اشعار نو عبدالقهار عاصی

به باغ می‌برمت

اگر ترانهٔ از یاد رفتهٔ عاصی

دوباره زنده شد از خاطراتِ در خونش

به باغ می‌برمت.

اگر درختِ لبِ رودخانه بازشکفت

وگر تبسّمِ سیمینِ نسترن‌زاران

از آن‌بلندیِ در انتظار جاری شد

به باغ می‌برمت.

به باغِ بوسه

به باغِ نوازش و آغوش.

اگر که داسِ بلندِ دروگرانِ غریب

میانِ سنبله‌هایِ سه‌ماهه در قنداق

برایِ فصلِ نکویی

به رقص باز آمد،

به باغ می‌برمت.

به باغِ آزادی

به باغِ سبز و پرآوازهٔ همیشه‌بهار.

اگر که قافلهٔ عشق

شهد و ابریشم

ز شرِّ نکبتِ چاقوکشان به خیر گذشت

اگر بهار رسید

به باغ می‌برمت.

به باغ‌هایِ «سلام و علیک»

به باغِ«مانده نباشی»

به باغِ بنفشِ آسودن.

اگر که آه و دعایی به نامِ نیلوفر

از این‌خرابهٔ فریاد و اشک

ریشه گرفت

و نسبتی به بر و دوشِ یار پیدا کرد

به باغ می‌برمت.

کنون هوایِ درختانِ سروِ سرمایی است

کبوترانه به گلدسته‌ها

پناه باید برد.

کبوترانه

به جنگل مقام باید کرد.

و پَر

به بامِ معبدِ اردیبهشت باید ریخت.

به باغ می‌برمت.

به باغِ خوابِ سحرگاهیِ کبوترها

در انتظار بمان.

از انتظار به بیرونِ باغ

خیمه بزن.

دمی که جوی به جایِ سراب سیب آورد

و آبشار ز گلبرگِ سرخ دامن بست،

دمی که کاکلِ دوشیزه‌بید را

باران

به پیچ و تاب کشید

به سایه‌سایهٔ باغ

آشنات می‌سازم.

به باغ می‌برمت.

به باغِ بوسه

به باغِ نوازش و آغوش.

۱۶ جوزا ۱۳۶۶ کابل

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

کسی نمی‌خوانَد

کسی نمانده که لبخند را ترانه کند

و خود نه لبخندی است.

کسی نمانده که بانگِ بلند بردارد

لبانِ بامِ ورم‌کردهٔ عبادتگه

برایِ عشق ندارد نیایشی!

شعری!

درختِ توت

رگ و ریشه آتش و باروت

نوازشِ نفسِ‌باد را

گریزان است.

از آسیاب به سویِ‌مزارعِ گندم

بجز صدایِ جدایی نمانده‌است به جای

خاطره‌ای!

به شانه‌هایِ سپیدار

پناهگاهی نیست.

برایِ مرثیه‌خوانانِ روزگارِ قدیم

کسی نمی‌خوانَد

کسی چه چیز بخواند؟

کسی چه ساز کند؟

مگر که حیله ببندد

دروغ باز کند.

چه ماتم‌آبادی!

کسی نمانده که بر مردگانِ این سامان

سری به سنگ بکوبد

دلی به خون بکشد.

بهار،‌نعشِ عزیزی است

که باد قبله به کافور بسته تابوتش

بهار،‌موسمِ کوچ است

بهار موسمِ‌آوارگیّ و بی‌وطنی است.

بهار فصلِ گریز است مادرانی را

که انتقامِ پسرهایِ خویش را با اشک

به مُلک‌هایِ غریبی

ترانه ساز کنند.

بهار قافلهٔ بازگشتِ قومِ شهید

لوایِ لشکرِ ارواحِ سرخ‌پوشان است.

کسی چگونه بخواند

چرا که گردنه‌ها را

هنوز

صدایِ سُمِّ سواران نگشته‌است عَلَم.

