غزل‌های فومنی

مرا به من بسپار

سفر ترا به سلامت,مرا به من بسپار

مرا به لحظه بدرود خویشتن بسپار

غرور شعر مرا پیش پای آتش ریز

به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار

مرا که دورترین شاخه ام بهاران را

به خاک فاجعه,عریان و بی کفن بسپار

سرود تلخ مرا ای صلابت تاریخ!

به ذهن نارس این عصر دلشکن بسپار

شبانه کوچ کن از سرزمین لالائی

مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار

چو عطر پونه به دامان آسمان آویز

مرا به غربت پهناور دمن بسپار

دل مرا که پر از نوحه ی پریشانی ست

به قمریان جدا مانده از چمن بسپار

به کوچه های تهی مانده از ستاره ام,هر شام

دوباره مست و غزلخوان و گامزن بسپار

ز خط خاطره ام بگذر,ای طلائی رنگ

سفر ترا به سلامت_ مرا به من بسپار

+2
...

+2
غزل‌های فومنی نظر دهید...

پلنگ دشت تو ام

تمام عمـر بسـر بـردم آرمـیــدن را

چـو کـرم پـیله,قفـس بافتم پریدن را

حیات گفتمش_آوخ جوانه سوزم کرد!

درآتـش نفـس آسمـان,دمـیـدن را

به باغ خلقت آدم چو سیب حوّایـی,

چـه انتظار کشیـدم-به تو رسیـدن را

به غنچه دهنت دست برد حسرت وحیف

شمیـم شرم تو رخصت نداد چیـدن را

بـه جرم آینه بودن-ستاره ی چشمـت

نداده اسـت بـه مـن,بخت آرمیـدن را

سپـیده وار شکیبم شمرده دم زدن است

بـه پرسه گاه تنت,یک نفس کشیـدن را

تویی که میگذری,کوچه دیدنی شده است

هــزار پنجـره ام لحـظه های دیـدن را

پلـنگ دشت تـوام گوشه ای نخواهد داد

بـه بـره هـای خیـال کسـی چـریدن را

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

قافیه پوش

باد عنان گسسته را طره به دوش کرده ام

با همه کافری ترا رهزن هوش کرده ام

بی محلست پیش من نغمه قمری چمن

تعبیه سوز سینه را من به گلوش کرده ام

همچو قلم ,رقم زدم بر سر خط,قدم زدم

تا به سخن لب ترا چشمه نوش کرده ام

پرده دلبری متن , راه خیال من مزن

من نه سواد دیده را صرف نقوش کرده ام

زخمه ی آه خورده ام ,ناله به ماه برده ام

تا به درت ستاره را حلقه به گوش کرده ام

هر چه نفس گداختی بر سر سینه تاختی

باز به بیشه زار خون در تو خروش کرده ام

راه منم سفر توئی , سوز منم اثر توئی

من چو نسیم گل ترا خانه به دوش کرده ام

غم نه زیاده کم مده توبه ز توبه ام مده

توبه روز رفته را مستی دوش کرده ام

شرم مشو که خون خورم تیغ زبان خود برم

من که ز غنچه بسته تر ناله خموش کرده ام

از چه به گاه خودسری کف بدهانم آوری

آتش دیگ من توئی من ز تو جوش کرده ام

بسکه غزل خریدم از دستفروش ناز تو

کوچه به کوچه شهر را شعر فروش کرده ام

تا تو به طرز شیونی نغمه به دفترم زنی

بستر خواب واژه را قافیه پوش کرده ام

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

سالار ایل لاله

می بارد آسمان دل من_بیا بیا

دریا مرا گرفته به دامن بیا بیا

ای خنده ملیح سحر,ای سپیده دم

ای با ستاره دست به گردن بیا بیا

بالا بلند,قامت فواره وار صبح

فانوس کوچه باغ سترون بیا بیا

ورد کبوترانه طاووس آفتاب

سوسوی ارغوانی سوسن بیا بیا

آشوب خون,حماسه ی قربانیان دیو

آبستن هزار تهمتن بیا بیا

لبخند بامدادی گل بر سلام آب

ناز نگاه نور به روزن بیا بیا

