آه، باران فریدون مشیری

چراغ چشم تو …

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته، روی گردابم!

*
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟

*
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

*
کدام نشأه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود می خوانند!
*

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جانِ من محروم
چراغِ چشم تو سبزست و راه من بسته است

...

3+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۸ ــ آه، باران ــ ۱۳۶۷

.

انسان باشیم: http://afasoft.ir/post/۳

آه، باران!

شب های کارون

روی در روی سیاهی

همیشه با تو…: به ایرانم، ایران جاودانه ام.

یاد یار مهربان: برای بنان استاد هنرمند آواز ــ ۱ـ آنچه در گیومه آمده، نام آواز ها و ترانه هایی است که این هنرمند بزرگ خوانده است.

نمی خواهم بمیرم!

باغ

چرا چشم تو…: http://afasoft.ir/post/۴۰

.

afasoft.ir

...

1+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

باغ

باغ بود، اما، فضایش سهمناک

باغ، اما، سروهایش سر فرو برده به خاک!

باغ، اما، سنگ بر جای چمن، روییده در هم

تنگ، تنگ

باغ ,اما,نارون ها نسترن ها زیر سنگ!

*

با، اما عطر نابودی در آن مزد نفس

باغ، اما مرغ خاموشی در آن می خواند و بس

باغ، اما خاک صحرای عدم در چشم برگ

باغ، اما، هر قدم پیغامی از دنیای مرگ!

*

ژرفنای خاک بود جانِ بسیاران در او

ناله های باد و گیسو کندن باران دراو

آتش دل های یاران در غم یاران او!

*

ای کدامین دست نا پیدا درین هفت آسمان!

تا کجا می گستری این دام را؟

تا یه کی می پروری این مرگ خون آشام را؟

کی به پایان می رسانی این ربودن های بی هنگام را؟

*

سنگ را می شست باران تا بشوید نام را!

...

0
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان،

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟

*

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

*

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پودِ عشقِ انسان های خوبِ نازنین بسته ست.

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاک با این آب …

پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدنِ دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

*

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیشِ پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردایی، چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟

...

0
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

یاد یار مهربان

جویبار نغمه می غلتید، گفتی برحریر

آبشار شعر، گل می ریخت، نغز و دلپذیر

مخمل مهتاب بود این یا طنین بال قو؟

پرنیان ناز، آواز سراپا حال او

نغمه را با سوز دل، این گونه سازش ها نبود

در نوای هیچ مرغی «این نوازش ها نبود»

«بانگ نی» می گشت تا دمساز او

شورها می ریخت از شهناز او

در شب تاریک دوران، بی گمان

چلچراغی بود هر آواز او

برگ گل بود آن چه می افشاند بر ما یا غزل

عاشق سرگشته در کویش «من، از روز ازل»

لطف را آموخته، چون دفتر گل از «صبا»

مرحبا ای آشنا ی حُسن خوبان ، مرحبا

این نسیم از کوی جانان بوی جان آورده بود

«بوی موی جولیان» را ارمغان آورده بود

تا که می گرداند راه « کاروان » از « دیلمان»

کاروانِ جانِ ما می گشت در هفت آسمان

تا نپنداری که عمری گل به دامن بود و بس

«دشمنش گر سنگ خاره او چو آهن» بود و بس

با تو پیوسته ست، اینک، با تو، ای «آه ، سحر»

نغمه اش را شعله کن در تار و پود خشک و تر

ما به آغوش تو بسپردیم جان پاک او

بعد ازین «ای آتشین لاله» بپوشان خاک او

بعد ازین هر گل که از خاک بنان سر برزند

شور این شیرین نوا در جان عالم افکند

اهل دل در ماتمش با چشم گریان مانده اند

جمع «مشتاقان» او اینک «پریشان » مانده اند

دل به آواز بنان بسپار کز کار جهان

نیست خوشتر هیچ کار از «یاد یار مهربان ۱»

...

0
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

شب های کارون

شب های تاریک

شب های دلتنگ

شب های خاموش.

*

شب های زیر چتر غم

شب های دلگیر

شب های زندان،

شب های زنجیر.

شب های بی فانوس مهتاب

شب های مرداب

شب های سردِ برگ ریزان

شب های درد مردمی در خود گریزان

شب های پشت پرده نُه توی ظلمت

شب های غربت

شب های کُنجِ انزوا، بی ذره ای نور

شب های مجبور

شب های مرگ زندگی

شب های بیداد

شب های فریاد.

