ابر و کوچه

درخت

درختی خشک را مانم به صحرا

که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری

نه برقی تا بسوزد هستی‌اش را

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

توضیحات

۳ ــ ابر و کوچه ــ ۱۳۴۱

.

زهر شیرین

ستاره کور

شبنم و شبچراغ

لال

ناقوس نیلوفر: برای کودکی که نماند و نیلوفرها در مرگ او ناقوس زدند.

کوچه

بهار می رسد، اما

ابر

پرواز با خورشید

چرا از مرگ می ترسید؟

دشت

فقیر

شکوفه ای بر شراب

دریچه

هنگامه

غریو

سرگردان

درخت

دریای درد

سفر

غبار بیابان

بیگانه

سینه گرداب

دست ها و دست ها

چراغ میکده

غریبه

اشک زهره

ماه و سنگ

خورشید و جام

از خدا صدا نمی رسد

پردی رنگین

خار

.

afasoft.ir

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

سرگردان

دلم سوزد به سرگردانی ماه

که شب تا روز پوید این همه راه

سحر خواهد درآمیزد به خورشید

نداند چون کند با بخت کوتاه

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

خار

من آن طفل آزادهٔ سر‌خوشم

که با اسب آشفتهٔال خیال

درین کوچه پس کوچهٔ ماه و سال

چهل سال نا‌آشنا رانده‌ام

ز سیمای بیرحم گردون پیر

در اوراق بیرنگ تاریخ کور

همه تازه‌های جهان دیده‌ام

همه قصه‌های کهن خوانده‌ام

چهل سال

در عین رنج و نیاز

سر از بخشش مهر پیچیده‌ام

رخ از بوسهٔ ماه گردانده‌ام

به خوش باش حافظ که جانانم اوست

به هر جا که آزاده‌ای یافتم

به جامش اگر می‌توانسته‌ام

می افکنده‌ام گل برافشانده‌ام

چهل سال اگر بگذراندم به هیچ

همین بس که در رهگذار وجود

کسی را به‌جز خود

نگریانده‌ام

چهل سال چون خواب بر من گذشت

اگر عمر گل هفته‌ای بیش نیست

خدایا نه خارم…

چرا مانده‌ام؟!

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

غریو

سحر با من درآمیزد که برخیز

نسیمم گل به سر ریزد که برخیز

زرافشان دختر زیبای خورشید

سرودی خوش برانگیزد که برخیز

سبو چشمک‌زنان از گوشه‌ ی طاق

به دامانم در آویزد که برخیز

زمان گوید که هان گر برنخیزی،

غریو مرگ برخیزد که برخیز

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

پرده ی رنگین

با شبنم اشک من ای نیلوفر شب

گلبرگ‌های خویش را شاداب‌تر کن

هر صبح از دامان خود

خاکسترم را

بر‌گیر و در چشمان بخت بی‌هنر کن

ای صبح! ای شب! ای سپیدی! ای سیاهی!

ای آسمان جاودان خاموش دلتنگ!

ای ساحل سبز افق!

ای کوه! ای بلند!

ای شعر!

ای رنج! ای یاد!

ای غم که دست مهربانت جاودانه

چون تاج زرین بر سرم بود!

بازیچهٔ دست شما فرسود، فرسود

ای خیمه‌شب‌بازان افلاک!

ای چهره‌پردازان چالاک!

وقت است صندوق عدم را درگشایید

بازیچهٔ فرسوده را پنهان نمایید

ای دست ناپیدای هستی!

بازیچه چون فرسوده شد، بازیچه نو کن

ای مرگ با آن داس خونین!

این ساقهٔ پژمرده را دیگر درو کن

ای آدمک‌سازان بی‌باک!

ای خیمه‌شب‌بازان افلاک!

ای چهره‌پردازان چالاک!

‌من هدیه آوردم بهار و بابکم را

دنبال این بازیچه‌های نو بیایید

ای دست ناپیدای هستی!

با اولین لبخند فردا،

خورشید خونین را بیفروز

مهتاب غمگین را بیاویز

در پردهٔ رنگین تزویر

با نغمهٔ نیرنگ تقدیر

چون هفته‌ها و ماه‌ها و قرن‌ها پیش

‌این آدمک‌های ملول بی‌گنه را

هر جا به هر سازی که می‌خواهی برقصان

تو مانده‌ای با این همه رنگ

من می‌روم با آخرین حرف

ای خیمه‌شب‌باز!

