با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی)

باران چه کرد خواهد ؟

ای ابربرادر

بر بام ما مبار

بر بام کاگلی چه گلی سبز می شود ؟

ای بر زمین غمزده ام چشم دوخته

پرگیر و بگذر از سر این دشت بی نفس

باران چه کرد خواهد با کشت سوخته ؟

ای ابر خیره سر

پر باز کن بپر

وان سینه ریز گوهر باران کشیده را

از دشت ما بگیر و به منقار خود ببر

بر آٍمان وحشی مردان کشتکار

رو آشیانه کن

بر چشم سبز جنگل بیدار لانه کن

آنجا ببار یکسره کاندر پناه تو

خشم از میان مهلکه تن می کند رها

آنجا که با نوازش انگشتهای تو

سر سبز می شود گل سرخی همه صفا

ای ابر تیره رنگ

بشتاب بی درنگ

دست از سرم بدار و پی کار خویش گیر

راه دریا دلشدگان را بهپیش گیر

بگذار خود ببارم و بر بام و دشت خویش

بگذار خود بگیرم بر سرگذشت خویش

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

دعای گل سرخ

آفتابا مدد کن که امروز

باز بالنده تر قد برآرم

یاری ام ده که رنگین تر از پیش

تن به لبخند گرمت سپارم

چشم من شب همه شب نخفته است

آفتابا قدح واژگون کن

گونه رنگ شب شسته ام را

ساقی پاکدل پر ز خون کن

گر تغافل کنی ریشه من

در دل خاک رنجور گردد

بازوان مرا یاوری کن

تا نیایشگر نور گردد

تا بهایی ز گلچین ستانم

خارهایم برویان فراوان

بر تنم ای همه مهربانی

خارهای فراوان برویان

شادی ام بخش و آزادگی ده

تا زمین تو دلجو کنم من

پر گشایم به روی چمن ها

باغهای تو خوشبو کنم من

ابر بر آسمان می نویسد

عمر کوتاه و شادی چه بی پاست

بی سر و پا نمی داند افسوس

شبنم زود میرا چه زیباست

با شکوفایی من بر آمد

زین همه مرغ خاموش آواز

پای منگر ز من مانده د ر گل

عطر ها بنگر از من به پرواز

بر سرا پرده ام گرچه کوچک

آسمان چتر آبی گرفته است

وین دل تنگ در دامن کوه

خانه ای آفتابی گرفته است

آفتابا غروب تو دیدم

خیز از خواب و کم کم سحر کن

سرد بوده است جان من اینجا

گرم کن جان من گرمتر کن

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

در راه

آسمان مزرعه باران است

و نشانی از آبادی در جاده نیست

روی یابوها مردان نمد پوش خموش

از میان ابروهاشان انبوه و سیاه

و بخاری که ز گرد سر یابوها بر می خیزد

تندی گردنه را می پایند

و زنان

کودکان را همچون کوژی اندر پس پشت

بسته در چادر شب

به کف خوابی سنگین و غمین می سپرند

گاه آوازی از چوب به دستی همپا

می برد خواب از سر

می کند قافله را همراهی

‌ای لیلی لیلی

عاشقت بیم خیلی

دررهت بوم شو و روز

ته نداری میلی

و سگ پیشاهنگ پارس بر میدارد

از بلندیها بهتر پیداست

قامت در غضب افتاده توفان در دشت

پرتگاه است و در هر قدمی

برق بر می جهد از سم ستوران بر سنگ

شب اگر در برسد

ما و این بار و بنه گر به سرایی نرسیم

مه تشویش زهر دره به ره می لغزد

پا فرود می رود اندر گل و بر می اید

و سراشیبی هول

با تلاش مردان در پس سر می ماند

اینک آرام روانیم به دشت

دشت خالی است به سان کف دست

شیون طفلی ناخفته می پیچد با گردش باد

و آسمان مزرعه باروز باران است

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

دزد

گر که ارزان می فروشم من متاعم را

عابر غافل

از برم بی اعتنا مگذر

من به جان کندن

با مشقت بی صدا ترسان

هر شب از دیوار مردم می روم بالا

می خزم بر بامهای پست

می دوم در سایه دیوار

می گریزم در پناه شیروانی ها

از در و درگاه یا هر رخنه و روزن

می کنم سر توی هر پستو

تا به دست آرم

آنچه می خواهم

خواب

خوابتان در بستر راحت

خواب بی پایانتان هر نیمه شب تا صبح

در کمند این گرفتاری کشانیدم

و مرا آزاد

