آوا (سیاوش کسرایی)

سکه

خاطرم دریای پر غوغاست

یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست

خاطر دریا پریشان است

سینه دریا پر از تشویش توفان است

دست من درموج و چشمم سوی ساحل هاست

قلب من منزلگه دل هاست

نه بر این دریای سکونی

نه به ساحل ها چراغ رهنمونی

کی براید از افق شمع بلند آفتابم ؟

تا درنگ آرم دمی

تا بیاسایم کمی

تا در این امواج یادی یادگاری را بیابم

ای درغیا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب

سکه سیمین فروتر می رود در آب

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

آرزو

سینه سوز است هنوز

یاد خونین نبردی که گذشت

ناله ها پر شد در سینه کوه

شیهه ها گم شد در خلوت دشت

همه نامردی و نامردی و ننگ

صحنه جولانگه رزم دو همآورد نبود

زخمی خنجر خویشیم افسوس

جنگ جنگ دو جوانمرد نبود

سنگر سوخته در پشت سرم

طرح محوی از شهر

نقش در چشم ترم

تنم آغشته به خون

خون از این سینه ویران شده دیگرگون

کوله بارم بر پشت

چوب پرچم درمشت

با همه خستگی و خون ریزی

با همه درد که می پیچم از آن بر خویش

با همه یاس که صحراست به آن آلوده

پیش می ایم … می ایم پیش

من بدین گونه نمی خواهم مرگ

من بدین گونه نمی خواهم زیست

من نمی خواهم این تلخ درنگ

من نمی خواهم خاموش گریست

شهر این شهر که با میوه صبح

رنگ انداخته در چشمانم

از سر تپه هویدا و نهان

می کشاند به خود این پیکر بی سامانم

نیست فرمانده من در این راه

هیچ کس جز دل من

هیچ کس نیست بر این راه دراز

جز دلم قاتل من

می تواند چون دگران

ناله ای کرد و دراین وادی خفت

می توان داشت از این خفتن امید حیات

می توان رفت ولی چون مردان

می توان مرد و به لب هیچ نگفت

می خزم ب تن این شیب و فراز

کاش پا داشت توانیی تن

کاش با قمات آراسته می رفتم پیش

کاش می رفتم می رفتم من

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

در شب پایان نیافته سعدی

چه سپید کوهساری چه سیه ماهتابی

نرسد به گوش جز رازی و شیون عقابی

همه دره های وحشت به کمین من نشسته

نه مقدرم درنگی نه میسرم شتابی

به امید همزبانی به سکوت نعره کردم

بنیامدم طنینی که گمان برم جوابی

همه لاله های این کوه ز داغ دل قسردند

چو نکرد صخره رحمی چو نداد چشمه آبی

بنشین دل هوایی که بر آسمان این شب

ندمید اختری کو نشکست چون شهابی

به سپهر دیدگاهم به کرانه نگاهم

نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی

تن من گداخت در تب عطشی شکافتم لب

سر آن ندارد امشب که براید آفتابی

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

چشم ها

یک یک چراغ خانه ها گردید خاموش

افتاد شهر از جنبش و رفت از تک و توش

من مانده ام کنون و این چشم سیه پوش

در کوچه ها این چشم ها را دیده ام من

در آرزویم بارها بوسیده ام من

این شبچراغ قصه تاریک شام است

افسانه ای ز افسانه های ناتمام است

این آخرین سوسوی شمع اشکبار است

این چشمهای مردم چشم انتظار است

این چشمها را پادشاهان کور کردند

این چشم ها را بارها در گور کردند

لیکن گیاه خش بود این چشم بی مرگ

بشکست اگر باز آتشین آورد گلبرگ

در رامش این شب که آرامش پسند است

فریاد این چشمان ز هر کویی بلند است

کنون مرا می پاید و دست و لبم را

در این چنین تاریک شب فانوس می گیرد شبم را

بر این ره مه خورده خاکستری فام

بی گفتگو آرام با من می زند گام

نیرنگ کردی آسمان تیره نیرنگ

تا از سیاه چشم هایش یافتی رنگ

هم رنگ این چشمان شدی باش

همسنگ این دریا نیی ای آسمان پر ستاره

ای چشمها ! با یکدیگر ما آشناییم

ما پاسدارماندگار این سراییم

در سوسویت من نغمه ام رامی سرایم

راهی در این شب بر نگاهت می گشایم

ناآور گلهای مریم

رنگ آفرین تقش بال شاپرک ها

ساز آور این آسمان ها و زمین ها

در باغهایت گر نشانیی از گل شادی نرویاند

پرپر مزن ای دیده بی خواب اندوه

در هم مشو ای روزن غم های انبوه

شب زنده دار! ای چشم من بیدارتر باش

در زیر این سقف سیه یاد سحر باش

ای منتظر مرغ غمین در ایانه

