علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر چهار 4 قطره خون با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

دانلود دکلمه شعر چهار 4 قطره خون با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

سلام ای هیبت در مه! اگر از حال من پرسی
ملالی نیست جز دوری دستان تو از دستم تو چی

یادی از این مرد مجازی میکنی یا نه
شکستی عهد سابق را! نگو نه من که نشکستم

به دست خالی ات ای سرو لخت بارور سوگند
قسم به زخم های تو عروس پاره پیراهن

عصای شعبده از شاخه های تو فرود آمد
خودم دیدم که سیب از حجله ات میریخت بر دامن

کبوتر های شهرم را هزاران نامه بر کردم
که شاید آسمان بردارد آن درد وبالم را

تو هم پرسیده بودی که چه خواهی کرد با دوری
صبوری کن برایت مینویسم شرح حالم را

بگو از حال و روزت از خودت از زندگی در خود
بگو از آن اجاق کور خورشیدی درآوردی

کتاب جیبی صادق سه قطره خون که یادت هست
چه شد گوش و کنارت هست یا اینکه گمش کردی

گمش کردی خیالی نیست باور کن
به جایش هم برایت چهار قطره خون نوشتم روح سرگردان

نمیدانم به دستت میرسد یا هرچه باداباد
برایت مینویسم چند خط از قربت انسان

آهای ای سیب ممنوعه ویار دائم شیطان
عزیز قلب هر درمانده ی جا مانده در تهران

تماشای دو دست من برای چیدن سحرت
خداوند سپید و سرخ از هر شاخه آویزان

ببین با دست خالی آمدم یک بوسه بردارم
چرا بغ کرده و اخمو مسلح تا بن دندان

از آن شب که تن پیراهنت را باده دور آورد
مرا یعقوب نامیدند و این ویرانه را کنعان

وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
برایم آیت پروردگاری به همین قرآن

آهای ای چهره ی معلوم در هر برکه ی آبی
زن آیینه پوش لاجرم از دیده ها پنهان

تمام گوش های خانه را از ابر پر کردم
بزن با پنجره حرف دلت را پچ پچ باران

نرقص ای گردباد مو پریشان کمر باریک
نزن از ریشه نسلم را برادر زاده ی طوفان

در آور کفش هایت را و نرم از گور من بگذر
که بدجوری ترک خورده در و دیوار هیچستان

تو و سگ های ولگرد هدایت یک طرف باشید
من اما این طرف با کاشفان شرقی کاشان

اگر معنای آدم میشود تو! من چه هستم پس!؟
کجا این حجم در سلول کز کرده! کجا انسان!

تو یک جغرافیای منحصر به خویشتن هستی
تنت چم و خم چالوس و چشمت سبز لاهیجان

تو ییلاقی ترین مقصد برای کوچ دستانم
اعوذ بک من الشر شرار ظهر تابستان

من اما آخرین سیگار، اسیر دست دود آلود
تمامم! ول کن این ته مانده را خانوم زندانبان

سرانجام تمام قصه ها یک جور خواهد بود
همیشه یک کلاغ خانه گم کرده دو خط پایان

بخواب آرام در بستر میان لای های خواب
بخواب آدم کش خوابیده با لالایی مهتاب

تنت از مرمر شفاف و چشمت یشم بر مرمر
درونت ماده اسبی ترکمن هم رام هم بی تاب

سیاه گیس ابریشم بلند ماه پیشانی
سخن چاقو، زبان جادو، صدف دندان و لب انار

تو را باید شبیه کوه نور از دور خاطر خواست
تو را باید تماشا کرد آن هم با هزار آداب

تو را باید میان صفحه ای از حرز پنهان کرد
که زخم چشم مردم میشود کشفی چنین نایاب

تو آن صیدی که صیاد خودت را صید خود کردی
فقط با طعمه ی چشم و سر هر مو که صد قلاب

اگر تن تر نکردم عیب از اقیانوس چشمت نیست
که از دوران نوزادی مرا ترسانده اند از آب

