عبدالمهدی نوری

خلاص می شوم امشب به لطف چاقویم!

به شاهرگ زده ام بی هوا و میگویم :
خلاص می شوم امشب به لطف چاقویم!

چگونه قطع کنم دست پیچکی را که
به سینه ام زد و پیچید دور بازویم؟

سرم به شانه ی خورشید می رسید اگر
نمی زدند رفیقان تبر به زانویم!

چنان نواخته این روزگار قلبم را
که تار-تار سپیدی نشسته بر مویم!

چه رفته است براین زندگی که بعداز تو
به مرگ فکر کنم، عاشقانه میگویم !

هزار راه رسیدن به عشق را بلدی !
چراکه تک تکشان را تو بسته ای رویم!

دلم خوش است که جای خودت،خداوندت
غمِ نداشتنت را نشانده پهلویم!

...

0
عبدالمهدی نوری, غزل نظر دهید...

بنگر چگونه شعله ورم در ندیدنت

باید چه کرد با غم دیگر ندیدنت؟
مَردَم! بد است گریه کنم بر ندیدنت

آدم به عادت است،ولی چشمهای من
عادت نمی‌کنند به دیگر ندیدنت

تقویم را ورق زدم و باورم نشد…
چندین شب است زنده ام و در ندیدنت-

دارم به کارهای خدا فکر می‌کنم
لابد مقدر است… مقدر! ندیدنت

این زخم کهنه مثل خوره می خورد مرا
زخمی که تازه می شود از هر ندیدنت

جز گریه چیست مرهم این قلب سوخته ؟
بنگر چگونه شعله ورم در ندیدنت

شعرم برای هیچ کسی جز خود تو نیست
بانو! چگونه صبر کنم بر ندیدنت؟!

...

0
دلتنگی, عبدالمهدی نوری, غزل نظر دهید...

با خنده گفته قصد سفر دارد…

سخت است بت پرست به تهدیدی
دست از بتی که ساخته بردارد

از دوزخی ندیده نمی ترسد
شمعی که شوق شعله به سر دارد!

این نابرابرانه ترین جنگ است
ماه من است و آه که از سنگ است

یک شب که با من است،دلش تنگ است
می گوید انتظار سحر دارد!

من مصرعی شکسته و آن بانو
با چشم خویش کرده مرا جادو

من با سی و ذو حرف الفبا ، او
جز شاعری، هزار هنر دارد!

گرچه هنوز بر سرِ پیمان است
در فکر ترک خلوت این خانه است

این مثل پر کشیدن پروانه است
در نظم کائنات اثر دارد!

تغییر داده است پسندش را
کوتاه کرده موی بلندش را

کفشش به پا، گره زده بندش را
با خنده گفته قصد سفر دارد…

تا لب به اعتراض گشودم،دست
بر شانه ام نهاد و لبم را بست

با بوسه ای و گفت که عشقی هست
حتی اگر هزار “اگر” دارد

...

0
جدایی, چهارپاره, رابطه, عبدالمهدی نوری نظر دهید...

عشق از آغاز مشکل بود!

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت
تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید، باز
فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

“یاری اندر کس نمی بینم…” غزل را گریه کرد
تا به خود آمد، دلش از دوست دارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکرکرد؛
خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، قلبش ولی جا مانده بود
برنگشت و مانده ی جان را به دندانش گرفت!

داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که
“محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت”

...

0
عاشقانه, عبدالمهدی نوری, غزل نظر دهید...