چرا که کوه هنوز

چنان که می‌باید

نداده‌است جهیزانهٔ عروسش را

هنوز بادیه در انتظار می‌سوزد

هنوز بیشه غمِ بیوه‌داریِ‌خود را

نکرده‌است تمام.

چرا که شعر هنوز

اسیرِ‌قافیه است.

چرا که طبل، شکسته‌ست.

۲حوت ۱۳۶۵کابل

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

برایِ مرگِ سپهبد

و این‌چنین که تو می‌میری ای سپهبدِ پیر

بجز دعا و بجز گریه زین سپاهیِ‌درد

برایِ‌مرگِ تو چیزی طمع نباید برد.

و این‌چنین که تو بیدارباشِ‌قافله را

خموش می‌مانی

کدام لال ز مایان

مهار داند کرد

ستارهٔ سحر و آفتابِ فردا را؟

و این‌چنین که تو با ساز و برگِ تاختنت

نشسته‌ای ارباب!

چه چشم جانبِ‌درماندگان توان بستن؟

و این‌چنین که تو با بازوانِ سُربینت

ستاده‌ایّ و سرِ‌خویش را به مردنِ‌من

فرود می‌آری،

و این‌چنین که تو از تخته‌بندِ‌ایمانت

خموش و خسته و بی‌اعتماد می‌آیی

به پای‌پایِ‌چه کس عشق را

گلو بدرم؟

به پیش‌پیشِ چه کس

مرگ را قد افرازم؟

و کاش!

کاش که آن‌گونه‌ات که بایسته‌ست

به زخمِ برچه و زخمِ گلوله می‌مردی

که جایِ‌مرثیه این‌گاه

طبل‌کوبانت

شراب می‌خوردم.

چرا درود نثارت کنم سپهبدِ‌پیر

چرا گلیمِ‌عزایِ تو را به دوش کشم

چرا ز جارچیِ شهر بشنوم باید

که مُرد مَردَک و روزِ‌عزاش یک‌شنبه‌ست؟

خوشا خوشا سفری

که مردِ مرد به پابوسِ دار بنگرمت،

که تا سراغِ تو از بادِ‌صبحدم گیرم

به جایِ‌حرف

تمامِ مخیله خون باشم.

خوشا خوشا مرگی

که دوستان به عزایت ترانه ساز کنند

خوشا ز مرگِ تو رم کردن و هراسیدن.

۲۲قوس۱۳۶۵

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

وقتی که

وقتی که درّه را

تاریکی و سکوت در آغوش می‌کشد

وقتی که باغ

بوسهٔ دلگیرِ‌ماه را

بر چارچوبِ خستهٔ اندام‌هایِ خویش

تحمیل می‌کند

وقتی که شهر را

مینارهایِ سنگ و خیابان‌هایِ‌سنگ

تسخیر می‌کنند،

در من

دیوارهایِ قلعهٔ آتش‌گرفته‌ای

قد راست می‌کند.

وقتی سکوت در گلویِ‌تنگ

بیداد می‌کند

در من خرابه‌ای

از سنگ و چوبِ دهکدهٔ دور و تنگدست

آواز می‌دهد

تنهایی و گشادگیِ زخم‌هاش را.

وقتی که باد

کاکلِ دوشیزه‌بید را

بر رویِ شانه‌هایِ‌تَرَش ناز می‌دهد،

در من جوانیی

از کوتلی تمام زمستان،‌تمام برف

سویِ بهار و باغچه آغاز می‌شود

دستانِ باد

از کاکلِ خیالیِ‌دوشیزه کم مباد.

۱عقرب ۱۳۶۴لوگر

...

2+
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

آه

در شهری که

دستانِ مرد هم

از تنگمایگیش

پوسیده می‌شود،

و زندگی

جریانِ نامنظّمِ فرسایشی است

ممتد

آدمی را

در حقارتی ممتد،

یا تعبیری است ناشیانه از انسان

در بیگانگی با آیینه‌اش،

آه!