تو رفت و آمدی اما خدا آخر مرا انداخت
مرا بر سرسره عمری نشاندند و تو را بر تاب

به حکم تیر بابایت، منِ رعیت پدر دادم
منِ مست پدر مرده! خراب دختر ارباب

اگر خارم اقلا ریشه در خاک شرف دارم
تو در چشم لجن گل کن گل نیلوفر مرداب

اگر در سر کتابم طالعم دوری دستت بود
بتاب از چله ی جادو به لطف رمل اسطرلاب

اگرچه بختمان دوریست ساکت را زمین بگذار
هنوز از در نرفتی می سرد بر گونه ات سرخاب

چقدر این شهر را گشتی به انسان بر نخوردی خب
چراغ شیخ در دستت به صورت گهر شب تاب

ببین جو گندمم یعنی کمی از فصل من مانده
زمستان رخ کند مرده ام شب یلدا مرا دریاب

دوباره در نمازم یاد ابروهایت افتادم
فقط حافظ شنیده ناله ای که آمد از محراب

بتازان دختر صدها هزاران تیر از ابرو
بجنگ آبستن از جنگ هزاران مرد رو در رو

بیا از دام نفرت های دائم جان من بگذر
رها کن که تو مو میبینی و من پیچ و تاب مو

به سحر تو شب تاریک من خورشید باران است
تو را دیدم خزیدی بر درخت دسته ی جادو

چه وردی زیر لب خواندی که این طور از خودم دورم
بگو از لقمه ی سحرت بگو از جرعه ی جادو

گل نایاب می روید میان جای هر پایت
به بغضی یاس میریزد، به اشکی نرگس و شب بو

همیشه رد آفت ها میان بوته ها پیداست
امان از شاخه و ساقه فراق خودسر و خود رو

بگو از صورت قهرت به زیر لحن اغوایت
خودم ختمم تو خنجر زیر میبندی نقاب از رو

چه امیدی به آزادی کمند گیسوان دورم
فشار قبر آغوشت به دستت تیز ده چاقو

خرامان در نظر اسبی و طاووسی به تن داری
چقدر این خال و خط مارو چقدر این چشم ها آهو

در عمق قهقهه اخمو کنار بغض و بغ لبخند
جنون جمع اضدادی تضاد دوزخ و مینو

چرا هر مرد دین از خانه ات بد مست می آید
سلام و سجده را ول کن چه داری پشت آن پستو

که مولانا و خیام از صبویت جرعه می دزدند
و از هر پنجره یک شمس سرکش میکشد یاهو

اگر این مردها مردند من بی پرده نامردم
عزیز من تفاوت میکند هر گرد با گردو

غروب است و تو در دریای ماشین ها گم و گوری
و من درگیر دریای بزرگ و خودکشی قو

مبادا آدم دیگر مباد از من مقرب تر
تو هم که داغ و طغیان گر و من که بزدل و ترسو

همیشه هرچه در عالم به پیشت خاک و خاکستر
بدون تو زمان پر، زندگی پر، دین و دل پر پر

همیشه زیر پا بودم لگد مال و زمینی چرک
به امیدی هوا دارم تورا ای ابر بالا سر

صعود ماه تا ساقت ستاره تا سر زلفت
چه خورشیدی به پیشانی همه هفت آسمان پیکر

تمام جنیان تسخیر اوراد زمان بندت
تمام حوریان در حجله ات رقاص و خنیاگر

تو گامی آنطرف تر مینشینی رعشه میگیرم
از این دوری از این هجران چهار انگشت شرم اور

عطش دارم بنوشم چشمهایت را، نگاهت را
دهن گس کن ملس انگور نارس میوه ی نو بر

چه چیزی را طلب کردی و من گفتم برای بعد
تمام هستی ام را پیشکش کردم به پیغمبر

برای مرد ایلاتی تفنگ از هرچه بالاتر
تفنگش میشود ناموس و طفل و خواهر و مادر

تفنگ اثی ام را با تو سنگین دل عوض کردم
تو رفتی و تفنگم هم چه تقدیری از این بدتر

اگر از من بریدی مفت چنگت هرچه از من رفت
دلم می سوزد از بخت سیاه عاشق دیگر

برای من جنون بودی برای دیگری همسر
برای یک نفر دختر، به چشم یک نفر بستر

همیشه یک نفر قبل از من از تو کام میگیرد
همیشه دست دوم تو همیشه من پک آخر

گمم کن مثل شمعی در مسیر باد میرم
گلم اصراف کردی با اجیر قاتل و خنجر

تمام گفتنی هارا نوشتم حال خوددانی
پس از خواندن بسوزان نامه را، قربان تو، آذر!

 

...

24+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

دکلمه و متن شعر “آلبوم” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر “آلبوم” با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

با تیک و تاک ساعت دیواری در زیر شیروانی مطرودم
دنبال موش های ولنگار و سرگرم لمس ذهن خودم بودم

از خرت و پرت های پدر جدم تا کفش های چرمی آقاجان
از تاس و تخت نرد فراموشم تا پوکه های برنو باقرخان

از بند و بسمه های مش ِ لیلا تا توپ آج کوچک مروارید
از عاشقانه های خودم با خود، تا نامه های بسته در تبعید

گاهی صدای خش خش دندان ها گاهی صدای زوزه لولاها
یک عالمه خیانت مجنون بود، در ارتباط ساده ی لیلاها!

