اشعار نو عبدالقهار عاصی

فصلِ دگر برایِ فراموشی

تقویمِ سال باز به هم خورده‌ست

بربادیِ شکوهِ سپیداران

آغاز گشته و

فصلِ دگر برایِ فراموشی است.

هرچند سال،‌سالِ پریشانی است

وَ آفتاب،‌وزنِ‌دگر دارد

و بادِ هرز

زمزمهٔ دیگر

بسیار شاذناله گرفته‌ستم،

امّا چه سود

فصل

گوری دگر به خاطرِ خاموشی است،

فصلِ دگر برایِ فراموشی است.

۱۳۷۰

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

جهانِ سوم!

از دیهه‌ هایِ‌دور

از کلبه‌هایِ تنگ

از کوچه‌هایِ روی به بازارهایِ فقر

با معده‌هایِ‌خالی

با مشت‌هایِ باز

آغاز می‌شویم.

توهین شده

با مرگ‌هایِ زودرسِ ساده

از راه می‌رسیم.

دستانمان نه درخورِ آرامش

پاهایمان نه درخورِ آسودن

ما را فقیر ساخته،‌تحقیر کرده‌اند.

از آسیاب‌هایِ قدیمی

با شیوه‌هایِ کهنهٔ تولید

یکنواخت

قد می‌کشیم.

وز کُرد هایِ کوچکِ شالیزار

با گونه‌گون علامتِ بیماری

از دست می‌رویم وَ می‌میریم.

ما را جهانِ سوّم از آن گویند.

دیوانگانِ آن سویِ کُهساران

لشکرکشانِ آن سویِ دریاها

جغرافیایِ زندگیِ ما را

تهدید می‌کنند.

از خونِ‌ما به نامِ موادِ خام

در کارخانه‌هایِ شقاوتْشان

نوشابه و نواله می‌اندوزند؛

ارچند

از سازهایِ درخورِ دریاها

در تابشیم.

امّا،

آن سویِ مرزهایِ‌سیاسی‌مان

تضعیف می‌شویم.

ما را جهانِ سوم از آن گویند.

آری طنینِ دوزخیِ آن سوی

از پشتِ بامِ کلبهٔ آسایش

بانویِ باغ را به عزا بنشاند.

آن‌گه جهانِ سوّم‌مان گفتند

جهانِ سوّم!

ویرانه‌هایِ بسته نگه‌داشته شده

جمعیّتِ معامله گردیده

در روزهایِ جمعهٔ بازارهایِ غرب

– اجناسِ مسخِ از نظر افتیده –

-طرحِ خیالیی ز بنی‌آدم-

تقویمِ سال‌هایِ قدیمی را

– بسیار قرنِ پیش درخشیده-

جغرافیایشان

اعدامگاهِ لشکرِ آزادی

آن‌جا که خون مباح،‌ولی لبخند

کم یافت می‌شود.

وآن‌جا که سال‌هاست

آرامش و غذا و سکونت را

برنامه نی

معاهده نی

اعتماد نیست.

آری جهانِ سوّم

آن خانه‌هایِ کوچک

که زادگاهِ پاکِ خدایان‌اند

و روزگارِ شادیِ آنان را

ماشینِ فتنه کارگزاری‌ها

بلعیده‌است.

زآن‌جا که سال‌هاست

الماس و نفت برده، ولی جاسوس

بر جای می‌نهند

جاسوسِ کودتا

جاسوسِ نطفه‌هایِ برازنده

جاسوسِ خونِ عاصیِ روشن‌فکر!

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

که نمی‌دانیم،

در کوره‌هایِ ذرّویِ آنان

یک مرمی از چه قدرتِ تخریبی

ترکیب می‌شود.

تنها برایِ آن که نمی‌دانیم

طرحِ پلانِ عاجلِ امریکا

یا شوروی

دربارهٔ خلیج چه می‌بوده‌ست!

تنها برایِ آن که نمی‌دانیم

«ناتو» برایِ مرگِ زمینی‌ها

تا چند سال گرسُنه می‌مانَد!

تنها برایِ آن که نمی‌خواهیم

کز بازوانِ‌ما

وز دست‌مایه‌هایِ طبیعی‌مان

غرب و هزینه‌هایِ‌جهان‌خواری‌ش

آبادتر شود!

