غلامرضا سلیمانی

خود را چنان بپوش که انگار نیستی!

ای دل بزن! اگر چه گرفتار نیستی
چیزی به این زمانه بدهکار نیستی

وقتی هنوز ماه پس ابر مانده است
خود را چنان بپوش که انگار نیستی

وقتی که یار قافیه ی بار می شود
غمگین مشو که با احدی یار نیستی

غمگین مشو که سقف و ستونی نداشتی
خوش باش از اینکه مالک دیوار نیستی

دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید
اما به خنده گفت که بیمار نیستی

می را حرام کرد ولی داد دست تو
چون با همین خو ش است که هشیار نیستی

ای روزگار ای که در این قحط مشتری
دل را به یک پشیز خریدار نیستی

با اینکه زیر بار حقیقت نمی روی
باری قبول کن گل بی خار نیستی

می خواستم به باد تمسخر بگیرمت
اما هنوز لایق اینکار نیستی

...

0
جدایی, غزل, غلامرضا سلیمانی نظر دهید...

آهوانه!

در خیالم تو را پلنگ شدم
آهوانه نگاه می کردی

و تنت روی چشمه می لغزید
داشتی اشتباه می کردی

تک و تنها به چشمه آمده ای !
آه عریان شدی در آب ای وای

روزگار پلنگ وحشی را
ذره ذره سیاه می کردی

و تنت! چشم من سیاهی رفت
و تنم! رعشه های ناهنگام

داشتم من گناه می کردم
داشتی تو گناه می کردی

تو زنی با لبان شاتوت و
گونه های انارِ ویرانگر

هی روانِ زمین بهم می ریخت
چهره را قرص ماه می کردی

و زلیخا شدی که عصمت را
ببری تشنه تا لب چشمه

ذره ذره به رسم نیرنگت
یوسفم را به چاه می کردی

آمدم تا تو را شکار کنم
بی تفنگ و کمان شکار شدم

فاتحانه پلنگ عاشق را
زیر چشمی نگاه می کردی

سایه هامان گره به هم خوردند
بوسه ها چون جرقّه در کاهند

در سکوت اجاق، هیزم را
نم نمک روبراه می کردی

چشمه ای در درون تو قُل زد
ماهی ام که شناورم در عشق

از دلت تُنگ ساختی، فکرِ
ماهیِ بی پناه می کردی

به خودم آمدم فقط یک عکس
زل به چشمان عاشقم زده بود

گرم و معصوم مثل آهوها
داشتی تو نگاه می کردی

...

0
عاشقانه, غزل, غلامرضا سلیمانی نظر دهید...