در زیر میز کوچک خیاطی جلدی خراش خورده نمایان بود
چشمم به چشم آلبومِ گُم افتاد، که زیر خاک خسته و پنهان بود

از تار عنکبوت گرفته تا چندین و چند خاطره بر پشتش
از لای جلد له شده بیرون بود یک دست مَرد و حلقه ی انگشتش

آتش عطش گرفت برش دارم، انگیزه داشتم که ببینم چیست
چیزی از آن گذشته ی موهومم در لابلای خاطره هایش نیست

برداشتم عتیقه ی خاکی را، با فوت گرد و خاک بپا کردم
بازش نکرده دلهره ام میکشت، خود را از این زمانه سوا کردم

در صفحه های اول این آلبوم یک مَرد و زن که منزل خود هستند
یکجا فقط مجاور همدیگر، یکجا فقط مقابل خود هستند

در عکس های کهنه ی بعضاً تار، زنها و مردهای فراوانیست
از چیدمان ساده شان پیداست این خانه حتم خانه ی ایرانیست

در صفحه های اول این آلبوم، یک فصل مشترک همه جا پیداست
مرد آخرین توانِ پس از کار است، زن آشنای مطبخ رویاهاست!

گاهی فضا فضای پس از رنج است گاهی فضا اتاقِ پُر از قبر است
آن چیز مشترک که نمایان است لبخند مات و بی نمک جبر است

در این میانه مرد به جوش آمد، زن زنده مُرده بود و به دل خون داشت
تا چهار دست و پای در عکس افتاد یک بچه که قیافه محزون داشت

وقتی پدر همیشه پسر میخواست، بختش نوشت تا که چنین باشد
تا وقت تنگ پیری و جان کندن، شاید عصای دست همین باشد

در صفحه های اول این آلبوم یک جسم گرم و کوچک لغزنده
در دستهای منسجم یک مرد، زیر نگاهوار زنی زنده

شب انعکاس های غم و خون آب، صبح انعقاد خون اساطیری
لعنت به این مصیبت پی در پی، صبحی نبود و شب شبِ زنجیری

مرد از زمان قبل غزل میگفت، خنیاگر سخاوت مردانم
زنبورِ کارگر شده در کندو، نان آور فقیر بیابانم

در من حضور روشن اندوه است، در ماورای خنده ی همکاران
قلاب کرم خورده ی یک برکه، در دستِ بی سخاوت هر انسان

من ماجرای دیر دو کاجم در، یک کنج کور و دورِ دهی مطرود
من تکیه باز هم به خودم دارم، تا اره های کند شب موعود

بر شانه ام کبوتر تنهاییست بی دان و لانه مانده ی بی پرواز
پایان عاشقانه ی یک دارم، در انزوای خانگی آغاز

سرمایه دار پارگی جیبم، بختم شبیه سکه دوزاری
از جیب بی نهایت من افتاد، در فاضلاب کوچه ی اجباری

در صفحه های بعدی این آلبوم دنبال رازهای عدم بودم
تا اینکه چال گونه ی زن فهماند، آن بچه در میانه خودم بودم

در پشت دستِ کودکیِ خیسم، با رَد تیز تیزی دندانم
ساعت درست کردم و خندیدم در لحظه های پیش دبستانم

کیکی خزیده است کنار میز، زن ها و مردها و دو جین کودک
با ژست های لوس دهه پنجاه، با دسته های مصنوعی میخک

یک دوربین ثابت بی مزه، انگار از قشنگترین منظر
تصویرهای تار زیادی را ، انداخته برای غمی دیگر

انگار جای دیگر در خانه شایسته ی نگاه و تماشا نیست
انگار گوشه کنج پُر از خالی، با بکگراند تیره تماشاییست!

زن موی باز و لخت سیاهی داشت، مرد ابتدای عشق و خیابان بود
با خنده های نقلی و مصنوعی، آئینه دارِ مکتب تهران بود

گاهی محیط عکس عوض میشد از توو به پارک های همان اطراف
یک صندلی کوچک سیمانی، فیگورهای عکس همانِ صاف

از سوژه های تلخِ به جا مانده، از سفره های بازِ بدون رنگ
تغییر رنگ باخته ها در نور، شبهای تار دلهره دار جنگ

از چسب های ضربدری بر نور، آژیرهای ممتد هرجایی
آوازهای ممد و خرمشهر، تا بمب های نسل اروپایی

در جان پناه های پُر از ادرار، مردم در عمقِ رفتنِ آب از سر
جنگ و غمِ طبیعتِ تاریکش، مردانِ کُلت بسته ی نان آور

موشک، تمام هستی دریا را، از من گرفت و گل سر نهرم زد
شکل شعار شعر عوض شد تا، آهنگران که داغ به شهرم زد

هر روز وقت رفتن همت ها، خورده اند اشک مادر و کودک را
ما نان و خون و چلچله میخوردیم، با زخم ناگهان جهان آرا

