عبدالحسین انصاری

برای کشتن صد باغ یک تبر کافی است !

برای کشتن صد باغ یک تبر کافی است
همین که غایبی ای ماه از نظر کافی است

جهان شده است پر از سایه ی بلاتکلیف
به جای این همه همسایه یک نفر کافی است

به یک تنفس ممتد نیاز دارد عشق
بیا کمی بنشین ماه من سفر کافی است

برای لحظه ی از جا پریدن دنیا
صدای خوردن انگشت تو به در کافی است

شکسته سورتمه ی ابر و باد، از باران-
هزار سال زمین مانده بی خبر، کافی است

بیا که حوصله ی حوض خانه سر رفته است
تو را به جان عزیزت همین قدر کافی است

به یک تنفس ممتد نیاز دارد عشق
بیا کمی بنشین ماه من سفر کافی است

برای لحظه ی از جا پریدن دنیا
صدای خوردن انگشت تو به در کافی است

همین که ثانیه ای رو به ماه بنشینم
کنار سادگی ات زیر یک کپر کافی است

ببخش ساده اگر حرف می زنم، هرچند
تو ساده ای و همین شعر مختصر کافی است

...

عاشقانه, عبدالحسین انصاری, غزل نظر دهید...

روی زمین نشسته خداوند پیش من!

تا می نشست با گل لبخند پیش من
فرقی نداشت بندر و دربند پیش من

آهوی خسته ای که سرآسیمه می نشست
با چشم های سبز هنرمند پیش من

می ایستاد کوه دنا آه می کشید
می رفت آبروی دماوند پیش من

لب می گزید و سرخ تر از سیب می گذاشت
یک چای دم کشیده ی بی قند پیش من

باور نمی کنید که من خواب دیده ام
روی زمین نشسته خداوند پیش من

“گویند رمز عشق مگویید و مشنوید”
بی فایده است موعظه و پند پیش من

رفتی و بعد از آن همه ی حوریان شهر
یک ذره اعتبار ندارند پیش من !

...

عاشقانه, عبدالحسین انصاری, غزل نظر دهید...

بماند زیر چادر بهتر است!

عشق وقتی نیمه جان باشد، تنفر بهتر است
دل اگر با عشق شد بیگانه، آجر بهتر است

از چه می ترسی، از اینکه دست چشمت رو شود؟
لااقل روراست بودن از تظاهر بهتر است

تازگی از عکس هایت پی به رازی برده ام
اینکه اندام تو از هر مینیاتور بهتر است

زیر رفتارت بهشتی سرخ پنهان کرده ای
شاید این آتش بماند زیر چادر بهتر است

عاقبت از دست پنهان کاری ات دق می کنم
دکمه را وا کن، دل سیر از دل پر بهتر است

...

عبدالحسین انصاری, غزل نظر دهید...

تقویم روی فصل خزان گیر می کند

تاریخ لای چرخ زمان گیر می کند
تقویم روی فصل خزان گیر می کند

وقتی کنار حوض وضو تازه می کنی
در سینه ی مناره اذان گیر می کند

این قدر ابروان خودت را گره نزن
آرش میان این دو کمان گیر می کند

هربار پلک می زنی انگار ناگهان
دریا درون قطره چکان گیر می کند

در کوچه ها بدون هدف راه می روم
از راه می رسی و زبان گیر می کند

از شهر کوچ می کنی و لقمه های نان
یک باره در گلوی جهان گیر می کند

در پارک ها مجسمه ها پیر می شوند
در پخش ها نوار بنان گیر می کند

هر شب برای عطر تنت آه می کشد
پیراهنی که در چمدان گیر می کند

...

عاشقانه, عبدالحسین انصاری, غزل نظر دهید...

کاکل زری!

می پراند خواب را از چشمم این کاکل زری
هر زمان با خنده برمی دارد از سر روسری

چشم هایش قهوه ی دم کرده ی خوش رنگ ترک
خلق و خویش گیلکی اما مرامش آذری

سعی کردم بارها با بی خیالی رد شوم
از کنار این همه تصویر زیبا سرسری

در کمال ناامیدی تور را انداختم
با کمال میل افتاده ست در آن، این پری

قوی تالاب بزرگ انزلی پرواز کن
از تو ممنونم که با این جوجه اردک می پری

کاش از نزدیک می شد لحظه ای می دیدمت
لحظه ای حتی اگر می شد به چشم خواهری

...

عاشقانه, عبدالحسین انصاری, غزل نظر دهید...