صادق سرمد

فتوای من

لبت را دیگری بوسد، منت وصف دهن گویم؟

تنت با غیر میخوابد، منت سیمین بدن گویم؟

کسی مدح عسل گوید کز آن شیرین بود کامش

‏ تو بر کام رقیبانی منت شکر دهن گویم‏

بیا در باغ من گل شو، ببر دیوان شعرم را

تو عشق غیر میورزی، من از حسنت سخن گویم؟

تو شمع محفل من شو، که من پروانه‏ات باشم‏

چو بزم افروز اغیاری، چه از سوز تو من گویم؟

مگر دیوانه هستم من، که در کوی شناسائی‏

تو با بیگانه بنشینی، من از عشق وطن گویم‏

همان بهتر که بعد از این، به حکم عقل واقع‏بین

‏ تو حرف از خویشتن گوئی و من از خویشتن گویم‏

خطا گفتم خطا گفتم، که بی‏زن عاشقی نتوان‏

من این فتوای خود واضح، میان انجمن گویم

...

صادق سرمد نظر دهید...

روز معلم

گر بر تو فاش قدر معلم نیست‏

پوشیده بر من متعلم نیست‏

قدر معلم از متعلم پرس‏

کاینسان چو من به حق متکلم نیست‏

بشنو ز من که قائمۀ عالم‏

بی‏علم و بی‏معلم قائم نیست‏

عرش خدای، کرسی تعلیم است‏

یعنی کسی به رتبۀ عالم نیست‏

زان شد نبی نبی که معلم شد

هرگز نبی نشد که معلم نیست

روز معلم اعظم ایام است‏ کان

خود به روزگار اعاظم نیست‏

روز معلم اول ایجاد است‏

این نکته گرچه بر تو ملایم نیست‏

مشنو ملامت و به ملأ بشنو

گر خوفت از ملامت لائم نیست‏

احیای نفس واحد اگر حق خواند

احیای جمع، معجب و موهم نیست‏

احیای نفس آیت تعلیم است‏

وین ترجمه مقال مترجم نیست‏

یک فرد اگر ز جمع کنی تعلیم‏

تعلیم جمع، غیر لوازم نیست‏

انسان به طبع ز انسان آموزد

کانسان به سان خیل بهائم نیست

هان تا کدام علم به کار آید

کاوهام جزو علم و معالم نیست‏

علمی که عقل جمع بفرساید

جهل است و جهل جز که مزاحم نیست‏

«علم زمان» ضمان کندت کانسان

‏ جز زادۀ زمان و عوالم نیست‏

علم زمان غنیمت ایام است‏

مغلوب! کو به جمع غنائم نیست‏

تعلیم اگر نباشد در عالم‏

عالم به جز محیط مظالم نیست‏

آنجا که علم بنود ظالم هست‏

آنجا که علم باشد ظالم نیست‏

وانجا که جهل هست و ستم هست

وهم هست‏ جز جاهل و ستمگر، حاکم نیست

‏ چون علم مجتمع بکمال آمد

کس اهل ظلم و کس متظلم نیست‏

دیگر جدال زنگی و رومی نه‏

دیگر نزاع مفلس و منعم نیست

هان تا به علم خود نشود مغرور

آنکو ز خوان دین متنعم نیست‏

دین چیست؟ره بجانب حق بردن

‏ حق نیز باطل متوهّم نیست‏

حق چیست؟آنچه مصلحت خلق است‏

باطل چه؟آنچه نفعش دائم نیست‏

حق متکی به قوۀ ایمان است‏

آنجا که هیچ قوه مقاوم نیست

هرجا پلیس باطن ایمان هست‏

آنجا پلیس ظاهر لازم نیست‏

بی‏دین اگر به علم شود دریا

منجی کشتی متلاطم نیست

‏ آنکو بجای حق پرستد بت‏

او رهبر بشر مکارم نیست‏

الهام‏بخش حضرت یزدان است‏