مردان قرص کوچه بالایی، زنهای پیر کوچه پایینی
رفتند تا دوباره به بار آیند در باغ های کوچک تضمینی

آلبوم دوباره باز ورق میخورد، هی لقمه های کوچک نان و نفت
تا گاز خردلی که جهان را سوخت، سال نفس کشیدن شصت و هفت

پاهای مردهای خطر کرده، جا مانده در میانه ی ویرانی
از مُرده سوزهای به چین رفته، آوارگان بی کس ایرانی

در عکسهای دیگر این آلبوم، دریاچه ارومیه خندان بود
شبهای ناز تا ابد اهواز، چتری پر از ستاره و باران بود

در سطل های پارک کسی دیگر، دلگرم نان مانده ی مردم نیست
دیگر به لطف بارش نان از ماه، کسب کسی گدایی گندم نیست

در هیچ جا خدای زمستان ها، بهمن به کشتزار کسی نفروخت
هرگز خدا دهان کسی را که فریاد سر کشید نخواهد دوخت

هرگز جهان، جهانِ مدارا نیست، زحمت اگر عصاره ی آدمهاست
دنیا به روی کاخ نشینان ریخت، دنیا به پای کوله بران برخاست

مادر چروک پشت چروک افتاد، بابا غروب پشت غروب آمد
شب ها به جای درس پسر شعرید، حافظ گشود، قرعه خوب آمد

در آن همه ضیافت غم بر غم، یک چیز باز مرهم مادر شد
چیزی که به غرور پدر جان داد، فرزند دوم آمد و دختر شد

حالا پسر عصاره ی غیرت بود، جان و جنون زندگی اش او شد
سحرش بزرگ میشد و ری میکرد، وقتی که عشق مجلس جادو شد

آلبوم دوباره باز ورق میخورد، جا پای عشق تازه نمایان شد
تهران و دود وسوسه اش میکرد، افسانه خوانِ مریم تهران شد

هی خُرده عشق از در و پیکر ریخت، تنها یکی قدم به قدم آمد
تنها یکی برای ابد ماند و تنها یکی به ذوق عدم آمد

در عکس های آخر این آلبوم، مادر خلاصه شد به گل و گلدان
بابا خلاصه شد به شب و چایش، خواهر به بخت شوهرش آویزان

در انعکاس عکس بدِ بعدی وزن پدر شکسته شد و کم شد
دنیا درون عکس به هم میریخت، یکباره بکگراند جهنم شد

خواهر کنار من به خودش توپید، خود را گذاشت اسلحه را برداشت
در مجلس عروسی خود خون کرد، بر گونه اش شقایق گلگون کاشت

مادر ولی نماز عشا را خواند، بر تختخواب رفت و فقط خوابید
فردا که صبح شد پدرم از شرق، مادر غروب کرد و نمیتابید

همسر فقط جنازه عشقش را بر دوش سست و خسته خود می بُرد
دائم به خود نیامده وا میرفت، هرچند گام باز زمین میخورد!

من هُل کرده بودم و آلبوم را انداختم در آن سر انباری
دکتر بیا که دار و ندارم را، بردند سمت مسلخ تاتاری

مادر که مرگ نیست، چرا در عکس…، بابا همیشه هست، چرا در عکس…
خواهر همیشه در صدد عشق است، همسر نرفته است چرا در عکس…

لعنت به من که قرص جوابم کرد، انگار این نفس دَم آخر بود
آن عکس روزهای پس از این است، این آلبوم از زمانه جلوتر بود

...