دستِ چه کسی را باید

به اعتماد فشرد؟

در شهری که حرف‌ها

آن قدر در عزایِ مفهوم

رنگ و رخ باخته‌اند

که الف می‌شود

آتش

که با می‌شود

باروت

و سخن

همه از گردشِ آسیابی است در خون،

با که از آن سویِ این شهر سخن باید گفت؟

در شهری که آغاز نیست

ادامه نیست

خورشید را چه گفته بخواهی به خانه‌ات؟

در شهری که

زیبایی

تفسیری است کنایه‌آمیز

از تفنگ

کشتن

یا کشته شدن،

و هنر

حصاریی پنج‌کارته است

و ادبیات

اسیرِ دوازده پل

شعر را از چه درِ باز برون باید برد؟

در شهری که

آدم‌ها

-کابوس‌هایِ سیّارِ‌مرگ-

-تابوت‌هایِ عقیمِ لبخند-

همه زندانیِ مجبوریت و واهمه‌اند

به کنارِ چه کس احساسِ خودی باید کرد؟

زیرِّ نامِ چه کس از عشق دهل باید زد؟

۲۲سنبله۱۳۶۳ کابل

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

گرسنگان

می‌رسد ایّامِ ناایّام

می‌وزد بادِ پریشانی

لحظه‌ها تکرار می‌یابند

با هزار آواز و دردِ استخوان‌سوزِ گران‌جانی.

دامنِ دوشیزگانِ ده‌دوازده‌ساله‌شان بر باد

نوجوانان‌شان

طعمه‌هایِ بی‌سوادی،‌چرس، بدنامی.

مادران از بچّه زادن‌هایِ بی‌تمهید

درگیرِ کمردردیّ و فلج و بدسرانجامی.

وز درونِ کلبه‌شان

یک طنینِ حوصله‌فرسایِ بی‌انجام و بی‌آغاز:

«نان!»

یورشِ سرما

بر گلو و گرده‌شان اینک

خنجر و خونابه می‌خوانَد

آسمانش ره نمی‌بندد

و زمینِ سردِ بی‌دردش

بس نمی‌گوید

چون صدایِ کودکان از آستانِ نانوایی‌هایِ لبریزِ سیاست

می‌رود در بسترِ رگ‌هایشان پیوسته یک آواز:

«نان!»

«نان!»

جایِ‌آبِ زندگی پژواکِ آتش می‌نماید ساز:

«نان!نان!»

سفره‌هاشان آنفلونزاییّ و ویروسی

لقمه‌ها کاهیّ و مرگ‌آگین فزاینده

حجره‌هایِ جلدشان خاکستری

نومید از هر روزِ آینده.

پنجهٔ کابوسِ فقر، اندامشان را

رنجه می‌دارد،

اشکنجه می‌دارد.

با صدایِ زندگی بیگانه از هر گوشهٔ این ملک

می‌میرند و می‌میرند با یک گفتنی،‌یک راز:

«نان!»

«نان!»

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

فصلِ دگر برایِ فراموشی

تقویمِ سال باز به هم خورده‌ست

بربادیِ شکوهِ سپیداران

آغاز گشته و

فصلِ دگر برایِ فراموشی است.

هرچند سال،‌سالِ پریشانی است

وَ آفتاب،‌وزنِ‌دگر دارد

و بادِ هرز

زمزمهٔ دیگر

بسیار شاذناله گرفته‌ستم،

امّا چه سود

فصل

گوری دگر به خاطرِ خاموشی است،

فصلِ دگر برایِ فراموشی است.

۱۳۷۰

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...

جهانِ سوم!

از دیهه‌ هایِ‌دور

از کلبه‌هایِ تنگ

از کوچه‌هایِ روی به بازارهایِ فقر

با معده‌هایِ‌خالی

با مشت‌هایِ باز

آغاز می‌شویم.

توهین شده

با مرگ‌هایِ زودرسِ ساده

از راه می‌رسیم.

دستانمان نه درخورِ آرامش

پاهایمان نه درخورِ آسودن

ما را فقیر ساخته،‌تحقیر کرده‌اند.

