سیدمهدی نژادهاشمی

بیگانه با همیم و نگهبانمان یکی ست!

هرچند نان مانده یِ زندانمان یکی ست
بیگانه با همیم و نگهبانمان یکی ست

سگ پرسه می زنیم و به جایی نمی رسیم
بن بست انتهای خیابانمان یکی ست

ما را بدون دیدن هم دار می زنند
منصورهای در پی ِ عصیانمان یکی ست

تزویر قهوی قجری درنگاهمان
فال نزار ِ در ته فنجانمان یکی ست

هی پشت می کنیم به هرکس که می رسد
حمام فین ِ بی رگ ِ کاشانمان یکی ست

شبها که کنج خلوتمان را فروغ نیست
سر فصل شعرهای زمستانمان یکی ست

ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد
ایمان بیاورید که ایمانمان یکی ست

هم سنگ هم نبوده دل ِ بی قرارمان
درحیرتم که بسترِ طغیانمان یکی ست

همسفره نیستیم ولی آشنای هم
نان و نمک نخورده نمکدانمان یکی ست

آخر بمان که خواب اقاقی بروید از
آغاز فصل سرد که پایانمان یکی ست

...

1+
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست!

ماه من در دل دیوانه ی شب زندانی ست
سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست

عقب افتاده تر از آن شده که می گویند
کشور ملتهبم منتظر ویرانی ست

نسبتم می رسد آخر به شب طولانی
شجر ه نامه ی من دولت بی سامانی ست

می نشینم که هواخواه نگاهم بشوی
گرچه منظور من از خواستنت ، پنهان نیست

هم قدم باش از این باغ بچیند سیبی
با تو شیطان شدنم در پی هر عصیانی ست

تو خودت باغ ِ بهشتی به خدا می دانند :
قصه ی آدم و حوا همه جا قربانی ست

سندیت که ندارد بنشینی باغیر
ساحلت امن و دلت صاف و لبت مرجانی ست

دوست دارم نفسی با نفست زنده شوم
گرچه آینه ی تو در پی نافرمانی ست

این چه کامیست که تلخ است شبیه فنجان
این چه داغی قسم خورده ی هر پیشانی ست

آه را می کشم از سینه ی تنگم بیرون
فصل پاییز چرا مقصد بی پایانی ست؟!

حافظم باش گره از نفسم وا بشود
فال خوش یمن ! اگر طالع من ویرانی ست

...

0
باران, پاییز, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

شاعری مردن تدریجی و ناخواسته است!

باز با دوری خود دل نگرانم کردی
مثلِ دیوانه به هر سمت روانم کردی

شاعری مردن تدریجی و نا خواسته است
مثل یک باغچه درگیرِ خزانم کردی

روز و شب یکسره مفهوم ندارد وقتی
خالی از ثانیه ای پر هیجانم کردی

پنجره بهت زده داشت نگاهت می کرد
پشت تردید دل ِ سنگ بیانم کردی

باد نااهل وزید و به دلم بد افتاد
چه بگویم که تو بی نام و نشانم کردی

گفتم اینگونه نرو می رود از دست دلم
رفت از دست دل و بی ضربانم کردی

مثل پیراهن ِ خاکی شده احساساتم
باز درماندۀ یک ذره تکانم کردی

من که دیوانه نبودم ولی از عمد چرا
ساده بازیچۀ چشم ِ همگانم کردی

...

1+
جدایی, رابطه, سیدمهدی نژادهاشمی نظر دهید...

چوپان مرا به نیّت ِ جلاد می برد!

گمان نکن که تو را باد می برد !
اینروز را نخواسته از یاد می برد

چشمان بی گناه کسی بی پناه تر
بی خواب را به شهر غم آباد می برد

گم می کند سیاهی شب را نفس نفس
سگ پرسه ای که تا رگ بیداد می برد

تو ماه کاملی و نبودت پلنگ وار
شب را به عمق ورطه ی فریاد می برد

آخر شب بلند به گیسوی تو قسم
دارد مرا به مهلکه ای حاد می برد

حالم شبیه قوچ چموشی که عاقبت
چوپان مرا به نیّت ِ جلاد می برد

افسوس چشم مست تو را نیمه های شب
شیطان به سمت خوابِ پریزاد می برد

من برخلاف آب به جایی نمی رسم
مرگ است آنچه ماهی آزاد می برد

نفرین نکن ببین گذرم را شبی بلند
دست قضا به آنچه نیفتاد می برد

...

