آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری

یک گردباد آتش

در سوگ مرد مردان ،

از درد می گدازم .

اشکی نمی فشانم .

شعری، نمیتوانم !

جان، نه، که این دوارِ جنون است در سرم

خون، نه، که شعله های مذاب است در تنم

*

اینجا هزار صاعقه افتاده است.

اینجا هزار خورشید، ناگاه

خاموش گشته است

اینجا هزار مرد، نه، صدهزار مرد

از پا درآمده ست !

در سوگِ مردِ مردان

از درد می گدازم

آن جان تابناک نباشد؟

باور نمی کنم.

*

از قله های شرق

مانندِ آفتاب برآمد

تنها.

تنهاتر از تمامی تنهایان

فرهادوار تیشه به کف، راه می گشود،

هر واژۀ کلامش،

یک شاخه نور بود،

هر نقطۀ پیامش،

یگ گردباد آتش!

*

می رفت و برج و باروی بیداد بشکند.

می رفت توده های پریشان خلق را

از تنگنای رنج اسارت رها کند.

*

اهریمنان عالم،

همداستان شدند!

توفان و سیل و موج و تلاطم

شمشیر میزدند که : تاراج !

فریاد می کشید که :

ــ « مَردُم »!

*

بسیار تیرها که رها شد به پیکرش

بسیار سنگ ها که شکستند بر سرش

او، همچنان رهایی مردم را

فریاد می کشید.

*

در دره های شرق

خودکامگان ظلمت

خورشید را به بند کشیدند

خورشید در قفس!

چون شیر می خروشید

تا آخرین نفس .

*

فریادهای او

در لحظه های آخر

در های و هوی سنگدلان گم بود .

امّا،

هنوز ، بر لب لرزانش

یک حرف بود ،

آن هم :

مَردُم بود !

*

در سوگ مرد مردان

شعری نمی توانم .

...

0
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

کو… کو…؟

شبی خواهد رسید از راه،

که می‌تابد به حیرت ماه،

می‌لرزد به غربت برگ،

می پوید پریشان، باد.

فضا در ابری از اندوه

درختان سر به روی شانه‌های هم

ــ غبارآلود و غمگین ــ

راز واری را به گوش یکدگر

آهسته می گویند.

دری را بی‌امان در کوچه‌های دور می کوبند.

چراغ خانه‌ای خاموش،

درها بسته،

هیچ آهنگ پایی نیست.

کنار پنجره، نوری، نوایی نیست …

هراسان سر به ایوان می‌کشاند بید

به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟

مگر امشب، کسی با آسمان، با برگ، با مهتاب

دیداری نخواهد داشت؟

به این مرغی که کوکومی زند تنها،

مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟

مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت

مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟

کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد…

شگفت انگیز نجوایی است!

در و دیوار

به دنبال کسی انگار

می گردند و می‌پرسند:

از همسایه، از کوچه.

درخت از ماه،

ماه از برگ،

برگ از باد!

...

0
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

بر صلیب

بر صلیبم،

میخکوب!

خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.

بوده‌ام دیروز هم آگاه، از فردای خویش.

مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،

سزاوارم، رواست.

آنچه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست.

مهرورزی کم گناهی نیست!

کم گناهی نیست عمری، عشق را،

چون برترین اعجاز، باور داشتن.

پرچم این آرمان پاک را

در جهان افراشتن.

پاسخ آن، این زمان:

تن فرو آویخته!

با نای بی آوای خویش!

ساقة نیلوفری رویید در مرداب زهر!

ای همه گلهای عطر آگین رنگین!

این جسارت را ببخشایید بر او،

این جسارت را ببخشایید!

جرم نابخشودنی این است:

«ننشستی چرا بر جای خویش؟»

جای من بالای این دار است با این تاج خار!

در گذرگاه شما،

این تاج، تاج افتخار.

جای من، تا ساعتی دیگر، ازین دنیا جداست،

جای من دور از تباهی‌های دنیای شماست؛

ای همه رقصان

درون قصر باورهای خویش!