حجب شفق,عطوفت خورشید,شرم ماه

همخوابه ی دریچه روشن بیا بیا

سالار ایل لاله,که با تو کنیز عشق

مانوس,چون کبوتر و ارزن بیا بیا

نوشاب صبر_افشره ی میوه های زرد

حلوای غوره زار غم من بیا بیا

مفهوم مریمانه عذرا به دلبری

مسخ تو ,راهبان ریازن بیا بیا

لیلای شرق,سوگلی دختران دیر

دیبای آب و آئینه بر تن بیا بیا

کولاک بر گریز فصول گریز پای

یاد آور جوانی شیون بیا بیا

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

ای شعر

پشت پگاه پنجره محصور خانه ای

خاتون قصه های بلند شبانه ای

بی آفتاب می گذرد روزهای سرد

خالیست از تو کوچه پری زاد خانه ای

بر شاخه ای که سر کشد از لابلای برف

تنها ترین پرنده بی آب و دانه ای

مغشوش از خیال تو خواب دریچه هاست

گنجشک بامداد کدامین کرانه ای؟

روئیده بر لبان تو وحشی ترین تمشک

از روزگار گمشده در من نشانه ای

روح تو آن پرنده که محفوظ مانده است

از دستبرد کودکی من به لانه ای

آنسوی دره های سکوت صدای آب

در برفپوش بدبده,تیهو ترانه ای

تکرار از تو می شود آواز آبی ام

بر آبگیر خاطره ها سنگدانه ای

وقتی ستاره بر سر پل تاب می خورد

تشویش ماه در سفر رودخانه ای

تصویری سرشک روان منی,اگر

تا نا کجای دربدری ها روانه ای

از دودمان شعله ام اما چه بی تو سرد

در آتشم نشانده هوای زبانه ای

هر غنچه ای به دیده من زخم تازه ای

هر شاخه ای به شانه من تازیانه ای

ای شعر ای گلوله که در قلب شیونی

این خوشتر از تو بر دل سنگش کمانه ای

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

ریحان

تا ز چشم دشمنم آیینه دار خویشتن

در جهان,چون من عزیزی نیست,خوار خویشتن

پیش رو دارم خزان را چون درخت میوه دار

زرد روئی می کشم از برگ وبار خویشتن

صبر سنگم نیست ورنه این سپهر پست را

چاک می کردم گریبان از شرار خویشتن

نیستم موج سبکسر,خارو خس آرم بکف

گوشه گیرم همچو ساحل در کنار خویشتن

هر که باشد در پی آزار کس,چون عنکبوت

میشود در بند تنهایی,شکار خویشن

بس که عطر افشان غیرم درسفال خشک خاک

همچو ریحانم مصون از زخم خار خویشتن

پیر بازی خورده ام در کوی رندی ها هنوز

درس میگیرم ز طفل نی سوار خویشتن

غنچه ام را چون سر دلتنگی یاران نبود

رخت خود بیرون کشید از نوبهار خویشتن

رفتم از دنیا و دستم ماند بیرون از کفن

تا مگر گل چینم از شمع مزار خویشتن

شیون از سرخی چشم آسمان همچون عقیق

از غریب افتادگانم در دیار خویشتن

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

ساز خاموش

دشتهارا_سوار بایدو نیست

شیهه ای در غبار باید و نیست

خفته روح جرقه در باروت

غیرت انفجار باید و نیست

خواب پسکوچه های مستی را

نعره جانشکار باید و نیست

بغض شب در گلوی تلخ من است

هق هقی غمگسار باید و نیست

تا نمیردصدای بدعت باغ

غنچه ای پای خار باید و نیست

بر سپیدار عاشقانه پیر

عشق را یادگار باید و نیست

پاره های تبسم گل را

مومیای بهارباید و نیست

یا شب چیره یا تسلط نور

صحنه کار زار باید و نیست

ساز خاموش شب نشینان را

زخمه ای سازگار باید و نیست

در کویر شقاوت خورشید

تشنه را سایه سار باید و نیست

زخمم از کهنگی پلاسیده است

التیامی به کار باید و نیست

+1
...