16+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

دکلمه و متن شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر "دایره" با صدای علیرضا آذر تمرگیده بودم به تنهایی خویش مرا تو به اغوای بیراهه بردی به دریاچه خمر خالص کشاندی و در مستی چشم من غوطه خوردی بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟ سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من حقیقی ترین حالت ذوق یک زن عجیبی شبیه نفس های دریا دروغی نشستم به کرسی کذبم به خود بسته ام نام جعلی خود را چرا روبرویم دو زانو نشستی مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟ به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق نهالی کنار و لب جاده بودم کسی آمد و ساقه ام را تکان داد سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد و آینده ام را جلوتر نشان داد شکست و تکان داد و قلب از تنم کند چقدر از سرم قمری خسته پر زد به هر کودک باغ دل بسته بودم چقدر آمد و بچه ها را تشر زد ببین بچه بودم به آنی شکستم نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم دوتا قلب تیره کنار دو آوند کجا ماشه ات را چکانیده بودم کنار تو هیچم کنار تو صفرم کنارت هویت ندارم هلاکم دماوندی تو مرا خورد و قی کرد کلوخی پر از حفره در متن خاکم در اوج شکوهت در انبوه لبخند سپردی مرا به زمستان و بوران نشستی در آرامش کوچه باغت رها کردی ام در سراشیب تهران قفس، حق من آب و نان هق هق من از این پس به خوابم نیا هرم جاری که هرکس رسیده ست داغی زده ست و حالا تو باید که آتش بیاری اگر هی نشد حق خود را بگیرم اگر دست هر حکمت خون اسیرم اگر دست بردم به تنهایی تو اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم اگر انزوایی ترک خورده پوشم اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم اگر باد وحشی موافق نبوده اگرباید آخر به شعرم ببارم اگر آن سلامم که پاسخ ندارد اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها اگر سفره ام سهمی از نان ندارد و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها سر عهد دلواپسی مانده بودم من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه برای گلوبند روز تولد به فکر شکار جهان بودم ای ماه و دلخوش به اینکه میان جماعت شکوه نگاه تو دلواپسم بود بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود در اعماق ویلی که بودم همیشه نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت نجاتم شدی بعد عمری به زندان و بلعیدی ام با نگاه سیاهت خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را کنارت زمین خورده دیدم غلط کردم اما، رها کردی ام باز میان چک و چانه و نیش و دندان رها کردی ام در قدم های تکرار زمستان زمستان زمستان، زمستان پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد تو دامن کشیدی که از من گریزی نشستی بنوشی تمام تنم را و خون مرا پای پایت بریزی تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف به تاریخ در خود شکسته اسیرم و مغزی که دیگر تحمل ندارد به بیراهه خورده شکنجه اسیرم میان همه زندگان دو عالم اگر نام کمرنگ من را زدودند چه غم که رفیقان هم کاسه من مرا پیش از این قصه ها کشته بودند غروب چه روزی تو را منجمد شد طلوع کدامین سفر از تو پر شد چقدر از مرا روی دفتر نوشتی که شعر امتداد هزاران تومور شد در این لابلای پر از وهم و وحشت به یاد جهان من و باورم باش بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد به فکر خط خالی دفترم باش زنیت کن و از سر نو بسازو هراس مرا در خودت جستجو کن سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن آهای آخرین کولی عصر ییلاق آهای عشق درهم شکسته مرا باش آهای اسم پس کوچه های پس از من آهای آخرین درب بسته مرا باش از آن روز برفی کنار مزارش تو را با تب مولوی می‌شناسند کسانی که با زخم من آشنایند مرا با همین مثنوی می‌شناسند مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ زمین و زمان را عقب برنگردان تحمل ندارم دوباره به قرآن نگاهم کن ای ساحر خوان آخر و از گور من جوجه تر درآور به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن و شر مرا از سر مرگ کم کن مرا پشت شعرم به پایان بچسبان از آدم بگیرم به انسان بچسبان دوخط شعر کولی برایت سرودم دوباره همانم که در جاده بودم دوباره همانم همان عشق عریان همان فحش بد در شب راهبندان دوباره همانم که درد تو بودم که خیر سرم خرده مرد تو بودم همانم که در بهت آن مسلخ زرد تو را لو نداد آخر و کم نیاورد نگفتم که سیب ازل را تو خوردی که تو خانه را دست شیطان سپردی عروسک نباش، از پس شیشه رد شو بیا واقعی بودنت را بلد شو فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم از این زنده بودن برای تو سهمم بتان جام من را پر از زهر کردند خدایان پس از رفتنت قهر کردند و ابر سیاهی که قبر مرا دید قرونی گذشت و قرانی نبارید پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند که کم بودی اما همان کم مرا بس که من دل به هر آنچه کم بسته بودم که بسیاری تو زیادی غم داشت از انبوه اندوه خود خسته بودم چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟ بمان لیلی در زمستان نشانی از این قصه رفتم که پایت وسط بود نماندم که تو، در میانه بمانی وگرنه بدون تو معنا کجا بود شفق بی تو یعنی شبم را ببارم زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر جهان و زمان را تمرکز ندارم وگرنه بدون تو اصلا ولش کن به کمرنگی من کسی در جهان نیست از آن لحظه که سمت رفتن دویدی کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست به چشمان من خیره شو سرنگردان من آیینه ام، من توام حضرت درد تو آمین من بودی ای عشق واحد تو قلب منی قبله تحت پیگرد ببین لیلی رفته از فصل کهنه تو اقلیم بارانی کودکانی طلوع تمام زنان شگفتی و شرقی ترین مادر کهکشانی مرا از تب شهر تلخت خبر کن بگو لیلی از شهر باران فروشان بگو با سپیدی باغت چه کردند چه ها کرده ای با زمستان فروشان مگر مرد آن بچگی ها نبودم بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟ بگو این خیابان چه کردت که مردی مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی در آن گیرو دار شب و شوکران ها چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟ و یا در شب رفتن و مردن تو دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟ تن جاده را خط کشیدم به دورت نشستی و طیار از من گرفتت جهان از خیابان من چرب تر بود بزرگی سیاره از من گرفتت بترس از شبی که مقابل نشینی که دنیا ره و رسم گردش چنین است زمینی که من می‌شناسم سر آخر به هم میرساند، شگردش چنین است به فکر توهم هستم ای حضرت دور به فکر خودم که اگر دیدمت باز اگر تاس نردم به خوبی نشیند اگر آخر قصه بلعیدمت باز چگونه مرا روبرو می‌گذاری بگو با چه سحری مرا میکشی باز چطور آب از جوی رفته دوباره به جو بازگردد بگو شعبده باز ببخشم نبخشم مرا صرف کردی چطور آن دل داده را پس بگیرم توهم بچه بودی عزیز دل من چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم فدایت شوم دختر عصر طوفان تو را با خیالت به دنیا سپردم خودم را به دست خودم چال کردم پس از تو نبودم اگرچه نمردم مرورم کن از خاطرت جا نمانم زمین مثل من مرد ماندن ندیده به پای گناهی نکرده نشستم کسی جز تو آن سیب من را نچیده تمرکز ندارم چه باید بگویم روایت از این مرد راوی گرفتی از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من کجا عشق؟