من گل به دستت می دهم من آب و دانه

لبخند را ازچشمه های آفتابی

من می کشانم در نگاهت جاودانه

من کهکشان در آسمانت می کشانم

رنگین کمان درابرهایت می نشانم

می کارمت در چشم ها گل نقش امید

می بارمت بر دیده ها باران خورشید

هر دانه اشک تو را پر می کنم من

وان اشک پر گردیده کفتر می کنم

آنگاه من رم می دهم این کفتران را

می سوزم از پروازشان آن اختران آسمان را

من می کنم بیدار باش ای چشم خسته

من می کنم با این لب و این دست بسته

من شیر خوار سینه های رنج و دردم

همبازی این ببادهای دوره گردم

من رهنورد دشتهای بی کرانم

من تکسوار راه های ‌آسمانم

گر کوره ها بگدازم من شعله رنگم

گر خاموشی سنگم کند من لعل سنگم

من گنج غم را از نهادت می ربایم

فواره های خنده ات را می گشایم

تا سو بگیرد چشم تو خون می کنم من

شهری ز آتشپاره وارون می کنم

دروازه هایت در به گفتارم گشایند

ناقوس هایت شعر لبهایم سرایند

ای دست بسته ! لبهای من غم گستر تو

مه را به دستان می کنم من پاره پاره

می سازم از آن ها هزاران صد ستاره

آنگاه در این هنگامه وگردونه تازی

یک شب به چشمت می کنم سیاره بازی

من می کنم من می کنم بیدارباش ای چشم خسته

من می کنم با این لب و این دست بسته

در این شب درماندگی وین راه باریک

فانوس غم در راه من همپای من باش

گهواره بی تاب تن آسای من باش

در خوابگاه آرزو بیدار من باش

ای چشم های غم نشین غمخوار من باش

یک یک چراغ آسمان گردید خاموش

افتاد شهر خفته از تو در تک و توش

من مانده ام در صبح این چشم سیهپوش

بر صخره های ساحلت پرواز کردن

بر گنج الماس سیه ره باز کردن

در جادوی ایندیدگان افسون سرودن

با مست چشمان توهمپیمانه بودن

رفتن به شهر خوابها آنجا که دیگر

تنها همای مهربانی می زند پر

می خواهمت ای باغ بی گل

می خواهمت ای آسمان بی ستاره

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

تشویش

سنگین نشسته برف

غمگین نشسته شب

اندوه من به دل

تشویش من به لب

آتش اگربمیرد

آتش اگر که سایه به صحرا نیفکند

در راه گرگ ها به قافله ها می زنند باز

سیمای بی نوایی و بی برگ باغ ها

بانگ کلاغ ها

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

پرواز

سال ها شد تا که روزی مرغ عشق

نغمه زد برشاخه انگشت من

آشیان آسمان را ترک گفت

لانه ای آراست او در مشت من

دست من پر شد ز مروارید مهر

دست من خالی شد از هر کینه ای

دست من گل داد و برگ آورد و بار

چون بهار دلکش دیرینه ای

سینهاش در دست هایم می تپید

از هراس دامهای سرنوشت

سخت می ترسید از پایان وصل

وز پلیدی های خاطرهای زشت

آه اگر روزی بمیرد عشق ما

وای اگر آتش به یخبندان کشد

خنده امروز ما در شان یاس

اختران اشک در چشمان کشد

من نوازشگر شدم آن بال و پر

من ستایشگر شدم آواز او

خواستم بوییدم و بوسیدمش

با نیازی بیشتر از ناز او

عاشقان هر کس که دارد از شما

مرغ عشقی بر فراز شاخسار

پاسداری بایدش هر روز و شب

چشم ترسی بایدش از روزگار

هر کجا در هر خم این رهگذر

درکمین بدخواه سنگ انداز هست

عشق من پرداشت آه ای عاشقان

پربرای جنبش و پرواز هست

در غروب یک زمستان سیاه

مرغک من ز آشیان خود گریخت

دور شد در اشک چشمم محو شد

بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت

در بهار پر گل این بوستان

دست من تک ساقه پاییز ماند

برگهای خشک عشقی سوخته

بر فراز شاخه ها آویز ماند

گرچه دیگر آٍمان ها تیره است

شب ز دامان افق سر می کشد

باز با پرواز مرغان بهار

آرزویی در دلم پر می کشد

می فریبد دل به افسون ها مرا

می سراید بر من این آواز ها

بال دارد مرغ عشق

باز خواهد کرد او پروازها

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

انسان

پایان گرفت دوری واینک من

با نام مهر لب به سخن باز می کنم

از دوست داشتن

آغاز می کنم

انگار آسمان و زمین جفت می شوند

انگار می برندم تا سقف آسمان

انگار می کشندم بر راه کهکشان

در دشت های سبز فلک چشم آفتاب

گر دیده رهنما

در قصر نیلگون

فانوس ماهتاب افکنده شعله ها

