ضخامت خنک باد

غربت یک دوست را

زمزمه می کرد.

از سر باران

تا ته پاییز

تجربه های کبوترانه روان بود.

باران وقتی که ایستاد

منظره اوراق بود.

وسعت مرطوب

از نفس افتاد.

قوس قزح در دهان حوصله ما

آب شد.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

از آبها به بعد

روزی که

دانش لب آب زندگی می کرد،

انسان

در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود.

در سمت پرنده فکر می کرد.

با نبض درخت ، نبض او می زد.

مغلوب شرایط شقایق بود.

مفهوم درشت شط

در قعر کلام او تلاطم داشت.

انسان

در متن عناصر

می خوابید.

نزدیک طلوع ترس، بیدار

می شد.

اما گاهی

آواز غریب رشد

در مفصل ترد لذت

می پیچید.

زانوی عروج

خاکی می شد.

آن وقت

انگشت تکامل

در هندسه دقیق اندوه

تنها می ماند.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

چشمان یک عبور

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا.

عکس گنجشک افتاد در آب رفاقت.

فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.

باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت.

شاخه مو به انگور

مبتلا بود.

کودک آمد

جیب هایش پر از شور چیدن.

(ای بهار جسارت !

امتداد تو در سایه کاج های تامل

پاک شد.)

کودک از پشت الفاظ

تا علف های نرم تمایل دوید،

رفت تا ماهیان همیشه.

روی پاشویه حوض

خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.

بعد ، خاری

پای او را خراشید.

سوزش چشم روی علف ها فنا شد.

(ای مصب سلامت !

شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)

جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط

روی پیشانی فکر او ریخت .

جوی آبی که از پای شمشاد ها تا تخیل روان بود

جهل مطلوب تن را به همراه می برد.

کودک از سهم شاداب خود دور می شد.

زیر باران تعمیدی فصل

حرمت رشد

از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.

در مسیر غم صورتی رنگ اشیا

ریگ های فراغت هنوز

برق می زد.

پشت تبخیر تدریجی موهبت ها

شکل پرپرچه ها محو می شد.

کودک از باطن حزن پرسید:

تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟

هجرت بزرگی از شاخه، او را تکان داد.

پشت گل های دیگر

صورتش کوچ می کرد.

( صبحگاهی در آن روزهای تماشا

کوچ بازیچه ها را

زیر شمشادهای جنوبی شنیدم.

بعد، در زیر گرما

مشتم از کاهش حجم انگور پر شد.

بعد، بیماری آب در حوض های قدیمی

فکرهای مرا تا ملامت کشانید.

بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.

گرته دلپذیر تغافل

روی شن های محسوس خاوش می شد.

من

روبرو می شدم با عروج درخت ،

با شیوع پر یک کلاغ بهاره،

با افول وزغ در سجایای نا روشن آب ،

با صمیمیت گیج فواره حوض ،

با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه.)

کودک آمد میان هیاهوی ارقام.

(ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب !

خیس حسرت ، پی رخت آن روزها می شتابم.)

کودک از پله های خطا رفت بالا.

ارتعاشی به سطح فراغت دوید.

وزن لبخندادراک کم شد.

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...

وقت لطیف شن

باران

اضلاع فراغت را می شست.

من با شن های

مرطوب عزیمت بازی می کردم

و خواب سفرهای منقش می دیدم.

من قاتی آزادی شن ها بودم.

من

دلتنگ

بودم.

در باغ

یک سفره مانوس

پهن

بود.

چیزی وسط سفره، شبیه

ادراک منور:

یک خوشه انگور

روی همه شایبه را پوشید.

تعمیر سکوت

گیجم کرد.

دیدم که درخت ، هست.

وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود،

باید بود

و رد روایت را

تا متن سپید

دنبال کرد.

اما

ای یاس ملون!

...

ما هیچ، ما نگاه (سهراب سپهری) نظر دهید...