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

که با خدا و آدمِ‌او عاشقانه‌ایم

که معتقد به مالکِ خورشیدیم

و مطمئن به وارثِ زیبایی.

تاریخ،‌با کرامتِ‌ما ساز می‌شود

پیغمبرانِ روشنی و پاکی

اَسلافِ پاک‌طینتِ ما بودند.

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

روحِ کدام جنگلِ آشفته

با نغمه‌هایِ ما که نیاسوده‌ست!

رُعبِ کدام وسوسه و طوفان

بر بازوانِ ما که که نپیچیده‌ست!

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

از ماه تا به ماهی

زیبایی و کمال

در کارگاهِ‌معنویِ این جهانیان

تعدیل می‌شود.

ما را جهانِ سوّم از آن گویند.

کابل ۱۳۷۰

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

آزادی

درشت و هر چه درشت

خشن‌تر از نگهِ زخم‌دوزِ همشهری

گرفته‌تر ز دلِ آفتاب‌خانهٔ قرن

(جهنّمِ من و تو)

به برگ‌برگِ کتابِ سواد‌آموزی

به لوحه‌لوحهٔ مشق

به برج‌برجِ جفاکاخ‌هایِ سرخ و سپید

به تخته‌تختهٔ زندان‌هایِ‌رویِ زمین

به رویِ‌نان و به سرپوشِ شیشه‌هایِ شراب

به کنج‌کنجِ صلیبِ مسیح

فرازِ ‌منبر و پیشانیِ ‌بتِ بودا

به خطِّ واضح و خوانا

درشت و هرچه درشت

به یک قلم بنویس:

آ-زا-دی

آ-زا-دی

پل علم لوگر- ۱۶اسد۱۳۶۳

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

بگو به خاک‌فروش

بگو به خاک‌فروش

که دست از سرِ این خاک‌توده بردارد

که پایِ مرکبِ بیگانه‌پرورِ خود را

به این قلمروِ بسیار‌کشته نگذارد.

و هر معاملتی را که طرح می‌ریزد

به ارتباطِ خود و خانواده‌اش ریزد

نه با دیارِ‌شهیدان و ملکِ جانبازان.

بگو به خاک‌فروش

که دست‌بازیِ خود را برون از این کشور

به هر کجا که ولی‌نعمتش فروخته‌است

به راه اندازد،

نه در قلمروِ خون و سرودِ آزادی،

نه در ولایتِ در‌خاک‌و‌خون‌نشستهٔ من.

بگو به خاک‌فروش

که سازهایِ اجیرانهٔ سفاهت را

به آستانهٔ ارباب‌هاش بنوازد

نه در دیارِ قیام و شهادت و شمشیر.

بگو به خاک‌فروش

که نسجِ پرچمِ مزدوری‌اش

زمانه‌هاست که افشا شده‌ست

کهنه شده‌ست

و آفتابِ‌دروغینِ دست و دامانش

در این گذرگهِ آشوب رنگ باخته‌است.

بگو به خاک‌فروش

که این دیار تحمّل ندارد از این پس

سفارشاتِ برون‌مرزیِ خیانت را.

و

و هیچ فرعونی در این جفاکده

چادر نمی‌تواند زد.

بگو به خاک‌فروش

که نامِ دوّمِ این خاک مِحجَرِ زخم است

و مرده‌هاش به تاریخ حکم می‌رانند.

بگو به خاک‌فروش

معاملاتِ دکان‌داری‌اش در این بازار

ز رونق افتاده‌ست.

دگر حضورِ گدایانهٔ جهنّمی‌اش

کلاه بر سرِ این سرزمین نخواهد بود

دگر پیازِ فریبش نه رنگ می‌آرد

نه بیخ می‌گیرد.

بگو به خاک‌فروش

زمان

به وزن و حجمِ دگر در گذار از این خاک است.

زمانِ موعظه‌هایِ فرنگیانه شده.

زبانِ‌تازه بیاور،‌پیامِ تازه بده.

بگو به خاک‌فروش

که در ولایتِ‌من

گرسنگی از اسارت هزارها فرسنگ

به پیش می‌رانَد.

