به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی)

تصویر

مثل آب

مثل آب خوردنی

سنگ های پایه را به باد می دهند

اختران تشنه را به چاههای خشک می کشند

مثل آب خوردنی

خون سالیان سال را

بی حساب خرج می کنند

و ذخیره برای روزهای بد نمی دهند

مثل آب

مثل آب خوردنی

می زنند سر بلندتر سر زمانه را به دار

می پرکنند

مهربانترین دل زمین داغ را به سرب

آن چه زیر چشم ماست

حسرت است و ظلمت است و تشنگی

و آن چه روی رمل های سوخته

جای پاست

طرفه آن که اختران غوطه ور به چشمه های شب

خواب مرگ را چه آشنا پذیره می شوند

مثل آب

مثل آب خوردنی

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

خم بر جنازه ای دیگر

نه بایسته شعرست و نه

شایسته من

که همواره خون بسراییم و

خون

و از عطر نیاز

و ترکش بلندآواز

سخن نگوییم

از عشق سخن نگوییم و

از غزل

اما در آن گذر

که

قلم و قدم

بر خون همی رود و

باز

این منم که بر جنازه ای دیگر

خم می شوم

باری بشنویدم بانگ

که در برابر چشمانم شهید می شوند

فرزندان امیدم

آری بشنوید

افراسیابت

به تیغ

از شاهنامه می راند

ای ستیزنده باستم

ای جزمت زیبایی جوانی و جرئت راستی

اما نامت

در کارنامه او

می ماند

عقیق سرخ

اینک مهربانی همه بازوان برادری

سهرابانت

و خشم بی آتشی کین

رستمانت

گرم است

هنوز خون تو گرم است

دیرگاه

بردندت

و هم به شبانگاه

از تو دست بداشتند

از پیکر بی جان تو

از خوشه خون

و هنوز

خون تو گرم است

در قتلگاه تو چه گذشته است ؟

ای شبنم سرخ

از آخرین برگه لرزان شب

چگونه چکیدی

تا سپیده دم چشم باز کرد ؟

جنایت

بی حوصلگی می کند و

قساوت عجول است

و شرف

درد شکیبایی را

تا دیار آرام مرگی زودرس

پیش می برد

و همچنان

آزادگی با خون

راهش را خط کشی می کند

و جوانی بر آن

گلهای آفتابگردان

می نشاند

تا شیار آفتابی این مرز را

در دود و دمه

چراغان دارد

ای گوهرهای ناشناس

حجله های گلرنگ بی عروس

در بگشایید و دهان

تا مردمان

دامادان سر بلند را تعظیم کنند

و

ای تو

رفیق رزم آور بی خستگی

آرام

که تا خاک

تن به بوسه آفتاب می سپارد

خشم دانه ها بر زمین

مزرع رستاخیز

می رویاند

و دست بازوان رنج

گهواره اندیشه ات را

می جنباند

و در شاهنامه شهیدان

خون سیاوش

می جوشاند

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام

به قعر شب سفری می کنیم در تابوت

هوا بد است

تنفس شدید

جنبش کم

و بوی سوختگی بوی آتشی خاموش

و شیهه های سمندی که دور میگردد

میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان

نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد

و راه بسته نماید ز رخنه تابوت

به قعر شب سفری می کنیم با کندی

چه می کنیم ؟

کجاییم ؟

شهر مامن کو ؟

شهاب شب زده ای در مدار تاریکی

هجوم از چپ و از راست دام در هر راه

عبوروحشت ماهی در آبهای سیاه

بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست

نمی کشند کسی را نمی زنند به دار

دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام

نمی زنند کسی را به سینه غنچه خون

شهید در وطن ما کبود می میرد

بگو که سرکشی اینجا کنون ندارد سر

بگو که عاشقی این جا کنون ندارد قلب

بگو بگو به سفر می رویم بی سردار

بگو بگو به سفر می رویم بی سر و قلب

بگو به دوست که دارد اگر سر یاری

خشونتی برساند به گردش تبری

هوا کم است هوایی شکاف روزنه ای

رفیق همنفس ! اینک نفس که بی دم تو

