صادق سرمد

بر مزار محمدعلی جناح

بر تربتت شدیم نخست ورود خویش‏

تا بر تو افکنیم نخستین درود خویش‏

آری سزد نخست سرودن درود تو

کز بهر حق سروده‏ای اول سرود خویش‏

ای قائدی که قاعدۀ ملک از تو ماند

بنگر یکی به قلب و جناح جنود خویش‏

بستی زمام ملک به حبل المتین دین‏

وین رشته تافتی همه از تار و پود خویش

‏ اسلام بود و دولت اسلامیان نبود

بودن بلی چه سود جدا از نمود خویش

‏ اسلام از قیام تو بود و نمود یافت

‏ کاندر نمای حق بنمودی تو بود خویش

‏ تشکیل یافت دولت پاکان به همتت‏

همت چو خواستی ز خدای ودود خویش‏

کردی سپاه وحدت و ایمان و انضباط

تا غالب آمد به عدوی عنود خویش‏

مردم به سود خویش حسود جماعتند

تو بهر سود جامعه گشتی حسود خویش

‏ مردم به بذل مال نهادند نام جود

تا هرکه مال دارد نازد به جود خویش‏

غافل که صاحب کرم است آنکه چون جناح‏

اندر نجاح خلق گذشت از وجود خویش

‏ بسیار قائد آمد و نقش عظیم زد

کافزون کند ثمر ز قیام و قعود خویش‏

لیکن یکی چون قائد اعظم نبرد سود

کز بهر سود خلق فدا کرد سود خویش‏

مسجود از آن شدی که به جز بر در خدای

‏ بر هیچ درگهی تو نبردی سجود خویش‏

هر چند حد عالم و آدم معین است‏

تو برتر از حدود رساندی حدود خویش‏

خلد برین مرد خدا نام باقی است

آن‏ نکه نام نهاد از خلود خویش

‏ از ما درود بر تو که ما از پی درود

بر تربتت شدیم نخست ورود خویش‏

+1
...

+1
صادق سرمد نظر دهید...

عید غدیر

ایام اگر چه همه از حى قدیراست

پاکیزه ترین روز خدا عید غدیر است

ایام کثیر است ولى زان همه ایام

بسیار قلیل است که با خیر کثیر است

امروز على یافت در اسلام امارت

آن میر که بر هر که امیر است، امیر است

امروز پیمبر به على داد وصایت

وین نیز به تقدیر خداوند قدیر است

+1
...

+1
صادق سرمد نظر دهید...

