آوا (سیاوش کسرایی)

بند باز

او بند باز بود

و اندر تمام شهر بدین پیشه

او یکه تاز بود

آرام چون پلنگ

آزاد چون نسیم

در آسمان چشم تماشاگران خویش

می گسترید نقش

می آفریدبیم

همچون عقاب قله نشین بلند رای

بر بند می نشست

آنگاه با هزار فسون هراس خیز

بر حاضران نفس را

در سینه می شکست

در زیر آسمان

سرمایه ای نداشت به جز جان و ریسمان

لیکن چه جان که بود سراپا خراب دل

دل پای بند مهری بی پا و جان گسل

افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقیت

از صخره می کشاند بر دره هلاک

اندوه بر عقاب که او را شکار خرد

از قله های سر به فلک می کشد به خاک

یک روز روی بند

در جست و خیز بود

بر رهگذار زندگی ومرگ و نام و ننگ

با سرنوشت خویشتن اندر ستیز بود

دختر میان مردم دیگر نشسته بود

یک چشمه مانده بود

آغوش ها گشود و به یم پای ایستاد

سر را بلند کرد و به سوی ستارگان

با دست بوسه داد

فواره زد غریو تماشاگران او

صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه

خم گشت تا ستایش فتح غرور را

در چشم هایی دختر زیبا کند نگاه

لغزید روی بند

افتاد از طناب

افسوس برپلنگ

اندوه بر عقاب

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

اقیانوس

پای تا سر سینه اما بی نفس بی خاطره گنگ و فراموشی

هر صدایی در نگاهش گم به چشم ژرف خاموش

پر تپش بی سایه در خود ایستاده

سر به سر آغوش خشکی را به زیر پا نهاده

باز … باز و بیکرانه دامن افشان دور گستر

باد ها را همسفر ساحل نشینان را نواگر

یادها را در سینه اش مغروق چون نعش زنی سیمینه اندام

نام ها از لب زدوده تن رها و بی سرانجام

محو در مه هر سپیده

شامگاهان ارغوانی ابر بر رویش دویده

لکه ها از دید شب ها برتن او

بوسه بس روز روشن خفته پیراهن او

گیسوانش در کرانی شست و شو گر ماسه ها را پای او بر ساحل دور

ره نشین ماه شب آبستن خورشید هر روز

بستر توفان مغرور

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

پاییز ِ درو

پاییز

پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال

بر سینه سپیده دم تو نوار خون

آویختند

با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست

آمیختند

پاییز میوه سحری رنگ سخت وکال

واریز قصر اب تو در شامگاه سرخ

نقش امیدهای به آتش نشسته است

دم سردی نسیم تتو در باغ های لخت

فرمان مرگ بر تن برگ شکسته است

دروازه ها گشودی و تابوت های گل

از شهر ما گریخت

عطر هزار ساله امید های ما

بارنگ سرخ خون

بر خاک خشک ریخت

فردای برف ریز

پاییز

هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ

ای ننگ ای درنگ

قندیل های یخ را

چه کسی ذوب می کند ؟

وین جام های می را چه کسی آورد به زنگ ؟

پاییز

ای آسمان رقص کلاغان خشک بال

گل خانه شکسته در شاخه های فقر

دراین شب سیاه که غم بسته راه دید

کو خوشه ستاره ؟

کو ابر پاره پاره ؟

کو کهکشان سنگ فرش تا مشرق امید ؟

وقتی سوار هست و همآورد گرد هست

برپهنه نبرد سمندر دلاوران

چوگان فتح را

امید برد هست

آویزهای غمزده برگهای خیس

وی روزهای گس

چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست ؟

چون شد که دست هست و کس نیست دسترس ؟

در سرزمین ما

بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا

در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه

یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا

یک سرگشت نیست چنین تیره و تباه

در جویبار اگرچه می دود الماس های تر

و آواز خویش را

می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر

لیکن در این زمان

بی مرد مانده ای پاییز

ای بیوه عزیز غم انگیز مهربان

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

عاشق کش

چو آن یغماگر از ره آمد و بنشست

ببرد از چشمهای شمعدان سو را

پریشان کرد در شب دود گیسو را

گرفته چنگ افسون را ساز را در دست

چو از راه آمد و بنشست

نوا درتارهای چنگ خود انداخت

دگرگون پرده ها پرداخت

هزاران تار جان بگسست

سبو را بر لبان عاشقان بشکست

وفا را درنگاه فتنه گر گم کرد

طمع در بردن دلهای مردم کرد

چو او بازآمد و بنشست

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

بهار

لاله های گلی

رو کوها درمی آد

توی هر دره ای

بوی گلپر می آد

شکوفه می کنن

به ها و بادوما

باز قد می کشن

