علی نیاکویی لنگرودی

خماری!

به تو تقدیم ای عشقی که زخمت زخم کاری بود
و بعد از سال ها هر شب برایم یادگاری بود

به تو تقدیم این شعر پر از احساس تنهایی
همین حسّی که می دانی مساوی با خماری بود

اگر از حال من می پرسی آرام است احوالم
فقط در خاطرت باشد میان ما قراری بود

نمی دانم که یادت هست می بستم نگاهت را
برایت شعر می خواندم برایم افتخاری بود

به چشم تلخ قاجاریت و احساس خودم سوگند
بدون بوسه ات هر شب مرور احتضاری بود

نمی دانم چه نفرینی به جان عشق ما افتاد
به چشم شور بد لعنت که آخر نابکاری بود

هزاران بار می مردم که تا هر شب غزل باشم
به بیتا بیت هر شعری که شرحش سوگواری بود

و اکنون این منم تنها غزل نخ می کنم هر شب
همان ماهی کوچک که دچارت روزگاری بود

تو رفتی مانده ام اینجا به یادت شعر می بافم
ولی هرگز نفهمیدم چرا رفتی؟! چه کاری بود؟!

...

جدایی, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...

دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود!

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شود
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود

نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود

نکند فاحشگی معنی لبخند دهد
بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ شود

نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود

تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود

وای اگر در دل مرداد، زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یکسره از سنگ شود

سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام  مایه ی نیرنگ شود

...

رابطه, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...

غزل غزل دویده ام به اعتماد بودنت !

هجوم خاطرات تو به عمق لحظه های من
میان گریه گفتن خدا خدا خدای من

مرا شکسته بی صدا از آشیانه رفتنت
کبوتر نگاه تو پریده از هوای من

غزل غزل دویده ام به اعتماد بودنت
به اعتماد بودنم چه می کنی برای من

منم مریض بوسه ای میان بازوان تو
اگر چه حسرتی شده رسیدن دوای من

شدم غریق آبی نگاه بی کرانه ات
شدی در اوج موج غم خدا و ناخدای من

چه می رسد از این گریز ناگزیر بی هدف
تو و‌ عبور کردن از سوال کو کجای من

نفس نفس بریده ام از این عبور سهمگین
که رفتی و ندیده ای غریو های های من

غزل گرفته بغض من به کنج خاطرات تو
تو را بهانه می کند غزال تیز پای من

و چکّه چکّه می چکم غزل فقط برای تو
به روی خط کاغذی که می شود دعای من

تو بی بهانه رفته ای منم که زخمه می کشم
به تار شعر کهنه ای که می دهد صدای من

...

جدایی, علی نیاکویی لنگرودی نظر دهید...

معنی «تو» شدنت را به «شما» می فهمی ؟!

خسته ام از تو و از مکر و ریا می فهمی ؟!
بی وفا بودنت و ژستِ وفا می فهمی ؟!

خسته ام خسته تر از کودک کبریت فروش
زیر باران و کسی گفته گدا می فهمی ؟!

مثل مردی که از او مانده فقط یک پسر و
شده آلوده ی تزریق دوا می فهمی ؟!

شده ام شاعر بی حوصله با یاد کسی
مانده در پیچ و خم قافیه ها می فهمی ؟!

حال من با تو ؟ نه اصلا تو بگو می بینی ؟
بغضِ در دام گلو مانده به جا می فهمی ؟!

گفته بودم به تو این بار «شما» یادت هست ؟
معنی «تو» شدنت را به «شما» می فهمی ؟!

لعنتی در سرم انگار تو هستی، تو فقط
خسته ام از تو و فکرت به خدا می فهمی ؟

...

جدایی, رابطه, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...

بر عشق “ما” نشسته دوباره غبار “من”

رفتی چه بی بهانه و سرد از کنار من
پاییز شد دوباره شکوه بهار من

“یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یادت به خیر یار فراموش کار من”

حالا کجاست آن همه لاف وفا؟ که باز
بر عشق “ما” نشسته دوباره غبار “من”

شاعر شدم که از تو بگویم غزل ولی
بدرود آخرین تو شد یادگار من

افسرده مانده ام به امید طلوع صبح
شاید شبی سحر بشود انتظار من

باید که از حصار زمانه گذر کنم
تا پر کند زمین و زمان را شعار من

چون آتشی زبانه کشد سوز عاشقی
آتش کشد به جان سکوتت شرار من

ای شعر ناسروده کجا مانده ای کجا
که می چکد غزل به دل بی قرار من

...

جدایی, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...