در غربت غمگین و دردآلود این خاک،

آزاده‌ای زندانی توست

قربانی قهر خدا، نامش محبت

‌زنجیر از پایش جدا کن

او را چو من از دام تزویرت رها کن

همراه این آزردهٔ درد آشنا کن

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

هنگامه

ای دل لبریز از شوق و امید!

کاش می‌ دیدی که فردا نیستیم

کاش می ‌دیدی که چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گرچه هر مرگی تسلی‌ بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی که باز

زندگی می‌ خندد و ما نیستیم

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

از خدا صدا نمی رسد

ای ستاره‌ها که از جهان دور

چشم‌تان به چشم بی‌فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده‌اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده‌اید؟

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی‌تباهی شماست!

گوش‌تان اگر به نالهٔ من آشناست،

‌از سفینه‌ای که می‌رود به سوی ماه،

از مسافری که می‌رسد ز گرد راه،

‌از زمین فتنه‌گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره‌ای که پیش دیدهٔ منی

باورت نمی‌شود که در زمین،

هرکجا به هر که می‌رسی،

خنجری میان پشت خود نهفته است!

پشت هر شکوفهٔ تبسمی،

خار جانگزای حیله‌ای شکفته است!

آن‌که با تو می‌زند صلای مهر،

جز به فکر غارت دل تو نیست!

گر چراغ روشنی به راه توست،

چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای است!

ای ستاره

ما سلام‌مان بهانه است

عشق‌مان دروغ جاودانه است!

در زمین زبان حق بریده‌اند،

حق، زبان تازیانه است!

وانکه با تو صادقانه درد‌دل کند،

‌های های گریهٔ شبانه است!

ای ستاره باورت نمی‌شود:

در میان باغ بی‌ترانهٔ زمین

ساقه‌های سبز آشتی شکسته است

لاله‌های سرخ دوستی فسرده است

غنچه‌های نورس امید

لب به خنده وانکرده، مرده است!

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است!

‌ای ستاره، باورت نمی‌شود:

‌آن سپیده‌دم که با صفا و ناز

در فضای بی‌کرانه می‌دمید،

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده‌ها سپیده نیست

رنگ چهرهٔ زمین پریده است!

آن شقایق شفق که می‌شکفت

عصر‌ها میان موج نور،

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است!

دود و آتش به آسمان رسیده است!

ابرهای روشنی که چون حریر،

‌بستر عروس ماه بود،

پنبه‌های داغ‌های کهنه است!

ای ستاره، ای ستارهٔ غریب!

‌از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعرهٔ گلوله‌های آتشین

از صفای گونه‌های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه‌های دردناک

از زوال چهره‌های نازنین مپرس

‌پیش چشم کودکان بی‌پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیدهٔ خداست

از لهیب کوره‌ها و کوه نعش‌ها

از غریو زنده‌ها میان شعله‌ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس

ای ستاره، ای ستارهٔ غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم

پس چرا به داد ما نمی‌رسد؟

ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟

بگذریم ازین ترانه‌های درد

بگذریم ازین فسانه‌های تلخ

بگذر از من ای ستاره، شب گذشت

قصهٔ سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

می‌گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی‌نیاز تو!

ای که دست من به دامنت نمی‌رسد

اشک من به دامن تو می‌چکد

با نسیم دلکش سحر

‌چشم خستهٔ تو بسته می‌شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده‌های گریهٔ شبانه‌ام

‌در گلو شکسته می‌شود

شب به خیر…!

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

دریچه

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر آسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دریچهٔ چشم تو بنگرم

لبخند ماه را…!

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...

خورشید و جام

چون خندهٔ جام است درخشیدن خورشید

جامی به من آرید که خورشید درخشید

جامی که نهد بند به خمیازهٔ آفاق

جامی که رسد روح به دروازهٔ خورشید

با خندهٔ نوروز همی باید خندید

با خندهٔ خورشید همی باید نوشید

‌خوش با قدم موکب نوروز نهد گام

‌ماه رمضان باده‌پرستان بخروشید

ای ساقی گلچهره در این صبح دل‌انگیز

لبریز بده جام مرا شادی جمشید

هر جا که گلی خندد، با دوست بخندید

هر گه که بهار آید، با عشق بجوشید

...

0
ابر و کوچه نظر دهید...