عبدالجبار کاکایی

مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

خدا یک شب تو را در سینه ی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمی گنجی
مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

اگرچه بر دلم بارید طوفان عظیم شک
پلی بین دل ما بود از پولاد، باور کن

نمی فهمم زبان واژه های آتشینت را
رهایی مثل یک آشوب، یک فریاد باور کن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی
که تنهایی تو را در چشم هایم زاد، باور کن

...

1+
رابطه, عبدالجبار کاکایی, غزل نظر دهید...

‎دهه‌ی شصتی دیوانه‌ی يكبار عاشق!

ساده از دست ندادم دل پرمشغله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسئله را

‎من “برادر” شده بودم و “برادر” باید
‎وقت دیدار، رعایت بکند “فاصله” را

‎دهه‌ ی شصتی دیوانه‌ی یكبار عاشق
‎خواست تا خرج كند این كوپن باطله را

‎عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
‎دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را…!

‎و تو خندیدی و از خاطره‌ها جا ماندم
‎با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را

‎عشق گاهی سبب گم شدن خاطره‌هاست
خواستم باز كنم با تو سر این گله را…

 

...

6+
جدایی, عبدالجبار کاکایی, غزل نظر دهید...