ملهم به وحی شیطان ملهم نیست‏

آموزگار بد که بد آموزد

او در نظام جامعه ناظم نیست‏

آنکو قدم به مفسده بردارد

او بر صلاح مردم مقدم نیست

یک نکته لازم است که انکارش‏

جز با فساد و فتنه ملازم نیست‏

از فقر کفر زاید و کافر را

اندیشه جز شرور و ذمائم نیست‏

آموزگار گرسنه البته‏

خائن اگر نباشد خادم نیست‏

گرچه غنا وسیلۀ طغیان است‏

طغیان به مال مذهب مسلم نیست‏

لیکن نیاز اصل تألم هاست‏

و آسوده خاطر متألم نیست‏

فقر آفت سلامت و معروف است

عقلش سلیم نیست که سالم نیست

با اینهمه حیات معلم را

نیروی زندگی بد را هم نیست‏

عیش معلم است نعیم علم‏

ور قسمتش معیشت ناعم نیست

‏ آنکو بهای علم درم خواهد

سوداش جز به سود بهائم نیست‏

دانش حریم محرم روحانی است‏

بیرون از این حرم ز محارم نیست

سرمد که این قصیده سرود امروز

جز با سرودن حق مترنم نیست‏

جشنی چنین ستودن بر حق است‏

کاین جشن بر سبیل مراسم نیست

...

صادق سرمد نظر دهید...

مصر

به مصر رفتم و آثار باستان دیدم

به چشم آنچه شنیدم ز داستان دیدم

بسى چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ

چنان فتاد نصیبم که آنچنان دیدم

گواه قدرت شاهان آسمان درگاه

بسى هرم ز زمین سر به آسمان دیدم

ز روزگار کهن در حریم الاهرام

نشان روز نو و دولت جوان دیدم

گذشته در دل آینده هر چه پنهان داشت

به مصر، از تو چه پنهان که بر عیان دیدم

تو کاخ دیدى و من خفتگان در دل خاک

تو نقش دیدى و من نعش ناتوان دیدم

تو تخت دیدى و من بخت واژگون از تخت

تو صخره دیدى و من سُخرۀ زمان دیدم

تو عکس دیدى و من گردش جهان برعکس

توشکل ظاهر و من صورت نهان دیدم

شدم به موزۀ مصر و ز عهد عاد و ثمود

هزاران وصلۀ فرعون باستان دیدم

تو چشم دیدى و من دیدۀ حریصان باز

هنوز در طمع عیش جاودان دیدم

تو تاج دیدى و من تخت رفته بتاراج

تو عاج دیدى و من مشت استخوان دیدم

تو سکه دیدی و من رواج سکۀ سکوت

تو حلقه، من به نگین نام بی نشان دیدم

تو آزمندی فرعون و من نیاز فرعون

تو گنج خسرو و من رنج دهقان دیدم

میان این همه آثار خوب و بد به مثل

دو چیز از بد و از خوب توأمان دیدم

یکى نشانۀ قدرت، یکى نشانۀ حرص

دو بازمانده ز دیوان خسروان دیدم

به قدرت است قوام جهان که بی قدر است

نه هیچ قاعدۀ قائم در این جهان دیدم

...

صادق سرمد نظر دهید...

میخانه

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد

این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکۀ عشق که پیکار حیات است

مغلوب حریفی که به جز سر سپری داشت

( سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

...

صادق سرمد نظر دهید...