...

3+
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

رخش سپید خورشید

ناگاه، شیهه‌ای سرخ

بر بام قله تابید

در شام دره پیچید.

رخش سپید خورشید،

با یال‌های افشان،

بر کوه‌های مشرق،

می‌تاخت،

می خروشید!

از نعل گرمش آتش

بر سنگ خاره می ریخت

شب، می گریخت در غار

خون از ستاره می ریخت.

گل‌های تشنة نور

بوی سپیده دم را

از باد می ربود.

مرغان رسته از بند

چون خیل دادخواهان،

آزاد، می سرودند.

بر روی قله‌ها، شاد

می‌رفت رخش، چون باد

چاهی سیاه، ناگاه

دامی گشود در راه.

رخش از بلندی کوه

افتاد در بن چاه!

گل‌های تشنة نور

ماندند در سیاهی

نشکفته گشت پرپر

گلبانگ صبحگاهی

مرغان رسته از بند،

در سینه‌ها نهفتند؛

فریاد دادخواهی!

آنک! شغاد، پنهان

در جان پناه سختش.

کو رستمی که دوزد،

با تیر بر درختش؟!

...

0
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

ناسازگار

سرانجام بشر را، این زمان، اندیشناکم، سخت

بیش از پیش

که می لرزم به خود از وحشت این یاد.

نه می بیند،

نه می خواند،

نه می اندیشد،

این ناسازگار، ای داد!

نه آگاهش توانی کرد، با زاری

نه بیدارش توانم کرد، با فریاد!

نمی‌داند،

براین جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون

که ره گم می کند در خون،

ازین پس، ماتم نان می کند بیداد!

نمی داند،

زمینی را که با خون آبیاری می کند،

گندم نخواه داد!

دل‌افروزتر از صبح

چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم

گل سرخ،

گل نور،

ز باغ سحر آریم.

چه زیباست، چو خورشید،

درافشان و درخشان

زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم .

همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر آید،

خرد را بستاییم و،

بر اورنگ زر آریم.

چه زیباست، که با مهر،

دل از کینه بشوییم.

چه نیکوست که با عشق،

گل از خار برآریم.

گذرگاه زمان را،

سرافراز بپوییم.

شب تار جهان را

فروغ از هنر آریم.

اگر تیغ ببارند، جز از مهر نگوییم

وگر تلخ بگویند،

سخن از شکر آریم.

بیایید،

بیایید،

ازین عالم تاریک

دل‌افروزتر از صبح،

جهانی دگر آریم!

...

2+
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

زمان…

اگرچه شب

شبِ روشن

چراغِ جان من است؛

گذر ز کویِ «غروب»

نه در توانِ من است

*

غروب، می کُشدم !

به ریشه می زندم !

ز پا می افکندم !

چگونه غم نخورم؟

مرگ روشنایی را،

به چشم می بینم !

غروب، تنگی زندان،

غروب، درد جدایی

غروب، غصّه و غم،

صدای گریهء خاموش،

مویه و ماتم !

غروب، سایه ی غم های بی کران من است .

*

شبم، شکفته به دیدار و مهر یاران است

شبم، ز صحبت یاران ستاره باران است

*

شب سیاهِ، فراوان گذشته از سر من

شبی که مرگ نشسته ست در برابر من

شب سیاه تر از مرگ و سرخ تر از جنگ

که آنچخه بر سرِ ما رفته نیست باور من

ــ همان نکوتر، کز نام آن کنم پرهیز

وزان ملال، ننالم به دوستان عزیز ــ

*

بسا شبا، که سفر می کنم،

سفر در خویش

به دوردست زمان

بسا شبا، که گذر می کنم،

چو روح نسیم

به بیکران جهان،

بسا شبا که سکوت و ستاره همدم من،

نشسته ام به تماشای این رواق بلند،

که دختران سخن، از دریچه الهام،

مرا به صحبت شیرین خویش می خوانند،

*

چه مایه، لذت ناب است، این نخفتن ها

شب شکفتن ها

به همربان قلم از نگفته، گفتن ها،

شب و لطافت و هستی،

شب و طبیعتِ رام

دل از سرودن یک شعر تازه و شیرین کام

که خواب، در رسد آرام و

گستراند دام!

