با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی)

حاصل

قلمستان تنهاست

با کلاغان حریصی که بر انگشتانش

میوه پاییزند

با دم باد که می پوید بیهوده به دور و بر او

با تن تنبل ابر

که چه بی حاصل می اندازد سایه بر روی سر او

قلمستان تنهاست

و چه از او دور ست

صوت غمناک خروس پنهان

پرپر شعله افشان پناه تپه

رفت و آمدهای برزگر بیل به دست

هر چه بر حاصل اندیشه نو کاشته ام می نگرم

هرچه در خاطر خود می پویم

قلمستان تنهاست

باز افسوس کنان می گویم

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

هنگام هنگامه

هان ای شب خارایی

سنگ صبورم شو

و در گرد آتش پژمرده ام بهل

ای هاله نیلی فام

تا بگویمت

آنچه را که دیگر نمی توانمش نهفت

بختم کوتاه ماند

و دستم از آن کوتاهتر

و تلاشها همه آواره شدند

منم و بالاپوش سرما

بر گرده ام

و گرسنگی یادگار ماندگار

در روحم

و هزاران یاد دیگر

که رستاخیز وحشت انگیزشان

در پهنه جان من است

کجایید ای واژه های گرمی بخ ش

که انگشتان یخ زده نمی یابدتان

نه گل نیم باز تبسمی

و نه سوسوی مهرباانی فانوس چشمی

چهره ها در تاریکی است

گر محبتی وام کنم

به تخم مرغی خواهمش فروخت

کجا بیضه می گذارید ؟

ای کلاغان دراز عمر

که دستبرد به آشیانه شما را

حافظ نسلی میرنده کنم

و چه بایدم کرد ؟

چون کفشهای بیکاری

در هیچ پینه دوزی قابل تعمیر نیست

و از بلیت بخت آزمایی هم

آن که می خرد انتظار برد تواند داشت

گیرم که چشم دریده دریچه را

به روزنامه گرفتم

چگونه چشم از روزنامه برگیرم ؟

و این خبر را عاقبت

در کدام روزنامه خواهند نوشت

که روزانه مردی را روزنامه

می کشد ؟

تو را شایسته چنان است که

پرستار زیست نورس

در سیاره های آسمان باشی

نه قصاب کودکان سیاه و زرد

در قلب گرم زمین

باری چنان شد که مردمان

پی سواد و سود خویش گرفتند

آری چنان شد که حتی برادران

و چون ما برادران را

روزی خواهی و روزی خواری

جدا می کرد

گفتیم

چه جای تاسف برادری برجاست

و اینک که زنده مانده ام

تا جنگ برادران را مشاده گر باشم

و پاشیدگی دماوند استحکام را

ببینم

ای دیوارهای بلند واقعیت

ای آینه های درهم افتاده راستی

بگویید که آواز آرزو را

من چگونه تحمل کنم به تن ؟

تیغ برکش ای فریاد ورجاوند

که هنگام هنگامه هاست

ورنه دیوها

افسانه های زیبا را تسخیر می کنند

و شاعران

در گذرگاه ها به تصنیف فروشی

آواز می دهند

و مسیحادمان

به مرده شویی خواهند نشست

آری بانگ برادر ای فریاد

که سرنوشت پاکی و نا پاکی این خاک بذر کشته

با توست

پرنده نور

در کدام مشت بسته زندانی است ؟

و فلز آفتاب

در خون چه کسان زنگ می خورد ؟

طلوع کن ای خورشید سیاه خشم

و ما را

در زیر چتر دردمندی خویش

فراهم آر

دست و بخت کوتاه مانده

و دهانها

با بوسه سرد قفل همدم است

رها کنیم چشمانمان را

در سراییدن سرود اشک

که با شکوه است

حماسه برگزاری اشکریزان مردمی خاموش

در معبر فاتحین

و جدایی را نقبی دیگر بزنیم

به سوی سر انگشتان کورمال رفاقت

چه ای آشنایی تپشها

نطفه قیام در شماست

و افسوس که درگورستان قدیمی شعر

خفته است

زیبا زنی که عشق نام داشت

آری در گورستان قدیمی

زنی بکره خفته است

که نتانست

دختری برای عشق ورزیدن

بیاورد

ورنه

ما همه آغوش بودیم سراپا

و زیبایی

در چشمه اندوه تن می شوید و اینجا

پیراهنش

دستمالی دستان نامجرب و بی حیاست

ای بیداری شکوفه ها

صبح را در آستانه

منتظر مگذارید