راز تاریخ

گرچه تاریخ جهان زیبا ز نقش ماستی

چون جهان نو گشت نقش کهنه نازیبا ستی

دولت دیرین نداری، کوس دارایی مزن

گر چه اصلت در نسب از کورش و داراستی

تو همی خوانی که کورش کار کشور کرد راست

شوکتش بالا گرفت و شهرتش والاستی

تو همی خوانی که ایران در زمان داریوش

یک در از سیحون گشاد و یک درش لیباستی

بعد از آن بینی که چون دوران اسکندر رسید

خانۀ دارا و کورش آن سرش صحراستی

تو همی خوانی که چون شد نوبت اشکانیان

رومیان را دیده اشک افشان و خون پالاستی

تو همی خوانی که چون بر اردوان زد اردشیر

در دل قیصر هراس از دولت کسرا ستی

بعد از آن بینی که تازی بر عجم شد ترکتاز

تا زمان بر کام مشتی مردم رسواستی

چتر ساسان سایبان ساربانان عرب

تاج کسری افسر هر بی سر و بی پاستی

نقل ما لهو الحدیث و نقل بزم تازیان

قصۀ تاراج و وصف جنت و حوراستی

تو همی خوانی که بو مسلم ز تازی کاست زور

تا بیفزاید هر آنچه تازی از ما کاستی

تو همی خوانی که قائم شد به کین یعقوب لیث

تا قیامش منتهای خصم را مبداستی

تو همی خوانی که بعد از غازیان غزنوی

سکه طغرل تکین را سلطنت طغراستی

بعد از آن بینی که چون چنگیزیان، تیموریان

دین شان خونریزی و آیین شان یغماستی

تو همی خوانی که از شمشیر فرزند صفی

بار دیگر بر اعادی تیغ ما براستی

تو همی خوانی ز نا محمودی سلطان حسین

چیره بر ما لشکر محمود افغان زاستی

بعد از آن بینی که نادر، اشرف از ایران براند

تا بداند کش همه لاف شرف بیجاستی

تو همی خوانی مکرر گشت این بالا و پست

تا نصیب ما چه پستی ها از آن بالاستی

پیش خود گویی قضا، کاقتضای فعل ما

گاهی اینسان زشت و گاهی آنچنان زیباستی

هیچ قومی بی سبب مغلوب یا غالب نگشت

جز در او ضعفی نهان یا قوتی پیداستی

تو نداری قدرت تشخیص پیدا از نهان

لاجرم پنهان تو را پیدا ترین معناستی

گر به عهد کورش و دارا شد ایران سر فراز

دستمزد ملتی سر باز و ملک آراستی

ضعف دارای سوم سد سکندر ساخت سخت

ورنه اسکندر نه پیغمبر نه مار افساستی

پادشاهان سلوکی را چو ناخوش شد سلوک

اشک را در سلک شاهان خوشترین ماواستی

همچنان چون دوره اشکانیان آمد به سر

آل ساسان را سر و سامان به دوران هاستی

باز بینی دورۀ ساسان چو شد سرگرم ناز

آتش عیشش پدید آرندۀ سرماستی

قوت آیین یزدانی زضعف یزدگرد

زور تازی شد که چندی زیور زوراستی

آنکه جز در زیر اشتر ظل ممدودی نداشت

آفتابش سوخت زان در سایۀ طوباستی

باز بینی چون خلیفه باخت بازی بر خلاف

سود تازی صفر از آن سودای پر صفراستی

دانش و تقوا، قوام ملک هر قوم است و نیست

قائم آن قومی که دور از دانش و تقواستی

آتشی آن مرد مروی زد به عشق دودمان

کز دمش دود از سر مروانیان بر خاستی

بار دیگر غیرت صفاریان آمد به جوش

تا نجوشد آنچه در عباسیان سوداستی

گرچه آن غیرت فرو ننشست و آن آتش نمرد

لیک مرد آن روح کز وی جسم جم احیاستی

ظلم و جهل ترک و تازی ظلمت و فحشا فزود

ظلم و جهل آری اساس ظلمت و فحشاستی

اختلاف دین به جز تخم نفاق و کین نکاشت

حاصل دین تو زآنرو کینه و بغضاستی

مکر خصمت قصۀ حب الوطن افسانه ساخت

زان به رغم دوستان مهر تو بر اعداستی

نیست در رگ هیچت از خون شهیدان وطن

لاجرم غم شاهد و خون دلت صهباستی

بر شهیدان عجم اشکی نمی ریزی ولی

در عزای تازیانت عیش عاشوراستی

بر ابو مسلم نمی گریی که خنداندت، ولیک

در غم طفلان مسلم شیون ات بر پاستی

بر بنی برمک نمی نالی ولی بر مکیان

چون شتر نالی و چون عبدی که زی مولاستی

خانه ات ویرانه شد از ترکتازی عرب

خانمانت نو ز وقف خانۀ بطحاستی

بر دو صد مقتول شهریور نمیگریی و لیک

قاتل پیمان شکن با تو قدح پیماستی

صد هزاران مرد مُرد از ما که بر هر یک دو چشم

کم بود گر خون بگرید چشم اگر بیناستی

صد هزاران شهر از این کشور فدای فتنه گشت

تو هنوزت بر سر باغ فدک دعواستی

صد هزاران لاله از باغ عجم شد داغدار

تو هنوزت شیون از داغ دل لیلاستی

پنجۀ چنگیز و تاتارت به هم زد تار و پود

چنگ تو بر تار زلف ترک خوش سیماستی

این همه سر دار ملی غوطه زد در خاک و خون

تو نگفتی کاین شهیدان را کجا ملجاستی

این همه از مادران ما، مغول پستان برید