سبز جو گندما

چل چله پارسالی

می شه مهمون ما

لونه شو می گذاره

لب ایوانما

از ده بالایی

باز عروس می برن

برای شادوماد

گاو و بز می خرن

اون تنور خاموشه

باز آتیش داره می شه

ننجونم پا تنور

مشغول کار می شه

کلاغه غار می زد

یکی حالا می آد

دسی دسی بچه ها

بابا از را می یاد

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

باغ

در به روی رهگذران باز بود

باغ پامال گروهی مردم بیگانه بود

نه نسیمی می وزید

و نهخورشیدی نگاهی سوی این گلخانه داشت

این نه گلزار این بهارستانی از خاشاک بود

بته ها کج

شاخه ها ژولیده

مرغان در پناه خارها

بلبلان خاموش

آهوها به دام افتاده

گل ها برگریز

خاک قبرستان افشان رنگهای لال بود

رنگ ها را پچ پچی در چشم بود

ریشه ها پا پیچ گل ها بود و گل ها خاکسار گام ها

باغ پامال گروهی مردم بیگانه بود

جست و جو کردم نشان از باغبانش خواستم

باغبان باغ قالی خفته بود

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

داغگاه

چون سایه غم آور تنهایی

سر بر دریچه ام ز چه می سایی ؟

در چشمه سار این شب جوشنده

افشان مکن دو زلف چلیپایی

بگریز از سیاهی شب هایم

ای خوابگرد دختر رویایی

دل داغگاه پیکر امید است

نه جلوه گاه لاله صحرایی

اینجا شکفته خار پریشانی

اینجا شکسته غنچه زیبایی

جز خون نبود هر چه که نوشیدیم

این موج های ساغر مینایی

بر باد رفت آتش این وادی

کولی ! تویی و بادیه پیمایی

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

مست

من مستم

من مستم و میخانه پرستم

راهم منمایید

پایم بگشایید

وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم

می لاله و باغم

می شمع و چراغم

می همدم من همنفسم عطر دماغم

خوش رنگ خوش آهنگ

لغزیده به جامم

از تلخی طعم وی اندیشه مدارید

گواراست به کامم

در ساحل این آتش

من غرق گناهم

همراه شما نیستم ای مردم بنگر

من نامه سیاهم

فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال

از آتش اهریمن بدخو به امان دار

هم ساغر پرمی

هم تک کهن سال

کان تک زرافشان دهدم خوشه زرین

وین ساغر لبریز

اندوه زداید ز دلم با می دیرین

با آن که در میکده را باز ببستند

با آن که سبوی می ما را بشکستند

با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم

با محتسب شهر بگویید که هشدار

هشدار که من مست می هر شبه هستم

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

سکه

خاطرم دریای پر غوغاست

یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست

خاطر دریا پریشان است

سینه دریا پر از تشویش توفان است

دست من درموج و چشمم سوی ساحل هاست

قلب من منزلگه دل هاست

نه بر این دریای سکونی

نه به ساحل ها چراغ رهنمونی

کی براید از افق شمع بلند آفتابم ؟

تا درنگ آرم دمی

تا بیاسایم کمی

تا در این امواج یادی یادگاری را بیابم

ای درغیا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب

سکه سیمین فروتر می رود در آب

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

آرزو

سینه سوز است هنوز

یاد خونین نبردی که گذشت

ناله ها پر شد در سینه کوه

شیهه ها گم شد در خلوت دشت

همه نامردی و نامردی و ننگ

صحنه جولانگه رزم دو همآورد نبود

زخمی خنجر خویشیم افسوس

جنگ جنگ دو جوانمرد نبود

سنگر سوخته در پشت سرم

طرح محوی از شهر

نقش در چشم ترم

تنم آغشته به خون

خون از این سینه ویران شده دیگرگون

کوله بارم بر پشت

چوب پرچم درمشت

با همه خستگی و خون ریزی

با همه درد که می پیچم از آن بر خویش

با همه یاس که صحراست به آن آلوده

پیش می ایم … می ایم پیش

من بدین گونه نمی خواهم مرگ

من بدین گونه نمی خواهم زیست

من نمی خواهم این تلخ درنگ

من نمی خواهم خاموش گریست

شهر این شهر که با میوه صبح

رنگ انداخته در چشمانم

از سر تپه هویدا و نهان

می کشاند به خود این پیکر بی سامانم

نیست فرمانده من در این راه

هیچ کس جز دل من

هیچ کس نیست بر این راه دراز

جز دلم قاتل من

می تواند چون دگران

ناله ای کرد و دراین وادی خفت

می توان داشت از این خفتن امید حیات

می توان رفت ولی چون مردان

می توان مرد و به لب هیچ نگفت

می خزم ب تن این شیب و فراز

کاش پا داشت توانیی تن

کاش با قمات آراسته می رفتم پیش

کاش می رفتم می رفتم من

...

آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...