اشعار آزاد نیمایی فومنی

عاشقی

به ناگزیر

خاموش می مانی

خستگی هایت را

با هیچ کس

در میان نخواهی داشت

به ناگزیر

از کنارت می گریزی

دستانت

در پی چیزیست

که خاموشی ات را

به زبان آورد

که با خود نگفته باشی:

از دوست داشتن

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

دختر

آیا چه می خواهد خریدن

از این بازار

مردی که خانه را

ترک گفته باشد

سیبی

مچاله آمده

در عفّت خانگی اش

دریغا

دخترم را

از روزنه ها می بویند

مردان پا به سال

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

دورتر از خویش

چه می کنی

در چنبر پرچانگی ها

چون واژگانی شنیده

می درنگی بی شتاب

می شتابی بی درنگ

نمی گریزی

در هجرانی تشویش

در التقاطی ناموزن

خراشیدنت را

خروش می نمایانی

دورتر از خویش

بیندیش

عمقی نخواهی داشت

در نزدیکی های خویش …

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

آری

با فرزند برومندم

حامد

برگِ یله

بر شاخه واری که

منم

پُر باد مباش

آنگونه که خیزران برگی

درتاراب

دشت از تو

پایکوب نشاطی نیست

برمی آیی

چون سواری

می نشینی

چون غباری

می گذری

چون باد …

آری

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

تهی شو

پرواز چیزی نیست

جز تهی شدن

از علایقِ زمینی

تهی شو

تهی شو

بسان سایه

از رنگ های چشم آزار

عشق تابستان است

طپش استوایی دل

وزشِ دریایی اشک

تهی شو

تابستان

زیبایی ات را برهنه می خواهد

دریا نیز.

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

تاسیان

به خانه می رسم.

پای اجاقی نیم سوز

به لحظه های رفتنت

می اندیشم

آه …

چه سردم می کند

این آتش

تاسیان واژه ایست محلی در لهجه ی گیلک

و آن به حالتی اطلاق می شود که انسان بی همدمِ دلخواهش لحظه های دغدغه انگیزی را سپری می کند.

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...

رودبار ۶۹

رود

بی محتوای آبی عشق

کوه

بی خنده های کبک جنون

دشتهای شکسته باد به دست

بی علف

درّه های آتشگون.

بی که سنجد ترانه بار بلوغ

بی که بیدی تجسّمِ مجنون

اشک جوشیده از شکاف درون

آه …در بیشه

سروِ ناموزون

زیر آوار هول همسر من

حامدم… آی… کاوه ام

دامون

خانه خواب غریبه در جنگل

سقف

تابوت کشتگان ستون

آنکم

دختر قصیده ی نذر

تازه تر شعر ضجه را

مضمون

بی تکان طناب

جامه ی صبر

بغض در چشمها

کفِ صابون

دردها

یکدهن کبودآواز

زخمها

کاسه گیر چشمه ی خون

در دهان من

آه…این اوقات

تلخ چون خونِ نارس زیتون

...

0
اشعار آزاد نیمایی فومنی نظر دهید...