0
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

شب می شوم شاید از این پس ماه من باشی

شب می شوم شاید از این پس ماه من باشی
یا آشنای خاطرِ گمراه من باشی

از اینطرف ها اتفاقی سربزن ، شاید
یكبار را در طالع ِ بیگاه من باشی

جمهوری ام را با نگاه خویش ویران كن
تنها تو بایستی كماكان شاه من باشی

لب می زنم بر شوكران ِزندگی آرام
بدنیست گاهی موجب اكراه من باشی

یعنی بگیری دستهایم را به یكباره
یعنی كه یلدای شب ِ كوتاه من باشی

دل می دهم هرجا كه خواهی برد ، حرفی نیست
یك عمر راه و گاه گاهی چاه من باشی

جمع نقیضین است باهم بودن ما –نه –
هرچند تو آیینه ی دلخواه من باشی

...

0
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

خاک عالم به سر سلسله ی شاعر ها !

در رگ غیرتِ من خواب ندارد اثرت
گم شده نیمه شبم را هوس در به درت

مثل یک کشور اشغال شده بی تردید
ترسم این است به این خاک نیافتد گذرت

آدم برفی ِ از روز و شبش نا آگاه
دگمه ای روی زمین است نیاید خبرت

با خودت تا به کجا می کشی ام دیوانه
سایه ای بی کس و کار است دلم پشت سرت

زخم بیگانه ندارد به شعورم اثری
نخریدم به تن و جان خودم جز خطرت

چشم در چشم تو خود باختنم مشهود است
عشق بازی تو و مردم صاحب نظرت

خاک عالم به سر سلسله ی شاعر ها
تا نپیچد نفس غیر به عطر سحرت

دور تو آینه بندان شده از بخت بدم
آخرین دوره شده دل نشکستن هنرت

...

0
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل ‏ - نظر دهید...

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر!

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر
بر زمین ریختنش دستِ رفیق است چقدر!

گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر

ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است
سهم ما از هوس دوستْ دریغ است چقدر

لحظه‌ی آمدنت دیر؛ ولی رفتنِ تو
مثل برهم‌زدن پلک دقیق است چقدر

کوه تفتیده‌ای از حوصله دارد چشمت
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر

من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر

پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر؛ ولی
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر

...

2+
جدایی, رابطه, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺟﺰﺍ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻤﺎﻥ، ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻭ ﺑﻼ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﯿﺮ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ
ﺍﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻭﺍ ﮐﻨﺪ ﻣﺮﺍ
ﻗﺎﻣﺖ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﻣﻦ ﺻﺎﻑ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺯﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻝ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﺍﻣﺎ، ﺍﮔﺮ ، ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻗﻀﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻣﯽ ﺑﺨﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﻮﺩ ﺟﻬﺎﻥ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﯿﺎﻩ ﻋﺰﺍ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺵ
ﺳﺠﺎﺩﻩ ﭘﻬﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﻣﻐﺮﺏ ﻭ ﺍﻭﻫﺎﻡ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ
ﺻﺒﺢ ﺳﭙﯿﺪ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﺍﻭ ﺑﯽ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﮐﻤﺮﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﺷﮑﺴﺖ
ﺣﺎﻝ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻋﺼﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

ﺑﯽ ﺟﺮﻡ ﻭ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺭﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ
ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺟﺰﺍ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ!

...

1+
جدایی, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

در کار نیست!

درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست
معجزه می خواستم اما دری در کار نیست

منتظر ماندم که دردم را بگویم باکسی
سالها رد شد ولی نامه بری در کار نیست

حاصل اسکندر از عشق تو مشتی خاک شد
بی تو بی شک زندگی ِ دیگری در کار نیست

دل به فردای تو را دیدن سپردم , عاقبت
عمر رفت و روزهای بهتری درکار نیست

سوختم از بیخ و بن آنقدر که اینروزها
از من ِدیوانه جز خاکستری درکار نیست

گیج و منگم مثل شاهی که پس از کلی نبرد
تا به حال خود بیاید لشکری درکار نیست

اعتماد نابجا کردم که دل دادم به تو
دیر فهمیدم که در تو باوری درکار نیست

از من دیوانه ی دلتنگ با چشمان خود
معجزه می خواهی و پیغمبری درکار نیست

...

0
تنهایی, جدایی, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

نداشت…

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت
این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

مانند آشنای غریبه در این جهان
جز مرزهای بسته ی خود کشوری نداشت

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت
اما توجهی به چنین دلبری نداشت

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید
آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه
بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت
وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

آتش گرفت هیزم چشمان من بجز
رنج و عذاب معجزه ی بهتری نداشت

شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد
“آدم”، ولی دوباره دل کافری نداشت

...

0
جدایی, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...