دانلود دکلمه شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش
مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی
و در مستی چشم من غوطه خوردی

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن
عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم
به خود بسته ام نام جعلی خود را

چرا روبرویم دو زانو نشستی
مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست
ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

نهالی کنار و لب جاده بودم
کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد
و آینده ام را جلوتر نشان داد

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند
چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم
چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

ببین بچه بودم به آنی شکستم
نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند
کجا ماشه ات را چکانیده بودم

کنار تو هیچم کنار تو صفرم
کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد
کلوخی پر از حفره در متن خاکم

در اوج شکوهت در انبوه لبخند
سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت
رها کردی ام در سراشیب تهران

قفس، حق من آب و نان هق هق من
از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست
و حالا تو باید که آتش بیاری

اگر هی نشد حق خود را بگیرم
اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو
اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

اگر انزوایی ترک خورده پوشم
اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده
اگرباید آخر به شعرم ببارم

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد
اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد
و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

سر عهد دلواپسی مانده بودم
من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد
به فکر شکار جهان بودم ای ماه

و دلخوش به اینکه میان جماعت
شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد
دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

در اعماق ویلی که بودم همیشه
نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان
و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر
در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک
خودم را کنارت زمین خورده دیدم

غلط کردم اما، رها کردی ام باز
میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار
زمستان زمستان زمستان، زمستان

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد
تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را
و خون مرا پای پایت بریزی

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف
به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد
به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

میان همه زندگان دو عالم
اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من
مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

غروب چه روزی تو را منجمد شد
طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی
که شعر امتداد هزاران تومور شد

در این لابلای پر از وهم و وحشت
به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد
به فکر خط خالی دفترم باش

زنیت کن و از سر نو بسازو
هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو
مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

آهای آخرین کولی عصر ییلاق
آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من
آهای آخرین درب بسته مرا باش

از آن روز برفی کنار مزارش
تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند
مرا با همین مثنوی می‌شناسند

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ
نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان
تحمل ندارم دوباره به قرآن

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر
و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن
و شر مرا از سر مرگ کم کن

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان
از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم
دوباره همانم که در جاده بودم

دوباره همانم همان عشق عریان
همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم
که خیر سرم خرده مرد تو بودم

همانم که در بهت آن مسلخ زرد
تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی
که تو خانه را دست شیطان سپردی

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو
بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم
از این زنده بودن برای تو سهمم

بتان جام من را پر از زهر کردند
خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید
قرونی گذشت و قرانی نبارید

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند
دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

که کم بودی اما همان کم مرا بس
که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت
از انبوه اندوه خود خسته بودم

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟
بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود
نماندم که تو، در میانه بمانی

وگرنه بدون تو معنا کجا بود
شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر
جهان و زمان را تمرکز ندارم

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن
به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی
کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

به چشمان من خیره شو سرنگردان
من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد
تو قلب منی قبله تحت پیگرد

ببین لیلی رفته از فصل کهنه
تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی
و شرقی ترین مادر کهکشانی

مرا از تب شهر تلخت خبر کن
بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند
چه ها کرده ای با زمستان فروشان

مگر مرد آن بچگی ها نبودم
بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی
مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

در آن گیرو دار شب و شوکران ها
چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو
دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

تن جاده را خط کشیدم به دورت
نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود
بزرگی سیاره از من گرفتت

بترس از شبی که مقابل نشینی
که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر
به هم میرساند، شگردش چنین است

به فکر توهم هستم ای حضرت دور
به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند
اگر آخر قصه بلعیدمت باز

چگونه مرا روبرو می‌گذاری
بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره
به جو بازگردد بگو شعبده باز

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی
چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من
چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

فدایت شوم دختر عصر طوفان
تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمردم

مرورم کن از خاطرت جا نمانم
زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم
کسی جز تو آن سیب من را نچیده

تمرکز ندارم چه باید بگویم
روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی
مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من کجا عشق؟

...

