سونیا نوری

لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!

لرز لرزان می شوند از دیدنت دیوارها
بعد از آن تلّی به جا می ماند از آوارها

حرف رسمِ قرصِ ماهِ صورتت تا می شود
اشتباهی می روند از هولشان پرگارها!

از تو می گفتند حتّی طبقِ تحقیقات من
مردمان ابتدایی هم درون غارها!

از همان دوران به امید غذایی ناب تر
لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!

گوشه ای کز کرده اند و لب به دندان می گزند
چشم تو افزوده بر جمعیّت بی کارها

علت نا امنی خاورمیانه چشم توست
این نگاه سرکش ات، این جفتِ آتشبارها

نقض قانون اساسی می کنی با هر قدم
زیر پایت له شده مجموعۀ هنجارها

من حسودی می کنم لطفا به خواب کس نرو
چشمتان درویش باشد خواهشاً بیدارها

تا نبینم در کنارت می نشیند هرکسی
نیمکت دیگر نسازید اصلاً ای نجّارها…

7+
...

7+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را!

شقایق تا تو را دیده، چه کرده غنچه لب ها را
چه حرصی می خورم می بینم این فرصت طلب ها را !

شنیدم آسمان گفتـه شبیه توست خورشیدش
نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را

تو از یک ماه کامل هم برایم ماه تر هستی
چه فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را

شفا بخش است چشمانت، لبت درمانگری حاذق
ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را!

شِکرپاشی نکن با خنده های گاه و بی گاهت
شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را

امید دل، قرار جان، بقای عمر، نور چشم
درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را …

9+
...

9+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

شعر هم دیگر برایم اتفاقی ناب نیست…

عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست
مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست

بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب
تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست

مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش
لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست

یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر
حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست

قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است
کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست

عرصه را باید برای دیگران خالی کنم
چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست

تا سرم از وحشت و کابوس بیداری پُر است
هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست

با خودم گفتم که شاید با غزل بهتر شدم
شعر هم دیگر برایم اتفاقی ناب نیست…

9+
...

9+
تنهایی, سونیا نوری, غزل نظر دهید...

مانده باشد!

برایت اتّفاق افتاده جسمت
درون چاه بابِل مانده باشد؟

دلت یک دفعه پروازش بگیرد ؛
ولی پای تو در گِل مانده باشد؟

ببینی ازخودِ دیروزی ات هم
هزاران سال نوری دور ماندی

میان آنچه بودی، آنچه هستی،
جهانی حدّفاصل مانده باشد؟

شده آیا رفیق کهنه ات را
ببینی بعدِ یک مدّت جدایی

تو از دیوانگی هایت بگویی؛
ولی او پاک، عاقل مانده باشد؟

تصوّر کن کسی یک عمر گشته،
که شاید لحظه ای آسوده باشد

ولی از آن همه سگ دو زدن ها،
فقط درد مفاصل مانده باشد

شده هرگز کسی تا دسته خنجر
درون سینه ات جا کرده باشد

اگرچه او تو را بدجور کشته
دل تو پیش قاتل مانده باشد؟

چه دشوار است باور کردن این
که رؤیاهای تو بر باد رفته

به جای نوش دارو توی جامت
کمی زهر هلاهل مانده باشد

شبیه نو عروس تیره بختی
که مرد دیگری را دوست دارد

ولی حالا برایش یک دل خون
و کابوسی پر از “کِل” مانده باشد

چه سودی برده ام از روز تازه؟
فقط آمد مرا کم کرد از من

شبیه جمع و تفریقی شدم که
از آن یک صفر حاصل مانده باشد

8+
...

8+
تنهایی, جدایی, سونیا نوری نظر دهید...

زن باشی اگر، شعر بگویی سخت است!

یک روز ببینی که امیدت رفته
بی هیچ کلام و گفت و گویی، سخت است

یک عمر شنیده ای «تو»! بعدش با او!
سخت است تحمّلِ دورویی! سخت است!

جانت به لبت رسیده باشد وقتی
از حسرت دیدنش به هم می ریزی

آواره شوی، دوره بیفتی، اما
پیدا نکنی شبیه اویی، سخت است

یک موی سیاه روی قالی دیدی
فکرت بکشد به رنگ مویش، آن وقت

یک موی سیاه یادگارش باشد
هی زل بزنی به تارِ مویی، سخت است

یک بغضِ عجیب کنجِ قلبت باشد
اما تو سکوت کرده باشی، بعدش

مجبور شوی به خنده ای مصنوعی
با این همه غم، گشاده رویی سخت است

شهری پرِِ از غریبه و نامحرم
اندوهِ تو روی بالشت می ریزد

یک شانه برای گریه ای طولانی
محتاج شوی؛ ولی نجویی، سخت است

از طرز نگاه دیگران می ترسی
از خنده و پچ پچ و قضاوت هاشان

انگشت نما شدن میانِ مردم
ترسیدنِ از بی آبرویی سخت است

یک جسمِ قوی و پرتوان می خواهد
مردانه ترین کار، گمانم این است

با گردۀ کم زور و دلی کم طاقت
زن باشی اگر، شعر بگویی سخت است!

