اشعار آزاد نیمایی فومنی

چرای لحظه ها

آهسته تر ببال

سنجاقک

گنجشکان خیالم را

به بازی

فرا مگیر

همه چیز در گذر است

ابرهای بالدار

به خاموشی های فراموش خویش

فرو می شوند

علفزاری

می وزد آرام

در سکوت مه

رمه های روحش را

به چرای لحظه ها برده است

شاعر …

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

میوه ی بی برگی خاک

در اندوه خاموشی آن قمری کوکوزن

زنده یاد مهدی اخوان ثالث م.امید

آه…

آن شوریده رنگ پیر

چنگی اوقات غافلگیر

بی که خورشیدش

بتاباند

به شیرین تابه ی لاله

یا نه

بارانش

فرو شوید لب از

خشخاش تبخاله

در بدخشان صبوری

پاره لعلی بود

سنگ زیرینی اگر نه

آتش آوارگی را

طُرفه نعلی بود

غنچه

غنچه

باغ را

خونین دهان خندید

بادهانِ زخم

خوشتر می توان خندید

گل همان خندید و

ما

زیباترش دیدیم

گر چه رنگ آمیز

در پائیز

خنده های آخرش دیدیم…

مرگ چیزی نیست

آری گفت

روزی

آن اهورا زاده ی بی مرگ

گفت: پنداری که می راند

به رود باد

کاهنی

در قایقی از برگ

هر دو پی سوز نگاهش

نذر شعر و

روشنایی بود

با لبش زرتشت

نیما واره می فرمود:

پشت چیناب پگاه سایه خواهی ها

خواب زرد خیزران خسته از رفتار

لحظه ی پژمردن موج است

لحظه ی پرپر زدن

در خلوت آبی ترین آواز ماهی ها

گفت:

چشمش پر تبسّم بود

در افقهای سفر

آینده اش

گُم بود

مرگ چیزی نیست

شیهه ی اسب سیاهی می تواند باشد

این نفرینی آدم

شیهه ی اسب سیاهی

پشت ابرستان بادآباد آها

دَم

گفت: پنداری

خودآن آه و

خود آن دم بود

هر چه بود آن بی طپش نبض گل احساس

آدم بود

عشق ورز مهربانی های

عالم بود

گفت: تأکیدش به شبنم بود

گردش آهی است

از سویی

که خواهد بردنش

پرواز مشتی قاصدک

سویی

یا بخالی درّه ای

مرغی برآرد وای

یا بوفی کشد

غویی

بی که تصویری توانی دید

در آئینه ی تدلیس

با تو گوید ناخبر

وامانده سنگی:

هیس

تو بگردانی سری

پایان پذیرد رنج

خالی از تو

پرسشی ماند

به نطع خاکی شطرنج

…..

لیک شاعر

زاده ی بی مرگی خاک است

تلخ یا شیرین

میوه ی بی برگی خاک است…

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

سه تار

تنهایی ملایم است

گنجشک های زخمه

فرا رسیده اند

به ناگهانی اندوه

سایه ای

سینه ام را

بر آتش نهاده است

چادری بگستران

در خلوت خانگی آقتاب

چادری بگستران

توت های آوازش رسیده است

این شاخه

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

از جنگل های ماسال

باد می توفد

و سپیده دمان

دورتر می ماند

از برودت این بن بست.

چهارپایانی می روند و

شبانی نمی آید

خشنود نیستم

از ناگهانی سفر اشک

دامن

به دامن

در می غلتم

دور از دست

کوهی که دورتر از

غرور گیاهی اش

ایستاده

به اکنون

پهلوانی است مرده

دیگر

پهلوانی مرده

که بارانها را

آوازیست بیهوده

با دهانش

یخپاره ایست

این سرد سال .

به دریا گذاری

پُر نم

می رانم

انگار …

تنه ی قایقم را

از جنگلهای ماسال

تراشیده اند

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...