ابر و کوچه

بیگانه

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می ‌زند

هر ضربهٔ انگشت او بر سینه خنجر می ‌زند

ای دل بکش یا کشته شو؛ غم را در این‌جا ره مده

‌گر غم در این‌جا پا نهد، آتش به جان درمی ‌زند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می ‌زند

...

ابر و کوچه نظر دهید...

کوچه

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گُل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

ــ «از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ ــ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم…»

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت…

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

*

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

...

ابر و کوچه نظر دهید...

ناقوس نیلوفر

کودک زیبای زرین موی صبح، شیر می نوشد ز پستان سحر،

تا نگین ماه را آرد به چنگ، می کشد از سینهء گهواره سر،

شعله رنگین کمان آفتاب، در غبارابرها افتاده است

کودک بازی پرست زندگی، دل بدین رویای رنگین داده است.

باغ را، غوغای گنجشکان مست،نرم نرمک، برمی انگیزد ز خواب

تاک، مست از باده ی باران شب، می سپارد تن به دست آفتاب.

کودک همسایه، خندان روی بام؛ دختران لاله، خندان روی دشت؛

جوجگان کبک خندان روی کوه؛ کودک من لخته ای خون روی تشت!

باد، عطر غم پراکنده و گذشت، مرغ، بوی خون شنید و پر گرفت،

آسمان و کوه و باغ و دشت را، نعره ناقوس نیلوفر گرفت،

روح من از درد چون ابر بهار، عقده های اشک حسرت باز کرد.

روح او چون آرزوهای محال، روی بال ابرها پرواز کرد.

...

ابر و کوچه نظر دهید...

سفر

سحر خندد به نور زرد فانوس

پرستویی دهد بر جفت خود، بوس

نگاهم می‌دود بر سینهٔ راه

تو را دیگر نخواهم دید… افسوس

...

ابر و کوچه نظر دهید...

لال

ز تحسینم، خدا را، لب فروبند! نه شعر است این، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه می پنداری ــ ای دوست؟ ــ بسوزان این دل خوش باورم را.

سخن تلخ است، اما گوش میدار، که در گفتار من رازی نهفته است

نه تنها بعد ازین شعری نگویند؛ کسی هم پیش ازین شعری نگفته است!

مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا؛ ولی من بر سر گفتار خویشم،

فریب است این سخن سازی، فریب است! که من خود شرمسار کار خویشم.

مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الهام جوشد با سرودی؟

مگر دریا نشیند در سبویی؟ مگر پندار گیرد تار و پودی؟

چه شوق است این، چه عشق است این، چه شعر است؟ که جان احساس کرد، اما زبان گفت!

چه حال است این، که در شعری توان خواند؟ چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟

اگر احساس می گنجید در شعر، به جز خاکستر از دفتر نمی ماند!

وگر الهام می جوشید با حرف؛ زبان از ناتوانی در نمی ماند.

شبی، همراه این اندوه جانکاه، مرا با شوخ چشمی گفتگو بود.

نه چون من، های و هوی شاعری داشت ولی، شعر مجسّم: چشم او بود!

به هر لبخند، یک «حافظ» غزل داشت. به هر گفتار، یک «سعدی» سخن بود.

من از آن شب خموشی پیشه کردم، که شعر او، خدای شعر من بود!

ز تحسینم خدا را، لب فرو بند. نه شعر است این، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه می پنداری ـــ ای دوست؟ ــ بسوزان این دل خوش باورم را.

...

ابر و کوچه نظر دهید...

درخت

درختی خشک را مانم به صحرا

که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری

نه برقی تا بسوزد هستی‌اش را

...

ابر و کوچه نظر دهید...

توضیحات

۳ ــ ابر و کوچه ــ ۱۳۴۱

.

زهر شیرین

ستاره کور

شبنم و شبچراغ

لال

ناقوس نیلوفر: برای کودکی که نماند و نیلوفرها در مرگ او ناقوس زدند.

کوچه

بهار می رسد، اما

ابر

پرواز با خورشید

چرا از مرگ می ترسید؟

دشت

فقیر

شکوفه ای بر شراب

دریچه

هنگامه

غریو

سرگردان

درخت

دریای درد

سفر

غبار بیابان

بیگانه

سینه گرداب

دست ها و دست ها

چراغ میکده

غریبه

اشک زهره

ماه و سنگ

خورشید و جام

از خدا صدا نمی رسد

پردی رنگین

خار

.

afasoft.ir

...

ابر و کوچه نظر دهید...

سرگردان

دلم سوزد به سرگردانی ماه

که شب تا روز پوید این همه راه

سحر خواهد درآمیزد به خورشید

نداند چون کند با بخت کوتاه

...

ابر و کوچه نظر دهید...