سیدمهدی افضلی

دست از سرِ ما بر نمی‌دارد حواشی!

با من چه خواهد کرد غم، وقتی تو باشی
باران چه خواهد کرد با دیوارِ  کاشی

گفتم ببینم روی ماهت را نشد که،
دست از سرِ ما بر نمی‌دارد حواشی

چیزی به فروردینِ چشمانت نمانده‌است
دل را چراغانی، غزل را آب‌پاشی …

داری دلم را می‌سپاری دست تقدیر
داری کویرِ سینه‌ام را می‌خراشی

تا هرچه پشتِ خیسِ چشمت می‌نشینم
حتی اگر از سنگ سختم می‌تراشی!

حالا مرا گم کن میان کوچه‌هایت
دیگر چه فرقی، خواه باشی یا نباشی

1+
...

1+
سیدمهدی افضلی, غزل نظر دهید...

شاعر نبود کارگر یک اداره بود…

شاعر نبود کارگر یک اداره بود…
یک میز پهن داشت ولی هیچ کاره بود

اواره بود و گیج، دراین هفت آسمان
لابد شبیه من و شما بی ستاره بود

او شعر می نوشت فقط روزهای فرد…
شعرش همیشه خط خطی و پاره پاره بود

بیچاره وقت نداشت که شاعر شود هنوز
بعد از اداره نوکر یک ماهپاره بود!

یک روز خسته شد به خودش دستبند زد
یک هفت تیر کهنه فقط راه چاره بود…

این آخرین غزل به لبش بود گفت و …بنگ!
نه! نه! جگر نکرد هنوز ” ایستاده ” بود

به! به! دوباره قافیه را باخت ‌بی خیال
شاعر نبود کارگر یک اداره بود . . .

2+
...

2+
سیدمهدی افضلی, غزل نظر دهید...