ای کبوتران سپید بال پیام

باور کنید که لبهای آدمی

هنوز پاکترین آشیانه هاست

به کدام اشک تراش شادی دادیم ؟

که از الماس

گرانبها تر نیامد

و کدامین یاقوت

از خون ما صورت نبسته بود ؟

کجاست چهچهه بلبلان عاشق ؟

خوشایند سرخ گل مغموم درون سینه ها ؟

ای شاخه های بی ثمر

ای زنان و ای دختران شهر

کو میوه ای که ترانهای بدان رنگین گردد ؟

کو معجزه رسالتی در اثبات سلطنت مهر ؟

کو انگیزه های شیرینی تان

در نقره کتیبه محبت بر سینه بیستونها

ای خداوند دلخواه

کو لالای مادرانه تان

بر گهواره های بی تکان دوستی ؟

و شما ای آفریدگاران بی اعتنا

ای هنروران مهتاب زده

کاش که جلادی تان با من بود

کاش

تا با تبرم از پیکرتان

گلهای شادی و عشق می تراشیدم

از شما

که دیده ام از زخم و زحمت

بر میگیرید

و چشم به بخور افیون می شویید

اگر بناگاه

دستی دریچه کوب

خواب نیم شبی تان را آشفته کرده است

می دانید

که در این یلدهای بی روزن

قلبم با من چه می کند

هی شاعر

گرد آورده هایت را از کوی و برزن

به سبد کردی و در بازار خود فروشان

به تخسینی فروختی

و آنگاه شادمانه در تخت آفرین لمیده ای ؟

بی خبر که شنوندگان

مسحور وزنهای دل انگیز

مفتون واژه های هوش ربا

در کوچه های بن بسته فقر

دربه در ایتاده اند ؟

با من بگو

با من نجوا بگو

که وقتی چکامه هایت پایان گرفت

که وقتی از دالان ستابش فریفتگانت

عبور کردی

کدام دست به فرمان شعر تو

گرد از رخسارتفنگ شکاری اش زدود

کدام دل

در کمین خطر نشست

یا آخر کدام پا

جسورانه راه خانه معشوق را گرفت ؟

ای شاعران

ایا نیمه شبان دستی

دریچه خانه مشا را می کوبد ؟

از مرز کهنگی می گذری

هشدار

که قرن تازه ای

به زیر پایت کشیده می شود

دگرگونی

با کوره گداخته اش درغلیان

شکافته لب و دهانه گشوده

چشم بر تو دارد

خانه ذهن را

از قالب ها بپرداز

و شکل گرفته ها را

فرو ریز

تا سبکبار تر بگذری

یکسر تمام شب را

جار می زنند

که آفتاب برآمد

و آنگاه

خورشیدی را که با گل پخته

ساخته

و بر بام مغرب آویخته اند

می نمایانند

تا نمازگزاران مهر

قبله روشنی را فراموش کنند

ککل خورشیدشان به چنگ آر

و به یک سیلی

لعاب از رخساره اش بریز

چه ما به کهکشان می رویم

که مادر خورشیدهاست

و فرزند آرزو

همواره از انسان بلند قامت تر است

بیا که با سادهترین توافق

ایم که سرد است و آتشی باید

این شقایق کوهستانهامان را دوست داریم

یا هر چه تو بگویی از این دست

بیگانگی را باطل کنیم

و همراهی را

تا آخرین پله براییم

که در آن سوی مرز امروز

انسان بر ایندها

کودکی است نو تولد

که نخستین کلماتش

اولین سنگهای بنای جهانی است که

صد ساله فردا را بر دوش می کشد

تو بیا ای زمینه بکر

ای معصومیت که آینه دار ستارگانی

چه بسیار از ما

که ماهی بر کنار افتاده ای هستیم

جستنی به امید رهایی

به خاکمان نشانده

ای رهگذر

به خشونت نوک پایی

دوباره

دریایی به ما بخش

لذت عبور از میان کوهه های موج

رقص گردابها

زمزمه هماهنگ تلاش در کرانه ها

خواب ما لبریز از دریاست

گذرنده خشونتی

در هیاهوها مگرد

ای مومن

که معجزه پیامبر عصر ما

خاموشی است و کار

و من این رسول را

بیرون از دروازه تاریک قصه ها

دیده ام

در غروبی که

برف از بام کاروانسرایی می روفت

هنگامی که

میکروسکوپی را به جستجویی میزان می کرد

و آخرین بار

در تصویر یک روزنامه

که با همراهان بسته دل خسته

به اسارت می رفت

نه صلای اذانی

و نه صلیب نشانه ای

ایه هاشان

