سیدمهدی موسوی

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!

از مریضی که دلش در خطر تاراج است
به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!
کاتب نامه به “شبلی” نکند “حلاج” است:

السّلام ای که به من سنگ زدی، طعنه زدی
چوبه ی دار من آغاز شب معراج است

آب و آتش به هم آمیخته در نامه ی من
کاغذ نامه برافروخته و مواج است

هر چه را او بپسندد به سر خوبش بنه!
بندگی در گرو داشتن این تاج است

عمر، یک دایره ی فرضی و سرگردان بود
هر که از دایره بیرون نرود اخراج است!

...

0
سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟

تا برویم ریشه ای چون تاک می خواهم که هست
نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست

قصد قربت کرده ام چون در طریق دوستی
اجتناب از نیت ناپاک می خواهم که هست

یک بیابان تشنگی می خواهم و شوق و جنون
قدر لب تر کردنی ادراک می خواهم که هست

سینه ای مشروح می خواهم: “ألم نشرح لکَ…”
سوره ای مانند “اعطیناک” می خواهم که هست

خاطری آشفته یا آسوده! -فرقی می کند؟-
ناله ای محزون، دلی صدچاک می خواهم که هست

جانماز و مهر و قرآن و دلِ سیری قنوت
سجده بر سجاده ای نمناک می خواهم که هست

خلوتی دارم که در آن با کمی راز و نیاز
ربنا در ربنا پژواک می خواهم که هست

پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟
فرصت پرواز تا افلاک می خواهم که هست

...

0
سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

برو ای دل که تجارت کنی و سود کنی!

شعله ور شو که مرا یک شبه نابود کنی
مثل اسفند بسوزانی ام و دود کنی

من زمین خورده ی ماه توام و می خواهم
که مرا دایره در دایره محدود کنی

چون حباب آمده ام و می روم آرام، مرا
یک سر سوزن اگر راضی و خشنود کنی

سفر دور و درازم، دو سه روزه ست اگر
گوشه ی چشم به سر منزل مقصود کنی

تاجر جاده ی ابریشم او باش و برو !
برو ای دل که تجارت کنی و سود کنی

...

2+
سیدمهدی موسوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

عنتر!

معشوق من زیباست مثل عنتری که
در می روم از دست او مثل خری که

یک مانتو خفاشی و دو کفش چرمی
یک بینی و یک مشت مو، یک روسری که…

با چشمهای جالب انگیز خمارش
و چیزهای بی حیای دیگری که …

نه خانه مان می آید و نه جای دیگر
چه فایده دارد عزیزم دلبری که

وقتی که پولی در بساطم نیست اوّل
له می کند من را شبیه خاوری که

ترمز بریده باشد اما بعدش آرام
می گویدم پیتزا برایم می خری که!

هر روز می آید کنارم می نشیند
اوّل سلام و بعد رقص بندری که…

با بوسه های آبدار بعـد یعنی
مامان خوبم خواسته انگشتری که…

از دست او یک لحظه هم راحت ندارم
از دست او و مادر بدترتری  که …

حالا خودش بس نیست خواهرهای نازش
صغری و کلثوم و منیژه و پری که…

هر روز می آیند دانشگاه با من
دنبال پیدا کردن آن شوهری که…

بورس مداد و ریمل و ماتیک و رُژ تا
خود را بیندازند به یک مشتری که …

می ترسم از روزی که فردایی ندارد
روزی که بنشینم درون محضری که…

ما را به عقد دائم هم دربیارد
خوابیدن با تو درون بستری که…

و بدتر از آن چند ماه بعد یعنی
آوردن یک بچّه کاکل زری که …

دیگر عروسی کار از ما بهتران است!
مرد کهن می خواهد و گاو نری که …

...

4+
اجتماعی, تنهایی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

وکیل پایه یک دادگستری!

یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری
شاید وکیل پایه یک دادگستری!

دارد دفاع می کند از دختری که نیست
اسمش پری، نه! از همه ی جنبه ها پری!

از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ
یک مشت موی سرزده از زیر روسری

از دختری که گفته به این هیچ عاشقست
از دختری که رفته با مرد دیگری

لیلای قصه خط زده کل کتاب را
پیدا نموده شاید مجنون بهتری!

رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل
فریاد می زند که تو دختر مقصری؟!

دختر فقط عروسک بازی زندگی ست…
تو مرده ای به خاطر این جرم : دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و…
وقتی که از تمامی خود رنــج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست
می خواهی آسمان را  بالا بیاوری…

قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار
به دادگاه و صندلی پیر داوری

از خود سوال می کند آیا نمی شود
آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟

رو می کند به سمت وکیل در آینه
با یک نگاه خسته و یک جور دلخوری

شاهد:خودش دلیل :خودش حکم:زندگی
قاضی:خودش وکیل:خودش متهم:پری

...

1+
اجتماعی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود

ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت
ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود

ای بهار سبز! دنیایی دعاگوی تو شد
راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود

هفت قرنِ پیش در شیراز و در “طرف چمن”
خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود

جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند
این حکایت در غیاب چندصد سال تو بود

من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند
سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود

...

0
سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

من این زن غمگینو میشناسم!

اون گوشه داره اشک می ریزه
می دونه که رو گریه حسّاسم

بوی تنش تو خونه پیچیده
من، این زن ِ غمگینو میشناسم

می شینه پیشم مثل هر روز و
با قرص و بوسه فال می گیره

می گم: نمی فهمی دوسِت دارم؟!
می گه: برای عاشقی دیره

میگه که دنیا جای خوبی نیست
هر کی که می فهمه غمی داره

می گم برای عشق، این خونه
دیوارهای محکمی داره

ترساشو می چینه توی ساکش
من مشت می کوبم به آینده

می گه: می دونی خیلی دیوونه م!
می بوسمش تو گریه و خنده

می بینمش که سمت در می ره
با چشم های قرمز ِ خونی

می گه تو حرفامو نمی فهمی
می گه تو دردامو نمی دونی

هر صبح که پا می شم از کابوس
خوابیده توو آغوش و احساسم

می ره که توی گریه برگرده
من این زن غمگینو میشناسم!

...

1+
چهارپاره, رابطه, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

از عهد دقیانوس تا امروز تاریك است!

این بار محكم تر بزن شب را در ِ گوشم
ساكت نگاهت می كنم، این بچّه گستاخ است

این آب و این قبله خبرهای بدی دارند
كه سرنوشت گوسفندان، دست سلاخ است

جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی…
این را كسی می گفت كه سوراخ سوراخ است

«مرگ است قطعاً آخر عمری تمرگیدن»
سر را تكان دادند گویا چند تا برّه

بعداً بدون ترس و وحشت راه افتادند
بعداً علف خوردند تا شب داخل درّه

یعنی رفیق من به این مردم امیدی نیست
یعنی امیدی نیست! هرگز! هیچ! یك ذرّه!

در غار تاریك خودش خرس زمستانی
بیدار خواهد شد، نخواهد شد به این زودی

بودیم و هستیم و نمی مانیم تا فردا
هستند امّا كاخ های رو به نابودی

ماندیم با لبخند برجا و نفهمیدند
كه گریه می كردیم پشت عینك دودی

كه گریه می كردیم در جشن عروسی ها
كه گریه می كردیم در هر مجلس شادی

كه گریه می كردیم در چشمان قربانی
با آخرین آواز چوپان توی آبادی

كه گریه می گردیم زیر بارش باران
در حسرت یك ذرّه از هر جور آزادی

ما داستان هامان بدل به واقعیت شد
در قصّه های بچه ی امروز، غولی نیست

این داغ های روی پیشانی كه قلابی ست
در امتحان عشق، معیار قبولی نیست

از عهد دقیانوس تا امروز تاریك است
این غار خوابش برده و دیگر رسولی نیست

این آسمان حتماً دلش مثل دلم خون است
تا صبح پشت شیشه دارد اشك می ریزد

ساكت نشستیم و به این تكرار تن دادیم
ای كاش مردی باز حرف تازه ای می زد

روی مزار گوسفندان آب می پاشم
شاید كه نسلی دیگر از این خاك برخیزد

...

1+
اجتماعی, سیدمهدی موسوی نظر دهید...