نشاید از بن این سینه بر شود نفسی

نه مرده ایم گواه این دل تپیده به خشم

نه مانده ایم نشان ناخن شکسته به خون

بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان

نهفته جسم نحیف امید در آغوش

به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

گرهبند خون

قامتت

درداربست شعرم نمی گنجد

نمی نشیند

آرام نمی نشیند تا

طرحی برآورم

شایای ماندگاری و تاریخ

کدامین خارای آتش زنه

خرد کنم

خمیر کنم و

در کوره دماوندی روشن

بگدازم

تا پولادت را بپردازم ؟

من چگونه مهربانی و خشم را

با هم آورم ؟

من چگونه تیغ بر آفتاب بر کشم ؟

آری چگونه

شطی از سوسوی ستارگان جاری کنم ؟

آخر

من امید را چگونه سپیده وار

در قلب این شب ظلمانی بنشانم ؟

من چگونه

چشمان تو را حک کنم ؟

بگذار خاموشانه بنشینم

صبورانه در کمین

و ایند و روند امواج را

بنگرم

باشد که موج ماهیی یگانه

در دام من افتد و از آن

نقشی

از خستگی ناپذیر خاطرت

بنگارم

ای رود ستیزنده

ای جویا

ای شتابگر اندکی بهل

تا زمانه در خود

جوانی خویش را بیاراید

بمان

تا همسر مسافر

سرخ گل اندوهگینش را

با تو

به شادابی برساند

بمان تا فرزند

پا به پای تو به دریا رسد

بمان تا چون منی

بتواند

حکمت دگرگونی آتش را

بر آب بنویسد

نمی گنجی

نمی نشینی

نمی مانی اما ای آزاد

و من

یادت را

بر بوم خون بفت دلم

با عطر عصر آهن و بیداد

به رنگ ناشکننده فلز رنج

یادی

چون حریر صبح فروردین

و قامت توفان

و هلهله های هزاران هزاری دستمالها و چشم ها

و رضامندی چهره شالیکاری

بر فراز پشته

که شیر و عسل می نوشد

نانت را با ما

به دو نیم کردی و نامت را

گرهبند ابروی ما

اینک ای جوانی سالخورده

شراب جاودانه باش

در کام یاران

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

رای دیگر

وقتی که دست می طلبد جان موافق است

بر کنده دل ز همهمه ها و گفت و گوی ها

مردی که رای دیگر دارد

می ایستد به پا

گلدان به روی طاقچه

دفتر به روی میز

چایی درون فنجان جان در میان مشت

در سنگری چنان

یک مرد در محاصره می ماند

تا آخرین فشنگ

با آخرین توان

در زیر چشم ما

یک مرد با هزار گلوله

می اوفتد ز پا

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

شقایق

فریاد سرخ فام بهارانم

سرکش

گرمای قلب خاک

گیرانده شب چراغ پریشانم

فریاد سرخ فام بهارانم

برخاسته ز سنگ

با من مگو ز حادثه می دانم

آری که دیر نمی مانم

اما به هر بهار سرودم را

چون رد خون آهوی مجروح

بر هر ستیغ سهم می افشانم

آنگاه عطر تلخ جوانم را

با بال بادهای مهاجم

تا ذهن دشتهای گمشده می رانم

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

له له و تنفس

خوابم نمی برد

گوشم فرودگاه صداهای بی صداست

باور نمی کنی

اما

من پچ پچ غمین تصاویر عشق را

محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها

پیوسته باز می شنوم در درون شب

من رویش گیاه و رشد نهالان

پرواز ابرها تولد باران

تخمیرهای ساکت و جادویی زمین

من نبض خلق را

از راه گوش می شنوم آری

همواره من تنفس دریای زنده را

تشخیص می دهم

باور نمی کنی

اما

در زیر پاشنه هر در

در پشت هر مغز

من له له سگان مفتش را

پی جوی و هرزه پوی

احساس می کنم

حتی

از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق

نان و گل و سلامت و آزادی

می بینم آشکار

این پوزه های وحشت را

له له زنان و هار

آن گیاه از میان صداهای گونه گون

این له له آن تنفس