تراش سنگها

خم آهنگها

و پیوند زمین و آسمانهاست

به پیرامونت بنگر

ایا همسایه خاموشت را می شناسی ؟

یا پیامبری کن ای فشرده لب

یا به سخن خدایی کن

و به شلاق و نوازشی توام

در جلگه سرسبز ترانه ها

قومی دیگر بیافرین

که گردباد سهمگینی در افق

بال گرفته است

و این نه خواب است و نه رویا

که من

پیشروی هجوم بی آوازش را

چون شعله ای نامریی

در برگ کاغذ

درتن زمانه می بینم

که من

صدای فرو رفتن دندان موریانه اش را

در گوشت شعر و اندیشه

می شنوم

آری می جوند و پیش می ایند

آسمانمان را

خونمان را

وجرئتمان را

و تنها

هراس بی هنگام چشم پرندگان

گواه من است

و شاید

فریاد کودکان در گهواره ها هم

از گزند این دندانهاست

باورم دار ای عاشق

و فاصله دو دیدار را کوتاه کن

کوتاهتر

تا زندگی سراسر

دیداری باشد و وهده گاهی واحد

از حبسگاه تارهای تنیده پروازی

ای پروانه ابریشم

که سبزینه های جان من

برگهای توت نورسته توست

بند بند مفاصل اشیا

می گسلند

زمین کش می اید و به هم پیچد

شیر

درپستان علف زده تپه ها

گره می خورد

درختان

در کشکش باد گیسو می کنند

از جدارها ناله بر می خیزد

و آب در غلیاناست

اینک خانه من

چشم انتظار و مهیاست

بر دریچه باز

بادام بن به شکوفه نشسته

و پرده ها

سایبان گهواره خالی است

متولد شو فرزندم

که قرن زیر پای تو گسترده است

باز آ به کوسهتان ای سمند خسته

که تاب ابریشم یال تو

هنوز

دستاویز جسارتهاست

بی تو صخره سنگی است

و با تو

صخره سنگری

بی تو

صحرا بزرگواری بی فرزند است

باز آ

که قبیله پرزاد و ولد رنج

از تنگه تنگ می گذرد

بازآ

دلتنگی اگر هست

بیابانی و آهنگی

و به هنگام زوال

مرگ سمندان بر ستیغ ها

شایسته تر ای بی حوصلگی با خطر آشتی کن

با خود آشتی کن

چه تو در دوستداشتن خطا نکردی

چندان که دردوست گرفتن

آن کهبر سر بازار قطعه قطعه شد

گر چه یاورانی چند داشت

به خویشتن باوری نداشت

بیهوده به شهر آمده بود

به مهمانی می رفت

نه میدان

عشوه می داد نه عشق

وعده می کرد و دیدار نداشت

گلفروشی می کرد

در راسته گدایان و گزمه ها

و امانش ندادند

چه در مصاف راهزنان

سلاحی بر نداشت

و بدین دم سرد نیز بر نخواهد خاست

چه بازماندگان سببی اش که با شهرتش پیوند داشتند

به ختم و ترحیمش نشستند

و بر مزارش

سنگی سنگین نهادند

و با یادبودش در گوشه کنار

مزد افتخار گرفتند

ولی اینک که

از قامت نانها کاسته می شود

و بر قیمت آنها افزوده

و فقر از بی خوابی

نیمه شبان به کوی و برزن

پرسه می زند

و اینک که دسته گل ستایش از شهرداری ها

کودکی رها شده

در هر پس کوچه است

اینک که

به ستوه آمدگی

خودکشی می کند

و آوارگی

در ستون گمشدگان نام می نویسد

اینک که یک چتول ودکا

دردکه ای مسکنت بار

تاریخ چند هزار ساله ای را از خاطر می شوید

اینک که عشق

گل خشکیده ای در میان دو صفحه فولادی است

و حتی برای من

عطری است در خیال

اینک که برای شرکت در شب نشینی ها هم

باید گواهی عدم سو پیشینه به دست داشت

اینک که دیروز در خدمت امروز

مقاطعخ کاری می کند

ای ریشه نامیرا

در باغچه جان گل کن

ای سیا علف از گلیم زندگی ز بر ما بروی

که مرا با تو پیوندهاست

چه من

گرگ زخمدار پی شده ام

که زخم تنم را

به زبان درمان خواهم کرد

اما در روحم

گلوله هاست

با زوزه من

مژده ای نیست

با زوزه من یاسی نیست

من با جراحت جان خویش هشدار می دهم

ای در کنارم آرمیده

آن دم که آشیانه پر تیغ آفتاب

از شاخه های کوتاه

