آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری

خار و روزگار

چو خاری به دل داری از روزگار،

چو نتوانی از دل برون کرد خار،

چو درمان و دارو نیاید به دست،

زر و زور بازو نیرزد به هیچ،

چو تدبیر و نیرو،

نیاید به کار،

در آن تنگنایی که اندوه و رنج

دلت را فراگیرد از هر کنار…

به گُل فکر کن!

به پهنای یک آسمان گل

به دریای تا بیکران گل …

رها کن تنِ خسته ات را

در آن باغ تا بی نهایت بهار

شنا کن!

سبکبال

پروانه وار…

مگر ساعتی دور از آن کارزار

بیاسایی از گردش روزگار

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

شادیِ خویش

من، که شب صدای بال ماهتاب را،

بانگ پر گشودن شهاب را،

من که شب، صدای پای خواب را؛

روشن و روان،

ــ به گوش جان ــ

شنیده ام؛

روزها و روزها

با همه گرسنگی و تشنگی

نشنوم چرا

این همه شکایت، این همه ملال

این همه فغان برای نان و آب را؟

شادیِ تو،

ای سرشت و سرنوشت!

ای روانِ ره شناس!

شادیِ تو،

با سپاس!

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

زیبای وحشی …

زن: – سحر ، چون می روی در کام امواج.

کند تابِ مرا، هجر تو تاراج.

ماهیگیر: – منم یک مرد ماهیگیر ساده ،

خدا نانِ مرا در آب داده !

زن: – تو را دریا فرو کوبیده ، صدبار

از این زیبای وحشی دست بردار!

ماهیگیر: – چو می خوانندم این امواج از دور؛

همه عشقم ، همه شوقم ، همه شور.

زن: – فریبش را مخور ای مرد ، زین بیش،

به گردابش ، به توفانش بیندیش!

ماهیگیر: – نمی ترسم ، نمی پرهیزم از کار ،

به امیّد تو ، می آیم دگر بار!

*

زن: – اگر از جان نمی ترسی درین راه ؛

بیاور گوهری ، رخشنده ، چون ماه.

بشوی از خانه ات فقر و سیاهی

که مروارید نیکوتر ز ماهی!

ماهیگیر: – زعشقم گوهری تابنده تر نیست.

سزاوار تو زین خوش تر گهر نیست.

ولیکن تا نباشم شرمسارت؛

فروزان گوهری آرم ، نثارت!

*

زنی خاموش ، در ساحل نشسته.

به آن زیبای وحشی چشم بسته.

بر او هر روز چون سالی گذشته ست.

هنوز آن مرد عاشق برنگشته ست!

نه تنها گوهری در دام ننشست،

که عشقی پاک گوهر رفت از دست!!!

.

http://afasoft.ir/post/۶

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۱۲ ــ آواز آن پرنده غمگین ــ ۱۳۷۸

یک گردباد آتش: شعری با یاد بزرگ مردی که برای رهایی ملت های شرق برخاست و جان بر سر این کار گذاشت. ــ اسفند ۱۳۴۶

برکه

زیبای وحشی:  و این داستانی هزاران ساله است که از ماهیگیران شنیده ام.

شادی ِ خوش: اسفند ۱۳۴۶

خار و روزگار

یک لحظه آرامش …

بر بالِ باورها …: برای زنده یاد هوشنگ طاهری

برگْ ریزان

از بالای بام

نا خدا

چه اتفاقی باید بیافتد؟

زمان …

ناسازگار

رخش سپید خورشید

بر صلیب

کو… کو…؟

با قلم….

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

برکه

برگ ها از شاخه می افتاد،

من ، تنهایِ تنها، راه می رفتم

در کنارِ برکه ای،

پوشیده ازباران برگ

شاید این افسوس را، با باد می گفتم:

ــ آه، این آینه را

این برگ های خشک، پوشانده است.

آن صفا،آن روشنایی

در غبار تیرگی مانده ست

تاکجا مهرِ بهاران،

پرده از رخسار این آیینه بردارد

چهرهء او را به دست نور بسپارد…

*

روزهای زندگی

مثل برگ از شاخه می افتاد و من،

همچنان تنهایِ تنها، راه می رفتم.

یادها، غم های سنگین

چهرهء آیینه ی دل را کدر می کرد.

شاید این فریاد را با خویش می گفتم:

ــ باید این آیینه را از ظلم این ظلمت،

رهایی داد.

چهرهء او را به لبخندِ امیدی تازه

از نو روشنایی داد.

عشق باید پرده از رخسار این آیینه بردارد

چهره ی او را به دست نور بسپارد.

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

یک گردباد آتش

در سوگ مرد مردان ،

از درد می گدازم .

اشکی نمی فشانم .

شعری، نمیتوانم !

جان، نه، که این دوارِ جنون است در سرم

خون، نه، که شعله های مذاب است در تنم

*

اینجا هزار صاعقه افتاده است.