6+
...

6+
جدایی, چهارپاره, سونیا نوری نظر دهید...

تهدید بزرگی است لبانت که بخندد!

من ظهر تب آلودۀ یک شهر عرق ریز
تو آن شب مرموز که از حادثه لبریز

تهدید بزرگی است لبانت که بخندد
بر جاذبۀ یک شب بارانی پاییز

تصویر قشنگی است، ولی حیف، خیالی
ما دست به دست هم و یک عصر دلاویز

گفتم که چرا می کنم از چشم تو دوری؟
از بس که عجیب است و کمی دلهره انگیز

یک عمر شنیدم که: «تو را دوست ندارد»
عمری شدم از دست تو با خلق گلاویز

قلب من بیچاره شد آن «عارف مشهور»
چشمان تو هم قوم مغول، لشگر چنگیز

بردار و ببر این دل دیوانۀ من را
رسوا کن و بر دار مجازات بیاویز

در دست من افتاده ورق های دل و او
از بخت بدم کرده ولی حکم به گشنیز

4+
...

4+
سونیا نوری, غزل نظر دهید...

تو را هم مثل حالای خودم، دیوانه می خواهم…

تو را تنها برای خود، چه خود خواهانه می خواهم
تو را با هرچه غیر از چشمِ خود، بیگانه می خواهم

کبوتر می شوم جَلدِ حریم پاک چشمانت
و از دست نگاهِ مهربانت، دانه می خواهم

دلم می ترسد از غربت، بیا و آشنایم شو
من و تو، حوضی و ایوان، هوای خانه می خواهم

تصور کن که ما هردو، همان عشاق مشهوریم
بگو لیلی…بگویم جان؟… کمی افسانه می خواهم…

بیا آن وقت پیش من، کمی نزدیک تر بنشین…
من از دار و ندار تو، فقط یک شانه می خواهم

ولش کن عقل و منطق را، جنون هم عالمی دارد
تو را هم مثل حالای خودم، دیوانه می خواهم…

7+
...

7+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

برای عاشقانه ای شال و کلاه می کنم

در آینه به روی خود باز نگاه می کنم
کنار هردو چشم را کمی سیاه می کنم

به اشتیاق سرکشم مهار می زنم ولی
به یاد تو تبسمی گاه به گاه می کنم

کدام را به سر کنم؟ شال سفید، روسری…
لباس و کیف و کفش را که رو به راه می کنم

برای لحظه ای شکی مرا نشانه می رود
همان سؤال دائمی، من اشتباه می کنم؟

کنار در که می رسم، به فکر می روم فرو
دلم رضا نمی دهد، مگر گناه می کنم؟

چه انتخاب مشکلی میان عقل و عاشقی
تمام عمر خویش را با تو تباه می کنم؟!

به یاد لحظه های بی تو تنگ می شود دلم
من این غم غریب را به دل گواه می کنم

و از نشست عقل و دل به این نتیجه می رسم
که بی تو قلب خسته را چه بی پناه می کنم

دوباره دستگیره و دوباره دست های من
برای عاشقانه ای شال و کلاه می کنم

5+
...

5+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

مثل خرمشهر سال 61 هستم!

گرمی دستت تداعی می کند اهواز در مرداد را
ظهر تابستانِ داغِ کوچه های بصره و بغداد را

راستش این روزها حس می کنم دارم شکارت می شوم
عین آهو برّه ای که حس کند نزدیکی صیاد را

با تو حتی گم شدن، بی خانمانی، بی نشانی هم خوش است
بادبادک می پسندد هستی ای در پنجه های باد را

من که با طاغوت چشمان تو خوبم پس رها کن این همه
مجلس فرمایشی و انقلاب و کشور آزاد را،

فکر جمهوریّت و آزادی و مشروطه خواهی نیستم
دوست دارم این دو تا خودکامه، این عُمّال استبداد را

شادی آن اولین دیدار در جانم نشسته فکر کن
دیدن دنیا چه جوری می کند یک کور مادرزاد را

مثل خرمشهر سال 61 هستم که بعد از سال ها
حفظ کرده در دلش شیرینیِ یک، سوّم خرداد را…

4+
...

4+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

لامصب!

داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد
آمد و از همۀ اهل جهان سیرم کرد

اولین بار خودش خواست که با او باشم
آنقدَر گفت چنینم و چنان… شیرم کرد

مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد
بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد

تا خبردار شد از قصّۀ وابستگی ام
بر دلم مهر جنونی زد و زنجیرم کرد

به سرش زد که دلم را بفروشد، برود
قصدش این بود که یک مرتبه تعمیرم کرد!

سنگی از قلب خودش کند و به پایم گره زد
سنگدل رفت و ندانست زمینگیرم کرد

رفت و یک ثانیه هم پیش خودش فکر نکرد
که چه با این دل “لامصّب” بی پیرم کرد…

5+
...

5+
جدایی, سونیا نوری, عاشقانه نظر دهید...