با بالهای عشق

پرواز می کنم

با من ستارگان همه پرواز می کنند

دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه

آغوش می گشایم

دوشیزگان ابر به من ناز می کنند

پرواز می کنم

در سینه می کشم همه آبی آسمان

می آمدم به گوش نوای فرشتگان

انسان مسیح تازه

انسان امید پاک در بارگاه مهر

اینکه خدای خاک

در مسجد می شوند به هر سو ستارگان

پر می کشم ز دامن شط شهاب ها

می بینم آن چه بوده به رویا و خوابها

سرمست از نیاز چو پروانه بهار

سر می کشم به هر ستاره و پا می نهم بر آن

تا شیره ای بپرورم از جست و جوی خویش

تامیوه ای بیاورم از باغ اختران

چشم خدای بینم

بیدار می شوم

دست گره گشایم در کار می شود

پا می نهم به تخت

سر می دهم صدا

وا می کنم دریچه جام جهان نما

تا بنگرم به انسان درمسند خدا

این است عاشقان که من امشب

دروازه های رو به سحر باز می کنم

این است عاشقان که من امروز

از دوست داشتن

آغاز می کنم

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

آرزوی بهار

در گذرگاهی چنین باریک

در شبی این گونه دل افسرده وتاریک

کز هزاران غنچه لب بسته امید

جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمی روید

من چه گویم تا پذیرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهرپروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد

گر بهار اید

گر بهار آرزو روزی به بار اید

این زمینهای سراسر لوت

باغ خواهد شد

سینه این تپه های سنگ

از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد

آه… اکنون دست من خالی است

بر فراز سینه ام جز بُُته هایی از گل یخ نیست

گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی خواهید

دور از لبخند گرم چشمه خورشید

من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید .

هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

و اندرین تاریک شب تا صبح

عطر صحرا گسترَش را از مشام ما نمی گیرد

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

بند باز

او بند باز بود

و اندر تمام شهر بدین پیشه

او یکه تاز بود

آرام چون پلنگ

آزاد چون نسیم

در آسمان چشم تماشاگران خویش

می گسترید نقش

می آفریدبیم

همچون عقاب قله نشین بلند رای

بر بند می نشست

آنگاه با هزار فسون هراس خیز

بر حاضران نفس را

در سینه می شکست

در زیر آسمان

سرمایه ای نداشت به جز جان و ریسمان

لیکن چه جان که بود سراپا خراب دل

دل پای بند مهری بی پا و جان گسل

افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقیت

از صخره می کشاند بر دره هلاک

اندوه بر عقاب که او را شکار خرد

از قله های سر به فلک می کشد به خاک

یک روز روی بند

در جست و خیز بود

بر رهگذار زندگی ومرگ و نام و ننگ

با سرنوشت خویشتن اندر ستیز بود

دختر میان مردم دیگر نشسته بود

یک چشمه مانده بود

آغوش ها گشود و به یم پای ایستاد

سر را بلند کرد و به سوی ستارگان

با دست بوسه داد

فواره زد غریو تماشاگران او

صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه

خم گشت تا ستایش فتح غرور را

در چشم هایی دختر زیبا کند نگاه

لغزید روی بند

افتاد از طناب

افسوس برپلنگ

اندوه بر عقاب

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

اقیانوس

پای تا سر سینه اما بی نفس بی خاطره گنگ و فراموشی

هر صدایی در نگاهش گم به چشم ژرف خاموش

پر تپش بی سایه در خود ایستاده

سر به سر آغوش خشکی را به زیر پا نهاده

باز … باز و بیکرانه دامن افشان دور گستر

باد ها را همسفر ساحل نشینان را نواگر

یادها را در سینه اش مغروق چون نعش زنی سیمینه اندام

نام ها از لب زدوده تن رها و بی سرانجام

محو در مه هر سپیده

شامگاهان ارغوانی ابر بر رویش دویده

لکه ها از دید شب ها برتن او

بوسه بس روز روشن خفته پیراهن او

گیسوانش در کرانی شست و شو گر ماسه ها را پای او بر ساحل دور

ره نشین ماه شب آبستن خورشید هر روز

بستر توفان مغرور

...

0
آوا (سیاوش کسرایی) نظر دهید...