صنم نافع

کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستوها

کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستوها
نگاهی می کند در آینه مانند ترسو ها

نگاهی می کند اما همانی هست که قبلا…
همان چشمان غمگین و همان لبها، همان موها

همان تنها برای یک نفر زیبا شدن ها وُ
هوای زندگیِ ساده ای ، دور از هیاهوها

چراغی روبرویش هست و دارد وِرد می خواند
که غول قصه ها ظاهر شود از قلب جادوها

کسی در خواب می افتد همیشه از بلندی ها
“و می لرزد دلش در سینه مثل بچه آهوها ”

همان که می شمارد از خطوط چهره اش غم را …
هووهای حسودش را هم از روی النگو ها

از آن روزی که رفتی خانه ام ساکت تر از قبل است
کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستوها

...

0
صنم نافع, غزل نظر دهید...

در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست !

فقط انگار در این شهر، دلِ من دل نیست !
کم به رویام رسیده ست، خدا عادل نیست؟

نا ندارم که برای خودم اقرار کنم :
ترکِ تو کردن وُ آواره شدن مشکل نیست

لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان :
“ته ِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست”

فلسفه ، فلسفه از خاطره ها دور شدی
علّتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست

اشک می ریختم آنروز که بی رحم شدی –
تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست!

تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست –
که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست

آمدی قصه ببافی که موجّه بروی
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست !

...

5+
جدایی, رابطه, صنم نافع, غزل نظر دهید...

بعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند !

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره سگ لرزه هایم را تماشا می کند

صبح تا شب در اتاق کوچکی زندانی ام
مادرم با من سر این عشق دعوا می کند

زخم بر خود می زنم، تا درد از حد بگذرد
بعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند

می گذارم سر به روی شانه ی تنهایی ام
غم بساط اشک هایم را مهیّا می کند

بالشی که شاهد هق هق زدن های من است
توی گوشم با همان لحن تو نجوا می کند

حال دنیایم وخیم است و نگاهم عشق را
از سکوت کهنه ی عکست تمنا می کند

بی تو بر تصویر تلخ زندگی زل می زنم
مرده ای در آینه گاهی تقلا می کند …

...

0
جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...

من باردار از بی کسی هایم!

هق هق زدن هایم ارادی نیست
من باردار از بی کسی هایم

وقتی بزایم، آل می گیرد
جان مرا ، آنقدر تنهایم

دیگر گذشتم از خیالاتم
از هر چه می شد سهم من باشد

تازه عروس قصه ها ، بگذار
در حجله اش لای کفن باشد

از دست دادم هر چه را باید
باید بدون آرزو باشم

در را ببندم روی خود یک عمر
با درد هایم روبرو باشم

باهر خدایی که شبیهت هست
با هر نمازی از سرِ اجبار

تمرین سخت زندگی بی تو
کابوس هایی که سرم آوار

ویرانه ها را دوست می دارم
“آوارها بوی تو را می داد

تعقیب می کردی مرا در مه
عقیب می کردی مرا در باد

از دور می دیدی نگاهم را
در امتداد درد می ماندی

پای خیالات جوانمرگم
مانند یک نامرد می ماندی ”

دارم … نمی میرم، چرا امشب
دارم برایت فال می گیرم

دارم سراغ چشمهایت را
از ردّ پای آل می گیرم

...

1+
تنهایی, جدایی, چهارپاره, صنم نافع نظر دهید...

از گذشته شکسته تر شده ای !

از گذشته شکسته تر شده ای
چشمهایت شروع بارانهاست

من به مرز جنون سفر کردم
آه اینجا ته ته دنیاست !

دوستم داری و نمی خواهم
دوستت دارم و نمی خواهی

بی تفاوت به این تفاوت ها
سر بزن تو به خلوتم گاهی

به همین من که خسته تر هستم
از قدم های موذی ساعت

از نگاه کسی در آیینه
از شروع دوباره، از فرصت

قدر هر لحظه را نمی دانم
قصه ی تازه ای نمی خوانم

خود کشی هم نکرده ام اما
توی این وضعیت نمی مانم

وضعیت چون کمی خطرناک است
فلسفه ،عشق را نمی فهمد

این جنونم، دلیل طوفانهاست
قهر من را خدا نمی فهمد

قهر با برزخ هم آغوشی
قهر با آن نگاه غمگینت

ترس از انتهای رویاها
وحشتم از سکوت سنگینت

اینکه باید شبیه یک سایه
تا همیشه به «هیچ کس» برسم

ترس از اینکه موقع پرواز
باز هر شب به یک قفس برسم

چه بخندم به لحظه های شوم
چه بگریم به حال فرداها

آخر قصه ها مشخص نیست
مرگ بر واقعیت ِ دنیا

...