صید مرد افکن

ای جوان که تا بی زنی فرسود وگویی من خوشم

همچو من خوش باش با زن چون که من بازن خوشم

زندگی بی صحبتِ زن عمر ضایع کردن است

عمر ضایع می کنی و باز گویی من خوشم

مرد بی زن چون سر بی تن بود در چشم من

گوش دار ای آن که گویی با سر بی تن خوشم

در شکار زندگی زن گرچه مردافکن بود

شاد از این نخجیرم و با صید مردافکن خوشم

خاطر ایمن، دل آسوده، در عیش زن است

با دلی آسوده و با خاطری ایمن خوشم

مردِ بی زن در سرای خویش سرگردان بود

من که سرگردان نیم با آن سر و گردن خوشم

عافیت در دامن پاک است و عفت در زواج

سر به جیب عافیت با پاکی دامن خوشم

خانه بی زن تنگتر از خانۀ سوزن مراست

ور زنم همدم بود در خانۀ سوزن خوشم

من به کوی و برزن و زن در سرایم خانه دار

با خیالش همچنان در کوی و در برزن خوشم

رهزن دین است و دزد عقل و دانش، عشقِ زن

من به رغم عقل و دین، با دزد و با رهزن خوشم

گر به دنیا روزنی از گور بر من وا کنند

تا ببینم روی زن، با گور و با روزن خوشم

زن که می گویم، مراد من، زن پاکیزه خوست

تا نپنداری که من بر هرزه با هر زن خوشم

پیش از این گفتم که مارا خانه برهم زن زن است

در شگفتی خود چه شد با خانه برهم زن خوشم

آن سخن با قید اینجا بود و با شرط هنوز

وین سخن در اصل تکلیف است و من اصلاً خوشم

خیر جمعیت به تزویج است و من در خیر جمع

خویشتن سوزم چو شمع و با دلی روشن خوشم

جوشن مرد است زن در کار زار دیو نفس

نفس گو خصمی کند چون من بدین جوشن خوشم

خدمت فرزند و زن تخم فضیلت کِشتن است

بذر کار فضلم و از فیض این خرمن خوشم

دوستان گویند فرزند آدمی را دشمن است

من به لطف دوستان با قهر این دشمن خوشم

صحبت فرزند و زن صافی ترین خط من است

کز نفاقم ایمن و بی ریب و بی ریمن خوشم

...

صادق سرمد نظر دهید...

روز حسین

ز ایام نامور که همه ثبت دفتر است

امروز دیگر و دگر ایام دیگر است

امروز دیگر است ز ایام نامدار

کامروز را فضیلت بسیار در بر است

امروز اگر چه روزی از جمله روزهاست

از صد هزار روز و مه و سال برتر است

تاریخ چیست؟ صفحه‏ای از عالم بزرگ

امروز با بزرگی عالم برابر است

تاریخ چیست؟ اکبر ایام روزگار

وامروز را نگر که ز تاریخ اکبر است

یک روز روز کورش و داراست در جهان

یک روز روز دولت کسری و قیصر است

چون روزگار قیصر و دارا به سر رسید

یک چند روزگار به کام سکندر است

پیمانۀ حیات سکندر چو گشت پر

معلوم شد که آب حیات مکدر است

روز سران سرآمد و شد روز سروری

کش روزگار بر سر ایام سرور است

امروز را به خون شهیدان نوشته‏اند

روز حسین، کشتۀ تیغ ستمگر است

روز علی سر آمد و روز حسین گشت

روز پسر چو روز پدر حیرت‏آور است

روز حسین روز رسول است و اهل‏بیت

روز حسین روز حق و روز داور است

امروز کربلا را بی حد بود قتیل

امروز دشت مارهی را کشته بیمر است

هر جا قدم نهی سر بی تن به پای توست

هر سو نظر کنی تن بی دست و بی سر است

یک جا فتاده بر سر نعش پسر پدر

یک جا به روی نعش پسر خفته مادر است

یک سوی خواهر است به سوی برادران

سوی دگر برادر، گریان خواهر است

این نیست کربلا که بلا خیز شد چنین

این صحنۀ قیامت و صحرای محشر است

این ماهی شناور در موج بحر نیست

این نعش اکبر است که در خون شناور است

این بال و پر به خون زده صید پریده نیست

این تیر خورده کودک نوزاد اصغر است

این بر فراز نی سر سبط رسول نیست

این بر فراز چرخ برین مهر انور است

خاتون کربلاست که ام‏المصائب است

این زینب است و خواهر عباس و جعفر است

دردا و حسرتا که ز بی مهری سپهر

افتاده در خیام حرم هرچه آذر است

امروز تشنگان را در جام، جای آب

اشک است و خون که چشمه‏ی آن دیدۀ تر است

امروز هر چه بود بر آل‏علی گذشت

تا خود بر آید آنچه به فردا مقدر است

یک روز روز حاصل ایام آدمی است

جز آن هر آن چه روز گذارد مکرر است

آن روز روز خدمت خلق است بهر حق

خرم کسی که خدمت خلقش میسر است

پایان زندگانی هر کس به مرگ اوست

جز مرد حق که مرگ وی آغاز دفتر است

آغاز شد حیات حسینی به مرگ او

وین قصه رمز آب حیات است و کوثر است

مرد خدای تن به مذلت نمی‏دهد

کانسان به کسب عزت و ذلت مخیر است

آن کس که در اقامۀ حق می‏شود شهید

عمر ا بد نصیب وی از موت احمر است

روزی که مرد حق به حقیقت کند قیام

آن روز، روز رجعت آل پیمبر است

سربازی حسین و سرافرازی حسین

امروز زینت سر هر تاج و افسر است

امروز روز عزت و اقبال سرمدی است

و آن را که فیض دولت «سرمد» مقرر است

تا حشر بر قیام حسینی درود باد

کاین درس زندگی بشر تا به محشر است

...