از آسیاب‌هایِ قدیمی

با شیوه‌هایِ کهنهٔ تولید

یکنواخت

قد می‌کشیم.

وز کُرد هایِ کوچکِ شالیزار

با گونه‌گون علامتِ بیماری

از دست می‌رویم وَ می‌میریم.

ما را جهانِ سوّم از آن گویند.

دیوانگانِ آن سویِ کُهساران

لشکرکشانِ آن سویِ دریاها

جغرافیایِ زندگیِ ما را

تهدید می‌کنند.

از خونِ‌ما به نامِ موادِ خام

در کارخانه‌هایِ شقاوتْشان

نوشابه و نواله می‌اندوزند؛

ارچند

از سازهایِ درخورِ دریاها

در تابشیم.

امّا،

آن سویِ مرزهایِ‌سیاسی‌مان

تضعیف می‌شویم.

ما را جهانِ سوم از آن گویند.

آری طنینِ دوزخیِ آن سوی

از پشتِ بامِ کلبهٔ آسایش

بانویِ باغ را به عزا بنشاند.

آن‌گه جهانِ سوّم‌مان گفتند

جهانِ سوّم!

ویرانه‌هایِ بسته نگه‌داشته شده

جمعیّتِ معامله گردیده

در روزهایِ جمعهٔ بازارهایِ غرب

– اجناسِ مسخِ از نظر افتیده –

-طرحِ خیالیی ز بنی‌آدم-

تقویمِ سال‌هایِ قدیمی را

– بسیار قرنِ پیش درخشیده-

جغرافیایشان

اعدامگاهِ لشکرِ آزادی

آن‌جا که خون مباح،‌ولی لبخند

کم یافت می‌شود.

وآن‌جا که سال‌هاست

آرامش و غذا و سکونت را

برنامه نی

معاهده نی

اعتماد نیست.

آری جهانِ سوّم

آن خانه‌هایِ کوچک

که زادگاهِ پاکِ خدایان‌اند

و روزگارِ شادیِ آنان را

ماشینِ فتنه کارگزاری‌ها

بلعیده‌است.

زآن‌جا که سال‌هاست

الماس و نفت برده، ولی جاسوس

بر جای می‌نهند

جاسوسِ کودتا

جاسوسِ نطفه‌هایِ برازنده

جاسوسِ خونِ عاصیِ روشن‌فکر!

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

که نمی‌دانیم،

در کوره‌هایِ ذرّویِ آنان

یک مرمی از چه قدرتِ تخریبی

ترکیب می‌شود.

تنها برایِ آن که نمی‌دانیم

طرحِ پلانِ عاجلِ امریکا

یا شوروی

دربارهٔ خلیج چه می‌بوده‌ست!

تنها برایِ آن که نمی‌دانیم

«ناتو» برایِ مرگِ زمینی‌ها

تا چند سال گرسُنه می‌مانَد!

تنها برایِ آن که نمی‌خواهیم

کز بازوانِ‌ما

وز دست‌مایه‌هایِ طبیعی‌مان

غرب و هزینه‌هایِ‌جهان‌خواری‌ش

آبادتر شود!

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

که با خدا و آدمِ‌او عاشقانه‌ایم

که معتقد به مالکِ خورشیدیم

و مطمئن به وارثِ زیبایی.

تاریخ،‌با کرامتِ‌ما ساز می‌شود

پیغمبرانِ روشنی و پاکی

اَسلافِ پاک‌طینتِ ما بودند.

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

روحِ کدام جنگلِ آشفته

با نغمه‌هایِ ما که نیاسوده‌ست!

رُعبِ کدام وسوسه و طوفان

بر بازوانِ ما که که نپیچیده‌ست!

ما را جهانِ سوّم از آن گویند

از ماه تا به ماهی

زیبایی و کمال

در کارگاهِ‌معنویِ این جهانیان

تعدیل می‌شود.

ما را جهانِ سوّم از آن گویند.

کابل ۱۳۷۰

...

0
اشعار نو عبدالقهار عاصی نظر دهید...