هر دم بلند

بنهفته هر صدایی دیگر

تا آستان قلبم بی تاب

نردیک می شوند

نزدیک می شوند و خوابم نمی برد

اینک منم مهاجم و محبوس

لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین

قربانی سگان تکاپو

می گردم و به بازوانم مواج

هر چیز را به گردم می گردانم

می ترسم

اما می ترسانم

دندان من از خشم به هر سو ده می شود

آشوب می شود دل من درد می کشم

با صد هزار زخم که در پیکرم مراست

دریا درون سینه من جوش می زند

فریاد می زنم

ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ

دشنام می دهم به شما با تمام جان

قی می کنم به روی شما از صمیم فلب

جان سفره سگان گرسنه

تن وصله پوش زخم

چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار

در گرگ و میش صبح

تابم تب آوریده و خوابم نمی برد

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

نام و سیما

این روزها شهید

نامی یگانه نیست نام خاص

نامی است عام

نامی است مانند نامها که به خود می نهند عوام

نام برادران تو و خواهران من

نامی ز شاهنامه امامان

حتی پیمبران

سیمای این شهیدان

چون نقش سکه نیست

از پرده های فاخر نقاشی

می لغزد

از آب و رنگ و روغن

می گریزد

و طرح صادقانه این چهره را فقط

بر سنگفرش خون

آری نوار خون می ریزد

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

پویندگان

آنان به مرگ وام ندارند

آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند

آنان که ترس را

تا پشت مرزهای زمان راندند

آنان به مرگ وام ندارند

آنان فراز بام تهور

افراشتند نام

آنان

تا آخرین گلوله جنگیدند

آنان با آخرین گلوله خود مردند

آری به مرگ وام ندارند

آنان

عشاق عصر ما

پویندگان راه بلا راه بی امید

مادر ! بگو که در تک این خانه خراب

گل های آتشین

در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟

این خواهر و برادر من ایا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟

پیش از طلوع طالع

امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند

بیدار باش را

در کوچه های دور

در شاهراه خلق به او درآورید

دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...

دیداری یک سویه

وقتی که آمدی

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشمهای تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی که استوار نشستی و پر غرور

همچون عقاب قله نظر دوخته به دور

انگشت تو خواب سبیلت

وقتی دست می کشیدی در رویا

بر گیسوی دامون پسرت تنها

وقتی که زیر بارش طعن منافقان

می غریدی

یا در فضای یخ زده تالار

عطر خوش وفا را پرسان

در پیکر یکایک یاران

می بوییدی

آن گاه

وقتی نگاه تو

برق نگاه کرامت را آغوش می گشود

آن گاه

وقتی که دادگاه

مقهور کین کرامت بود

وقتی که تو درآمدی از جامه

شیر بدون بیشه

شمشیر بی غلاف

در حلقه مسلسل و سرنیزه

وقتی که ایستاده صلا دادی

وقتی درآمد خسن ات شعر سرخ بود

صدها هزار غنچه نا سیراب

آب از کلام تو می خوردند

رنگ از لبان تو می بردند

وقتی که گفته های تو کوته بود

اما بلند زنگ خطرهایت

وقتی نفس نفس

تنها سرود ما

در آن سکوت بود هم آوایت

لبخند با شکوه تو چون پیشواز کرد

در واژه نظامی اعدام

مهمان جلف مرگ

وقتی که قامتت

قد می کشید در دل آویز اشک من

وقتی بهار بود گلی سرخ در قفس

میعادگاه عشق

وقتی که هر سپیده و هر صبح

میدان تیر بود

...

0
به سرخی آتش به طعم دود (سیاوش کسرایی) نظر دهید...