تو نگفتی شیر مادر در رگ ابناستی

این همه از کشته ها شد پشته وز سرها منار

تو نگفتی انتقام از ماست تا دنیاستی

باز گوش ات قصۀ خیز خیزران و حرمله ست

باز چشمت اشکریز اصغر و صغراستی

گریه بر خواری خود کن، گر سر زاریت هست

خنده بر شادی خود کن، گرت استغناستی

گریه کن بر مرگ دارا و زوال دولتش

کز جلال دولت کورش عجم داراستی

گریه کن بر انقراض دولت ساسانیان

کاین مذلت ها همه بر خاسته ز آنجاستی

گریه کن بر یزدگرد آن پادشاه بی پناه

کآسیابانیش کشت و خود نگفت این شاستی

بر مدائن گریه کن کز صد مدینه برتر است

طاق کسری بین که جفت امروز ناکسراستی

گریه کن بر قتل عالم جیش تازی و مغول

کز فساد این دو درتاریخ ما غوغاستی

گریه کن بر یاد سر مستان این دیر کهن

کز شراب خون شان پیر مغان برناستی

گریه بر زندان هارون چون کنی گر زنده ای

تا به زندان اراک ات محنت موساستی

گریه بر امروز ایران کن که از فقر و نفاق

روزگار انقراض و روز وانفساستی

گریه کن بر نخجوان، بر ایروان، بر شیروان

گریه کن بر گنجه تا گنجینه ات گنجاستی

دیدگان نهرین کن از بهر بحرین العجم

چند بهر نهروان ات دیده بحر آساستی

من نگویم گریه از بهر فداکاران مکن

گریه کن اما نه آنسان کاندرو آماستی

مهر ایران تا نصیب غیر ایرانی بود

قسمت ایرانیان بی مهری مزداستی

قصه آل علی سر سیاست بود و ملک

ملک آری، بی سیاست قصه ای بی پاستی

چون بنی سفیان در ایران تخم قهر و کینه کاشت

مهر اولاد علی در قلب ما پیراستی

آل عثمان از ابوبکر و عمر چون یافت قدر

قدرت از آل علی فرزند حیدر خواستی

این همه در جای خود حق بود، اما باطل است

گر پس از بغض عمر، حب علی آراستی

دین به بازار سیاست مایۀ سوداگری

جنگ هفتاد و دو ملت سر این سوداستی

قرن ها سعی تو در بیگاری بیگانه رفت

بر سرت بیگانه ز آنرو سرور و آقاستی

مردم این مرز و بومی، از چه چون کژدم کجی ؟

زادۀ این آب و خاکی، از چه رو ناراستی ؟

کام دشمن زآب تلخ و شور تو شیرین، ولیک

چشم تو از تلخ کامی دامن دریاستی

دوستی با دشمنان، با دوستداران دشمنی است

گر نه با خود دشمنی این خود چه استدعاستی

فقر و ذلت بر تو مستولی و تو مستوجبی

تا نفاق خانگی را بر تو استیلاستی

غیرت ایران پرستی کو که تا با رنگ خون

زنگ غیرت شوید از دل گر چه غیر اقواستی

تا تو قدر خود ندانی کس نداند قدر تو

خود پرست این جا شدن قول حق یکتاستی

پیش ما بیگانه بیگانه ست و ما ایران پرست

هر که جز ایرانیان نه جزو این اعضاستی

انگلیس و روس و ترک و تازی و نازی همه

فکر بازی خودند و جمع ما تنهاستی

کورش و دارا به غیرت کورش و دارا شدند

این سخن داند هر آنکو در سخن داناستی

نسبت ابنا به آباء در گهر آید پدید

در هنر کوش ای پسر گر گوهرت زآباستی

لالۀ حمرا به رنگ بادۀ حمراست، لیک

مستی باده نه اندر لالۀ حمراستی

شوکت دیرینه خواهی عیش نقد آور به چنگ

ورنه وصف العیش نصف العیش استهزاستی

سعی کن تا در صفت فرزند ایرانی شوی

ای جوان کآباء ایران را تو از ابناستی

گر شنیدستی که دنیا آخرت را مزرعه ست

آخرت را هم بدان معنی که این اولاستی

آخرت فردای هر فردی و هر جمعی بود

پس تو را هر روز یک دنیا و یک عقباستی

کِشتۀ دیروز را وقت درو امروز بود

کشته امروز را وقت درو فرداستی

اسفند ماه ۱۳۲۱ شمسی

+5
...

+5
صادق سرمد نظر دهید...

خطاب به ملک الشعرا بهار

رسم سخن شد خراب، ای ملک مُلک شعر

نوح صفت زن بر آب، کاین فلکی فلک شعر

بحرش و بحران فزاست، طوفانش ناخداست

عالم و هر چه در اوست، در روش جوهری

زیر و زبر مغز و پوست، در طلب برتری اشت

وز پی کسب کمال، جمله به جنگ و جدال

اصل سخن نیز هم، پیرو این قاعده است

هر که جز این زد رقم، حرفش بی فایده است

به که نگوید سخن، به که ببندد دهن

منکر این ادعا، در خور توبیخ ماست

شاهد این مدعا، صفحۀ تاریخ ماست

سر بقا ای بهار، نیست به جز نو شدن

حاصل کهنه شعار، چیست به جز هو شدن

چون به سخن سروری، برتو سزد رهبری

پیش قدم شو که من، هم قدمی ثابتم

گر تو کنی انجمن، من به سخن ساکتم

ور تو گریزی ز رزم، من نکنم فسخ عزم

نا تمام

0
...