24+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

بی نامی – علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر “بی نامی” از علیرضا آذر با کیفیت 320

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است
و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم
اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم
هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است
قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته
و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد
عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است
کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده
جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را
و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند
کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟
مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید
تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید
خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم
تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند
چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم
قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود
فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود
و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند
به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود
و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند
پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت
و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد
و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود
شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم
و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب
و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست
مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست
مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان
به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر
به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن
به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ
به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر
که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان
که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

از این پنجره تا خیابان امید وصال است
که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست
چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟
منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم
مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند
و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را
به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید
پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست
مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده
خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

من از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم
شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟
سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم
من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید
سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد
و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید
چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم
دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم
و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم
غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم
کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم
کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران
کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم
و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید
من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

شما ظرف لبریز ارزن و من دانه ی آن
که آن دانه هم نیستم من به قرآن…

...

26+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی ‏ - نظر دهید...

تاریک خانه – علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر تاریک خانه از علیرضا آذر با کیفیت 320

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا
در نمایی خفه از پنجره پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم که از همه عالم به درم

نحسی سیزدهم از منِ من دور شوید
با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط ها نشنید ؟
و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

غربت سیزدهم یاد من و یاد تو هست
اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت
بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی
پس که در خواب من اینقدر تقلا کرده !؟

هر چه در خواب طلب کرد به دستش دادند
چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده !

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی ؟
از چه باید بنویسم که مسافر نشوی ؟

به چه سوگند دهم تا که بمانی در من ؟
چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی ؟

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را برد
شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی پسِ گوشت گفتم
عشق مو بافته ی من چه عجب برگشتی

های بانو اگر از مهلت فردا بروی
یا من از عشوه ی لامذهب امشب بروم

یا تو از آمدن تاب بیفتی به زمین
یا من از لرز پس از پنجره از تب بروم

یا اگر زخم بریزند و مداوا نکنند
چه کسی مانده ی مارا ببرد دور کند ؟

تَن شبتابی ما روی زمین باد شود
نور ما شهر هزار آینه را کور کند

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو
از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم
تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

قبل از آن اوج، قسم دادمت ای عشق بمان
و تو فریاد زدی باز که برخواهم گشت

پشت سر داد کشیدم قَسَمت کو !؟
گفتی به خدای شب آغاز که برخواهم گشت

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر
روی حرفت ننشستی سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها سر خلوت سر صبر
توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

ما دو تا آینه ی روشن رو در روییم
بین ما حادثه عشق به تکثیر نشست

ما دو آرایش جنگیم ولی پشت به هم
هیچ رزمی کمر هیبت ما را نشکست

ما دو تا رود در اندیشه ی دریا نشدن
ما دو تا زلف گره خورده ی پاپیج به هم

انسداد دو رگ از قبل تپش های تنش
ما دوتا صفر گلاویز، دو تا هیچ به هم

ما دوتا ذره ی بنیادی عالم بودیم
ما دوتا ماده تاریک در آغوش مکان

ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم
ما دو تک یاخته ی مرده در ابعاد زمان

ما دو تا جبر به ماندن دو نفر مجبوریم
ما دو تا حکم سلیسیم، دو باید بشویم

ما دو ماه قبل هر آن چیز دو تا روز ازل
شاید این بار نرفتی و مردد بشوی

ما دو شن ریزه ی پرتیم در اندام کویر
ما دوتا قطره ی باران وسط دریاییم

ما دوتا شاخه ی خشکیم در ابراز تبر
ما دو بیهوده ولی خوب به هم می آییم !