+1
غزل‌های فومنی نظر دهید...

شاه ماهی

تو، قرص ماهی شکسته،دراشکم؛این برکه واره

من ، تشنه ترشاهماهی! می نوشمت پاره پاره

ازشورمرجانی آب تا نقره ی نان مهتاب

هرپاره ازتو صدایی درمن، صدفگون اشاره

تا من بتابم صدا را پاشیده ای واژه ها را

برمخمل ابری شب،چون خُرده ریز ستاره

می یابمت خانگی ترهمخانه ی چشم مادر

پیراهنٍ شُسته ی گُل بر ریسمانٍ نظاره

بذر بلورم دریغا درخاک دستانت، امّا

باران چه خواهد سرودن دردفترٍسنگ خاره!

ای عشقٍ هنگامه پیشه، دستی برآور چو تیشه

زخمی! به سنگِ تنم زن، تا وارهم چون شراره

دست من این شاخه ی تر،این سرکش نوبرآور

بگذار خاطر نیارد، پاییز خود را دوباره

گفتی:چه تعبیرت ازمن؟ گفتم که: درشعر ((شیون))

ازآن نخستین فراموش تا آخرین یاد واره!!

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

غزل جنگل

کدامین صفحه از تاریخ خون تکرار شد جنگل

که مردان را سرِ مردانگی بردار شد جنگل

ولایت سوز برقی خرمن خونین دلان افروخت

جهان در پیش چشم خونچکانش تار شد جنگل

ز بس در جلوه مهتابش بکام شب پرستان گشت

به شرماب ستاره لاله گون رخسار شد جنگل

به رگباری که آشفته ست خواب همزبانی را

سرِ آزادگان را سینه ی دیوار شد جنگل

به تخت خاک تاج آفتابش باش ای خورشید

که بردار سرافرازی سری سردار شد جنگل

نهانجوشید در خواب پریشان رفاقت ها

شفقدم با سرود سرخشان بیدار شد جنگل

وطن گو رشک جنت باش از گلهای رنگارنگ

که از خون جوانان دامن کهسار شد جنگل

به چشم انداز مه آلود خون یاران عاشق را

رها در نور همچون گیسوان یار شد جنگل

چو بگشود از رگ ما چشمه ای از خون گیاه نور

به رُستنگاه شب از روشنی سرشار شد جنگل

شب مر گست و هستی بادبانها را برافرازید

که بندرگاه اخترهای شیرینکار شد جنگل

شفق خونرنگ دامون شعله ور دریا شهاب افشان

به عصیانی چنین توفنده پرچمدار شد جنگل

خوشا جمعیّت صافی دلان در آبی آواز

که صوفی مشربان را کعبه ی دیدار شد جنگل

برنج تلخ ما کاکل چو در خون رفیقان شست

اناالحق گاهِ منصوران شالیزار شد جنگل

دلی را مرکز اندوه گیلان کرده ام شیون

که بر آن نقطه در سیر و سفر پرگار شد جنگل

0
...

0
غزل‌های فومنی نظر دهید...

می خزی در پس اوهام

ای دوست که ظرفیّت دریا داری

تو به اندازه ی تنهایی من جا داری

می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت

غفلت قلّه فراموشی صحرا داری

هرچه جاریست پُر از سرکشی سایه ی توست

خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری

همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت

نفسی شُسته تر از آینه ی ما داری

آسمانگیر تر از پنجره بودیم و گذشت

مگرم باز به پرسیدن گُل واداری

به دو چشمت که در آیینه ی آفاق خیال

مثل پرواز دو گنجشک تماشا داری

در منش ریز که چون جام، تمامی دهنم

در سبوی نفست خلسه دوبالا داری

می خزی در پسٍ اوهامِ همه کودکی ام

هله خلخالِ مهِ خاطره در پا داری

مدد از باطن آن پیر بگیرم که ستوده

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

+1
...

+1
غزل‌های فومنی نظر دهید...