فرو افتاد

بیگانه مرد آتشباره ای بر کف

در جنگل ورود کرد

و سایه اش درتاریکی وسعت گرفت

گر بخسبی

فردایی نخواهی داشت

و ظلمت زندانی ابدی خواهد بود

دردا

گه زوزه ام

تو را و دشمن را یکجا راهنماست

چه او دیگر

زبان گرگ را می شناسد

ای در کنام نشسته

گفتار دیگری

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

غربت

هنوز مادرم

نماز صبح را نخوانده بود

موذنی هنوز

ندایی از مناره سر نداده بود

که در کناره افق

سپیده سر زد و ستاره ای

به سرزمین ما غروب کرد

چو شبنمی که از طلوع آفتاب

ز روی غنچه ای غمین

مکیده می شود

و واپسین ترانه های تلخ او

چو شبنم و ستاره پاک بود

پرنده ها ! ز کوی دوست می رسم

سلام بر شما

سلام بر شما که در میان لانه هایتان

پرنده ای به انتظار

به راه در غبار مه دویده چشم می کشد

سلام بر شما که در امید ساختن

دلی درون سینه هایتان

به شور و شوق می تپد

ز من چه دور می شوند

درختها و دشتها و چهره ها

ز من چه دور می شوند

ترانه ها و یادها و وعده ها

چراغهای بادی فراز کومه های دلگرفته مان

غروب کوچه باغها

و خنده های سرخوشانه در کنار کردها

اگر که روز بر کسان خوش است

و یا اگر که ماهتاب

سیاه بامهایشان به شب سفید می کند

چه فایده

عبور ماه و آفتاب

برای اختر بداختری

که زیست می کند ورای آفتاب و ماه

و با وجود این تبی که همچو بال کرده دستهای من

سبکتر از پری به باد خفته می روم

چه بی بهاست زندگی

چه کوچک است نیستی

دو میخ نازکی که نیش می زنند

ز تخت کفشهای کهنه ام به پای من

دگر من از کرانه می روم

مرا نه رغبتی به موج

مرا نه رغبتی به بحر

چه عاشقانه بود غوطه خوردنم میان بازوانشان

دگر من از کرانه های بی نشانه می روم

درخت قد کشیده با تبر شکست

کبوتران ز بامها گریختند

نماز مادرم تمام شد

و من کنار پنجره

در این هوای گرگ و میش بامداد

برای غربت امید گریه می کنم

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

زمین باطل

ساحلی بودم که دریای میان بازوان استوار من شنا می کرد

زیر چشمم موج هایش بالهای شوق وا می کرد

گاه می خندید

گاه می رقصید

نغمه می گسترد از گرداب

قصه می آورد از نرم و درشت آب

در تلاش پر تکاپویش هیاهوها به پا می کرد

جان بی آرام او را همنشین و همدلی بودم

سرخوش و سیراب و سنگین ساحلی بودم

آسمان چشم تنگ از شور ما آشفت

بر زمین باران نفرین ریخت

جان دریا سوخت

در میان بازوان من

خفته آوازه خوان دریا

بی تکان آبی است

بی نفس افتاده مردابی است

در کنار او

بی نوازش های دست مهربار او

من زمین باطلی هستم

خاک پرت افتاده سر در گلی هستم

سر به سر خاموش

ساحلی هستم

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

باران چه کرد خواهد ؟

ای ابربرادر

بر بام ما مبار

بر بام کاگلی چه گلی سبز می شود ؟

ای بر زمین غمزده ام چشم دوخته

پرگیر و بگذر از سر این دشت بی نفس

باران چه کرد خواهد با کشت سوخته ؟

ای ابر خیره سر

پر باز کن بپر

وان سینه ریز گوهر باران کشیده را

از دشت ما بگیر و به منقار خود ببر

بر آٍمان وحشی مردان کشتکار

رو آشیانه کن

بر چشم سبز جنگل بیدار لانه کن

آنجا ببار یکسره کاندر پناه تو

خشم از میان مهلکه تن می کند رها

آنجا که با نوازش انگشتهای تو

سر سبز می شود گل سرخی همه صفا

ای ابر تیره رنگ

بشتاب بی درنگ

دست از سرم بدار و پی کار خویش گیر

راه دریا دلشدگان را بهپیش گیر

بگذار خود ببارم و بر بام و دشت خویش