0
تنهایی, چهارپاره, رابطه, صنم نافع نظر دهید...

هوایم هوای خوبی نیست

آسمان بد گرفته و افسوس
این هوایم هوای خوبی نیست

اینکه می خواهی از خدا باران،
بس کند که دعای خوبی نیست

حال من را چرا نمی فهمی
بند بندم دوباره می لرزد

تو برایم بخوان که دلتنگم
من صدایم صدای خوبی نیست

عاشقت هستم، آه لوطی جان
خاطرم را بخواه لوطی جان

روزگارت سیاه لوطی جان
این محل بی تو جای خوبی نیست

پیش تو هستم و بدون توام
پیش تو هستم و دلم خون است

پای عشقت چه ها ندادم حیف
بی کسی ها بهای خوبی نیست

از خدا آسمان طلب کردم
بر زمین زد مرا به من خندید

از خلوصم از عشق من ترسید
چون خدایم خدای خوبی نیست

باز چاقو به قلب من خورده است
درد را با سکوت می بارم

مانده ام توی این سکانس تلخ
مرگ هم انتهای خوبی نیست

...

0
جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...

اولین تار سفید سر من را دیدی

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم… نکند سیر شوم!

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شود

...

1+
صنم نافع, عاشقانه, غزل نظر دهید...

درد دارد همیشه دل کندن!

درد دارد همیشه دل کندن
درد دارد تمام پایان ها

گم شدن در مسیر تنهایی
گریه کردن به حال باران ها

عشق با روح من گلاویزست
شهر تا بی نهایت افسرده

من چه کردم که باید اینگونه
له شوم از هجوم تاوان ها

آه ای سرگذشت غمگینم
آه ای انتهای رویاها

زخمهایی زدی که می ترسم
از تو و از تمام انسانها

از دل خاطرات وهم آلود
نکند که دوباره برگردی

اتفاقی ببینمت یک روز
باز هم در همین خیابانها

آخرین لحظه های عمرت را
نکند که به یاد من باشی

جان بگیرم دوباره در ذهنت
در میان عذاب وجدان ها

دردها می کشم، نمی میرم
فال می گیرم و تو می آیی

وحشتی از نگاهت افتاده
توی قلب تمام فنجانها

...

1+
جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...

ای قدیمی تر از نزول غزل!

من شبانه فرار خواهم کرد،
می برم مخفیانه فردا را

از جهانی که در نظر دارد،
زندگیِ پر از غم ما را

از خدا که جدایمان می کرد،
دخترانی که عاشقت بودند

مردها که مدام می گفتند:
بشکنم این خیال زیبا را

با همین حال و روز بیمارم
با تو تا آسمان سفر کردم

اگر از من بگیردت قرصی
من نمی خواهم آن مداوا را

تا چه قرنی حضور خواهی داشت؟!
ای قدیمی تر از نزول غزل

تا همیشه تو را نمی فهمم،
دوست دارم همین معما را

دوست دارم تمام رنجی را
که تو آورده ای به دنیایم

زندگی کن همیشه در ذهنم
تا بریزم به پات دنیا را

جاودان کرده ای مرا با عشق
پیش تو تا ابد نمی میرم

در نگاهت عمیق می فهمم
عالم با شکوه معنا را

...

1+
صنم نافع, عاشقانه, غزل نظر دهید...

حبس!

کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستو ها
نگاهی می کند در آینه مانند ترسو ها

نگاهی می کند اما همانی هست که قبلا
همان چشمان غمگین و همان لب ها، همان موها

همان تنها برای یک نفر زیبا شدن ها وُ
هوای زندگی ساده ای دور از هیاهوها

چراغی روبرویش هست و دارد وِرد می خواند
که غول قصه ها ظاهر شود از قلب جادوها

کسی در خواب می افتد همیشه از بلندی ها
و می لرزد دلش در سینه مثل بچه آهوها

همان که می شمارد از خطوط چهره اش غم را
هووهای حسودش را هم از روی النگوها

از آن روزی که رفتی خانه ام ساکت تر از قبل است
کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستو ها

...

0
تنهایی, جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...