ابر و کوچه

چراغ میکده

چو آفتاب در‌آی از درم شراب بنوش

شراب شبنم جان را چو آفتاب بنوش

چراغ میکده دیوان حافظ است بیا

‌شبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوش

زمانه جام گلاب تو را گل آب کند

بیا شراب بیامیز و با گلاب بنوش

چو گل به چشمهٔ خورشید رو کن ای دریا

نه تلخ کاسه‌ وارونه حباب بنوش

به گریه گفتمش از بوسه‌ای دریغ مدار

به خنده گفت که این باده را به خواب بنوش

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

پرواز با خورشید

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز، بنشینم و از عشق سرودی بسرایم.

آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال،پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق، آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی ست که ــ چون من ــ از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست، پرواز به آنجا که سرود است و سرورست.

آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح، رویای شرابی ست که در جام بلور است.

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب، از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است،

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد، چشمم به تماشا و تمنای تو باز است!

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .راه دل خود را ، نتوانم که نپویم

هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید، چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم!

او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست.

او یک سرآسوده به بالین ننهادست، من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست.

ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری، از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم

ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت با دیده جان ، محو تماشای بهاریم.

ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم، ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،

بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید: بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

دست ها و دست ها

به دست‌های او نگاه می‌کنم

که می‌تواند از زمین

هزار ریشهٔ گیاه هرزه را برآورد

و می‌تواند از فضا

هزارها ستاره را به زیر پر درآورد

به دست‌های خود نگاه می‌کنم

که از سپیده تا غروب

هزار کاغذ سپیده را سیاه می‌کند

هزار لحظهٔ عزیز را تباه می‌کند

مرا فریب می‌دهد

تو را فریب می‌دهد

گناه می‌کند

چرا سپید را سیاه می‌کند؟

‌چرا گناه می‌کند؟!

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

ابر

تا غم آویز آفاق خاموش

ابرها سینه بر هم فشرده ،

خنده روشنی های خورشید

در دل تبرگی های فسرده،

ساز افسانه پرداز باران

بانگ زاری به افلک برده

ناودان ناله سر داده غمناک !

روز، در ابرها رو نهفته

کس نمی گیرد از او سراغی

گر نگاهی ،دَوَد سوی خورشید

کور سو می زند شب چراغی

ور صدایی به گوش اید از دور

هوی باد است و های کلاغی

چشم هر برگ از اشک لبریز

می برد باد تا سینه دشت،

عطر خاطر نو از بهاران.

می کشد کوه بر شانه خویش.

بار افسانه روزگاران،

من در این صبحگاه غم انگیز

دل سپرده به آهنگ باران.

باغ چشم انتظار بهار است.

دیر گاهی است کاین ابر انبوه،

از کران تا کران تار بسته،

آسمان زلال از دَم او

همچو ایینه ز نگار بسته

عنکبوتی است کز تار ظلمت ،

پیش خورشید دیوار بسته

صبح، پژمرده تر از غروب است.

تا بشنویم ز دل ابر غم را

در سر من هوای شراب است

باده ام گر نه درمان درد است؛

مستی ام گر نه داروی خواب است؛

با دلم خنده جام گوید:

پشت این ابرها آفتاب است !

بادبان میکشد زورق صبح  

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

سینه گرداب

همرنگ گونه‌ های تو مهتابم آرزوست

چون باده لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده چشم توام باغ‌ های سبز

در زیر سایهٔ مژه‌ات خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو بی ‌تاب گشته‌ام

بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست

سر‌گشتگی به سینه ی ‌گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شب‌های انتظار

چون خندهٔ تو مهر جهانتابم آرزوست

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

بهار می رسد، اما

بهار می رسد، اما ز گل نشانش نیست

نسیم، رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر می سوزد

که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چنین بهشت کلاغان وبلبلان خاموش!

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست.

چه دل گرفته هوایی، چه پا فشرده شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست!

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امیدِ رسیدن به آشیانش نیست.

ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!

جهانبه جان من آنگونه سرد مهری کرد،

که در بهار و خزان، کار با جهانش نیست

ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

بیگانه

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می ‌زند

هر ضربهٔ انگشت او بر سینه خنجر می ‌زند

ای دل بکش یا کشته شو؛ غم را در این‌جا ره مده

‌گر غم در این‌جا پا نهد، آتش به جان درمی ‌زند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می ‌زند

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

کوچه

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گُل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

ــ «از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ ــ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم…»

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت…

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

*

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

...

3+
ابر و کوچه نظر دهید...

ناقوس نیلوفر

کودک زیبای زرین موی صبح، شیر می نوشد ز پستان سحر،

تا نگین ماه را آرد به چنگ، می کشد از سینهء گهواره سر،

شعله رنگین کمان آفتاب، در غبارابرها افتاده است

کودک بازی پرست زندگی، دل بدین رویای رنگین داده است.

باغ را، غوغای گنجشکان مست،نرم نرمک، برمی انگیزد ز خواب

تاک، مست از باده ی باران شب، می سپارد تن به دست آفتاب.

کودک همسایه، خندان روی بام؛ دختران لاله، خندان روی دشت؛

جوجگان کبک خندان روی کوه؛ کودک من لخته ای خون روی تشت!

باد، عطر غم پراکنده و گذشت، مرغ، بوی خون شنید و پر گرفت،

آسمان و کوه و باغ و دشت را، نعره ناقوس نیلوفر گرفت،

روح من از درد چون ابر بهار، عقده های اشک حسرت باز کرد.

روح او چون آرزوهای محال، روی بال ابرها پرواز کرد.

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...