تراشه های تبر (سیاوش کسرایی)

آفتابی

در بسته است و پنجره بسته است و پرده ها

قاب در و دریچه گرفته است

اما ز گوشه ای

از چشم ها نهان

می تابد آفتاب

بر دست و دفتر من و گلدان

زین تنگ گوشه نیز تواند

اندیشه لطیف

بیرون رود ز روزن پنهان

تا گردد آفتابی و گسترده در جهان

0
...

0
تراشه های تبر (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

باران نمی تواند

نه نه نمی تواند باران

کز جای برکنی

یا بر تن زمین

با تار و پود سست

پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی

با دانه دانه های پرکنده

با ریزشی سبک

با خاکه بارشی که نه پی گیر

نه نه نمی توانی باران

هرگز نمی توان

باران ! تو را سزد

کاندر گذار عشق دو عاشق

در راه برگ پوش

حرف نگفته باشی و نجوای همدلی

باران !‌ تو را سزد

کز من ملال دوری یک دوست کم کنی

می ایدت همین که بشویی

گرمای خون

از تیغ چاقویی که بریده است

نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ

یا برکنی به بام

آشفته ککلی ز علف های هرزه روی

اما نمی توانی زیر و زبر کنی

نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی

این سنگ و صخره های سقط را

سیلی درشت باید و انبوه

سیلی مهیب خاسته از کوه

0
...

0
تراشه های تبر (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

هجوم

دل ببایدت نهاد

تا که جنبشی در آشیانه آوری

غنچه تا که سر ز خواب بر کند

بلبلک

بانگ بایدن که عاشقانه آوری

گفتم آن نهال نو رسیده را

شایدت قیام قامتی تمام

تا رسی که سر بر آستانه آوری

شب ز نیمه رفت و صبح بر دریچه می دمد

بی خبر دگر چرا فسانه آوری

نیست رامت این سمند توسن و نمی رود

صدا گر که تازیانه آوری

شاخه رمیده آن گل سپید

ناروا سپرده بر گذار کوچه ها

می شود

دیگرم به سوی خانه آوری

می شود که غلغل شراب را

جای های های گریه شبانه آوری

یا اگر بخوانمت به ناز

باز

ای سیاه چشم

این شب سیاه را بهانه آوری

سر بپیچی و نشیب گیسوان

پشت عاج شانه آوری

رفتی از برابر نگاهم ای درخت شعله ها و باز

چشم دارمت

گر کنار گوشه ای شبی زبانه آوری

بیتو می کشد زمانه ام

می شود که با من ای امید تهمتن

همدلی کنی هجوم بر زمانه آوری

0
...

0
تراشه های تبر (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

سرسام

آب درپوسته حوض عرق می ریزد

زرد و بشکسته و بی جان خورشید

عنکبوتی است که افتاده در آب

هر کسی در طرفی

سایبانی طلبیده است و به چشمان دیده است

هفتمین پادشهش را در خواب

نگهم مورچه وار

می رود از بن دیوار به اوج

نردبان سوخته انگشتانش

که نهادست ز حیرت زدگی بر لب بام

نفسم و انفسم

دارم از این همه خاموشی و گرما سرسام

0
...

0
تراشه های تبر (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

شوق

برکرده ام سر

از رخنه ای در سینه سنگ

آری بهارم من در این تنگ

تنها اگر باد

تنها اگر ابری و باران

تنها اگر خورشید بود این گل نمی رست

زین تنگنا راه رهاییدن نمی جست

ای سایه ابر

ای دامن ابر

ای تیغ خورشید

ای جام باران

این گل نمی بود

گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودی

در گریبان

+1
...

+1
تراشه های تبر (سیاوش کسرایی) نظر دهید...