صادق سرمد نظر دهید...

زن پاک دامن

اگر چه جوانم من و بی زنم

وزین گفت و گوها نه دم می زنم

ولی آنچه را دیگران دیده اند

هم از اهل تحقیق بشنیده ام

زن پاکدل مرد را نعمتی است

چه نعمت که بیرون ز هر قیمتی است

گرت همسری نیک عادت بود

تو را زندگی با سعادت بود

وگر همسر کس فتد زشت خوی

سزد گر بگریند بر حال او

که با همسر بد خوشی جهان

نیارزد مگر مردن ناگهان

جوانی زنی داشت با معرفت

پسندیده اخلاق و نیکو صفت…

زن خوب داری سعادت تو راست

دگر از تو این آرزو بر خطاست

...

صادق سرمد نظر دهید...

شوهر کهنسال

گفت این پیری که پهلوی من است

این نه بابای من این شوی من است

من جوان و همسرم این مرد پیر

آه افتادم ز پا، دستم بگیر

وین بلا من خود نیاوردم به سر

انتخاب مادرم هست و پدر…

پیش خود گفتم چه آیین است این

وای از این آیین و این ناپخته دین

وصلتی کز بهر سیم و زر شود

عاقبت منجر به شور و شر شود

چون نباشد نسبتی بین دو چیز

خیزد الفت از میان، افتد ستیز

سعی کن تا حال تو با حال جفت

جفت آید ورنه باید طاق خفت

چون تناسب نیست اصلاً در میان

مرد و زن را وصلتی ست اصل زیان

...

صادق سرمد نظر دهید...

بر مزار محمدعلی جناح

بر تربتت شدیم نخست ورود خویش‏

تا بر تو افکنیم نخستین درود خویش‏

آری سزد نخست سرودن درود تو

کز بهر حق سروده‏ای اول سرود خویش‏

ای قائدی که قاعدۀ ملک از تو ماند

بنگر یکی به قلب و جناح جنود خویش‏

بستی زمام ملک به حبل المتین دین‏

وین رشته تافتی همه از تار و پود خویش

‏ اسلام بود و دولت اسلامیان نبود

بودن بلی چه سود جدا از نمود خویش

‏ اسلام از قیام تو بود و نمود یافت

‏ کاندر نمای حق بنمودی تو بود خویش

‏ تشکیل یافت دولت پاکان به همتت‏

همت چو خواستی ز خدای ودود خویش‏

کردی سپاه وحدت و ایمان و انضباط

تا غالب آمد به عدوی عنود خویش‏

مردم به سود خویش حسود جماعتند

تو بهر سود جامعه گشتی حسود خویش

‏ مردم به بذل مال نهادند نام جود

تا هرکه مال دارد نازد به جود خویش‏

غافل که صاحب کرم است آنکه چون جناح‏

اندر نجاح خلق گذشت از وجود خویش

‏ بسیار قائد آمد و نقش عظیم زد

کافزون کند ثمر ز قیام و قعود خویش‏

لیکن یکی چون قائد اعظم نبرد سود

کز بهر سود خلق فدا کرد سود خویش‏

مسجود از آن شدی که به جز بر در خدای

‏ بر هیچ درگهی تو نبردی سجود خویش‏

هر چند حد عالم و آدم معین است‏

تو برتر از حدود رساندی حدود خویش‏

خلد برین مرد خدا نام باقی است

آن‏ نکه نام نهاد از خلود خویش

‏ از ما درود بر تو که ما از پی درود

بر تربتت شدیم نخست ورود خویش‏

...

صادق سرمد نظر دهید...