0
صادق سرمد نظر دهید...

سرباز معدلت ( در تاسیس کانون وکلا)

شغل قضا که ضامن اصل عدالت است

تضمین آن به شغل اصیل وکالت است

شغل قضاء و شغل وکالت دو شغل نیست

کاین هر دو یک وظیفه ولی در دو حالت است

میزان عدل را به مثل قاضی و وکیل

بهر تراز حق دو برازنده آلت است

شاهین به دست قاضی و از هر دو سو وکیل

دو کفه اند و در کف میزان عدالت است

قاضی میان ظالم و مظلوم جاهلی است

کش علم در اصول قضا بی دخالت است

آنجا دلیل باید و گویائی دلیل

آنجا وکیل چشم و زبان عدالت است

دیدم به ( لوور ) پرده ای از صورت قضا

کان نقش صورت از پی معنی وسیلت است

نقشی به خون طپیده به دهلیز مظلمی

آنجا دوتن نظاره که این خود چه حیلت است

یک تن چراغ در کف و یک تن به جستجوی

وآن هر دو را نظر پی تحقق علت است

یعنی به رهنمائی قاضی، وکیل خوب

شمع هدایت است و چراغ دلالت است

نعم الوکیل گفت خداوند حق گذار

یعنی قضا و حق به وکالت حوالت است

یعنی وکیل ضامن حق است و شغل او

در پیشگاه حق به حقیقت رسالت است

ای آنکه در لباس وکالت شدی بدان

این شغل پاسداری حق و فضیلت است

سربازی عدالت و حریت است و نیست

این شغل، شغل آنکه پی کسب دولت است

برتر کدام دولت از دولت وکیل

کاو حافظ و امین حق و عرض ملت است

فخر است اگر وظیفه سربازی وطن

این فخر نه بکشتن قوم و قبیلت است

این فخر در اشاعه حق است و بسط عدل

این فخر در ازالۀ ظلم است و ذلت است

سرباز معدلت که وکیل است نام او

فتحش نه در غنیمت حق جعالت است

مزد وکیل مبلغ حق الوکاله نیست

کاین خود نه مزد، این همه رنج و ملالت است

مزد وکیل دفع ستم از ستم کش است

ور زحمتش به کثرت و مزدش به قلت است

هر کس عمل به شغل وکالت جز این کند

در شاهراه علم هدی در ضلالت است

پروانۀ وکالت اگر خوانده ای درست

فرمان حمله بر سر ظلم و مذلت است

سربازی وکیل و سرافرازی وکیل

در پیشرفت فضل و شکست رذیلت است

امروز مستقل شد سرباز معدلت وین جشن

از آن سبب به شکوه و جلالت است

امروز را به جمع وکیلان درود باد

کامروز را به شغل وکالت اصالت است

ای آنکه در لباس وکالت شدی بدان

این شغل پاسداری حق و فضیلت است

سربازی عدالت و حریت است و نیست

این شغل، شغل آنکه پی کسب دولت است

+1
...

+1
صادق سرمد نظر دهید...

دیدار با خلیل الله خلیلی

آمد آن دوست که در دیدۀ من جا دارد

شـدم او را به تماشـا که تـــماشا دارد

بیشتر زان که به ظاهـــر نگـرم صورت او

خوانده بودم که چه ازسیرت و معنـا دارد

خوانده بودم که به دنیای نو، از عهـد کهن

تازه و کهــنه به تفصیـل، خبـرهـا دارد

خوانده بودم که خلیل است و چو گلزار خلیل

زآتش طبع، هـــزاران گــل بویــا دارد

خوانده بودم کــه مرا با سخن چنـد نواخت

کانچه گویم به سنای سخنـش جا دارد

شکر و صد شکر که باز آمد و دریــافتمش

که چه شیرین سخن و منطق گویـا دارد

شاعر البته زیادست که در نظــم و سخــن

قافیـه سنجـد و پنـــدارد، معنـــا دارد

لیکن استاد هنرمند، از آن جمـله جداســت

که به ابداع سخــن، طبـع توانـــا دارد

این سخن هدیه بــه استــــاد خلیلی کردم

که کس از دوست نه جز دوست تمنـا دارد

0
...