ز خیرخواهیِ‌کاذب به راه چاه مکَن.

بگو به خاک‌فروش

که دستگاهِ طلسمات‌سازیِ افرنگ

ز خونِ این مردم

گذار نتواند.

و کارگاهِ کثیفِ اجیرپروری‌اش

به«ایدس» درگیر است.

بگو به خاک‌فروش

که از وقاحتِ اجدادِ خود بپرهیزد.

به خونِ پاکِ هزاران‌هزار آزاده

نیامیزد.

و رستخیزِ دلیرانِ پاک‌دامان را

(نه دزد و رهزن را)

خلل نیامیزد

بگو:

رهش بگیرد و از این میانه برخیزد.

بگو به خاک‌فروش

که دورِ تاج‌دهی‌هایِ‌دزدِ دریایی

به پای آمده‌است.

کنون محاسبهٔ خون و داد و تاریخ است.

کنون محاسبهٔ اعتماد و ایمان است.

و دست،دستِ بلندِ خدایگانِ ره است،

که پشت می‌شکناند

که باز می‌دارد.

بگو به خاک‌فروش

که زخمِ کهنهٔ این ملک را نمک نزند

و دردهایِ قدیمیِّ روزگاران را

عصب نینگیزد.

بگو به خاک‌فروش

که کارنامهٔ اجدادی‌اش بس است

به دوشِ خویش کشد.

بگو به خاک‌فروش

در آن دیار اقامت کند که تبعه‌اش است

در آن دیار که اولادهایِ عیّاشش

ز خونِ این مردم

به عیش مشغول‌اند

نه در دیارِ به‌خاک‌و‌به‌خون‌نشستهٔ ما

بگو به خاک‌فروش

که سنگِ دردِ وطن را به سینه کم کوبد

که گُل به کاکلِ نامردها نمی‌زیبد

و حرفِ عشق به لب‌هایِ خائنِ مزدور

صفا نمی‌یابد.

بگو به خاک‌فروش

که رفته پهلویِ آن پیر خوکِ استعمار،

به سوگ بنشیند،

و خوابِ‌سلطنتِ باز‌یافته

بیند.

بگو به خاک‌فروش

که خیمه از سرِ این گریه‌گاه برچیند.

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

در خیابان‌هایِ سنگین‌گوش

بر فرازِ بامِ این محجر

آفتابی نیست

از بلندی‌ها و آن بالانشینان

بازتابی نیست.

کابل ای کابل!

زخم‌هایت را مکن عریان

مرگ از بیچارگی‌هایت نمی‌شرمد.

قاتلت را در مقامِ هیچ کس چون و چرایی نی

حسابی نیست.

کابل ای کابل!

با شهیدانت تفاهم کن

آدمیّت مرده و ابلیس

از وجودت زخم می‌دوشد.

بی‌مروّت فتنه افکنده‌ست

باش تا بر رویِ این بیچارگی‌ها،‌بی‌گناهی‌هات

دیگِ بیدادش چه می‌جوشد.

کابل! آوازِ عزا مفکن

کودکانت را پناهی نیست.

نعشِ بی‌مقدارِ مردان و زنانت را

در خیابان‌هایِ سنگین‌گوشِ خاموشی

جوابی نیست.

هیچ آهن‌پوشِ آهن‌گوش را

زآن سوی‌هایِ آبِ شور آن سویِ اندامت

دردمندی

دردیابی نیست.

هیچ کس در هیچ جایِ بسترِ تاریخ

پیش از این و بیش از این مظلوم نگذشته‌ست

آی شَهرت کشتهٔ دستانِ بی‌دردی!

آی مقتولِ کفن‌نایافته

هابیلِ تنهاماندهٔ پایانِ قرنِ بیست!

گردهایت را به دندان بند

بی‌دفاعی‌هات را با خاکِ خسته

خاکِ خونین

در میان بگذار.

باش تا فرعونِ مادرزاد

از تماشایت لبی خندد

وآسمانت را

به خون و ماتم و باروت بربندد.

کابل ای کابل!

از فلق‌هایت سرودِ کوچ

وز غروبت سوگ می‌تابد

هیچ ماهی در گلوگاهِ‌به‌زخم‌اندودت

آرامش نمی‌یابد.