اینجا هزار خورشید، ناگاه

خاموش گشته است

اینجا هزار مرد، نه، صدهزار مرد

از پا درآمده ست !

در سوگِ مردِ مردان

از درد می گدازم

آن جان تابناک نباشد؟

باور نمی کنم.

*

از قله های شرق

مانندِ آفتاب برآمد

تنها.

تنهاتر از تمامی تنهایان

فرهادوار تیشه به کف، راه می گشود،

هر واژۀ کلامش،

یک شاخه نور بود،

هر نقطۀ پیامش،

یگ گردباد آتش!

*

می رفت و برج و باروی بیداد بشکند.

می رفت توده های پریشان خلق را

از تنگنای رنج اسارت رها کند.

*

اهریمنان عالم،

همداستان شدند!

توفان و سیل و موج و تلاطم

شمشیر میزدند که : تاراج !

فریاد می کشید که :

ــ « مَردُم »!

*

بسیار تیرها که رها شد به پیکرش

بسیار سنگ ها که شکستند بر سرش

او، همچنان رهایی مردم را

فریاد می کشید.

*

در دره های شرق

خودکامگان ظلمت

خورشید را به بند کشیدند

خورشید در قفس!

چون شیر می خروشید

تا آخرین نفس .

*

فریادهای او

در لحظه های آخر

در های و هوی سنگدلان گم بود .

امّا،

هنوز ، بر لب لرزانش

یک حرف بود ،

آن هم :

مَردُم بود !

*

در سوگ مرد مردان

شعری نمی توانم .

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

کو… کو…؟

شبی خواهد رسید از راه،

که می‌تابد به حیرت ماه،

می‌لرزد به غربت برگ،

می پوید پریشان، باد.

فضا در ابری از اندوه

درختان سر به روی شانه‌های هم

ــ غبارآلود و غمگین ــ

راز واری را به گوش یکدگر

آهسته می گویند.

دری را بی‌امان در کوچه‌های دور می کوبند.

چراغ خانه‌ای خاموش،

درها بسته،

هیچ آهنگ پایی نیست.

کنار پنجره، نوری، نوایی نیست …

هراسان سر به ایوان می‌کشاند بید

به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟

مگر امشب، کسی با آسمان، با برگ، با مهتاب

دیداری نخواهد داشت؟

به این مرغی که کوکومی زند تنها،

مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟

مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت

مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟

کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد…

شگفت انگیز نجوایی است!

در و دیوار

به دنبال کسی انگار

می گردند و می‌پرسند:

از همسایه، از کوچه.

درخت از ماه،

ماه از برگ،

برگ از باد!

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

بر صلیب

بر صلیبم،

میخکوب!

خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.

بوده‌ام دیروز هم آگاه، از فردای خویش.

مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،

سزاوارم، رواست.

آنچه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست.

مهرورزی کم گناهی نیست!

کم گناهی نیست عمری، عشق را،

چون برترین اعجاز، باور داشتن.

پرچم این آرمان پاک را

در جهان افراشتن.

پاسخ آن، این زمان:

تن فرو آویخته!

با نای بی آوای خویش!

ساقة نیلوفری رویید در مرداب زهر!

ای همه گلهای عطر آگین رنگین!

این جسارت را ببخشایید بر او،

این جسارت را ببخشایید!

جرم نابخشودنی این است:

«ننشستی چرا بر جای خویش؟»

جای من بالای این دار است با این تاج خار!

در گذرگاه شما،

این تاج، تاج افتخار.

جای من، تا ساعتی دیگر، ازین دنیا جداست،

جای من دور از تباهی‌های دنیای شماست؛

ای همه رقصان

درون قصر باورهای خویش!

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

رخش سپید خورشید

ناگاه، شیهه‌ای سرخ

بر بام قله تابید

در شام دره پیچید.

رخش سپید خورشید،

با یال‌های افشان،

بر کوه‌های مشرق،

می‌تاخت،

می خروشید!

از نعل گرمش آتش

بر سنگ خاره می ریخت

شب، می گریخت در غار

خون از ستاره می ریخت.

گل‌های تشنة نور

بوی سپیده دم را

از باد می ربود.

مرغان رسته از بند

چون خیل دادخواهان،

آزاد، می سرودند.

بر روی قله‌ها، شاد

می‌رفت رخش، چون باد

چاهی سیاه، ناگاه

دامی گشود در راه.

رخش از بلندی کوه

افتاد در بن چاه!

گل‌های تشنة نور

ماندند در سیاهی

نشکفته گشت پرپر

گلبانگ صبحگاهی

مرغان رسته از بند،

در سینه‌ها نهفتند؛

فریاد دادخواهی!

آنک! شغاد، پنهان

در جان پناه سختش.

کو رستمی که دوزد،

با تیر بر درختش؟!

...

آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...