0
صادق سرمد نظر دهید...

نوروز

سال نو گشت به یاران کهن مژده دهید

که بهار آمد و باغ آمد و گل آمد و عید

سال نو گشت و به آیین کهن می باید

خدمت دوست شد و دست ارادت بوسید

ای خوشا عید و خوشا دیدن یاران کهن

که ز ایام کهن تازه کند ایام به عید

سال نو گشت و درختان همه نو پوشیدند

که ز تن کند بباید کهن و نو پوشید

هیچ دانی که چه گوید به تو این تازه بهار

هر سحرگه که نسیمش به گل و لاله وزید

غرض از عید نه آن است که ارباب جلال

جامۀ ناز بپوشند به الطاف مزید

غرض از عید بود آن که توانگر پرسد

خبر از حال فقیری که نشسته به نوید

غرض از عید بود آن که توانگر بخرد

جامه آن را که کسش کفش و کلاهی نخرید

غرض از عید بود آن که توانگر بخشد

میوه آن را که از این باغ به جز خار نچید

ای خوش آن عید کزآن شاه و گدا خوش باشند

که چنین عید سعید است و جز این نیست سعید

شادمان آن که بپوشید به تن جامۀ نو

شادمان تر که فقیران را نو پوشانید

0
...

0
صادق سرمد نظر دهید...

کوکبۀ عدل

گر چه از اهل جهان روى نهان ساخته اى

روشن از پرتو خود روى جهان ساخته اى

دیدن طلعت تو روى جهان بین خواهد

که جهانى به سوى خود نگران ساخته‌اى

آنچه پیداست به چشم تو نهانست ز ما

و آنچه پنهان بود از ما تو عیان ساخته‌اى

تو چو خورشید پدیدى، ولى از فرط ظهور

رخ نهان از نظر پیر و جوان ساخته‌اى

عالم جم اگر از جنگ تبه گشت چه باک

کز پى صلح تو جا در دل و جان ساخته‌اى

هر کجا کوکبۀ عدل تو پرچم افراشت

عرصۀ مظلمه را مهد امان ساخته‌اى

هادى خلقى و مهدى حق و حجت عصر

وز رخ اهل جهان، روى نهان ساخته اى

به ولاى تو که فرمان ولایت با تست

بندۀ درگه خود پادشهان ساخته اى

هر که شد پیرو تو، پیروى از ظلم نکرد

که زبیداد گرش دادستان ساخته اى

صاحب امرى و از حکم تو بیرون نبود

آنچه در دایرۀ کون و مکان ساخته اى

تو به خود قائم و قائم به تو عالم که جهان

قائم از عدل کران تا به کران ساخته‌اى

حجت بالغۀ عقلى و در روى زمین

پیرو حکم خود اعصار زمان ساخته‌اى

دولت حق طلب ار دولت « سرمد» طلبى

گر بدین سود پى سود و زیان ساخته‌اى

+2
...

+2
صادق سرمد نظر دهید...

قلم

قلم وثیقۀ آزادی است و ضامن امن‏

به شرط آنکه نگارنده فتنه‏گر نبود

قلم مروّج علم است و پاسدار هنر

به شرط آنکه در انگشت بی‏هنر نبود

در آن دیار که حقّ با حکومت قلم است‏

مجال دزدی و جولان زور و زر نبود

در آن دیار که بهر قلم حکومت نیست‏

به غیر جهل و ستم، حاکمی دگر نبود

قلم که تابع فرمان زور و زر گردید

اگر به زور نویسد، به جز ضرر نبود

حکومت قلم اوّل، دوم حکومت تیغ‏

که تیغ را چه حکومت، قلم اگر نبود؟

خدای خورَد به قرآن از آن قسم به قلم‏

که بی‏قلم ز کتاب خدا اثر نبود

مقام نامه‏نگاری مقام ارشاد است‏

وزین مقام مقامی بلندتر نبود

جریده آینه‏دار حکومت ملّی است‏

که جز در آینه پیدا رخ صور نبود

به انتقاد برآید تفاوت بد و خوب‏

که زشت را به مقام نکو گذر نبود

درود باد به پیکار پاک نامه‏نگار

که هیچش از خطر مال و جان حذر نبود

کفن ز نامه و از خامه تیغ برگیرد

اگر سیر سزدش غیر سر سپر نبود

درود باد بر آن مملکت که اهل قلم‏

چو مرغ خسته در آن بسته بال و پر نبود

+2
...

+2
صادق سرمد نظر دهید...