غزلیات شاطرعباس

وطن تو

دلم فتاده بر آن زلف پرشکن که تو داری

قرار برده ز من آن لب و دهن که تو داری

لبت چو غنچه، رخت چو بنفشه، زلف چون سنبل

کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری

ز بوی پیرهنت زنده می‌شود دل مرده

چه حکمت است در این بوی پیرهن که تو داری

کجاست شهر و دیار و کجا بود وطن تو

خوشا به مردم آن شهر و آن وطن که تو داری

مرا غلام خودت کن که هیچ خواجه ندارد

چنین غلام هنرپیشه چو من که تو داری

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

باز، دل میبری …

ای که صد سلسله دل، بسته به هر مو داری

باز دل می‌بری از خَلق، عجب رو داری

خون عشّاق، حلال است، مگر در بر تو

که به دل، عادت چنگیز و هلاکو داری

از گل و لاله و سرو لب جو، بیزارم

تا تو بر سرو قدت روضۀ مینو داری

تو پریزاده نگردی به جهان، رام کسی

حالت مرغ هوا، شیوۀ آهو داری

این خط سبز بود سر زده زان شکّر لب

یا که در آب بقا، سبزۀ خودرو داری

جای مستان همه در گوشۀ محراب افتاد

تا که بالای دو چشمت خم ابرو داری

گر صبوحی شده پا بست تو، این نیست عجب

تا که صد سلسله دل، در خم گیسو داری

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

گل شب‌بو

دلبرا بر روی ماهت این پریشان مو است داری

سُنبل تر، یا سمن، یا زلف عنبر بو است داری

قامت است این، یا بود شمشاد، یا باشد صنوبر

یا که سرو بوستانی، یا قد دلجوست داری

این هلال ماه گردون است، یا شمشیر برّان

یا خط قوس قزح، یا قبلۀ ابروست داری

این دو ترک مست خونریز است یا آهوی وحشی

یا دو بادام سیه، یا نرگس جادوست داری

این مرا اقبال باشد، یا تو را بر گشته مژگان

یا سنان گیسوان، یا خنجر برزوست داری

افعی زلفت فکنده مهره‌ای در گوشۀ لب

خال مشکین یا لب آب بقا هندوست داری

حقّۀ یاقوت، یا قوت روان، یا شهد و شکّر

غنچه بشکفت از لبت، یا این گل شب بوست داری

ای صبوحی می‌چکد از خامه ات دُر یا که لؤلؤ

یا به وصف خوبرویان طبع افسون گوست داری

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

زلف و شانه

بر جان، شرار عشفت، خوش می‌کشد زبانه

باور نداشت بختم، این دولت از زمانه

دیشب دل پریشم، تا صبح، شکوه می‌کرد

گاهی ز دست زلف، گاهی ز دست شانه

خواهم که چون سکندر، گرد جهان بگردم

شهد لبت بنوشم، آب بقاء بهانه

فرهاد، بهر شیرین، گر کَند جوئی از شیر

من کرده‌ام ز دیده، سیلاب خون روانه

وقت صبوحی آمد ای ساقی سحر خیز

برخیز تا بنوشیم، از این می شبانه

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

تمنّا

زلفت از سنبل تر سر زده بر طرف چمن

کاکلت بسته صف از ملک حبش لشکر چین

در ختا و ختن ای خسرو خوبان جهان

چون تو شوخی نبود در همۀ چین و ماچین

لب من با لب تو نرد ببوسی میباخت

لب لشکر شکنت گفت که بردی بر چین

خواستم جوهر هندو ز لبت بر چینم

لب تو گفت بچین، غمزۀ تو گفت مچین

من از این چین و مچین، واله و شیدا چکنم

سر زلف بت شکر شکنت برده ز چین

از گل روش صبوحی چه تمنّا داری

غنچه این لحظه تو از باغ وصالش برچین

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

حلقۀ زلف

تا در آن حلقۀ زلف تو گرفتار شدم

سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

من چه کردم که چنین از نظرت افتادم

چاره‌ای کن که به لُطف تو گنهکار شدم

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود

بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

تا در آن سلسلۀ زلف تو افتادم من

بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم

برو ای باد صبا بر سر کویش تو بگو

که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

جان بلب آمد و راز تو نگفتم به کسی

نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

بازار سنبل

ترک من، چون حلقۀ مشکین کاکل بشکند

لاله را دلخون کند، بازار سنبل بشکند

ور خرامان سرو گلنارش کند میل چمن

سرو را از پا در اندازد، دل گل بشکند

تا هلال ابروی جانان ز چشمم دور شد

اندر این ره، سیل‌ها باشد که صد پل بشکند

چون نسیم صبحگاهی پردۀ گل بردرد

خار غم اندر دل مجروح بلبل، بشکند

ای صبوحی سرّ و حدت را، ز دست خود مده

تا خیال زهد و تقوا را توکّل بشکند

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

تشنگی

بر سر مژگان یار من مزن انگشت

آدم عاقل به نیشتر نزند مشت

پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت

ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت

پیش لبت جان سپردم و به که گویم

بر لب آب حیات، تشنگیم کشت

پشت مرا اگر غمت شکست، عجب نیست

بار فراق تو، کوه را شکند پشت

خون مرا چشم جادوی تو نمی‌ریخت

از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت

مغبچگان، پای از نشاط بکوبید

دختر رز می‌رود به حجلۀ چرخشت

کافر و مؤمن چو روی خوب تو بینند

آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت

دشمن اگر می‌کُشد، به دوست توان گفت

با که توان گفت اینکه: دوست مرا کُشت؟

آب حیاتش تراود از بن ناخن

آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت

کام، صبوحی نبرد از لب لعلت

تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

غم آزادی

تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا

هر چه می‌خواستم از بخت، خدا داد مرا

رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم

چشم دارم که خرابی کند آباد مرا

نتوانم ز خداداد بگیرم دادم

کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا

گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شود

بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا

من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شب

چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا

غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم

غمم آنست که ترسم کنی آزاد مرا

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...

آیهٔ رحمت

غبار نیست که بر گرد عارض ترش است این

گذشته پادشه حُسن گَرد لشکرش است این

نه خط غالیه سا دور عارض مهش است این

همای حُسن پریده است و سایۀ پرش است این

ستاده بر سر نعشم، گرفته دست به مژگان

که این قتیل نگاه منست و خنجرش است این

کتاب نیست که می‌خواند آن نگار به مکتب

کند حساب شهیدان خویش و دفترش است این

نشان آبله دیدم به روی یار بگفتم

قسم به آیۀ رحمت که اصل جوهرش است این

هزار مرتبه بر قبر من گذشت و نگفتا

که این شهید، شهید من است و مقبرش است این

نظر در آینه کرد آن نگار رو با خود گفت!

خوشا بحال دل عاشقی که دلبرش است این

...

غزلیات شاطرعباس نظر دهید...