و مرا محکوم

در به سرقت بردن سنگ و جواهر کرد

خوب می بینم که می لرزند

دستهای من

دستهایم با همه ئرزیدگی در انتخاب چیزها ناشی است

و عرق از تیره پشتم بسان جویبار نازکی جاری

با چه خوف از صاحب خانه

با چه خوف از گزمه و شبگرد

باز می گردم به راه خویش

و شب جان سخت را در کوچه ها تا روز می آرم

و به دیگر روز

با چه تشویشی

بر سر بازار دیگر من

می فروشم این به جان آورده ها با شکل دیگرگون

گر که ارزان می فروشم من متاعم را

عابر غافل

از برم بی اعتنا مگذر

من چگونه بانگ بردارم

دزد تو گم گشته تو پیش تو اینجاست

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

مگس

سمج اندیشه موذی فعلی است

کز سر من گویی

سرپروانه ندارد هرگز

و من کم طاقت

هرچه می کوبم و می رانمش از راه دگر می اید

در چنین خشک هوا

کز تف داغ دمش

هر خیال خامی پخته نماید به نظر

با چه سنجم آخر فکرم را

یا که آخر به چه تدبیری من

تن رها دارم از آزاراش

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

بینایی

می آوردند

سخت ای دوست به چشم من و تو

که ز آیینه بسی نقش پذیراتر بود

چشم بندی کردند

آسمان را به زمین آوردند

و زمین را چون مرغ

به هوا پر دادند

چشم بندی کردند

و در این معرکه ما

هر چه را دیگر چیزی دیدیم

هر چه را دیگر چیزی خواندیم

راست گفتیم ولی راست نیامد به درست

از سراشیبی این گردنه لغزنده

کور رهیاب که از دست و دل خویش مدد می گیرد

به سلامت بگذشت

و تو و من ای جان

اندر امید آن آتش افروختنی بر سر کوه

در تک تاریک دره هول

بینوار ماندیم

شب جادو را دیدی به سمندش که از این خطه گذشت

و گیاه و گل این واحه به نعلش کوبید

خیز و کنون که به دشت

صبح شبنم زده ای می دمد و از دورادور

بار دیگر با من

این جهان را بر چشم اندازی شسته ببین

و ببین

این گل تازه که در پنجره ام می شکفد خواب آلود

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

کبوتران قاصد

غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدند

و من دلم چه شور می زند

به آسمان نگاه می کنم

به پولک ستاره ها

و یادشان در این تن تکیده تر می کشد

کجا فرود آمدید

کدام بام ناشناس

و بر پر سفیدتان کنون که دست می کشد ؟

چه فکر تلخ و تیره ای به دور از شما

نوار خون که بسته در میان بالهایتان

ستارگان کبوتران بی پیام و بی پرند

هنوز از کنار این دریچه من در انتظار

به آسمان نگاه می کنم

...

0
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

بدرود

دگر مرا صدا مکن

مرا ز جام باده ام جدا مکن

که جام من به من جواب می دهد

به من کلید شهر خواب می دهد

درون خوابهای من

تویی و دستهای مهربان

تویی و عهدهای استوار

و هر چه هست عاشقانه پایدار

برو مرا صدا مکن

ز کوچه خوابهای سایه پرورم

دگر مرا جدا مکن

صدا مکن

چو سایه بگذر ازسرم

مرا ز سایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ

ز خنده ها

ز بوسه ها

چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ ؟

تو از روندگان راه عشق نیستی

تو نیستی ز دل شکستگان

بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا

چو من دل رمیده بلا مکن

تن به سلامتت به درد مبتلا مکن

مرا به قصه های کودکانه در شبان هول

جدا مکن ازین غم قدیم

ازین غم ندیم

صدا مکن

دگر ترانه سر در این شبان دیر پا مکن

به خواب نازنین من به خواب ناز

که من تمام شب نخفته ام

تمام شب به جام و جان

جز این سخن نگفته ام

وفا کن ای دل جفا کشیده باز

ولی وفا بیار بی وفا مکن

...

1+
با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...