بگذار خود بگیرم بر سرگذشت خویش

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

دعای گل سرخ

آفتابا مدد کن که امروز

باز بالنده تر قد برآرم

یاری ام ده که رنگین تر از پیش

تن به لبخند گرمت سپارم

چشم من شب همه شب نخفته است

آفتابا قدح واژگون کن

گونه رنگ شب شسته ام را

ساقی پاکدل پر ز خون کن

گر تغافل کنی ریشه من

در دل خاک رنجور گردد

بازوان مرا یاوری کن

تا نیایشگر نور گردد

تا بهایی ز گلچین ستانم

خارهایم برویان فراوان

بر تنم ای همه مهربانی

خارهای فراوان برویان

شادی ام بخش و آزادگی ده

تا زمین تو دلجو کنم من

پر گشایم به روی چمن ها

باغهای تو خوشبو کنم من

ابر بر آسمان می نویسد

عمر کوتاه و شادی چه بی پاست

بی سر و پا نمی داند افسوس

شبنم زود میرا چه زیباست

با شکوفایی من بر آمد

زین همه مرغ خاموش آواز

پای منگر ز من مانده د ر گل

عطر ها بنگر از من به پرواز

بر سرا پرده ام گرچه کوچک

آسمان چتر آبی گرفته است

وین دل تنگ در دامن کوه

خانه ای آفتابی گرفته است

آفتابا غروب تو دیدم

خیز از خواب و کم کم سحر کن

سرد بوده است جان من اینجا

گرم کن جان من گرمتر کن

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

در راه

آسمان مزرعه باران است

و نشانی از آبادی در جاده نیست

روی یابوها مردان نمد پوش خموش

از میان ابروهاشان انبوه و سیاه

و بخاری که ز گرد سر یابوها بر می خیزد

تندی گردنه را می پایند

و زنان

کودکان را همچون کوژی اندر پس پشت

بسته در چادر شب

به کف خوابی سنگین و غمین می سپرند

گاه آوازی از چوب به دستی همپا

می برد خواب از سر

می کند قافله را همراهی

‌ای لیلی لیلی

عاشقت بیم خیلی

دررهت بوم شو و روز

ته نداری میلی

و سگ پیشاهنگ پارس بر میدارد

از بلندیها بهتر پیداست

قامت در غضب افتاده توفان در دشت

پرتگاه است و در هر قدمی

برق بر می جهد از سم ستوران بر سنگ

شب اگر در برسد

ما و این بار و بنه گر به سرایی نرسیم

مه تشویش زهر دره به ره می لغزد

پا فرود می رود اندر گل و بر می اید

و سراشیبی هول

با تلاش مردان در پس سر می ماند

اینک آرام روانیم به دشت

دشت خالی است به سان کف دست

شیون طفلی ناخفته می پیچد با گردش باد

و آسمان مزرعه باروز باران است

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

دزد

گر که ارزان می فروشم من متاعم را

عابر غافل

از برم بی اعتنا مگذر

من به جان کندن

با مشقت بی صدا ترسان

هر شب از دیوار مردم می روم بالا

می خزم بر بامهای پست

می دوم در سایه دیوار

می گریزم در پناه شیروانی ها

از در و درگاه یا هر رخنه و روزن

می کنم سر توی هر پستو

تا به دست آرم

آنچه می خواهم

خواب

خوابتان در بستر راحت

خواب بی پایانتان هر نیمه شب تا صبح

در کمند این گرفتاری کشانیدم

و مرا آزاد

و مرا محکوم

در به سرقت بردن سنگ و جواهر کرد

خوب می بینم که می لرزند

دستهای من

دستهایم با همه ئرزیدگی در انتخاب چیزها ناشی است

و عرق از تیره پشتم بسان جویبار نازکی جاری

با چه خوف از صاحب خانه

با چه خوف از گزمه و شبگرد

باز می گردم به راه خویش

و شب جان سخت را در کوچه ها تا روز می آرم

و به دیگر روز

با چه تشویشی

بر سر بازار دیگر من

می فروشم این به جان آورده ها با شکل دیگرگون

گر که ارزان می فروشم من متاعم را

عابر غافل

از برم بی اعتنا مگذر

من چگونه بانگ بردارم

دزد تو گم گشته تو پیش تو اینجاست

...

با دماوند خاموش (سیاوش کسرایی) نظر دهید...