کابل ای کابل!

من تو را و بی‌کسی‌هایِ‌تو را

تصویر خواهم کرد.

من تو را در شعرهایِ خویش

گور خواهم کرد

گریه خواهم کرد

با هزاران زخمِ‌ناسورت

وزن خواهم کرد خونت را

با غزل‌هایم

من تو را با طبلِ‌خونینِ خودت آواز خواهم خواند.

دردهایت

سازِ نامیمونِ بربادیت را

طرح خواهد کرد

در پهلویِ«صبرا» و«شتیلا»

آزمونت را،

زخم‌هایت طوقِ لعنت‌وار

تا قیامت بر سرِ ابلیس می‌چرخند

تا بسیطِ خاک بشناسد

قاتلِ بی‌عار و بی‌ننگِ زبونت را

ای دیارِ سال‌هایِ‌سال

گورها از پیش آماده

در کجا با قاتلت دیدار خواهی کرد؟

در کدامین معبدِ متروک

قاتلِ آلوده‌دامانِ پلیدت را

بر دار خواهی کرد؟

کابل ای کابل!

دادگاهی نیست

تا دیَت بستاند از خونت

تا فراخوانَد اجیری را

در قصاصی

رویِ نطعِ پاکِ گلگونت

تن مزن ای شهرِ بدفرجام

هین نشان ده زخم‌هایت را

مشعلِ‌خونِِ عزیزت

از بلندی‌ها نمایان است.

هین علَم کن خشم‌هایت را!

کابل، اسد۱۳۷۱

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

خداحافظ گلِ سوری

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من

سرود سبز می‌خواهند

من آهنگ سفر دارم

من و غربت

من و دوری

خداحافظ گلِ سوری!

سرِ سر درّه‌های بهمن وسیلاب دارد دل

بساطِ تنگ این خاموشی

این‌باغِ خیالی

سازِ رویای مرا بی‌رنگ می‌سازد

بیابان در نظر دارم

دریغا درد!

مجبوری!

خداحافظ گلِ سوری!

هیولای گلیمِ بددعایی‌های ما بر دوش

چراغِ آخرِ این‌کوچه را

در چشم‌های اضطراب‌آلودهٔ من سنگ می‌سازد

هوایی تازه‌تر دارم

از این‌شوراب، از این‌شوری!

خداحافظ گلِ سوری!

نشستن

استخوانِ مادری را آتش افکندن

به این‌معنی که گندمزارِ خود را

بسترِ بوس و کنارِ هرزه‌برگان ساختن

از هر که آید

از سرافرازان نمی‌آید

فلاخن در کمر دارم

برای نه،

به سَرزوری

خداحافظ گلِ سوری!

ز هولِ خاربستِ رخنه و دیوار نه،

از بی‌بهاری‌های پایان‌ناپذیرِ سنگلاخ

آتش به دامانم

بغل واکردنی رهتوشهٔ خود را

جگر زیرِ جگر دارم

ز جنسِ داغ

ناسوری

خداحافظ گلِ سوری!

جنونِ ناتمامی در رگانم رَخش می‌رانَد

سپاهی سخت عاصی در من آشوب آرزو دارد

نمی‌گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم

تماشا کن، چه بی‌بالانه می‌رانم

قیامت بال و پر دارم

به گاهِ وصل

منظوری

خداحافظ گلِ سوری!

نشد

بسیار فالِ بازگشتِ عشق را از سَعد و نَحسِ ماه بگرفتم

مبادا انتظارش در دل‌آساهای من باشد

مبادا اشترانِ بادیه‌ش را

زخمه‌های من

بدین سو راه بنماید

کسی شاید در آن‌جا

عشق را با غسلِ تعمید از تغزُّل‌های من اقبال آراید

من و یک بار دیدارِ بلند‌آوازگانِ ارتفاعاتِ کبود و سرد

تماشایی اگر هم می‌نیفتد

دست و دامانی هنر دارم

نه چَوکاتی ، نه دستوری

خداحافظ گلِ سوری!

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

به باغ می‌برمت

اگر ترانهٔ از یاد رفتهٔ عاصی

دوباره زنده شد از خاطراتِ در خونش

به باغ می‌برمت.