نه در این شعر که من در همه ی گفتن هام
عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هر بار در این بیت به پایان رفتی
دوربین را به فراسوی تو می چرخاندم

دوربین را به فراسوی تو می چرخاندم
همچنان دور تو را، دور تو را می دیدم

ماه من بودی و در دشت که می چرخیدی
ماه من بودی و دنبال تو می چرخیدم

آهِ ناجور کشیدی نگذارم بروی
قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم

از غرورم چه بگویم که چه جاها نشکست
گریه کردی بروی دست به دامن نشدم

اولین حربه زن هاست نفس های عمیق
بعد از آن مات شدن مثل وقار تندیس

بعدش آرام شدن حرف شدن بغض شدن
آخرین حربه زن هاست دو تا گونه‌ی خیس

از کدامین رخ تزویر مرا می نگری؟
از کدامین در جادو به تو بر می گردم ؟

وقتی از کوچه ی معشوقه ی ما دور شدی
از پس حنجره ای تار نگاهت کردم

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم
که چه اندازه به دنیای تو وابسه شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید
که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم
او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن حرف بزن برزخی ام
من ندانسته بدم، آینه دانسته بد است

ای دهان دره ی بی حال کسالت آور
بعد ظهر سگی و لحظه ی بی حوصلگی

خشم بیخود، به خود و خودخوری و زخم و خراش
جمله های مرض آلود و سراسر گلگی

ای شروع شب نفرت، شب زنجیر به دست
ای تکاپوی سر هیچ به یغما رفتن

جمله های پس و پیش، ای قلم شطح به دست
از دل شعر به آئین معما رفتن

ای تمام هیجانات جهان در ید تو
منطقی نیست تو باشی و من از دست روم

که تو از کوره دِهی دور به آدم برسی
من از این شهر زبان بسته به بن بست روم

ای فرو خورده ی بغض همه ی ثانیه ها
جور این ساغر لبریز سخن را تو بِکش

من بریدم به فنا رفتم و نابود شدم
دور این جن زده را دایره ی ورد بکش

ای کماندار بزن، تیر مرا می طلبد
ای تبر دار بکوب عاقبتش می افتم

یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند ؟
نکشی میکشمت، باش ببین کِی گفتم

داشتیم از غزلی دور به هم میگفتیم
در دل قاب، دو همراه دو تا دست به دست

پشت گوشش همه ی سیزدهم را گفتم
قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم
نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای

من زمین میخورم و باز تو را میجنگم
یکه تازی، قدری، مخمصه را یک تنه ای

با توام عشق ببین باز تو را می خوانم
با توام دور نشو شعرِ پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست
من در این مرحله دندان به زبان دوخته ام

غم رو راست ترین رابطه ها در من بود
با تو هم عشق مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش
مگذارم مگذارم مگذارم مگذار

من که آرایش و دردانه ی خلقت هستم
هر که مارا طلبد از ید یاهو بخرد

باید از جان گذری تا به اتاقم برسی
هرکه طاووس پسندد غم هندو ببرد

دوربین داشت به هر سمت تو سر می چرخاند
دوربین داشت تو را از همه دورت می کرد

عمق تنهایی تو از تو به تو بیشتر است
دوربین داشت تو را زنده به گورت میکرد

بر سر کوچه نشستی و به تصویر کشید
دیدت افسار به دستی و به تصویر کشید

عهد را باز شکستی و به تصویر کشید
و دگر عهد نبستی و به تصویر کشید

کاش آنجا که تو رفتی غم عالم می رفت
کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت

تا به دنبال تو این عالم و آدم میرفت، به درک
پشت تو نامحرم و محرم میرفت

می توانستم از این پنجره پرواز کنم
آخرت بودم و می شد خودم آغاز کنم

میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم
نشد آخر که تو را سیر برانداز کنم

نشد آخر که از آن حوصله ی تنگ روم
چاره مرگ است که از ناحیه ننگ روم

باید از این سرطان تهمت پر رنگ روم
باید از سیطره ی حضرت خرچنگ روم

خانه تاریک شده تا که تو ظاهر بشوی
بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث حجرت مرغان مهاجر بشوی
نه کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

وسط خانه ی تاریک تو را میدیدم
آن ور دوری نزدیک تو را می دیدم

در تَن هر رگ باریک تو را می دیدم
و پس از عطسه ی شلیک تو را میدیدم

نور قرمز شب روشن شدن خاطره ها
پرده ها را بکشانید که این پنجره ها

نور لجباز نتابند به این پرتره ها
گور بابای تمام گره ها بر گره ها

وقت ظاهر شدنت بود هلاکم کردی
تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود از این خاطره پاکم کردی
پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

ناگهان پشت سرم در نزدی، در وا شد
بعد عمری اسف و حال بدی در وا شد

پس از انگار غروبی ابدی در وا شد
رنگی از نور به تصویر زدی در وا شد

خنده ای داغ زدی و بدنم سوخت که سوخت
دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن سخنم سوخت که سوخت
عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت !

...

12+
چهارپاره, علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

تومور دو 2

دانلود دکلمه شعر تومور دو 2 با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

زندگی یک چمدان است که می آوری اش
بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت، این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
!بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت، تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دو… دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش!

...

9+
جمعه, روزهای هفته, عاشقانه, علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...