*

سحر، دوباره مرا می رباید از این بند.

سحر، دوباره به من جان ِ تازه می بخشد

سحر، درآمدِ روز

سحر، تولد نور

سحر شکستن ظلمت،

گریز تاریکی

سحر تبسم مهر

سحر طلایهء صبح

شکوه و شادی آغاز،

پویه و پرواز.

همیشه بانگ رهایی ست،

در فضای سحر

غبارِ راهِ زمان را ز سینه می شویم

چو برکشم نفسی چند در هوای سحر.

*

چو آفتاب برآید،

ز در درآید روز.

دوباره روشنی ایزدی شود پیروز

به لطف نور، سرآید زمان تاریکی

من این میانه،

قلم برکشم ز ترکشِ مهر

چو تیغ صبح،

در افتم به جان تاریکی!

...

3+
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

چه اتفاقی باید بیفتد؟

ندیده ای که حباب،

به یک تلنگُرِ باد،

به چشم هم زدنی، محو می شود ناگاه؟

چه اتفاقی باید بیفتد،

ای همراه

که من بدانم و تو

که عمر و هستی ما

حباب وار، بر این موج خیز می گذرد؟

*

حباب را نفسی هست تا دهد از دست.

من و تو را،

ــ ای داد ــ

کجا مجال نفس، در نفس،

درین بیداد،

درین تهاجم دود،

درین سموم سیاه،

که همچون باد خزان، برگ ریز می گذرد!

*

فریبِ صفحهء تقویم را به هیچ انگار.

حساب روز شب و ماه و سال را بگذار،

حسابِ لحظه نگهدار،

که چون فراریِ پا در گریز، می گذرد

چون «می گذرد» ها

«گذشت» شد ناگاه؟!

چه اتفاقی باید بیفتد، ای همراه،

که این حباب بر احوال خود شود آگاه

که لحظه ای دگر «این نیز»

نیز می گذرد!

...

1+
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

ناخدا

تخته پاره های کشتی شکسته ای

در میان لای و گل نشسته بود

شعله های بی امان آفتاب

راهِ هر نگاه را

تا کرانه بسته بود.

ما میان زورقی، به روی آب

*

ناگهان پرنده ای

از میان تخته پاره ها، به آسمان پرید

خطّ جیغ جانخراش خویش را

در فضا کشید:

ــ ناخدا کجاست؟

*

شاید این پرنده،

روحِ ناامید یک غریق بود؛

در کشاکشی میان مرگ و زندگی،

در کمند پیچ و تاب ها؟

شاید این صدا، همیشه جاری است

در تلاطمِ عظیم آب ها!

*

سال ها و سال هاست،

بازتابِ« ناخدا کجاست؟»

در میان تخته پاره های هستی من است.

مثل این که روح من،

با همان پرنده همنواست!

زانکه این غریق نیز

همچنان به جستجوی ناخداست. 

...

1+
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...

از بالای بام

بالای بامِ«شصت و سه سال» ایستاده ام

اکنون،تمام منظره پیداست!

از روز های نزدیک،

تا سال های دور،

آن خانه های کوچکِ غمناک

و آن کوچه های سنگی باریک

آن چهره های پاک و گرامی

و آن خاطرات روشن وتاریک.

آن یاد های گم شده در باد

و آن همرهان خووب که از دست داده ام.

*

پرسی اگر:

ــ جمال جهان را،

ــ باری ــ چگونه دیده ای؟

در پاسخت بگو؛ چه بگویم؟

جز آنکه نقش منظره ام را

با قطره های اشک بشویم…

آنگاه، که از کنار هیاهوی زندگی

خاموش بگذرم

با حسرتی عظیم که با خویش میبرم

با کوله بارشعر،که بر جا نهاده ام! 

...

1+
آواز آن پرنده غمگین فریدون مشیری نظر دهید...