*

شب ها که چون آوای تندر، نعره ی تیر

جان می شکافد هر زمان تا بانگ شبگیر

شب ها که وحشت می خروشد بر در و بام

شب های سرسام

شب ها که راه کهکشان

از هُرمِ آتش

سرخ رنگ است.

شب ها که جنگ است!

شب ها که می لرزد زمین، هر لحظه صد بار

شب ها که قلب کودکان می افتد از کار،

شب های رگبار

شب ها که برقِ شعله افکن، دود باروت

ره می گشاید تا بلندای ستاره.

شب های سنگر های خونین

شب های پیکر های پاره

شب ها که در پهنای بی آرام کارون

دیگر نه آب است این

که: لب پَر میزند خون!

شب های غمناک

شب ها که خیل بیگناهان

چون برگ میافتد بر خاک

شب های تلخ بردباری

شب های سنگین و سیاه سوگواری

شب های که قوتِ مادران چشم بر در

با روح مالامالِ اندوه

بغض است و فریاد

«وای» است و زاری.

شب های حیرت.

شب های حسرت.

در تنگنایی این چنین تاریکِ تاریک

جان را امیدی زنده می دارد که فردا

-فردای نزدیک-

این خلقِ خاموش

با صبح پیروزی کشد بانگ رهایی

پر می گشاید در بهشت روشنایی.

...

1+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

آه، باران

ریشه در اعماقِ اقیانوس دارد ــ شاید ــ

این گیسو پریشان کرده

بید وحشی باران .

یا ، نه ، دریایی است گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

شهر سوگواران .

*

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش :

رنگ این شب های وحشت را

تواند شست آیا از دل یاران ؟

*

چشم ها و چشمه ها خشک اند .

روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ،

همچنان که نام ها در ننگ !

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .

آه، باران، ای امید جان بیداران !

بر پلیدی ها – که ما عمری ست در گرداب آن غرقیم –

آیا‌، چیره خواهی شد ؟

...

1+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

انسان باشیم

دانه می چید کبوتر،

به سرافشانی بید

لانه می ساخت پرستو،

به تماشا خورشید

صبح، از برجِ سپیداران ، می آمد باز

روز ، با شادی گنجشکان ، می شد آغاز.

نغمه سازانِ سراپردء دستان و نوا

روی این سبزء گسترده سراپرده رها.

دشت، همچون پر پروانه پرُ از نقش و نگار

پَرزنان هر سو پروانهء رنگین بهار.

هست و من یافته ام در همه ذرات ، بسی

روح شیدای کسی ، نور و نسیم نفسی!

می دمد در همه، این روح نوازشگرِ پاک

می وزد بر همه، این نور و نسیم از دل ِ خاک!

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست در این چشم انداز:

مهر، چون مادر، می تابد، سرشاز از مهر

نور می بارد از آینه پاک سپهر

می تپد گرم، هم آوازِ زمانِ ، قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین ،

ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار

سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار

رود، می گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب، می خواهد جاری کند از چوب، گلاب!

خاک، می کوشد، تا دانه نماید پرواز!

باد، می رقصد تا غنچه بخواند آواز !

مرغ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

مهر می خواهد تا لعل بسازد از سنگ !

تاک، صد بوسه ز خورشید رباید از دور

تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور !

سرو ، نیلوفرِ نشکفته نوخاسته را

می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا !

سرخوشانند ، ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کین .

اشک می جوشد در چشمه چشمم ناگاه

بغض می پیچد در سینه سوزانم، آه !

پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟

به خود آییم و بخواهیم که :

انسان باشیم !

...

1+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

همیشه با تو

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیک، دور

سیر، گرسنه

رها، اسیر

دلتنگ، شاد

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگِ من

در راه سرفرازی تو، در کنار تو

مفهوم زندگی‌ است.

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.

...

1+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...

روی در روی سیاهی

روی در روی سیاهی

ایستاده، راست

یکه و تنها، تمام شب

در کلامش، نور

بر زبان، آتش

برلبش، فریاد:

شمع.

*

شعله افزون می کند گر سر به تیغش بر زنند!

تیرگی گم می شود چون شمع ها روشن کنند.

راست ــ هم چون شمع ــ خواهد ایستاد آیا

روی در روی سیاهی

یک تن از این جمع؟

...

1+
آه، باران فریدون مشیری نظر دهید...