اگر درختِ لبِ رودخانه بازشکفت

وگر تبسّمِ سیمینِ نسترن‌زاران

از آن‌بلندیِ در انتظار جاری شد

به باغ می‌برمت.

به باغِ بوسه

به باغِ نوازش و آغوش.

اگر که داسِ بلندِ دروگرانِ غریب

میانِ سنبله‌هایِ سه‌ماهه در قنداق

برایِ فصلِ نکویی

به رقص باز آمد،

به باغ می‌برمت.

به باغِ آزادی

به باغِ سبز و پرآوازهٔ همیشه‌بهار.

اگر که قافلهٔ عشق

شهد و ابریشم

ز شرِّ نکبتِ چاقوکشان به خیر گذشت

اگر بهار رسید

به باغ می‌برمت.

به باغ‌هایِ «سلام و علیک»

به باغِ«مانده نباشی»

به باغِ بنفشِ آسودن.

اگر که آه و دعایی به نامِ نیلوفر

از این‌خرابهٔ فریاد و اشک

ریشه گرفت

و نسبتی به بر و دوشِ یار پیدا کرد

به باغ می‌برمت.

کنون هوایِ درختانِ سروِ سرمایی است

کبوترانه به گلدسته‌ها

پناه باید برد.

کبوترانه

به جنگل مقام باید کرد.

و پَر

به بامِ معبدِ اردیبهشت باید ریخت.

به باغ می‌برمت.

به باغِ خوابِ سحرگاهیِ کبوترها

در انتظار بمان.

از انتظار به بیرونِ باغ

خیمه بزن.

دمی که جوی به جایِ سراب سیب آورد

و آبشار ز گلبرگِ سرخ دامن بست،

دمی که کاکلِ دوشیزه‌بید را

باران

به پیچ و تاب کشید

به سایه‌سایهٔ باغ

آشنات می‌سازم.

به باغ می‌برمت.

به باغِ بوسه

به باغِ نوازش و آغوش.

۱۶ جوزا ۱۳۶۶ کابل

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

کسی نمی‌خوانَد

کسی نمانده که لبخند را ترانه کند

و خود نه لبخندی است.

کسی نمانده که بانگِ بلند بردارد

لبانِ بامِ ورم‌کردهٔ عبادتگه

برایِ عشق ندارد نیایشی!

شعری!

درختِ توت

رگ و ریشه آتش و باروت

نوازشِ نفسِ‌باد را

گریزان است.

از آسیاب به سویِ‌مزارعِ گندم

بجز صدایِ جدایی نمانده‌است به جای

خاطره‌ای!

به شانه‌هایِ سپیدار

پناهگاهی نیست.

برایِ مرثیه‌خوانانِ روزگارِ قدیم

کسی نمی‌خوانَد

کسی چه چیز بخواند؟

کسی چه ساز کند؟

مگر که حیله ببندد

دروغ باز کند.

چه ماتم‌آبادی!

کسی نمانده که بر مردگانِ این سامان

سری به سنگ بکوبد

دلی به خون بکشد.

بهار،‌نعشِ عزیزی است

که باد قبله به کافور بسته تابوتش

بهار،‌موسمِ کوچ است

بهار موسمِ‌آوارگیّ و بی‌وطنی است.

بهار فصلِ گریز است مادرانی را

که انتقامِ پسرهایِ خویش را با اشک

به مُلک‌هایِ غریبی

ترانه ساز کنند.

بهار قافلهٔ بازگشتِ قومِ شهید

لوایِ لشکرِ ارواحِ سرخ‌پوشان است.

کسی چگونه بخواند

چرا که گردنه‌ها را

هنوز

صدایِ سُمِّ سواران نگشته‌است عَلَم.

چرا که کوه هنوز

چنان که می‌باید

نداده‌است جهیزانهٔ عروسش را

هنوز بادیه در انتظار می‌سوزد

هنوز بیشه غمِ بیوه‌داریِ‌خود را

نکرده‌است تمام.

چرا که شعر هنوز

اسیرِ‌قافیه است.

چرا که طبل، شکسته‌ست.

۲حوت ۱۳۶۵کابل

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...